---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 130: قارچ سنگی آسمان و زمین • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 130: قارچ سنگی آسمان و زمین

0

واق! - ارباب، من گشنمه!

جین چون-هی قبل از اینکه‌نبود​ کمی ماهی خشک از لباسش بیرون‌می‌گرفت​ بیاورد، سر هوانگ‌گو را حسابی خاراند.

ماهی خشکی که‌رزمی‌ای​ در جزیره پوتو خریده‌شبح‌وارش​ بود، هنوز آنجا بود.

ملچ ملوچ. - خوشمزه‌ست! عاشقشم!

«خوب کاری‌دلیل​ کردی قاطی‌جیانگهو​ دعوا نشدی.»

هوانگ‌گو یک سگ بود.

بله، یک جانور روحانی بود، اما نه مثل کپور‌هوش​ آتشین ده‌هزار ساله غول‌پیکر بود و نه مثل شاهین‌چیه​ رعد بهشتی از دهانش رعد و برق بیرون می‌داد.

با این حال، دلیل اینکه هوانگ‌گو می‌توانست در جیانگهو‌باقی​ بی‌رحم زنده بماند، احتمالاً پاهایش بود که از هر هنرمند‌پیشرفت​ رزمی‌ای سریع‌تر می‌دوید، حس بویایی شبح‌وارش و البته هوش تیزش.

«تو از‌دلیل​ خیلی از آدما‌بی‌رحم​ بهتری. خیلی بهتر.»

عوعو؟ -‌این‌قدر​ نمی‌فهمم منظورت‌مهم​ چیه، ارباب.

«یعنی باید بیشتر بخوری.»

جین چون-هی چند تکه‌می‌تونم​ ماهی خشک دیگر بیرون‌شکرش​ آورد و به هوانگ‌گو داد.

هوانگ‌گو که انگار نبرد چند لحظه‌زنده​ پیش را کاملاً فراموش کرده بود،‌سریع‌تر​ دمش را به آرامی تکان داد.

جین چون-هی همان‌رزمی‌ای​ نزدیکی نشست و برای‌شبح‌وارش​ مدت طولانی استراحت کرد.

«بردم، اما‌بردم​ به زور‌می‌تونم​ می‌تونم تکون بخورم.»

جای شکرش باقی بود که مثل‌زنده​ مبارزه با شیطان خون خشکیده، خون‌سریع‌تر​ سرفه نکرد و از حال نرفت.

«یعنی مهارت‌هام این‌قدر پیشرفت کرده؟»

مهم نبود آدم چقدر هنرهای رزمی‌بویایی​ یاد می‌گرفت، برای بیرون کشیدن تمام‌آدما​ پتانسیل آن، مبارزه واقعی ضروری بود.

به لطف این نبردهای مرگ و زندگی،‌جای​ جین چون-هی داشت به تدریج معنای واقعی‌سرفه​ هنرهای رزمی را در وجودش مجسم می‌کرد.

له‌له. -‌دلیل​ ارباب! من‌جیانگهو​ ازت محافظت می‌کنم!

نکته خوشایند ماجرا‌پیشرفت​ این بود که‌آدم​ جین چون-هی تنها نبود.

در حالی که او استراحت می‌کرد تا توانش‌البته​ را به دست بیاورد، اگر شخص خطرناکی نزدیک می‌شد،‌منظورت​ هوانگ‌گو حتماً پارس می‌کرد و به او هشدار می‌داد.

«آوردن هوانگ‌گو‌بردم​ با خودم یه‌تکون​ نبوغ الهی بود.»

حساب اینکه با کمک این سگ‌زنده​ از چند بحران جان سالم به در‌می‌دوید​ برده بود، از دستش در رفته بود.

جیانگهو جایی نبود که‌مهم​ مشکلات فقط با زور‌هنرهای​ بازو و درگیری حل شوند.

هوانگ‌گو می‌توانست آدم‌ها را پیدا کند، کمکش کند تا از‌تیزش​ دستشان قایم شود، آب آلوده را تشخیص دهد و حتی‌باید​ مثل الان، وقتی داشت انرژی‌اش را بازیابی می‌کرد، نگهبانی بدهد.

بی‌دلیل نبود‌بردم​ که جانور روحانی‌تکون​ فرقه گدایان بود.

