---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 772: فصل 772 • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 772: فصل 772

0

فضا با‌وقتی​ عبور از‌نشود​ زمان فرق داشت.

حسی بین انگشتانش دوید، انگار‌کنترلش​ که داشت به درون جریان‌می‌داد​ تند و خشنی کشیده می‌شد.

دانشی غیرقابل درک،‌درست​ مقابل چشمانش ظاهر می‌شد‌نبود​ و از هم می‌پاشید.

این همان جنونِ آن سوی جهان بود؛‌گند​ چیزهایی که صرفاً دانستنشان کافی بود تا‌شکافت​ یک آدم معمولی را به مرز دیوانگی بکشاند.

انگار داشت از میان چیزی تاریک‌آوردن​ و کدر عبور می‌کرد، مثل خیره‌ماده‌ی​ شدن به تکنیک‌های ممنوعه انتقال روح.

«این بهای مرگه؟»

نمی‌توانست مطمئن باشد.

اما با خودش فکر کرد تا‌کنترلش​ وقتی که دیوانه نشود، به دست‌همون​ آوردن کمی دانش هم آن‌قدرها بد نیست.

مگه یک ماده‌ی واحد، بسته‌دست​ به نحوه مصرفش نمی‌تونست هم‌نیست​ دارو باشه و هم سم؟

خودِ دانش که بد نیست.

کسی که‌می‌تونست​ ازش استفاده‌انجامش​ می‌کنه مهمه.

توی اون فضای ناشناخته، جین‌اگه​ چون-هی کمی بیشتر درباره نحوه‌زیادی​ استفاده از تواناییش یاد گرفت.

«نمی‌تونم زیاد دور بشم. بهای‌دست​ خیلی سنگینی داره. فقط در‌نیست​ حدی که از کوهستان برم بیرون.»

یه جورایی‌اصلاً​ شبیه یه‌اگه​ طلسم بود.

می‌تونست درست‌می‌تونست​ انجامش بده؟‌انجامش​ اصلاً مطمئن نبود.

اما اگه تو کنترلش‌نبود​ گند می‌زد، چیزای زیادی‌می‌زد​ رو از دست می‌داد.

در همون‌وقتی​ لحظه، فضا‌نشود​ رو شکافت.

شکافت و باز هم شکافت.

دریای خروشان تبدیل به‌انجامش​ رودخونه شد و رودخونه به‌کنترلش​ یه دره تغییر شکل داد.

وسط اون حسِ به‌نبود​ عقب کشیده شدن، زمزمه‌های‌می‌زد​ بی‌شماری به گوشش رسید.

با این حال، معنی هیچ‌کدومشون رو نمی‌فهمید و‌دانش​ این حس بهش دست داد که اگه حتی‌مصرفش​ یک لحظه روشون تمرکز کنه، قطعاً دیوانه می‌شه.

«چرا فقط‌اصلاً​ برای من این‌قدر‌کنترلش​ گرون تموم می‌شه؟»

قدرتی که با مرگ فعال می‌شد، یه جورایی می‌تونست‌کنترلش​ نوعی جاودانگی به حساب بیاد، اما نمی‌دونست دفعه بعد‌باز​ قراره چه چیزی رو در ازاش از دست بده.

و بعد، گرمای‌اصلاً​ مطبوعی توی شبکه‌کنترلش​ خورشیدی‌اش پخش شد.

- طوری نیست.

همه چیز درست می‌شه.

گوی درخشید و جین‌انجامش​ چون-هی حس کرد که داره‌کنترلش​ اثرات علیت رو ملایم‌تر می‌کنه.

- چون‌بده​ گناهان و کارای‌اگه​ نیکِت همراهت هستن.

بوم-

یک نفر‌اصلاً​ دست جین‌اگه​ چون-هی رو گرفت.

فقط یه دست نبود.

دست‌های بی‌شماری اونو گرفتن‌نبود​ و شروع کردن به‌می‌زد​ کشیدنش به سمت واقعیت.

پیوندهای بی‌شماری که توی‌نشود​ جیانگهو ساخته بود، داشتن‌دانش​ اونو به دنیای واقعی برمی‌گردوندن.

«کوهک!»

اولین چیزی‌می‌تونست​ که جین چون-هی‌بده​ دید، ماه بود.

