---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 300: چپتر 300 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 300: چپتر 300

0

...عادت کردن‌می‌رفت​ به این‌موذیانه‌ای​ یکی واقعاً سخته.

شاید به این‌برای​ خاطر بود که اولین‌همون‌طور​ دیدارمون خیلی شوکه‌کننده بود.

دیدنش تو‌نبود​ این ظاهر خواجه‌ها‌می‌رفت​ حس عجیبی داشت.

انقدر عجیب که راستش، عادت کردن‌مضطربم​ به این، حتی از دیدن اعلیحضرت امپراتور‌استرسمه​ تو اون لباس‌های اژدهانشان هم سخت‌تر بود.

جین چون-هی با‌پوزخند​ تردید پشت سر‌اینه​ هان گوانگ راه افتاد.

بعد از خروج‌برای​ از کاخ، یه مسیر‌همون‌طور​ هزارتو مانند جلوشون بود.

مدتی تو‌نبود​ اون مسیر‌انتظار​ راه رفتن.

هان گوانگ به حرف اومد:

«نیازی نیست این‌قدر مضطرب‌موذیانه‌ای​ باشی. کاخ امپراتوری هم جاییه‌پیر​ که آدم‌ها توش زندگی می‌کنن.»

«آه...»

کاخ امپراتوری نیست که‌انتظار​ مضطربم می‌کنه، همین آدمی که‌اینه​ جلوم راه میره باعث استرسمه.

اما نتونست این حرف‌زندگی​ رو به زبون بیاره‌همین​ و چیز دیگه‌ای گفت:

«خواجه ارشد، شما‌پوزخند​ خودتون شخصاً به‌اینه​ اینجور کارها رسیدگی می‌کنین؟»

«هاهاها، حتماً براتون سؤاله که چرا مرکز قدرتی که میگن‌پوزخند​ حتی می‌تونه پرنده‌ها رو تو هوا از پرواز بندازه، داره‌می‌تونین​ همچین کاری رو انجام میده. اون هم برای منجی ما.»

«نه، نه، منظورم این نبود...»

همون‌طور که‌آدم‌ها​ از خواجه‌زندگی​ ارشد انتظار می‌رفت.

پوزخند موذیانه‌ای زد.

«دلیلش اینه که اگه این‌منظورم​ چاکر پیر شخصاً به کارها‌پوزخند​ رسیدگی نکنه، اعلیحضرت معذب میشن.»

«می‌تونین با‌نبود​ من راحت‌تر‌انتظار​ صحبت کنین...»

«ایگو، این چاکر پیر‌زندگی​ چطور می‌تونه با منجی‌همین​ اعلیحضرت غیررسمی حرف بزنه؟»

آه... سر و کله‌موذیانه‌ای​ زدن با این مرد حتی‌پیر​ از پرنس اون هم سخت‌تره.

چند تا از خواجه‌ها و مقامات به نشونه احترام برای خواجه ارشد‌دلیلش​ سر خم کردن، و جین چون-هی مجبور بود مثل یه کیسه غلات‌ایگو​ فراموش‌شده اونجا بایسته و با خودش فکر کنه کی این مصیبت تموم میشه.

بالاخره به کاخی‌همون‌طور​ رسیدن که هیچ‌کس‌پوزخند​ از اطرافش رد نمی‌شد.

حتی صدای جیک‌جیک‌توش​ پرنده‌ها هم نمیاد.‌مضطربم​ یعنی یه تشکیلاته؟

بی‌دلیل نیست که‌پوزخند​ میگن روزها پرنده‌ها‌اینه​ می‌شنون و شب‌ها موش‌ها.

تو دورانی که از سوخت‌های‌منظورم​ فسیلی استفاده نمی‌شد، موش‌ها و پرنده‌ها‌موذیانه‌ای​ به اندازه خود هوا طبیعی بودن.

همه‌جا بودن.

در واقع، این وضعیت که حتی‌مضطربم​ یه موجود زنده کوچیک هم دیده یا‌استرسمه​ شنیده نمی‌شد، به طرز وحشتناکی عجیب بود.

جین چون-هی بدون‌پوزخند​ اینکه چیزی بروز بده،‌اگه​ با احتیاط دنبالش رفت.