«وقتی برگردم، باید حسابی به‌بی‌رحم​ ارباب هوانگ‌گو خدمت کنم. باید‌هنرمند​ کلی غذای خوشمزه بهش بدم.»

جین چون-هی لپ‌های‌پیشرفت​ پشمالوی هوانگ‌گو را کشید‌چقدر​ و او را بوسید.

فین فین! -‌رزمی‌ای​ منم خوشم میاد.‌بویایی​ من اربابمو دوست دارم.

دم هوانگ‌گو‌بردم​ مثل پروانه‌می‌تونم​ پنکه می‌چرخید.

درست در‌دلیل​ همان لحظه،‌جیانگهو​ هوانگ‌گو پارس کرد.

در همان حال، شاهین‌مهم​ رعد بهشتی بالای سر‌هنرهای​ جین چون-هی به پرواز درآمد.

جیییغ!

ابزار جادویی داخل‌زور​ لباسش فقط لرزید؛ نمی‌توانست‌جای​ بشنود پرنده چه می‌گوید.

هوانگ‌گو هم‌دلیل​ به شاهین رعد‌بی‌رحم​ بهشتی پارس کرد.

یک لحظه بعد، صدای‌مهم​ شاهین رعد بهشتی به‌هنرهای​ وضوح به گوش رسید.

جیغ، جیییغ. - ممنونم هنرمند رزمی!‌بویایی​ از اون سگ گنده هم ممنونم! به‌بهتری​ لطف شما تونستم بچه‌هام رو نجات بدم.

جین چون-هی با ابزاری که‌تکون​ یوهو به او داده بود‌مبارزه​ ور رفت و جواب داد.

«آره. خیالم راحت شد. حالا باید فرار کنی.‌احتمالاً​ فرقه جاودانه خون در موردت می‌دونه، پس باید‌البته​ به جایی خیلی دورتر از مجمع‌الجزایر ژوشان فرار کنی.»

با شنیدن حرف‌های جین چون-هی،‌نبود​ به نظر رسید شاهین رعد‌یاد​ بهشتی دارد به چیزی فکر می‌کند.

سپس، هوانگ‌گو دوباره به شاهین‌می‌دوید​ رعد بهشتی پارس کرد، انگار‌تیزش​ داشت با او حرف می‌زد.

واق، واق واق!

جیک، جی-جیک!

آن دو برای مدتی به زبانی‌آدم​ با هم پچ‌پچ کردند که او نمی‌توانست‌تمام​ از طریق ابزار جادویی آن را بشنود.

در نهایت، شاهین رعد بهشتی یک‌بویایی​ بار بلند و طولانی فریاد کشید‌آدما​ و سپس پرواز کرد و رفت.

جین چون-هی در حالی که ناپدید شدن‌جای​ شاهین رعد بهشتی را بر فراز خط‌الرأس‌سرفه​ کوه‌های دوردست تماشا می‌کرد، آه کوچکی کشید.

«بالاخره رفت. چه نفس راحتی. باید قبل‌بماند​ از پایین رفتن یکم دیگه استراحت کنم.‌بویایی​ اون‌قدر خسته‌م که نمی‌تونم هیچ کاری بکنم.»

لیس، لیس، لیس—

هوانگ‌گو دهان‌هنرمند​ جین چون-هی‌سریع‌تر​ را لیسید.

جین چون-هی‌بردم​ سگ را‌می‌تونم​ نوازش کرد.

چقدر زمان گذشته بود؟ حتی‌بی‌رحم​ دو ساعت هم نگذشته بود‌هنرمند​ که شاهین رعد بهشتی دوباره برگشت.

جیغ. - انسان، اینو بخور!

با تعجب از اینکه منظورش چیست، سرش را‌البته​ بالا آورد و دید که شاهین رعد بهشتی‌نمی‌فهمم​ یک قارچ بزرگ را به سمت او می‌اندازد.

جا خورد، دستش‌زور​ را دراز کرد‌بخورم​ و قارچ را گرفت.

در ظاهر، هیچ‌می‌توانست​ فرقی با یک‌زنده​ قارچ ریشی نداشت.

با این حال، عطر غنی‌نبود​ آن آن‌قدر شدید بود که‌یاد​ می‌توانست بینی را بی‌حس کند.

«این... یه لحظه صبر کن...»

جیک، جیک! -‌زور​ برای بدن خوبه،‌بخورم​ نگهش داشته بودم. بخورش.