یه ماه غول‌پیکر‌اصلاً​ که کل زاویه دیدش‌گند​ رو پر کرده بود.

همون لحظه‌ای که چشمش‌نشود​ به ماه افتاد، فکرش‌دانش​ سمت یه بچه خاص رفت.

این از‌اصلاً​ قدرت تکنیک الهی‌کنترلش​ فعال‌سازی مبدأ نبود.

فقط غریزه‌می‌تونست​ و شهود اولیه‌بده​ یه انسان بود.

چیز بعدی‌بده​ که حس کرد،‌اگه​ هوای سرد بود.

اون بیرون بود.

نه زیر ده‌ها هزار‌اگه​ پوند سنگ، بلکه تو‌چیزای​ آغوش یه نسیم خنک.

و البته، جاذبه.

حس کرد بدنش‌اصلاً​ داره به سمت‌کنترلش​ پایین کشیده می‌شه.

«باید جلوی سقوطم رو بگیرم...»

اما حتی یه‌نبود​ قطره انرژی درونی‌گند​ هم تو بدنش نداشت.

دست و پای شکسته‌اش ترمیم شده‌اصلاً​ بودن، اما به نظر می‌رسید انرژی‌چیزای​ درونی جزو پکیج زنده شدن دوباره‌اش نبود.

«دارم می‌میرم!»

درست همون موقع که می‌خواست چشماش‌آوردن​ رو ببنده، یه نفر پشت یقه‌اش‌ماده‌ی​ رو چسبید و اونو تو آغوشش چرخوند.

«هیونگ... چطوری؟»

«اوه، ها-ریون.»

بام!

یهو ها-ریون‌وقتی​ روی زمین‌نشود​ فرود اومد.

از یه ارتفاع سرگیجه‌آور پایین پریده‌گند​ بود، اما صدای فرودش مثل نشستن‌لحظه​ یه پر روی زمین، بی‌صدا بود.

به لطف همین مهارت،‌انجامش​ حتی کوچیک‌ترین شوکی هم‌اگه​ به جین چون-هی منتقل نشد.

وقتی به اطراف نگاه‌نبود​ کرد، چشمش به ارتش راکشاسا‌چیزای​ و اعضای فرقه شیطانی افتاد.

و تعداد‌وقتی​ اعضای فرقه‌نشود​ شیطانی بی‌شمار بود.

بین اون‌اصلاً​ اعضا، ایلکانه‌اگه​ رو هم دید.

«شنیده بودم تعدادشون یه کم‌بده​ افت کرده، تو همین مدت‌گند​ کوتاه تونستن بازم نیرو جذب کنن؟»

هرچقدر هم که فرقه شیطانی می‌تونست مثل شعبده‌بازها استاد‌چیزای​ رزمی از تو کلاهش دربیاره، بازم جذب این همه‌تبدیل​ نیرو تو این زمان کوتاه، کلاً یه بحث دیگه بود.

«ایلکانه واقعاً یه استراتژیست عالیه.»

هر استراتژیستی نقاط‌نبود​ ضعف و قوت‌گند​ خودش رو داره.

شاید ایلکانه تو بحث استراتژی یا تاکتیک‌های جنگی‌اگه​ یه کم ضعف داشت، اما وقتی پای جذب‌لحظه​ نیرو، کمین کردن و تدارکات وسط می‌اومد، لنگه نداشت.

با خودش فکر کرد که‌اگه​ شاید این از تأثیرات فرقه تروری‌می‌داد​ باشه که ایلکانه قبلاً عضوش بوده.

یهو ها-ریون به حرف اومد:

«هیونگ، تو استراحت کن. ایلکانه‌کنترلش​ چندتا قرص شیطانی با خودش‌می‌داد​ آورده، من حساب همه‌چیز رو می‌رسم.»

همون‌طور که حرف می‌زد، یه‌بده​ قرصِ کاملاً سیاه رو انداخت تو‌می‌زد​ دهنش و با دندوناش خردش کرد.

وقتی حس کرد انرژی درونی‌اش تو‌کنترلش​ یک چشم به هم زدن پر‌همون​ شد، یهو ها-ریون لبخند بی‌رحمانه‌ای زد.

یه حس سرخوشیِ دیوانه‌وار.

کوگوگوگوگو—

ستاره قاتل آسمانی‌درست​ که قرص شیطانی‌اصلاً​ رو بلعیده بود.

