---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 879: مذاکره با پرنس ژو • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 879: مذاکره با پرنس ژو

0

«پرنس ژو‌گذران​ بدجوری غرق‌باشه​ حرف‌هام شده.»

به خاطر همینه‌می‌کنه​ که نحوه ارائه و‌گفت​ پرزنت کردن این‌قدر مهمه.

حتی وقتی می‌خوای یه بودجه‌ای جور کنی، اونم‌درآمد​ وقتی که همه از قبل پشت پرده سهمشون‌اوضاع​ رو برداشتن و هیچ جایی برای من نذاشتن.

اگه این‌طوری عالی باهاشون گرم‌اوضاع​ بگیری و مخشون رو بزنی، بعداً‌نقطه​ یه نگاهی هم به تو میندازن.

جین چون-هی‌گذران​ با آرامش به‌اونا​ حرفش ادامه داد:

«این به‌خصوص‌اوضاع​ سرنوشت روستاهای دورافتاده‌تموم​ با جمعیت کمه.»

روستاهای کوچیک معمولاً حتی مقامات‌هدف​ محلی هم ندارن که ناگزیر‌زندگی​ باعث ایجاد یه خلأ اداری میشه.

و تو جاهایی که پای نیروهای دولتی‌بعد​ بهشون نمی‌رسه، طبیعیه که اهالی دنیای رزمی برای‌مبارزهایی​ خودشون جولان بدن و سرشون رو بالا بگیرن.

«برای همینه که وقتی اهالی دنیای‌دوری​ رزمی می‌خوان سالن رزمی باز کنن،‌تموم​ روستاهای دورافتاده به گرمی ازشون استقبال می‌کنن.»

چی بهتر از‌می‌کنه​ داشتن یه سالن رزمی‌گفت​ که ازشون محافظت کنه؟

اما اینم کار راحتی نیست.

برای یه استاد گوشه‌گیر که تو کوهستان یه‌تموم​ کلبه می‌سازه تا تمرین کنه و هر از‌تکنیک‌های​ گاهی میاد پایین تو روستا، شاید قضیه فرق کنه.

اما اگه هدف از تأسیس سالن‌دوری​ رزمی کسب درآمد و گذران زندگی‌تموم​ باشه، اونا از روستاهای کوچیک دوری می‌کنن.

«البته اگه زادگاه‌می‌کنه​ خودشون باشه، باز‌توضیحاتش​ اوضاع فرق می‌کنه.»

جین چون-هی‌شاید​ بعد از تموم‌هدف​ کردن توضیحاتش گفت:

«اگه ما یه نقطه تبادل لجستیک ایجاد کنیم، مبارزهایی که‌گفت​ تو تکنیک‌های حرکتی مهارت دارن مدام در رفت و آمد‌مدام​ خواهند بود. همین به‌تنهایی، به‌طور طبیعی مثل یه گشت‌زنی عمل می‌کنه.»

«اوه؟ داری در مورد همون‌اونا​ کسب و کار تحویل باری‌می‌کنه​ حرف می‌زنی که تازه راه انداختی؟»

«آره.»

«شنیدم که داری بهشون‌فرق​ تکنیک‌های حرکتی یاد میدی،‌درآمد​ نه شمشیر یا نیزه.»

«چون اگه با حریفی روبه‌رو بشن که نمی‌تونن شکستش بدن، می‌تونن سریع فرار‌لجستیک​ کنن و به بقیه که همون اطرافن خبر بدن. اساساً، اهالی دنیای رزمی تمایل‌به‌طور​ دارن که از مردن تو مبارزه نترسن. نه، در واقع از خود مرگ می‌ترسن.»

«از بچگی بهشون‌زندگی​ یاد میدن که‌دوری​ از خود مبارزه نترسن.»

«دقیقاً. اونا یاد می‌گیرن که سرکوب کردن اون ترس و ادامه دادن‌مبارزهایی​ به مبارزه، راه رسیدن به دائو و همون چیزیه که یه قهرمان‌به‌طور​ رو می‌سازه. البته، معیار اینکه قهرمان کیه، از آدم تا آدم فرق می‌کنه.»

«درسته. اما اگه کسی باشه که به‌جای جنگیدن،‌درآمد​ اول رفقاش رو صدا بزنه، مطمئنم که این کار‌می‌کنه​ روی اعصاب بقیه میره و آزاردهنده به حساب میاد.»

«آره. البته اینم ممکنه که یکی از اهالی‌تموم​ دنیای رزمی ما، تحویل بارش رو ول کنه، بپره‌حرکتی​ وسط درگیری و جونش رو الکی به باد بده.»

«...»

پرنس ژو‌اوضاع​ غرق تو‌بعد​ افکارش شد.

