---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 670: چپتر 670 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 670: چپتر 670

0

جین چون-هی قبل‌خودم​ از اینکه بپرسد،‌شاید​ غرق در افکارش بود.

«خواجه ارشد،‌خانواده​ شما چیزی درباره‌اما​ بچگی‌های من می‌دونید؟»

«هو، پس بالاخره‌خودم​ کنجکاو شدی. درباره اون‌اگر​ خاطرات از دست رفته‌ات.»

انگار بدون اینکه حتی نیازی‌اوضاع​ به توضیح مفصل من باشه،‌زیادی​ خودش حدس زده که فراموشی گرفتم.

خب، منطقی هم بود.

وقتی تازه به این دنیا اومده بودم،‌توانایی​ بعد از نجات دادن آدم‌ها و بازجویی شدن،‌خودم​ دروغ گفتم و بهونه آوردم که فراموشی گرفتم.

کارها و رفتارم از اون‌کردم​ موقع تا الان هم کاملاً با‌بشه​ داستان فراموشی جور درمی‌اومد، مگه نه؟

«اصلاً می‌تونم اسمش رو بذارم‌اوضاع​ خاطرات از دست رفته‌ام؟ این‌زیادی​ گذشته صاحب اصلی این بدنه.»

یک شخصیت سیاهی‌لشکر که حتی‌کردم​ یک خط دیالوگ هم تو‌بهتر​ کل رمان نداشت، مرده بود.

و من در اصل‌نیستن​ به اون بدن مرده‌عجیب​ تناسخ پیدا کرده بودم.

طبق شهادت یهو ها-ریون، جمجمه‌اش قطعاً‌شاید​ خرد شده بود و نفس نمی‌کشید،‌گفت​ پس این موضوع باید درست باشه.

پس، من اساساً‌اگر​ دارم بدن یک آدم‌بشه​ مرده رو کنترل می‌کنم.

برای همین هیچ‌وقت‌خودم​ سعی نکردم چیزی‌شاید​ درباره گذشته‌اش بفهمم.

به‌هرحال اونا‌خانواده​ خانواده واقعی‌نیستن​ من که نیستن.

اما بعد از فهمیدن درباره این توانایی عجیب برگرداندن زمان، و‌بشه​ دیدن اعتماد خاص اون دو امپراتور به من، با خودم فکر‌موندن​ کردم که شاید اگر درباره گذشته این بدن بدونم، اوضاع بهتر بشه.

خواجه ارشد گفت:

«من چیز زیادی نمی‌دونم. اون موقع‌ها،‌شاید​ من فقط یه خواجه رده‌پایین بودم‌گفت​ که تمام درگیری‌ام زنده موندن بود.»

«... که این‌طور.»

جین چون-هی سر تکان داد.

اگه بخوام این‌طوری ته و توی‌بهتر​ قضیه رو دربیارم، بیشتر از این‌موقع‌ها​ تو دردسرهای قصر امپراتوری گیر نمی‌افتم؟

درست وقتی که داشت سعی‌کردم​ می‌کرد دوباره کنجکاوی‌اش را سرکوب‌بهتر​ کند، خواجه ارشد به حرف آمد.

«با این حال...»

با شنیدن داستان‌خودم​ خواجه ارشد، چشمان جین‌اگر​ چون-هی کمی گشاد شد.

«هی، خواجه، این دیگه چیه؟‌کردم​ هر بار که قضای حاجت می‌کنم،‌بشه​ صدای غرش رعد و برق می‌شنوم.»

«آه، نمی‌دونی؟ به این میگن توالت سیفون‌دار. اختراع دیوانه‌برگرداندن​ یکتاست. یه جور زنگ هشدار جدید و عجیبه که‌شاید​ به همه توی قصر خبر میده کِی دستشویی رفتی.»

«اوووه! پس حالا همه‌فکر​ می‌فهمن کِی رفتم دستشویی!‌بدونم​ ولی این چه فایده‌ای داره؟»

«اولیش اینه که حتی اگه بیفتی توش‌بشه​ نمی‌میری، تازه نشستن طولانی‌مدت هم کمتر درد داره.‌تمام​ بوی کمتر و حشرات کمتر هم که اشانتیونشه.»