فشاری که از بدنش‌نبود​ ساطع می‌شد، حتی روی شونه‌های‌چیزای​ ارباب دژ هم سنگینی می‌کرد.

اما این همه‌چیز نبود.

«ای بابا، برادر قسم‌خورده من. پس آخرش‌می‌زد​ قراره به یه حمام خون ختم بشه. برای‌دریای​ همینه که همیشه فقط استراتژیست‌ها می‌میرن. آرایش بگیرین!»

با فرمان ایلکانه، اعضای فرقه‌بده​ شیطانی با نظمی بی‌نقص شروع‌گند​ به گرفتن آرایش جنگی کردن.

آرایش جنگیِ منحصربه‌فرد فرقه شیطانی.

تشکیلات روح‌وقتی​ شیطانی سیاه‌نشود​ و سفید.

وقتی اساتید فرقه شیطانی طبق دستور توی‌می‌زد​ پست‌های خودشون مستقر شدن، انگار خود آسمون هم‌دریای​ از ابهت و قدرت اونا به لرزه دراومد.

یهو ها-ریون گفت:

«من شرارت‌بده​ رو نابود می‌کنم،‌اگه​ تا آخرین نفرشون.»

ارباب دژ در‌دیوانه​ برابر چنین دشمنی،‌آوردن​ سلاحش رو محکم‌تر چسبید.

«شرارت؟ آره، درسته. همه ما بی‌خیالِ انسان بودن‌چیزای​ شدیم. اما... من هر کاری لازم باشه می‌کنم تا‌تبدیل​ مردمم رو تو این دنیای دیوانه زنده نگه دارم.»

چهره ارباب دژ غمگین به نظر‌اصلاً​ می‌رسید، اما مشخص بود که داره‌چیزای​ اراده‌اش رو یک بار دیگه محکم می‌کنه.

حریفش نیروی‌بده​ اصلی فرقه‌نبود​ شیطانی بود.

حالا که یهو ها-ریون توانش رو به‌کمی​ دست آورده بود، کاملاً واضح بود که‌بسته​ هر طرفی پیروز بشه، تلفات سنگینی می‌ده.

یه وضعیت به‌شدت‌نبود​ پرتنش، مثل انبار باروتی‌می‌زد​ که منتظر یه جرقه‌ست.

تو همون لحظه، جین چون-هی تنها‌اصلاً​ ذره از انرژی درونی که تازه‌چیزای​ به دست آورده بود رو سوزوند.

«همگی، دست نگه‌دارید----!!»

با طنین صداش، حرکت همه‌دست​ متوقف شد و حتی نیت‌نیست​ قتلشون هم از هم پاشید.

معجزه‌ای که فقط با‌اگه​ یک ذره... فقط یه ذره‌زیادی​ انرژی درونی خلق شده بود.

همه با‌می‌تونست​ تعجب به جین‌بده​ چون-هی خیره شدن.

آرامشِ خوبی بود.

جین چون-هی‌وقتی​ از آغوش یهو‌دست​ ها-ریون پایین اومد.

«ها-ریون. به‌اصلاً​ نظرت این‌اگه​ آدما شرورن؟»

«اونا هم شرورن و‌انجامش​ هم ریاکار. اصلاً حاضر نیستن‌کنترلش​ با گناهان خودشون روبه‌رو بشن.»

جایی که فرار کرده‌نبود​ بودن، فرار کرده بودن‌می‌زد​ و بازم فرار کرده بودن.

اینجا یه جزیره فراموشی بود.

و این دقیقاً همون‌اگه​ گلِ شرارتی بود که‌چیزای​ یهو ها-ریون نمی‌تونست تحملش کنه.

جین چون-هی‌می‌تونست​ رو به‌انجامش​ ارباب دژ کرد:

«ارباب دژ. زنده‌اصلاً​ موندن مردمتون باید بالاترین‌گند​ اولویت شما باشه، درسته؟»

«همین‌طوره.»

جین چون-هی نفس عمیقی کشید.

«پس بیاین‌می‌تونست​ این کار‌انجامش​ رو بکنیم.»

«هان؟»

«خاطرات شب رو پس بگیرین.»

«...منظورت از این حرف چیه...؟!»

جین چون-هی‌می‌تونست​ به ماه‌انجامش​ نگاه کرد.