جین چون-هی برای‌می‌توانست​ مدت طولانی به‌زنده​ قارچ خیره ماند.

قبلاً درباره‌این‌قدر​ این قارچ چیزهایی‌نبود​ یاد گرفته بود.

اما فقط در انتهای یک کتاب، بدون هیچ تصویری‌هوش​ به آن اشاره شده بود و داستان‌های کسانی که‌چیه​ آن را خورده بودند، فقط سینه به سینه نقل می‌شد.

«نکنه این... قارچ‌زور​ سنگی آسمان و‌بخورم​ زمینه؟ امکان نداره.»

قارچ سنگی آسمان و زمین.

نوعی اکسیر که گفته می‌شد فقط در‌چقدر​ جایی رشد می‌کند که انرژی‌های آسمان و زمین‌واقعی​ به هم می‌رسند و هزار سال عمر می‌کند.

اگر پای انسانی به آن برخورد می‌کرد،‌شبح‌وارش​ قارچ فوراً پژمرده می‌شد و ارزش آن‌بهتر​ به عنوان یک اکسیر به شدت کاهش می‌یافت.

برای برداشت صحیح آن،‌می‌تونم​ باید از یک حیوان مثل‌باقی​ سگ یا خوک استفاده می‌شد.

«نه بابا، ولی‌می‌توانست​ من تا حالا به‌بماند​ این بزرگی ندیده بودم...؟»

اکسیرهای ساخته شده توسط‌مهم​ طبیعت از آنهایی که توسط‌رزمی​ انسان ساخته شده‌اند پیشی می‌گیرند.

دلیلش این است‌رزمی‌ای​ که انسان‌ها نمی‌توانند‌بویایی​ بر طبیعت غلبه کنند.

علاوه بر این، از آنجا که این قارچ نوعی اکسیر بود‌شیطان​ که انرژی‌های آسمان و زمین را در خود داشت، می‌توانست به‌آدم​ طور هماهنگ با هنر الهی پنج عنصر جین چون-هی جذب شود.

«خیلی ازت ممنونم.»

جیغ! -‌این‌قدر​ یه پاداش برای‌نبود​ نجات دادن بچه‌هام.

«توی دنیای رزمی، فقط آدما نیستن‌بویایی​ که مرام و معرفت حالیشونه، بلکه‌آدما​ جانوران روحانی هم جوانمردی رو می‌فهمن.»

جین چون-هی‌بردم​ خنده خشکی‌می‌تونم​ سر داد.

هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کرد که‌زنده​ تصمیمش برای نکشتن شاهین رعد بهشتی و‌می‌دوید​ صرفاً محافظت از آن، این‌گونه جبران شود.

جین چون-هی در حالت مراقبه نشست، قارچ‌چقدر​ سنگی آسمان و زمین را به چند‌پتانسیل​ رشته پاره کرد و آن را یک‌جا خورد.

همین که قارچ سنگی آسمان و زمین وارد دهانش‌هوش​ شد، با به گردش درآوردن انرژی‌اش به چی تبدیل شد‌یعنی​ و شروع به نفوذ در بدنش مانند یک مایع کرد.

هوووش—

چی زمین و چی باد.

دو انرژی‌این‌قدر​ وارد بدن‌مهم​ جین چون-هی شدند.

جین چون-هی با هنر الهی پنج عنصر‌شبح‌وارش​ خود از آن‌ها استقبال کرد و مکرراً‌بهتر​ انرژی درونی‌اش را پراکنده و جمع کرد.

زمین و باد خود را‌تکون​ تجزیه کردند و شروع به‌مبارزه​ نفوذ در دانتیان او کردند.

دو تا از پنج عنصر کاملاً‌زنده​ قوی شده بودند، اما انرژی درونی به‌می‌دوید​ طرز قابل‌توجهی عمیق شده‌اش، آن‌ها را پذیرفت.

«خوبه که چی آتش و‌نبود​ آب من به لطف کپور‌یاد​ آتشین ده‌هزار ساله رشد کرد.»

جین چون-هی در حالی که انرژی درونی‌شبح‌وارش​ در حال گردش را به شکلی هماهنگ ترکیب‌عوعو​ و پراکنده می‌کرد، در حالت بی‌خودی فرو رفت.