بالاخره به حرف اومد:

«مگه این همون چیزی نیست‌اوضاع​ که روحیه قهرمانانه‌شون مجبورشون کرده انجام‌نقطه​ بدن؟ پس کاریش نمیشه کرد، نه؟»

خیلی سرد برخورد می‌کرد.

پرنس ژو عضوی از خانواده امپراتوری‌توضیحاتش​ بود، اما جنبه‌هایی داشت که بیشتر‌مبارزهایی​ به اهالی دنیای رزمی نزدیک بود.

احتمالاً به این خاطر بود‌هدف​ که تو تمام عمرش هنرهای‌زندگی​ رزمی خودش رو صیقل داده بود.

با اینکه هدفش با اهالی‌اوضاع​ دنیای رزمی کاملاً فرق داشت،‌گفت​ اما می‌شد گفت که مسیرشون یکیه.

تو گذشته، اون‌قدر با یه‌اونا​ نیزه به یه کوه فشار آورده‌بعد​ بود تا بالاخره موفق شده بود.

جین چون-هی‌اوضاع​ دهنش رو‌بعد​ باز کرد:

«با این حال، من قصد دارم فرار کردن و گزارش دادن به نقطه‌دوری​ جمع‌آوری رو براشون تبدیل به یه قانون کنم. و برنامه‌ام اینه که تو‌مبارزهایی​ هر نقطه جمع‌آوری، حداقل یه پزشک با رتبه پزشک میانی یا بالاتر داشته باشیم.»

«از پزشک پایه استفاده‌زادگاه​ نمی‌کنی؟ از نظر هزینه‌تموم​ نیروی کار، اونا ارزون‌ترین گزینه‌ان.»

پزشک‌های پایه، بچه‌هایی‌زندگی​ بودن که تازه وارد‌البته​ عمارت پزشکی شده بودن.

اونا هنوز به محافظت‌بعد​ سرپرست‌هاشون، یعنی پزشک‌های ارشد‌نقطه​ و پزشک‌های میانی، نیاز داشتن.

حتی اگه قرار نبود تاج خروس دربیارن و‌درآمد​ بشن پزشک ارشد، حداقل باید کرک و پرشون می‌ریخت‌می‌کنه​ و می‌شدن پزشک میانی تا بتونن به دردی بخورن.

«اون بچه‌ها پزشک نیستن.»

«پزشک پایه؟‌گذران​ اگه پزشک‌باشه​ نیستن پس چی‌ان؟»

«اونا سیب‌زمینی‌های سخنگوی عمارت پزشکی‌ان. باید مدت‌ها حسابی ازشون کار‌لجستیک​ بکشی تا بشن یه پزشک واقعی. اگه همین‌طوری که هستن‌خواهند​ ازشون استفاده کنی، تبدیل به دکترهای قلابی و شارلاتان میشن.»

حرفش شبیه چرت و‌فرق​ پرت بود، اما به‌درآمد​ دلایلی، قانع‌کننده به نظر می‌رسید.

«سیب‌زمینی‌ها می‌تونن حرف بزنن؟»

به هر حال، به نظر‌اونا​ می‌رسید که پزشک‌های پایه رو نمیشه‌بعد​ فوراً برای کارهای عملی اعزام کرد.

و به این ترتیب،‌بعد​ جین چون-هی یه گفتگوی عملی‌تبادل​ و کاربردی رو شروع کرد.

البته، خود پرنس ژو‌فرق​ فقط یه پس‌زمینه و‌درآمد​ یه مقام تشریفاتی بود.

کسی که‌دوری​ جواب می‌داد،‌زادگاه​ مارکیز یورنگ بود.

راستش رو بخواید،‌زندگی​ کارهای اجرایی و‌دوری​ عملی حسابی دردسر داشتن.

اون فقط می‌خواست از لذت‌های زندگی بهره‌مند‌گفت​ بشه، اما به دلایلی، این پسره جین‌حرکتی​ چون-هی نمی‌ذاشت یه نفس راحت بکشه، واقعاً که.

«فقط به خاطر‌قضیه​ کوفته‌ها دارم این‌تأسیس​ وضعیت رو تحمل می‌کنم.»

نگفت یه ماه طول می‌کشه تا عمل بیاد؟ گفته‌توضیحاتش​ بود که معمولاً برای کباب کردن استفاده میشه و‌مهارت​ درست کردن کوفته باهاش یه جور ولخرجی و اسرافه.