ماه کامل درست‌اصلاً​ مثل پشتِ گردِ‌کنترلش​ سر یه بچه بود.

بچه ارباب دژ‌دیوانه​ در برابر طلسم‌آوردن​ جاشی مقاومت کرده بود.

خود اون بچه اصلاً‌اگه​ خبر نداشت که در‌چیزای​ برابر یه طلسم مقاومت کرده.

از اون گذشته، هیچ‌کدوم‌انجامش​ از راکشاساها به پسر‌اگه​ ارباب دژ حمله نکردن.

حتی با وجود اینکه‌نبود​ عقلی نداشتن، باز هم فقط‌چیزای​ از اون بچه دوری می‌کردن.

با اینکه بدن اون‌نشود​ بچه هیچ فرقی با‌دانش​ یه آدم معمولی نداشت.

«تمام طلسم‌ها بر اساس قوانین، علت و ارتباطات عمل‌زیادی​ می‌کنن. شما داشتین از پسر خودتون به عنوان یه‌رودخونه​ لنگرگاه استفاده می‌کردین تا خاطرات مردم دژ رو پاک کنین.»

«...تو از کجا فهمیدی؟!»

چشم‌های ارباب دژ گرد شد.

«اولش منم مطمئن نبودم. اما همه‌چیز خیلی عجیب بود. وقتی بک چون-گون خاطراتش‌واحد​ رو بهم نشون داد و ارواحی که برای خودتخریبی جمع کرده بود رو منفجر‌اون​ کرد، تازه متوجه شدم. برام سؤال شده بود که روح اون بچه کجا رفته.»

بک چون-گون تنها کسی‌اگه​ بود که روح اون‌چیزای​ بچه رو نگرفته بود.

این خیلی عجیب بود.

اون یک نفری که باقی‌اگه​ مونده بود، داشت تنهایی تو اون‌می‌داد​ شب جهنمی پرسه می‌زد، مگه نه؟

ارباب دژ‌وقتی​ دندون‌هاش رو‌نشود​ روی هم سایید.

«استدلالت تحسین‌برانگیزه. آره، اشتباه نمی‌کنی. اما حالا که اون مرد به اسم بک‌شکافت​ چون-گون فرار کرده، اگه طلسم بشکنه و مردم شهر خاطرات اون شب رو‌زمزمه‌های​ به یاد بیارن، چه بلایی سر اون بچه میاد... آخر و عاقبتش چی می‌شه؟»

«از اونجایی که کارکردش به‌بده​ عنوان لنگرگاه طلسم از بین‌گند​ رفته، حالا دیگه محو می‌شه.»

جین چون-هی نمی‌دونست‌اصلاً​ اون بچه چطور‌کنترلش​ به زندگی برگشته.

حداقلش این بود که باید روشی متفاوت از‌دانش​ بقیه بوده باشه؛ یکی از روش‌های مخصوصِ خودِ‌مصرفش​ بک چون-گون، نه با استفاده از تخم راکشاسا.

«این همون بخشیه که‌اگه​ توی خاطراتی که بهم‌چیزای​ نشون داد، جا افتاده بود.»

اون مرد دروغ نگفت،‌انجامش​ اما تمام حقیقت رو‌اگه​ هم به زبون نیاورد.

تله عجیبی بود.

یه جورایی به نظر می‌رسید که اون بچه‌دانش​ با خوردن تخم راکشاسا زنده شده، اما صحنه واقعیِ‌نمی‌تونست​ خوردن اون تخم هیچ‌وقت بهش نشون داده نشده بود.

اگه جین چون-هی هیچ‌وقت با‌کنترلش​ اون بچه روبه‌رو نشده بود، اگه‌همون​ اون گفتگوی صادقانه رو باهاش نداشت...

اگه فقط به عنوان‌انجامش​ یه غریبه اون اطراف‌اگه​ پرسه می‌زد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

«بک چون-گون. تو‌اصلاً​ تا همون لحظه آخر‌گند​ هم تله‌هات رو کاشتی.»

با این حال،‌دیوانه​ جین چون-هی بالاخره اصل‌کمی​ ماجرا رو فهمیده بود.

فقط به خاطر یه‌اگه​ هنر الهی فوق‌العاده مثل‌چیزای​ تکنیک الهی فعال‌سازی مبدأ نبود.