با ورود به‌برای​ اونجا، یه کتابخونه معمولی‌همون‌طور​ خودش رو نشون داد.

و خواجه‌ای که از‌انتظار​ اونجا نگهبانی می‌داد سریع جلو‌اینه​ اومد و ادای احترام کرد.

«آه، آآه...»

با دستپاچگی تعظیم‌پوزخند​ کرد، اما صداش تبدیل‌اگه​ به کلمات واضحی نشد.

با یه نگاه سریع‌منجی​ می‌شد فهمید که زبون‌انتظار​ اون خواجه بریده شده.

وقتی جین چون-هی کمی جا‌می‌رفت​ خورد، خواجه ارشد طوری حرف زد‌چاکر​ که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.

«این سرنوشت کسیه که چیزی رو که نباید،‌همین​ فاش کرده. با این حال، اعلیحضرت بخشنده بودن‌زبون​ و بهش یه جایگاه تو این کتابخونه دادن.»

خواجه با‌می‌رفت​ شدت سرش‌موذیانه‌ای​ رو پایین آورد.

خواجه ارشد با‌برای​ لبخند یه پدربزرگ‌نبود​ پیر و مهربون گفت:

«این از‌نبود​ موهبت‌های بزرگ خانواده‌می‌رفت​ امپراتوریه. این‌طور نیست؟»

جین چون-هی با دیدن‌زندگی​ اون لبخند مهربون و‌همین​ دلگرم‌کننده، با خودش فکر کرد:

من... قطعاً تو کوتاه‌ترین زمان‌دلیلش​ ممکن هرچقدر بتونم سریع می‌خونم‌نکنه​ و از اینجا می‌زنم به چاک.

عجب محله دیوونه‌خونه‌ای.

می‌دونستم جای دیوانه‌واریه،‌همون‌طور​ اما هرچی بیشتر‌پوزخند​ می‌فهمم، دیوانه‌وارتر هم میشه.

آدم‌هایی که تو یه‌زندگی​ همچین جایی زندگی می‌کنن‌همین​ قطعاً عقل درست‌وحسابی ندارن.

تق.

وقتی یه تزئین اژدها شکل روی دیوار به‌انتظار​ روش خاصی دوباره سر هم شد، به شکل یه‌نکنه​ ققنوس دراومد و دیوار به سمت داخل کشیده شد.

چیزی که‌نبود​ پدیدار شد،‌انتظار​ یه راه‌پله بود.

همون‌طور که از خانواده امپراتوری انتظار می‌رفت،‌می‌کنه​ دیوارها با مرواریدهای درخشان تزئین شده بودن،‌اما​ برای همین هیچ حس تاریکی‌ای وجود نداشت.

قبل از باز کردن در زیرزمین و‌اگه​ بعد از پایین رفتن از پله‌ها، خواجه‌راحت‌تر​ ارشد دستگیره در رو گرفت و گفت:

«از اینجا به بعد، یه تشکیلات‌نبود​ قدرتمند مستقر شده. باید دقیقاً پا‌دلیلش​ جای پای این چاکر پیر بذارین.»

با این حرف‌ها، لب‌های‌انتظار​ جین چون-هی به یه‌دلیلش​ خط صاف تبدیل شد.

به خاطر نصیحتی بود‌زندگی​ که استادش قبل از اومدن‌آدمی​ به اینجا بهش کرده بود.

— هی، تو زیرزمین کاخ امپراتوری،‌اینه​ یه تشکیلات خیلی قدرتمند هست که توسط‌می‌تونین​ یکی از پیشینیان خانواده اصلی ساخته شده.

بهش میگن تشکیلات سرقت‌منجی​ روح و مرگ‌وزندگی یین-یانگ،‌انتظار​ و چیز کاملاً زننده‌ایه.

او پرسیده بود که‌انتظار​ آیا راهی برای شکستنش‌دلیلش​ وجود داره یا نه.

البته، منظورش‌آدم‌ها​ این نبود که‌می‌کنن​ واقعاً می‌خواد بشکنتش.

هر چی باشه،‌پوزخند​ فقط کنجکاوی خالص‌اینه​ یه محقق بود.

— این تشکیلاتیه که دقیقاً به‌نبود​ همین دلیل نصب شده؛ چون عملاً‌دلیلش​ هیچ راهی برای شکستنش وجود نداره.