«اوه! واقعاً که دیوانه یکتاست.‌کردم​ کی فکرشو می‌کرد یه اختراع مرموز‌بشه​ بسازه که مدفوع رو غیب کنه!»

«غیب نمیشه که.‌واقعی​ همه‌اش توی تصفیه‌خانه‌فهمیدن​ فاضلاب جمع میشه.»

باد تازه‌ای‌امپراتور​ در قصر امپراتوری‌کردم​ وزیدن گرفته بود.

«اوه! این یه نوع‌بدونم​ پمپ آب جدید نیست؟ انگار‌چیز​ خواجه‌های بیشتری دارن شکنجه میشن.»

«آه، نمی‌دونی؟ آب خودش از طریق لوله‌های آب جریان پیدا می‌کنه‌بشه​ و پایین میاد. باید هر روز بررسی بشه، ولی دیگه مثل قبل‌این‌طور​ نیست که خواجه‌ها مجبور باشن هر بار برای آب کشیدن جون بکنن.»

«اعلی‌حضرت حتماً‌خانواده​ دارن روش مجازات‌اما​ رو عوض می‌کنن!»

«اگه نتونن یه مجازات دیگه پیدا کنن،‌اگر​ ممکنه فقط بکشنت، پس از این به‌زیادی​ بعد مراقب حرف زدن و رفتارت باش.»

درست بود.

تغییرات زیادی‌امپراتور​ در قصر امپراتوری‌کردم​ رخ داده بود.

البته، با اینکه فقط بعضی از قسمت‌ها با عجله‌برگرداندن​ تغییر کرده بودند، نه تنها خواجه‌ها بلکه مقامات دربار‌شاید​ هم از روی کنجکاوی دائم در حال سرک کشیدن بودند.

جین چون-هی‌امپراتور​ با خودش‌فکر​ فکر کرد:

«من الان پزشکم، سرآشپزم،‌بدونم​ رئیس شرکت مهندسی عمرانم،‌گفت​ یا اداره خدمات عمومی؟»

یه‌جورایی، دارم به‌عنوان سرآشپز‌فکر​ و مهندس عمران از شغل‌اوضاع​ اصلی‌ام یعنی پزشکی معروف‌تر میشم.

حتی پرنس ژو هم از یک جایی خبردار شده‌برگرداندن​ بود و با عجله آمده بود تا همه‌چیز را امتحان‌اگر​ کند، و همان‌طور که می‌زد روی شانه جین چون-هی گفت:

«از دیوانه یکتا همین انتظار‌کردم​ هم می‌رفت! یکی از اینا توی‌بشه​ دژ من هم می‌سازی، مگه نه؟»

«من که تکنولوژی‌اش رو‌بدونم​ به قصر امپراتوری دادم،‌گفت​ پس اگه طبق همون بسازیدش...»

«هاهاهاها! این رو به‌فکر​ عنوان یک بله در نظر‌اوضاع​ می‌گیرم، پس خودت برام می‌سازیش.»

لععععنت بهش!‌خانواده​ این پرنس‌های طلا،‌اما​ نقره و سرخ!

هر سه‌تاشون‌امپراتور​ دارن مثل گاو‌کردم​ ازم کار می‌کشن!

لعنت به‌شاید​ این خون‌بدونم​ سلطنتی امپراتوری.

پرنس ژو گفت:

«با ساختن یه همچین چیز‌اما​ جدید و عجیبی، حتماً پیش‌زمان​ امپراتورها خیلی خودت رو شیرین کردی.»

«... حالا این‌خودم​ شیرین کردن خود،‌شاید​ فایده‌ای هم داره؟»

«معلومه که داره. برای همینه که همه این‌قدر خودشون‌چیز​ رو به آب و آتش می‌زنن تا فقط یه نگاه‌این‌طور​ از امپراتورها بگیرن. ولی تو چرا این‌قدر بی‌خیالی، دیوانه یکتا؟»

«من فقط‌امپراتور​ دلم می‌خواد‌فکر​ منو بفرستن برگردم.»

«مجبورن که بفرستنت. با اون نگاه‌های غضبناک استادت،‌عجیب​ مگه می‌تونن نفرستن؟ با این حال، عجیبه. اینکه این‌همه‌کردم​ لطف امپراتورها رو دریافت کنی و بازم هیچ‌چیزی نخوای.»