فقط همون مهربونی کوچیکی‌انجامش​ بود که یه آدم‌اگه​ در حق یکی دیگه می‌کنه.

همون گرمای‌بده​ معمولی که تو‌اگه​ زندگی روزمره می‌بینیم.

درسته.

بچه‌ای که نتونست‌نبود​ اون‌طوری تبدیل به‌گند​ یه راکشاسا بشه.

بچه‌ای که‌می‌تونست​ نتونست مثل‌انجامش​ بقیه دیوونه بشه.

فقط به خاطر اینکه پاک‌اگه​ و معصوم بود، می‌تونست برای‌زیادی​ بقیه مثل یه مسکن باشه.

جین چون-هی به‌دیوانه​ لطف همون مهربونی‌آوردن​ کوچیک به حقیقت رسید.

یه تیکه دالگونا، یه کلمه‌کنترلش​ گرم و یه آغوش، درِ‌می‌داد​ حقیقت رو باز کرده بود.

«ارباب دژ‌می‌تونست​ حتماً پسرش رو‌بده​ خیلی دوست داشته.»

حتی اگه این علاقه‌نبود​ با دیوانگیِ یه دنیای در‌چیزای​ حال سوختن، تحریف شده بود.

به همین خاطر بود که‌دست​ به جای یه قاتل، باید‌نیست​ تنها شاهد این شهر می‌شد.

و خود ارباب دژ هم حتماً بعضی‌می‌زد​ وقت‌ها تو طلسمی که بچه ساخته بود‌باز​ غرق می‌شد و خودش رو فراموش می‌کرد.

چون درد، درده.

اگه جین چون-هی این بار‌اگه​ به معبد دست نزده بود،‌زیادی​ این زندگی روزمره ادامه پیدا می‌کرد.

جین چون-هی لبخند بی‌جونی زد.

«ولی این یه واقعیته که بچه‌ای که باید می‌مرد،‌زیادی​ تونست یکم بیشتر زندگی کنه. و از همه مهم‌تر...‌رودخونه​ مگه مجبورش نکردین برای راحتی بزرگترها خودش رو فدا کنه؟»

بچه زنده‌می‌تونست​ مونده بود تا‌بده​ جهنم رو ببینه.

باید به تنهایی‌اصلاً​ و با عقل‌کنترلش​ سلیم ازش عبور می‌کرد.

«این...»

جین چون-هی‌اصلاً​ حرفش رو‌اگه​ قطع کرد.

«... و لطفاً از فدا کردن اقلیت برای‌اگه​ اکثریت حرف نزن. حالم از این حرف به‌لحظه​ هم می‌خوره، می‌فهمی؟ خاطرات بد زیادی ازش دارم.»

با دست‌بده​ خشکش صورتش‌نبود​ رو پاک کرد.

نور ماه چهره تکیده‌نشود​ و لاغر مرد جوان‌دانش​ رو کاملاً روشن کرده بود.

«حداقل قبل از اینکه‌اگه​ مجبورش کنین، باید بهش می‌گفتین.‌زیادی​ تا بتونه خودش انتخاب کنه.»

«یه بچه. با‌درست​ اون کله کوچیکش‌اصلاً​ چی می‌فهمید آخه.»

«خیلی خوب‌بده​ می‌فهمید که‌نبود​ عمق جهنم چقدره.»

بییییییی-

تو همون‌اصلاً​ لحظه، صدای زنگی‌کنترلش​ تو گوشش پیچید.

جین چون-هی حس‌درست​ کرد سرمایی از‌اصلاً​ پشت گردنش پایین دوید.

وقت تسویه‌حساب رسیده بود.

دفعه قبل‌وقتی​ انگشت کوچیکش‌نشود​ رو گرفت.

این بار‌اصلاً​ قرار بود‌اگه​ چی بگیره؟

«این بار‌می‌تونست​ فضا بود، پس‌بده​ باید کمتر باشه.»

حتی با‌بده​ این فکر هم‌اگه​ ترسش کم نشد.

کاریش نمی‌شد کرد.

این... این‌اصلاً​ فقط غریزه‌اگه​ انسانی بود.

و تو‌می‌تونست​ همون لحظه، صدای‌بده​ زنگ قطع شد.

تسویه‌حساب شروع شد.

سرفه

جین چون-هی سرفه‌ای خونی کرد.