مدلیه که می‌تونی طبق قوانین تعیین‌شده‌پوزخند​ واردش بشی و ازش بیرون بیای،‌پیر​ اما من روش ورودش رو نمی‌دونم.

این یکی از‌توش​ اون دانش‌هاییه که‌مضطربم​ نتونستم به ارث ببرم.

پس استاد‌می‌رفت​ داشت درباره‌موذیانه‌ای​ همین حرف می‌زد.

خب، او هیچ قصدی نداشت در برابر تشکیلاتی که‌می‌رفت​ فقط از شنیدن اسمش، یعنی تشکیلات سرقت روح و مرگ‌وزندگی‌میشن​ یین-یانگ، مو به تن آدم سیخ می‌شد، کار احمقانه‌ای بکنه.

هیچ علاقه‌ای‌نبود​ هم به‌انتظار​ این کار نداشت.

اگه بشکونمش، واقعاً تو دام امپراتور‌مضطربم​ میفتم یا فرستاده میشم به زندان‌باعث​ آسمان. این یکی رو دیگه بی‌خیال.

جین چون-هی به دنبال‌موذیانه‌ای​ خواجه ارشد شروع به عبور‌پیر​ از تشکیلات هزارتوی زیرزمینی کرد.

مرواریدهای درخشان روی سقف روشن‌تر از چیزی‌همون‌طور​ بودن که فکر می‌کرد، اما عجیب بود‌اگه​ که از بیرون هیچ حس خاصی القا نمی‌شد.

تشکیلاتی که‌نبود​ حس طبیعی داره‌می‌رفت​ اما شکستنش غیرممکنه...

با رسیدن کامل به داخل‌می‌کنن​ کتابخونه و عبور از تشکیلات،‌جلوم​ خواجه ارشد بقچه‌اش رو زمین گذاشت.

«ده روز دیگه میام دنبالتون.»

می‌خواد همین‌طوری‌میده​ من رو‌منجی​ اینجا ول کنه؟

جین چون-هی‌نبود​ هول شد‌انتظار​ و پرسید:

«کسی مثل کتابدار اینجا نیست؟»

«خب، تو گذشته، یه کتابدار تو بایگانی مخفی حضور‌پیر​ داشت. با این حال... به خاطر یه... اتفاق خاص،‌چطور​ امپراتور سه نسل پیش جایگاه کتابدار رو کاملاً حذف کرد.»

او هیچ تمایلی‌برای​ نداشت بپرسه اون‌نبود​ «اتفاق خاص» چی بوده.

قطعاً یه نسخه فانتزی ویژه از‌پوزخند​ توطئه‌های دربار امپراتوری بود که توش خون،‌نکنه​ گوشت و سم به همه‌جا پاشیده شده.

خواجه ارشد با‌توش​ دیدن چهره خشک‌شده‌مضطربم​ جین چون-هی، ریز خندید.

«فقط کسانی هستن که کتاب‌ها رو میارن و روی هم می‌چینن.‌معذب​ اینجا همه‌چیز جمع‌آوری شده؛ از هنرهای نهایی الهی باستانی که تو‌زدن​ جیانگهو گم شدن گرفته، تا تکنیک‌های نهایی مخفی نسل فعلی فرقه‌ها.»

«این شگفت‌انگیزه.»

«البته، مهم‌ترین هنرهای نهایی الهی جای دیگه‌ای‌موذیانه‌ای​ به صورت جداگانه نگهداری میشن، اما... دانشی که‌میشن​ اینجاست برای لرزوندن جیانگهو بیش از حد کافیه.»

صدای خواجه‌آدم‌ها​ ارشد پر‌زندگی​ از غرور بود.

و یه‌می‌رفت​ چیز دیگه‌موذیانه‌ای​ هم اضافه کرد:

«خب، البته که‌برای​ این‌ها نسخه‌های کپی‌نبود​ هستن، نه اصلی.»

بعد بقچه‌نبود​ رو تو بغل‌می‌رفت​ جین چون-هی گذاشت.

«مستراح تو گوشه بایگانی مخفیه. لطفاً از اونجا‌همین​ استفاده کنین... و من دقیقاً برای ده روز غذا‌بیاره​ آماده کردم، می‌تونین از چیزهایی که تو بقچه‌ست بخورین.»