«من خیلی چیزها می‌خوام.»

با این حرف‌اگر​ جین چون-هی، چشمان‌بهتر​ پرنس ژو برقی زد.

«هو؟»

جین چون-هی‌خانواده​ با لحنی جدی‌اما​ و متین گفت:

«لطفاً بهم کلی پول‌فکر​ بدید. دلم می‌خواد سخاوتمندانه از‌اوضاع​ بنیاد اژدهای سفید حمایت کنید.»

«پوهاهاهات!»

پرنس ژو شکمش را گرفت‌کردم​ و طوری خندید که انگار‌بهتر​ خنده‌دارترین حرف عمرش را شنیده بود.

مدت طولانی‌خانواده​ خندید تا اینکه‌اما​ بالاخره صاف ایستاد.

«به‌هرحال، تو فوق‌العاده‌ای. برای همینه که‌شاید​ اون حرامزاده‌های سنگدل بهت لطف دارن. در‌چیز​ هر صورت، کار رو به تو می‌سپارم.»

و به همین سادگی،‌بدونم​ پرنس ژو کار را‌گفت​ به جین چون-هی سپرد.

خواجه‌ها با عجله به‌فکر​ سمتش دویدند و در تبریک‌اوضاع​ گفتن از هم پیشی گرفتند.

«تبریک میگم!»

«اینکه حتی از عمارت پرنس‌کردم​ ژو هم سفارش کار گرفتی! این‌بشه​ حقیر واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته!»

«از دکتر الهی‌اگر​ کوچک همین انتظار‌بهتر​ هم می‌رفت. تبریک!»

همه با چشمانی‌خودم​ پر از تحسین به‌اگر​ جین چون-هی نگاه می‌کردند.

«حالا مگه چقدر موضوع مهمیه؟»

فقط یه‌امپراتور​ کارِ بیشتره که‌کردم​ باید انجام بدم.

اما جین چون-هی‌اگر​ کم و بیش‌بهتر​ می‌دانست دلیلش چیست.

خواجه ارشد اولین‌خودم​ نفری بود که‌شاید​ آن را توضیح داد.

«از حالا به بعد، مقامات هر چقدر هم که رده‌بالا باشن، دیگه نمی‌تونن به عمارت پزشکی فلس‌کردم​ سفید از بالا به پایین نگاه کنن~ حتی اگه در سطح هشت خانواده بزرگ امپراتوری هم نباشید، هر‌این‌طور​ قدرت دیگه‌ای که درست پایین‌تر از اون‌هاست، باید در برابر عمارت پزشکی فلس سفید سر تعظیم فرود بیاره~»

«این... اِهم...»

«این دستاورد‌شاید​ تا این‌بدونم​ حد بزرگه~»

جین چون-هی‌امپراتور​ پشت سرش‌فکر​ را خاراند.

«در این صورت، بازم بهم‌اما​ اجازه میدن تکنیک‌های جابجایی روح‌زمان​ رو توی بایگانی امپراتوری بخونم؟»

البته، بهبود بهداشت عمومی و‌کردم​ فراهم کردن پمپ آب و‌بهتر​ توالت برای همه، کار خوبی بود.

با این‌شاید​ حال، هدف اصلی‌ام‌اوضاع​ چیز دیگری بود.

«ولی اگه تو این‌فکر​ وضعیت چنین چیزی بخوام،‌بدونم​ بازم بهم میگن دیوانه؟»

نه، ولی من‌واقعی​ واقعاً بهش نیاز دارم،‌توانایی​ به تکنیک‌های جابجایی روح.

بعد از تمام شدن کارهایش،‌اوضاع​ بالاخره توانست یک ملاقات خصوصی‌زیادی​ با پرنس گوم داشته باشد.

این بار‌امپراتور​ پرنس گوم بود،‌کردم​ نه پرنس اون.

او پرنس اون را بارها دیده بود‌توانایی​ و تا حدودی به او عادت کرده بود،‌خودم​ اما پرنس گوم هنوز هم آدم سختی بود.

به محض اینکه‌خودم​ همدیگر را دیدند، پرنس‌اگر​ گوم به حرف آمد.