و بعد گلوش به طرز‌بده​ غیرقابل تحملی به خارش افتاد‌گند​ و دوباره سرفه کرد، سرفه، سرفه.

دید خونی که بیرون تف کرده‌کنترلش​ بود، به محض برخورد با زمین،‌همون​ انگار که پخش بشه، ناپدید شد.

غریزتاً متوجه شد.

«آه، این بار بهاش خونه.»

خطر جانی نداشت.

در وهله اول، بدنش پر از هنرهای تغذیه‌کننده حیات از‌زیادی​ اون گوی بود، برای همین حتی اگه به اندازه‌ای خونریزی‌دره​ می‌کرد که یه آدم معمولی رو بکشه، باز هم زنده می‌موند.

دنیایی که‌وقتی​ علم نمی‌تونست‌نشود​ توضیحش بده.

سرفه!

بدنش روی زمین افتاد.

یهو ها-ریون‌بده​ با عجله جین‌اگه​ چون-هی رو گرفت.

هوشیاریش محو شد.

در همون لحظات‌نبود​ آخر، جین چون-هی‌گند​ با خودش فکر کرد.

«جای شکرش باقیه.

حداقل هیچکدوم از دست‌نبود​ و پاهام رو از‌می‌زد​ دست نمی‌دم، پس استاد نمی‌فهمه.»

به هر حال،‌دیوانه​ تا وقتی استاد نمی‌فهمید،‌کمی​ مشکلی نبود، مگه نه؟

وقتی چشماش رو‌درست​ باز کرد، تو‌اصلاً​ یه اتاق خواب بود.

«همم، که اینطور.

حتی اگه بمیرم‌دیوانه​ و زنده بشم هم،‌کمی​ بدنم کاملاً خوب نمی‌شه.»

نمی‌دونست معیار اینکه چی خوب می‌شه و‌می‌زد​ چی نمی‌شه چیه، ولی در هر صورت،‌باز​ همین که زنده بود جای شکر داشت.

انگار تسویه‌حساب تموم‌درست​ شده بود، چون‌اصلاً​ دیگه خون سرفه نمی‌کرد.

با خودش فکر کرد که‌اگه​ این یه بهای اجتناب‌ناپذیر برای‌زیادی​ مردن و دوباره زنده شدنه.

حداقل دست‌وقتی​ و پاهاش‌نشود​ هنوز سالم بودن.

«هر طور که‌نبود​ بود تونستم جلوی‌گند​ مصیبت خون رو بگیرم.»

شاید دوباره درگیر بشن...‌انجامش​ ولی خب، وقتی وقتش‌اگه​ رسید می‌تونست بهش فکر کنه.

«تا وقتی حالم‌اصلاً​ جا بیاد، یه‌کنترلش​ مدت نمی‌تونم تکون بخورم.»

جین چون-هی‌وقتی​ با خودش‌نشود​ فکر کرد.

یهو ها-ریون با‌نبود​ دیدن وضعیت جین‌گند​ چون-هی خیالش راحت شد.

به نظر می‌رسید یهو‌انجامش​ ها-ریون قراره یه مدت‌اگه​ خودش شخصاً ازش پرستاری کنه.

یهو ها-ریون در حالی که هر‌کنترلش​ وقت می‌تونست کنار جین چون-هی می‌موند،‌همون​ به کارهای فرقه شیطانی هم رسیدگی می‌کرد.

چقدر زمان این‌طوری گذشته بود؟

با حس کردن حضور کسی‌کنترلش​ از خواب بیدار شد و‌می‌داد​ بچه رو دید که اونجا ایستاده.

به نظر می‌رسید‌درست​ ها-ریون برای لحظه‌ای‌اصلاً​ بیرون رفته بود.

«سلام.»

«آره، سلام هیونگ.»

حالت چهره بچه‌نبود​ به طرز عجیبی‌گند​ آروم به نظر می‌رسید.

«پس بالاخره‌می‌تونست​ حقیقت رو‌انجامش​ از بزرگترها شنیدی.»

«آره. همه‌شون خیلی بزدل‌نبود​ بودن. فقط بعد از‌می‌زد​ اینکه عذرخواهی کردن بهم گفتن.»

«... که این‌طور.»

بچه دستش رو دراز کرد‌کنترلش​ و دستی رو که جین‌می‌داد​ چون-هی به سمتش آورده بود گرفت.