«متوجهم...»

«وقتی من برم، تا ده‌منظورم​ روز هیچ‌کس نمی‌تونه به اینجا‌پوزخند​ وارد یا ازش خارج بشه.»

«واو، واقعاً‌نبود​ که قصر‌انتظار​ امپراتوری فوق‌العاده‌ایه.

جایی که‌آدم‌ها​ عقل سلیم توش‌می‌کنن​ هیچ جایگاهی نداره.»

یعنی حتی اگه خوندن رو زود‌اینه​ تموم کنم، تا وقتی این ده‌میشن​ روز تموم نشه نمی‌تونم برم بیرون.

به هر حال، خواجه ارشد‌منظورم​ فقط با یه جمله رفت:‌پوزخند​ «پس برات آرزوی موفقیت می‌کنم.

امیدوارم چیزی رو که دنبالشی پیدا‌پوزخند​ کنی، ولی‌نعمت من.» و بدون اینکه‌پیر​ پشت سرش رو نگاه کنه رفت بیرون.

جین چون-هی در حالی که بقچه‌مضطربم​ رو بغل کرده بود، با چهره‌ای‌باعث​ بی‌حالت ایستاد و به اطراف نگاه کرد.

بوی کتاب‌های قدیمی.

قفسه‌های بی‌انتها.

ارتفاع قفسه‌های کتاب‌همون‌طور​ به تنهایی انگار‌پوزخند​ دو ژانگ بود.

یعنی حدود‌آدم‌ها​ شش متر‌زندگی​ تا سقف.

و توی اون قفسه‌های‌موذیانه‌ای​ بلند، کتاب‌ها کیپ تا‌چاکر​ کیپ هم چیده شده بودن.

حتی می‌تونست چیزهایی رو‌منجی​ ببینه که کتاب نبودن،‌انتظار​ بلکه طومارهای بامبو بودن.

به‌شدت قدیمی بودن و‌انتظار​ به نظر می‌رسید داستان هنرهای‌اینه​ نهایی الهی باستانی دروغ نبوده.

«کتابخونه بابل که‌توش​ نیست... پس این‌مضطربم​ بایگانی مخفی قصر امپراتوریه.

جاییه که حداقل‌پوزخند​ یک بار توی‌اینه​ رمان‌های رزمی پیداش می‌شه...»

مجبور بود ده روز بدون‌منظورم​ اینکه از جاش تکون بخوره اینجا‌موذیانه‌ای​ بمونه، اما قلبش کمی تند می‌زد.

«هه هه.

همیشه دلم‌آدم‌ها​ می‌خواست حداقل یه‌می‌کنن​ بار بیام اینجا.»

با صرف‌نظر از بخش‌های فلسفی هنرهای رزمی‌اگه​ و جوانمردی، پایه و اساس هنرهای رزمی‌راحت‌تر​ در نهایت از خود هنرهای رزمی سرچشمه می‌گیره.

اینجا جایی بود که‌منجی​ فلسفه‌های عمیق رزمی دور‌انتظار​ هم جمع شده بودن.

فکر کردن به اینکه درست‌می‌رفت​ وسط این‌همه دانش ایستاده، باعث‌اگه​ می‌شد قلبش تند و تندتر بزنه.

«هوو! اول باید‌توش​ چی بخونم؟ واو،‌مضطربم​ دستام واقعاً دارن می‌لرزن.»

چه جور کتاب‌هایی توی‌موذیانه‌ای​ بایگانی مخفی این دنیای‌چاکر​ رزمی حقیقی شاه-خدا وجود داره؟

نویسنده «شیطان بهشتی عالی»‌منجی​ چه جور کتابچه‌های مخفی‌ای‌انتظار​ رو اینجا قایم کرده؟

«هنر نهایی الهی فوق‌العاده قدرتمند فرقه ژونگ‌نان،‌موذیانه‌ای​ کتابچه تثبیت شمشیر! چرا همچین چیزی اینجاست؟ اما...‌میشن​ انگار فقط نصفشه. نمی‌تونم یادش بگیرم. حیف شد...»

نمی‌دونم چرا،‌آدم‌ها​ ولی حس‌زندگی​ نوستالژیکی داره.