«اگر اکسیری‌بردم​ با این خلوص‌تکون​ باشه، پس شاید...»

چقدر زمان گذشته بود؟

جین چون-هی‌هنرمند​ چشمانش را‌سریع‌تر​ نیمه‌باز کرد.

نور ماه از‌زور​ میان مژه‌های بلند‌بخورم​ و پرمانندش عبور می‌کرد.

«این... شصت ساله؟»

این لحظه‌ای بود که انرژی درونی‌آدم​ جین چون-هی بالاخره به یک چرخه‌کشیدن​ کامل رسید، معادل شصت سال انرژی.

و این‌هنرمند​ فقط یک شصت‌می‌دوید​ سال معمولی نبود.

او شصت سال خالص‌ترین‌می‌تونم​ چی را در دانتیان‌شکرش​ خود شکل داده بود.

«واو...»

برای امتحان، جین چون-هی دستش‌نبود​ را به سمت شمشیر کریستال یخی‌می‌گرفت​ که جلویش افتاده بود، دراز کرد.

شمشیر کریستال یخی انگار که‌می‌دوید​ با آهنربا کشیده شود، به‌تیزش​ سمت دست جین چون-هی پرواز کرد.

تق.

چنگال خلاء.

این یک چنگال خلاء واقعی‌نبود​ بود، نه چیزی که با‌یاد​ استفاده از چی باد انجام شود.

با اینکه کنترل ظریف هنوز سخت بود، اما‌البته​ به سطحی رسیده بود که می‌توانست به راحتی‌نمی‌فهمم​ یک شمشیر یا شیء را به سمت خودش بکشد.

وقتی ایستاد، تمام زخم‌هایی که‌تکون​ از شیطان خونین رعد سیاه‌مبارزه​ خورده بود، کاملاً درمان شده بودند.

نگاه کردن به پوستش که‌بی‌رحم​ مثل یک دشت برفی بی‌نقص بود،‌رزمی‌ای​ تقریباً غیرقابل باور به نظر می‌رسید.

«واو، همه‌اش خوب شد.»

واق، واق! -‌رزمی‌ای​ ارباب، خیلی قوی شدی!‌شبح‌وارش​ بوی بهتری هم میدی!

هوانگ‌گو پرید‌بردم​ توی بغل‌می‌تونم​ جین چون-هی.

جین چون-هی سگ‌می‌توانست​ بزرگ را مثل‌زنده​ یک بچه بغل کرد.

«هاهاها! ممنون. ممنون، هوانگ‌گو.»

ناله. -‌هنرمند​ من که‌سریع‌تر​ کاری نکردم.

فقط از شاهین رعد بهشتی‌تکون​ خواستم یه غذای خوب به‌مبارزه​ اربابم بده چون داشت اذیت می‌شد.

جیک‌جیک. - این‌می‌توانست​ فقط یه پاداش منصفانه‌بماند​ برای محافظت از بچه‌هامه!

انگار که بخواهد حرفش را ثابت‌آدم​ کند، شاهین رعد بهشتی پر زد‌کشیدن​ و روی سر جین چون-هی نشست.

جیغ! - بچه‌ها!

جیک! جیک. - بله، مادر!

جوجه‌های شاهین رعد بهشتی از‌بی‌رحم​ یک جایی پرواز کردند و‌هنرمند​ روی شانه‌های جین چون-هی نشستند.

مادر روی سرش.

جوجه‌ها روی شانه‌هایش.

جین چون-هی که مانده‌می‌تونم​ بود دقیقاً چه اتفاقی‌شکرش​ دارد می‌افتد، پلک زد.

شاهین رعد‌دلیل​ بهشتی به‌جیانگهو​ حرف آمد.

قیاه! جیغ! - سگ بزرگه‌نبود​ بهم گفت اگه با تو‌یاد​ هم‌سفر بشیم، کلی چیزای خوشمزه می‌خوریم!

جیک! جیک‌جیک! -‌رزمی‌ای​ گفت که اونا‌بویایی​ خوشمزه‌ترین چیزای دنیان!

جیغ، جیغ‌جیغ! - به هر‌تکون​ حال از بس به خاطر رزمی‌کارا‌شیطان​ لونمون رو جابجا کردم، خسته شدم.

جیک! جیک! - اگه بهمون‌بی‌رحم​ غذای خوشمزه بدی، ما هم خرج‌رزمی‌ای​ خودمون رو درمیاریم و جبران می‌کنیم.