«هیونگ، می‌دونی؟ این یه رازه،‌بده​ ولی من قبلاً اونقدر خواب‌های‌گند​ بد می‌دیدم که شب‌ها نمی‌تونستم بخوابم.»

«چه جور خواب‌هایی؟»

«خوابی که توش خیلی گشنم بود ولی اصلاً جون نداشتم. بعدش دیگه گشنم نبود. و حوصله‌مصرفش​ نداشتم تکون بخورم، برای همین فقط همونجا دراز کشیدم. دراز کشیدم، و دراز کشیدم، و دراز‌بیشتر​ کشیدم تا اینکه خوابم برد. خیلی ترسناکه، می‌دونی؟ ترسناکه، ولی دلم نمی‌خواد بدنم رو تکون بدم.»

«...»

«... این‌می‌تونست​ فقط یه خواب‌بده​ نبود، مگه نه؟»

چشم‌های بچه‌بده​ پر از‌نبود​ اشک شد.

«احتمالاً، آره.»

«خاطره مردنم خیلی واضحه، ولی می‌خواستم باور کنم که‌زیادی​ نمردم. برای همین این زندگی فقط یه جایزه بود.‌رودخونه​ همون‌طور که گفتی، هیونگ. بهشتی که شبیه جهنم بود.»

دنیای بی‌رحمی بود.

«آره.»

«من کابوسی بودم‌دیوانه​ که شبیه یه خواب‌کمی​ خوب به نظر می‌رسید.»

«ولی بخش‌هایی هم داشت‌اگه​ که شبیه یه خواب‌چیزای​ خوب بود، مگه نه؟»

«داشت. هرچند‌می‌تونست​ بزرگترها خیلی‌انجامش​ متأسف بودن.»

جین چون-هی سر تکون داد.

«جاشی هیونگ گفت من دیگه خیلی ضعیف شدم و نمی‌تونم به عنوان لنگر‌واحد​ یه طلسم استفاده بشم. گفت اصلاً چیزی به اسم طلسم ابدی وجود نداره. چیزی‌اون​ که بدن من به تنهایی می‌تونست تحمل کنه، یه حدی داشت. برای همین، امم.»

بچه دستش رو بالا آورد.

چیزی پشت دستش سوسو می‌زد.

مثل یه شیشه نیمه‌شفاف.

«قبلاً هم بعضی وقت‌ها این‌طوری می‌شد، ولی بعد از اینکه بک چون-گون ناپدید شد، پایانش زودتر‌مصرفش​ رسید. الان یه کم می‌سوزه، ولی گفت بعداً خیلی بیشتر درد می‌گیره. گفت قبل از اینکه روحم‌درباره​ هم آلوده بشه، باید یه کاری کرد. جاشی هیونگ بعد از گفتن این حرف، دوباره خوابش برد.»

«که این‌طور...»

«مامانم گریه می‌کرد و می‌گفت این‌اصلاً​ مجازات دروغ‌هاشه. اینکه همه‌شون فقط با چسبیدن‌زیادی​ به من، یه رویای شیرین خریده بودن.»

یه بچه معصوم.

البته، همین به تنهایی می‌تونست معجزه بزرگی خلق‌دانش​ کنه، ولی برای اینکه باعث بشه همه مردم‌مصرفش​ دژ هر روز خاطراتشون رو فراموش کنن، کافی نبود.

حتماً اون وسط‌نبود​ به قدرت بک‌گند​ چون-گون هم نیاز بوده.

«... ممنونم.‌می‌تونست​ به خاطر‌انجامش​ پیدا کردن حقیقت.»

«کاری نکردم.»

تو جایی که بالاخره‌نشود​ بهش رسیده بود، هیچ‌دانش​ چیز درخشانی وجود نداشت.

ولی بچه‌اصلاً​ می‌دونست که وقت‌کنترلش​ تموم کردن ماجراجوییه.

بچه‌ای که به تنهایی بهشت رو‌اصلاً​ به دوش کشیده بود، حالا تصمیم‌چیزای​ گرفته بود بهشت رو زمین بذاره.

«حالا باید چیکار کنم؟ می‌خوای مثلاً‌کنترلش​ یه چاقو بکنی تو سینه‌م و‌همون​ روده‌هام رو بکشی بیرون و تکونشون بدی؟»

«... تو واقعاً‌دیوانه​ چیزای زیادی دیدی‌آوردن​ که نباید می‌دیدی.»