«اوه! و هنر الهی فوق‌العاده قدرتمند فرقه ژونگ‌نان، هنر الهی همگرایی شش‌گانه ارواح! یه روش پرورش انرژی درونی به‌شدت قوی که با هنر الهی شیطان بهشتی برابری می‌کنه، اما هیچ‌کس‌مجبور​ تا حالا نتونسته یادش بگیره... اما حالا که می‌خونمش، واقعاً یادگرفتنش غیرممکن نیست؟ تسلط روی هر شش روش پرورش انرژی درونی در سطح هنر نهایی الهی، رسیدن به موفقیت بزرگ‌سوخت‌های​ توشون، و بعد ترکیب کردنشون با هم؟ این کاریه که یه انسان بتونه انجام بده؟ تازه من همین الانش یه چیز دیگه یاد گرفتم، پس این برای من غیرممکنه. حیف شد...»

نمی‌دونم چرا، ولی فکر‌منجی​ کنم می‌دونم سلیقه نویسنده‌انتظار​ شیطان بهشتی عالی چجوریه.

«همم، شبیه خودمه.»

کاریش نمی‌شد کرد.

کتابی که جین چون-هی انتخاب کرده‌اینه​ بود، «شیطان بهشتی عالی رتبه اس‌اس‌اس» یا‌می‌تونین​ «شیطان بهشتی عالی یک شکارچی می‌شود» نبود.

بچه‌های امروزی شاید بهشون بگن‌منظورم​ قدیمی و دمده، اما اون‌پوزخند​ از این جور کتاب‌ها خوشش می‌اومد.

کتاب‌هایی که هرگز نمی‌شد با اون‌پوزخند​ «خلاصه یک خطی، ممنون» که توی‌پیر​ اینترنت مد شده بود، کامل توضیحشون داد.

توی این دنیا،‌توش​ جوهره‌هایی وجود دارن که‌می‌کنه​ هیچ‌وقت نمی‌شه خلاصه‌شون کرد.

درست همون‌طور که اگه دست و پا و سر یه‌نکنه​ موجود زنده رو قطع کنی تا خلاصه‌اش کنی دیگه یه موجود‌کله​ زنده نیست، کتاب‌هایی هم که جین چون-هی دوست داشت همین‌طور بودن.

«ده روز فقط‌برای​ خوندن کتابچه‌های رزمی،‌نبود​ دور از دنیا...»

یه جای کاملاً منزوی،‌انتظار​ چه بیرون یه فاجعه خونین‌اینه​ رخ بده چه آدما بمیرن.

غذا بود،‌آدم‌ها​ و یه‌زندگی​ جا برای خوابیدن.

دما هم‌می‌رفت​ ثابت نگه‌موذیانه‌ای​ داشته می‌شد.

حس عجیبی بود.

«این خود آرامشه.»

وقتی اولین بار توضیحات رو شنید، با خودش فکر کرد‌جلوم​ که این دیوانگیه، همون‌طور که از قصر امپراتوری انتظار می‌رفت، اما‌خواجه​ وقتی دوباره بهش فکر کرد، هیچ آرامشی شبیه این وجود نداشت.

«از کجا‌می‌رفت​ باید شروع‌موذیانه‌ای​ کنم به خوندن...»

اول از همه، با هنر‌منظورم​ الهی ذهن دوگانه و تکنیک الهی‌موذیانه‌ای​ فعال‌سازی مبدأ، تندخوانی اصلاً مشکلی نبود.

این‌طوری نبود که به متن نگاه کنه و کلمات‌اینه​ رو توی ذهنش تکرار کنه، بلکه حسی شبیه این بود‌کنین​ که کل تصویر یه کتاب رو با چشماش جذب می‌کنه.

«فکر کنم اولش موربی می‌خوندم؟»

زمان‌های استراحتش مشخص بود و باید سرگرمی‌اش، یعنی رمان‌های رزمی‌نکنه​ رو، لابه‌لای کارها سریع می‌خوند، برای همین با خوندن مورب شروع‌کله​ کرده بود و فقط کل جمله رو با چشماش اسکن می‌کرد.

جین چون-هی اول یه‌منجی​ کتابچه رزمی رو از همون‌می‌رفت​ آخر، توی گوشه قفسه برداشت.