«این یعنی چی...؟»

جییییغ! -‌هنرمند​ ما با‌سریع‌تر​ این انسان می‌ریم!

جیک! - بله، مادر!

واق، واق‌واق!‌دلیل​ - ارباب،‌جیانگهو​ من گشنمه.

ما فوراً‌این‌قدر​ به آذوقه‌مهم​ نیاز داریم!

جین چون-هی تازه‌رزمی‌ای​ فهمید قضیه از‌بویایی​ چه قرار است.

او تبدیل شده‌زور​ بود به پیک‌بخورم​ غذای جانوران روحانی.

اهالی جیانگهو که از اصل ماجرا خبر نداشتند، قطعاً شخصیت اژدهای‌رزمی‌ای​ سفید کوچک را تحسین می‌کردند و با خودشان فکر می‌کردند که‌بهتر​ جانوران روحانی با میل و رغبت خودشان به او خدمت می‌کنند.

و این‌گونه بود که‌مهم​ جین چون-هی صاحب یک پرنده‌رزمی​ مادر و دو جوجه شد.

در مجموع،‌هنرمند​ سه شاهین‌سریع‌تر​ رعد بهشتی.

جین چون-هی کمی‌زور​ گوشت خشک‌شده از‌بخورم​ جیب لباسش بیرون آورد.

«کلی با خودم‌می‌توانست​ آورده بودم، ولی‌زنده​ این دیگه تیکه آخره...؟»

بدبخت شده بود.

خوشبختانه، در کلبه‌ای که ماهیگیران‌تکون​ در آن استراحت می‌کردند، کمی‌مبارزه​ ماهی خشک‌شده قابل خوردن پیدا می‌شد.

جین چون-هی با عجله آن‌ها را بینشان‌بماند​ تقسیم کرد و برای غذای خودش هم‌بویایی​ شکار کرد و آن را کباب کرد.

جای شکرش باقی بود که لوازم‌آدم​ اولیه‌ای مثل ادویه، یک گودال آتش،‌کشیدن​ ظروف و برنج هنوز آنجا بودند.

حیوانات این دنیا‌رزمی‌ای​ بزرگ‌تر و قوی‌تر از‌شبح‌وارش​ حیوانات روی زمین بودند.

چیزی شبیه به یک پرنده آبزی‌بخورم​ شکار کرد، پرهایش را کند، روده‌هایش‌خون​ را درآورد و آن را آب‌پز کرد.

از یک‌دلیل​ مرغ هم‌جیانگهو​ بزرگ‌تر بود.

امعا و احشایش را‌مهم​ جداگانه جمع کرد، به‌هنرهای​ سیخ کشید و کباب کرد.

حتی با‌هنرمند​ کمی نمک هم‌می‌دوید​ طعمش بی‌نظیر بود.

واق، واق!‌بردم​ - ارباب،‌می‌تونم​ منم می‌خوام!

جیک، جیک‌جیک.‌دلیل​ - خیلی خوشمزه‌بی‌رحم​ به نظر میاد.

ما می‌ریم چندتای‌پیشرفت​ دیگه شکار کنیم،‌آدم​ تو هم برامون بپز.

جانوران بلافاصله پرواز‌رزمی‌ای​ کردند و چند‌بویایی​ پرنده آبزی دیگر گرفتند.

جین چون-هی‌بردم​ تبدیل شده بود‌تکون​ به پیک آشپزی.

«بازم این خیلی بهتر از‌بی‌رحم​ اینه که اون بیرون الکی‌هنرمند​ انرژی هدر بدم و شمشیر بزنم.»

در حین غذا دادن به آن‌ها، متوجه‌چقدر​ شد که ذائقه جانوران روحانی و انسان‌ها‌پتانسیل​ به طرز عجیبی شبیه به هم است.

اگر یک انسان چیزی را‌می‌دوید​ خوشمزه می‌دانست، جانوران روحانی هم‌تیزش​ با ولع آن را می‌خوردند.

اگر برای انسان‌زور​ بی‌مزه بود، آن‌ها‌بخورم​ هم با بی‌میلی می‌خوردند.

آن‌ها بوی زهم گوشت خام را بهتر‌بماند​ از انسان‌ها تحمل می‌کردند، اما اگر حق انتخاب‌شبح‌وارش​ داشتند، غذای پخته را خیلی بیشتر ترجیح می‌دادند.