«شهرستان بکرین.‌شاید​ و شهر فوژو‌اوضاع​ تو استان فوجیان.»

«...»

«از طریق گزارش‌های عمارت پزشکی، عملکرد سیستم‌های آب و فاضلاب و پیشگیری از بیماری‌ها‌امپراتور​ تو این دو مکان رو تایید کردم. همچنین اثربخشی‌شون رو با یه تحقیق جداگانه هم‌فقط​ بررسی کردم. این تاسیسات اخیر هم در ادامه همون‌ها بود و مشکل خاصی توش نمی‌بینم.»

«...»

جین چون-هی جرعه‌ای از‌بدونم​ چایش نوشید و منتظر‌گفت​ موند تا حرفش تموم بشه.

پونگ ها-گوم گفت:

«پس، واقعاً هیچ‌واقعی​ قصدی برای گرفتن‌فهمیدن​ یه پست دولتی نداری؟»

«پوووف!»

عجب حرف مضحکی.

این پرنس لعنتی.

جین چون-هی‌خانواده​ چایش رو‌نیستن​ پوف کرد بیرون.

پرنس گوم ادامه داد:

«در اصل، امپراتوری سازمانی به نام شش وزارتخانه داره. وزارت پرسنل،‌نمی‌دونم​ وزارت جنگ، وزارت دارایی، وزارت مجازات، وزارت تشریفات و وزارت فواید‌اگه​ عامه. دارم به این فکر می‌کنم که یکی دیگه هم تاسیس کنم.»

«به فکر ساختن چی هستید؟»

«وزارت پزشکی.»

«اوهو، اوهو، اوهو!»

چایی که تازه بیرون پاشیده‌اوضاع​ بود حتماً پریده بود تو گلوش،‌نمی‌دونم​ چون برای مدت طولانی سرفه کرد.

«باید رد کنم... اوهو. اوهو!»

«آیش، نوچ. همین فکرو می‌کردم.»

هورت-

پرنس گوم چایش رو‌بدونم​ قورت داد و با دقت‌چیز​ جین چون-هی رو برانداز کرد.

جین چون-هی دستمالی درآورد تا دهنش رو‌اگر​ پاک کنه و تمام تلاشش رو کرد‌زیادی​ تا خودش رو جمع و جور کنه.

تا اینکه خواجه‌ها با عجله اومدن‌فهمیدن​ و بهش گفتن دست نگه داره‌اعتماد​ و گفتن خودشون بهش رسیدگی می‌کنن.

پرنس گوم پرسید:

«اونجا جاییه که می‌تونی به اون‌بهتر​ بهداشت عمومی برای همه که آرزوش‌موقع‌ها​ رو داری برسی... چرا ازش دوری می‌کنی؟»

جین چون-هی‌امپراتور​ با شنیدن حرفاش‌کردم​ سر تکون داد.

«حرف‌هاتون عاقلانه‌ست. با این حال، این فرد حقیر یه‌برگرداندن​ سیاستمدار نیست. لحظه‌ای که یه سیاستمدار بشم، دیگه نمی‌دونم‌شاید​ واقعاً می‌تونم جون آدما رو نجات بدم یا نه.»

«همم؟»

«اینکه الان می‌تونم مردم رو درمان کنم و داروهای جدید بسازم، به‌موقع‌ها​ خاطر اینه که آزادم و به هیچ‌چیزی وابسته نیستم. اگه تبدیل به یه‌توی​ سازمان سیاسی بشه، کاملاً مشخصه که حرکت کردن مثل الانم خیلی سخت می‌شه.»

«می‌ترسی تحت‌امپراتور​ تاثیر صاحبان‌فکر​ قدرت قرار بگیری.»

«...»

جین چون-هی جوابی نداد.

اما همون‌شاید​ سکوت هم برای‌اوضاع​ تایید کافی بود.

پرنس گوم آه کوچیکی کشید.

«حتی با وجود قدرت امپراتوری‌اما​ به این قدرتمندی، ذات قدرت‌زمان​ رو نمی‌شه کنترل کرد. سخته.»