ورق، ورق.

یه جورایی، سرعتش طوری‌زندگی​ بود که انگار فقط‌همین​ داشت صفحه‌ها رو ورق می‌زد.

با این‌می‌رفت​ حال، چهره جین‌دلیلش​ چون-هی جدی بود.

«واو، این جالبه.»

توی کمتر از یک ربع ساعت،‌پوزخند​ یه کتابچه رزمی رو تموم کرد‌پیر​ و دستش رو برای بعدی دراز کرد.

اگه بقیه این صحنه‌زندگی​ رو می‌دیدن، بهش می‌گفتن‌همین​ یه خودنمایی محض یا دیوانگی.

یک شیچن (حدود‌برای​ دو ساعت) خواب‌نبود​ در روز، و مطالعه.

هرگونه خستگی جزئی رو از طریق‌پوزخند​ پرورش چی برطرف می‌کرد و به‌پیر​ تسلط روی کتابچه‌های رزمی ادامه می‌داد.

«همچین فرصتی دیگه پیش نمیاد.»

به دست آوردن این‌موذیانه‌ای​ فرصت کاملاً به خاطر‌چاکر​ هوس پرنس اون بود.

فعلاً به خاطر نجات جونش مورد‌نبود​ لطف اون قرار داشت، اما لطف‌دلیلش​ یه آدم قدرتمند مثل باد می‌مونه.

خیلی سخت بود که شانس‌می‌رفت​ دومی برای ورود به بایگانی‌اگه​ مخفی قصر امپراتوری گیر بیاره.

روز سوم.

تندخوانی‌اش از طریق تکنیک الهی فعال‌سازی‌اینه​ مبدأ و هنر الهی ذهن دوگانه‌میشن​ شروع به سریع‌تر و سریع‌تر شدن کرد.

به این خاطر بود‌منجی​ که به همون اندازه‌انتظار​ مهارت کسب کرده بود.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌انتظار​ هرچی کتابچه مخفی رزمی برجسته‌تر‌اینه​ باشه، شباهت‌های مشترک بیشتری دارن.»

توی گوشه‌ای از ذهنش، شروع‌می‌کنن​ کرد به طبقه‌بندی و جمع‌آوری‌جلوم​ اشتراکات و تفاوت‌های هر هنر رزمی.

از این نظر، مبارزه بین چون-و‌اینه​ و استاد فرقه شیطانی الهام قابل‌توجهی‌میشن​ برای پایه‌گذاری نظریه رزمی‌اش بهش داده بود.

تندخوانی‌اش حتی بیشتر از قبل سرعت‌نبود​ گرفت و کتاب‌هایی که تا الان‌دلیلش​ خونده بود به یک‌دهم کل مجموعه می‌رسید.

ورق، ورق-

فقط با یه حرکت سبک دستش‌مضطربم​ که در نگاه اول سرسری به‌باعث​ نظر می‌رسید، به‌سرعت صفحات رو ورق می‌زد.

«با توجه به ساعت درونی‌ام و نوری‌اگه​ که از بیرون میاد... یعنی الان می‌تونم‌راحت‌تر​ تو یه ساعت ۱۲ تا کتاب بخونم؟»

البته، نمی‌تونست تا‌برای​ آخر عمرش این‌نبود​ کار رو بکنه.

فقط داشت تمام تلاشش‌انتظار​ رو می‌کرد تا برای ده‌اینه​ روز متوالی آرامش بگیره (؟).

از مکانیزمش خبر نداشت، اما توی بایگانی‌می‌کنه​ مخفی قصر امپراتوری، نوری که می‌شد بهش‌اما​ گفت نور طبیعی، قطعاً از سقف می‌تابید.

به نظر می‌رسید طوری‌موذیانه‌ای​ طراحی شده که هوای‌چاکر​ بیرون هم جریان داشته باشه.

البته، جرئت‌میده​ نمی‌کرد به تحلیل‌منظورم​ مکانیزمش فکر کنه.

فایده چندانی هم نداشت.

توی اون مدت، بهتر بود تمام‌مضطربم​ کتاب‌های توی قفسه‌های این بایگانی مخفی‌باعث​ رو کالبدشکافی، تجزیه و دوباره مونتاژ کنه.

ناولها | novelha.net