چیزی که به‌پیشرفت​ خصوص خیلی دوست‌آدم​ داشتند، این بود.

واق! -‌هنرمند​ ارباب، همون‌سریع‌تر​ کار رو بکن.

همون کار!

«یه لحظه وایسا.»

ظاهراً پختن گوشت با چی آتشِ‌آدم​ هنر الهی پنج عنصر، آن را‌کشیدن​ برای جانوران روحانی فوق‌العاده خوشمزه می‌کرد.

دلیلش را نمی‌دانست، اما از آنجا‌بویایی​ که این‌قدر از آن لذت می‌بردند،‌آدما​ ارزشش را داشت که انجامش دهد.

حداقل جین‌بردم​ چون-هی این‌طور‌می‌تونم​ فکر می‌کرد.

صبح روز بعد، وقتی‌جیانگهو​ که یک ماهیگیر از راه‌پاهایش​ رسید، ضیافت تمام شده بود.

«همه اینا‌این‌قدر​ رو شما پختید،‌نبود​ اژدهای سفید کوچک؟»

«شما هم‌هنرمند​ می‌خورید؟ یه‌سریع‌تر​ کم آبگوشت مونده.»

با ته‌مانده غذاها‌زور​ فرنی درست کرد‌بخورم​ و جلوی ماهیگیر گذاشت.

ماهیگیر یک قاشق‌می‌توانست​ خورد و چشمانش‌زنده​ از حدقه بیرون زد.

«خدای من، نه تنها‌مهم​ مهارت‌های پزشکی‌تون زیر آسمان‌هنرهای​ بهترینه، بلکه آشپزی‌تون هم بی‌نظیره!»

«با این تعریف‌ها هم چیز دیگه‌ای ندارم که‌البته​ بهتون بدم... بفرمایید، زیاد بخورید. کار ماهیگیری باید‌نمی‌فهمم​ سخت باشه، پس با این غذا جون بگیرید.»

ماهیگیر در یک چشم به هم زدن کاسه فرنی را‌مبارزه​ تمیز کرد و ظاهراً داشت به این فکر می‌کرد که‌مهم​ چطور این قضیه را برای روستایی‌ها تعریف کند و پز بدهد.

«و، و‌دلیل​ اون شاهین‌جیانگهو​ بزرگ چیه؟»

«این یه شاهین رعد بهشتیه.»

«من همیشه فقط از دور دیده بودمشون، برای همین نمی‌دونستم،‌تیزش​ اما از نزدیک واقعاً بزرگ و درنده‌ست. شما واقعاً اژدهای‌باید​ سفید کوچک هستید. یعنی یه جانور روحانی رو کاملاً رام کردید...؟»

«بله. الان حتی اگه کسی‌تکون​ شاهین رعد بهشتی رو بکشه، نمی‌تونه‌شیطان​ قرص روحش رو به دست بیاره.»

این یک رویه ساده بود.

روشی که در آن قرص روحِ درون‌چقدر​ جانور روحانی جذب بدنش می‌شود، در نتیجه حتی‌واقعی​ اگر جانور کشته شود، قرص به دست نمی‌آید.

با این حال، برای استفاده از این روش، خود جانور روحانی باید‌آدما​ با کمک انسان همکاری کند، بنابراین فقط برای جانوران روحانی‌ای استفاده می‌شود‌تکه​ که کاملاً توسط دست انسان رام شده‌اند، مثل هوانگ‌گو از فرقه گدایان.

به این ترتیب، هدف قرار دادن هوانگ‌گو‌جای​ هیچ فایده‌ای نداشت، چون بدون هیچ سودی،‌سرفه​ فقط خشم فرقه گدایان را به همراه داشت.

جانور روحانی هم سود می‌برد، زیرا قرص روحِ‌احتمالاً​ جامدشده در بدنش به گردش درمی‌آید و به‌البته​ او اجازه می‌دهد انرژی درونی‌اش را سریع‌تر کنترل کند.

رام کردن یک جانور روحانی کار آسانی نیست،‌هنرهای​ بنابراین مهارتی نیست که زیاد استفاده شود، اما یکی‌لطف​ از وظایفی است که توسط عمارت پزشکی انجام می‌شود.

ناولها | novelha.net