«مگه این همون میل انسانی نیست؟ از همون اولش، من هیچ‌بشه​ جاه‌طلبی‌ای برای پست دولتی یا سیاست نداشتم. به عنوان یه آدم‌موندن​ آزاد، به نظر می‌رسه بهترین کار اینه که هرازگاهی اینطوری کمک کنم.»

«نوچ. پس کاریش نمی‌شه کرد.»

قدرت توسط کسانی‌خودم​ به دست میاد‌شاید​ که تشنه قدرت باشن.

اگه کسی هیچ طمعی به قدرت نداشته‌توانایی​ باشه، مهم نیست تو چه مقام بالایی‌امپراتور​ قرار بگیره، در نهایت فقط از دستش می‌ده.

پرنس گوم‌امپراتور​ به آرومی‌فکر​ آه کشید.

«با این حال،‌اگر​ پیشنهاد من همیشه پابرجاست،‌بشه​ پس بهش فکر کن.»

فقط می‌تونست امیدوار‌خودم​ باشه که شاید یه‌اگر​ روزی نظرش عوض بشه.

البته، بعید به نظر‌نیستن​ می‌رسید که به این‌عجیب​ زودی‌ها این اتفاق بیفته.

پزشکی که روبه‌روش بود به‌کردم​ نظر می‌رسید عاشق پوله، اما در‌بشه​ نهایت، هرگز تحت تاثیرش قرار نمی‌گرفت.

در مورد‌شاید​ قدرت هم‌بدونم​ همین‌طور بود.

اون دیوانه‌ای بود که حتی با قدرت‌اگر​ مثل یه دردسر رفتار می‌کرد، شاید به این‌نمی‌دونم​ دلیل که کاربردش براش کمتر از پول بود.

با این حال، تنها‌نیستن​ یه دلیل وجود داشت‌عجیب​ که امپراتورها تسلیم نمی‌شدن.

«اگه یه روز‌خودم​ اراده‌اش بشکنه، ممکنه‌شاید​ اون روز فرا برسه.»

مگه زندگی هیچ‌وقت آسون بوده؟

علاوه بر این، ایده‌آل‌هایی که این‌شاید​ مرد دنبال می‌کرد کاملاً والا بودن،‌گفت​ بنابراین فکر می‌کرد ممکنه فرصتی پیش بیاد.

«اگه هم‌خانواده​ نشد، که دیگه‌اما​ کاریش نمی‌شه کرد.»

درست تو همون لحظه که‌کردم​ داشت به این موضوع فکر‌بهتر​ می‌کرد، جین چون-هی نیشخندی زد.

«حالا که‌شاید​ اینجام، بیایید دندون‌هاتون‌اوضاع​ رو معاینه کنم.»

«اخخ. حتماً‌امپراتور​ باید این‌فکر​ کارو بکنیم؟»

«نمی‌تونیم انجامش ندیم.‌واقعی​ پرنس اون هم باید‌توانایی​ دوباره نبضش گرفته بشه.»

درسته.

به خاطر نجات جون آدما، اون‌بهتر​ مردی بود که از هیچ‌چیزی دریغ نمی‌کرد،‌فقط​ حتی اگه طرف مقابلش یه امپراتور بود.

بعد از تموم کردن‌نیستن​ معاینات دو پرنس، کارش تو‌برگرداندن​ کاخ امپراتوری کاملاً تموم شد.

«باز هم می‌خوای‌خودم​ از آرشیو مخفی‌شاید​ امپراتوری استفاده کنی؟»

«بله.»

«نوچ، برو.»

همون‌طور که این رو‌نیستن​ می‌گفت، مجوز ورود به آرشیو‌برگرداندن​ مخفی رو براش پرت کرد.

مات و مبهوت مونده بود که پرنس اون چطور یه‌بهتر​ چیز به این باارزشی رو جوری پرت کرد انگار کلید‌درگیری‌ام​ دستشوییه، اما خب، به هر حال گرفته بودش، پس مشکلی نبود.

بعد از گرفتن مجوز،‌بدونم​ مستقیم رفت پایین به‌گفت​ سمت آرشیو مخفی امپراتوری.

«خب، اینجا‌امپراتور​ دیگه عملاً مثل‌کردم​ اتاق خودم شده.»