اینجا واقعاً برای‌نبود​ تربیت یه بچه‌گند​ جای بدی بود.

مخصوصاً بهشتی که یه‌انجامش​ بچه مجبور بود به‌اگه​ تنهایی سر پاش نگه داره.

جین چون-هی گفت.

«طلسم‌سازهایی هستن که این کار‌دست​ رو می‌کنن، ولی فکر نکنم نیازی‌مگه​ باشه من این کار رو بکنم.»

این رو گفت و‌اگه​ یکم رفت عقب و‌چیزای​ پتو رو زد کنار.

«بیا با هم بخوابیم.‌انجامش​ می‌تونی از دست هیونگ‌اگه​ به عنوان بالشت استفاده کنی.»

«فقط همین؟»

«آره.»

«هیونگ، تو‌اصلاً​ واقعاً با بقیه‌کنترلش​ طلسم‌سازها فرق داری.»

با شنیدن این‌درست​ حرف، جین چون-هی‌اصلاً​ خنده کوچیکی کرد.

«فکر کنم همین‌طوره. طبق گفته جاشی، من یه‌می‌زد​ استعداد ذاتی تو طلسم‌ها یا یه همچین چیزی‌دریای​ دارم. از همون اولش هم بهم گفت خون الهی.»

«آره.»

بچه کنار‌اصلاً​ جین چون-هی‌اگه​ دراز کشید.

بعد چشماش رو بست.

از اونجایی که‌اصلاً​ خوابش نمی‌برد، جین چون-هی‌گند​ براش یه قصه گفت.

«یکی بود یکی نبود، خیلی‌دست​ وقت پیش تو کوه هواگو، یه‌مگه​ میمون بود... اسمش سون ووکونگ بود...»

بچه به‌اصلاً​ ماجراجویی‌های سون‌اگه​ ووکونگ گوش داد.

آیا اون‌می‌تونست​ میمون بالاخره‌انجامش​ به غرب رسید؟

آیا نوشته‌های مقدسی‌اصلاً​ که اونجا گرفت،‌کنترلش​ اون‌قدر ارزش داشت؟

نمی‌تونست بدونه.

نمی‌تونست بدونه،‌اصلاً​ ولی چشم‌های‌اگه​ بچه برق می‌زد.

سون ووکونگ به‌درست​ ماجراجوییش برای رفتن‌اصلاً​ به غرب ادامه داد.

با بقیه می‌جنگید، بعضی‌نبود​ وقت‌ها اشتباه می‌کرد، و‌می‌زد​ دوباره به جلو حرکت می‌کرد.

پوشیده از زخم، اون‌قدر‌نشود​ جنگید و جنگید تا‌دانش​ اینکه به تیانژو رسید.

نتیجه‌اش مهم نبود.

بچه از این ماجراجویی لذت‌بخش‌بده​ راضی بود و با نفس‌های‌گند​ آرومش، همون موقع خوابش برده بود.

تو یه دنیای بی‌رحم،‌نبود​ ماجراجویی قهرمان کوچیک بالاخره‌می‌زد​ به پایان رسیده بود.

بدن بچه‌وقتی​ مدام شفاف‌تر‌نشود​ و شفاف‌تر می‌شد.

می‌تونست حس کنه که‌اگه​ نفرین داره برداشته می‌شه و‌زیادی​ روح بچه رو آزاد می‌کنه.

خواب خوبی‌می‌تونست​ که شبیه‌انجامش​ یه کابوس بود.

این صدای پایان کابوس بود.

و صدای‌وقتی​ به پایان‌نشود​ رسیدن ماجراجویی بچه.

جین چون-هی‌اصلاً​ قصه‌اش رو‌اگه​ متوقف کرد.

«خوب بخوابی.»

بدن بچه تبدیل به‌نبود​ خاکستر شد، تو هوا‌می‌زد​ پخش شد و ناپدید شد.

تو اون تخت خالی،‌نشود​ جین چون-هی برای مدت‌دانش​ خیلی خیلی طولانی گریه کرد.

این بود.

بهشتی که‌می‌تونست​ شبیه یه‌انجامش​ جهنم بود.

ناولها | novelha.net