آرشیو مخفی امپراتوری که مدتی بود‌فهمیدن​ واردش نشده بود، دقیقاً همون‌طوری که‌اعتماد​ ترکش کرده بود باقی مونده بود.

«تکنیک‌های جابجایی‌امپراتور​ روح... جاشون...‌فکر​ آه، همون‌جا بود.»

در میان قفسه‌هایی که با هزاران و‌بشه​ ده‌ها هزار کتاب پر شده بودن، جین چون-هی‌تمام​ دقیقاً جای تکنیک‌های جابجایی روح رو پیدا کرد.

کتاب دقیقاً مثل قبل،‌فکر​ هنوز هم سر و ته‌اوضاع​ تو قفسه گذاشته شده بود.

«این بار باید‌واقعی​ با دقت بخونمش و‌توانایی​ مراقب انحراف چی باشم.»

خوندن چنین کتاب‌های هنر شیطانی‌ای می‌تونست گاهی اوقات‌بدونم​ چی و خون فرد رو دچار پیچیدگی کنه‌موقع‌ها​ و باعث به وجود اومدن شیطان قلبی بشه.

به همین خاطر بود که معمولاً از‌بشه​ خوندنشون دوری می‌کرد و حتی وقتی هم می‌خوندشون،‌تمام​ فقط با تندخوانی یه نگاه سطحی بهشون می‌انداخت.

با این حال، با اون روش‌شاید​ نمی‌تونست با فرقه جاودانه خون که‌گفت​ ارواح رو جابجا می‌کردن، روبه‌رو بشه.

«هوو...»

قبل از خوندن تکنیک‌های جابجایی‌کردم​ روح، جین چون-هی به اندازه زمان‌بشه​ نوشیدن یه فنجون چای مدیتیشن کرد.

بعد از اینکه ذهنش رو کاملاً آروم کرد و‌چیز​ مطمئن شد که انرژی درونی‌اش تحت کنترل کافیه، بلافاصله‌موندن​ تکنیک‌های جابجایی روح رو برداشت و شروع به خوندن کرد.

نتیجه‌ای که بعد از‌فکر​ چند روز خوندن دقیق‌بدونم​ بهش رسید، این بود:

«انواع مختلفی‌خانواده​ از جادوگری‌های‌نیستن​ شیطانی اینجا هست.»

هنر بازگشت روح، زنگ پرنده گریان،‌شاید​ هنر مشاهده روح، طلسم کنترل اشباح‌گفت​ و ارواح و چیزایی شبیه این.

همه‌شون طلسم‌هایی‌شاید​ بودن که با‌اوضاع​ ارواح سروکار داشتن.

هنر بازگشت روح‌خودم​ برای احضار روح مردگان‌اگر​ به این دنیا بود.

زنگ پرنده گریان‌واقعی​ برای فرستادن مردگان‌فهمیدن​ به دنیای زیرین بود.

هنر مشاهده روح طلسمی‌فکر​ بود که به فرد‌بدونم​ اجازه می‌داد ارواح رو ببینه.

طلسم کنترل اشباح و ارواح هم‌بهتر​ یه طلسم از وِردها بود تا‌موقع‌ها​ به اجبار به ارواح فرمان بده.

خیلی‌های دیگه هم وجود داشتن، اما اینا‌اگر​ همون‌هایی بودن که جین چون-هی فکر می‌کرد‌زیادی​ حرومزاده‌های فرقه جاودانه خون احتمالاً ازشون استفاده می‌کنن.

«اگه بخوام اینا رو‌نیستن​ جدی یاد بگیرم، عقلم‌عجیب​ رو از دست می‌دم.

این مزخرفات رو.»

فقط یکی از اونا‌بدونم​ بود که جادوگری شیطانی به‌چیز​ حساب نمی‌اومد، زنگ پرنده گریان.

این یه طلسم برای بازگردوندن‌کردم​ مردگان به همون جایی بود‌بهتر​ که در اصل بهش تعلق داشتن.

«اوه، اگه‌خانواده​ این یکیه،‌نیستن​ می‌تونم یادش بگیرم.»

احتمالاً بهم اجازه می‌ده جلوی‌کردم​ اونایی که با جابجایی بین بدن‌ها‌بشه​ کارای شیطانی انجام می‌دن رو بگیرم.

ناولها | novelha.net