خب که چی؟ مگه ولخرجی‌اونا​ همون چیزی نبود که پرنس‌می‌کنه​ ژو بیشتر از همه عاشقش بود؟

در حالی که پرنس‌بعد​ ژو به حرف‌های اون دو‌تبادل​ تا گوش می‌داد، ناگهان پرسید:

«نظرت چیه‌شاید​ به‌عنوان رئیس دستیاران‌هدف​ مستقیم کار کنی؟»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

موقعیتی بود که‌زندگی​ تا حالا اسمش‌دوری​ رو هم نشنیده بود.

وقتی جین چون-هی سرش‌بعد​ رو کج کرد، مارکیز یورنگ‌تبادل​ لبخندی زد و توضیح داد:

«منظورشون رئیس دستیاران مستقیمه. کسی که به بقیه دستیاران مستقیم فرمان بده... راستش رو بخوای، قرار‌اوضاع​ بر اینه که خود پرنس دستیاران مستقیم رو مدیریت کنه، اما این یه موقعیته که خودشون خلق‌آمد​ کردن تا این مسئولیت رو از سر خودشون باز کنن و بندازن گردن یکی دیگه. هنوزم خالیه.»

واو...

این دیگه خیلی نامردی بود.

حالا که بهش فکر می‌کنم، مگه تاج‌گفت​ و تخت امپراتور رو هم به همین‌حرکتی​ دلیل که نمی‌خواستن کار کنن، رد نکردن؟

«درسته. اما‌شاید​ تو جنگیدن‌فرق​ طرز وحشتناکی ماهره.»

تو نبرد قبلی با قبیله سوکسین، اگه اون اونجا‌توضیحاتش​ نبود، خط مقدم تا الان فروپاشیده بود و یه‌مهارت​ بخش از قلمرو شمالی رو از دست داده بودن.

همه می‌دونستن که فقط به لطف پرنس ژو‌زادگاه​ بود که اونا تونستن مقاومت کنن و حتی‌تبادل​ یه وجب از خاکشون رو هم از دست ندن.

«خب، البته به‌می‌کنه​ خاطر سختی‌هایی که با‌گفت​ هم کشیدیم هم بود.»

فقط حضور خدایان جنگ‌فرق​ در کنار هم، روحیه‌درآمد​ ارتش رو به‌شدت تغییر میده.

همه همراه با خدایان جنگ‌اوضاع​ پیشروی می‌کردن و بدون اینکه‌گفت​ به عقب نگاه کنن، می‌جنگیدن.

این کاری بود‌زندگی​ که هیچ‌کس جز‌دوری​ اون نمی‌تونست انجامش بده.

و حالا که صلح برقرار شده‌توضیحاتش​ بود، همچین آدمی داشت شکمش رو‌مبارزهایی​ می‌خاروند و درخواست کوفته بخارپز می‌کرد.

حتی همون‌جا نشسته بود و داشت به‌کسب​ مغزش فشار می‌آورد تا راه‌های بیشتری برای‌البته​ جیم شدن از زیر کار پیدا کنه.

جین چون-هی‌دوری​ لبخند حرفه‌ایش رو‌اوضاع​ روی لب آورد:

«از پیشنهادتون ممنونم، اما با توانایی‌هایی که من‌زادگاه​ دارم، همین الانش هم کار تو ایالت بکرین‌تبادل​ بیشتر از چیزیه که بتونم از پسش بربیام...»

در حالی که داشت یه مشت کلمات‌گفت​ قلمبه‌سلمبه و پر از تعارفات مختلف رو‌حرکتی​ قطار می‌کرد، صورت پرنس ژو در هم رفت.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت، حتی اگه بکشنت‌کسب​ هم قبولش نمی‌کنی. این همون مقامیه که‌البته​ بقیه برای داشتنش سر و دست می‌شکنن.»

آه، فقط دست‌البته​ از این رئیس‌بازی‌می‌کنه​ درآوردن برای من بردار.

تو اصلاً وجدان نداری؟

بعد از کلی‌می‌کنه​ حرف زدن درباره این‌گفت​ در و اون در.

در نهایت، تصمیم بر این شد‌تأسیس​ که فقرای بی‌خانمان و بی‌زمین استان جیانگ‌سو‌دوری​ برای اسکان به ایالت بکرین فرستاده بشن.

با وجود اینکه این سیستمی بود که فقط‌تموم​ داوطلبان رو می‌پذیرفت و جابه‌جایی اجباری در کار‌تکنیک‌های​ نبود، همه انتظار داشتن که تعدادشون قابل‌توجه باشه.

«جایی که نور روشنه، سایه‌ها هم‌دوری​ عمیقن. به خاطر کمبود آدم، برای‌تموم​ پیدا کردن کار به مشکل برنمی‌خوری.»

پرنس شاید آدم تنبلی‌بعد​ بود، اما بینش و درکش‌تبادل​ قطعاً تیز و دقیق بود.

نانجینگ شهر بزرگی بود، پس طبیعتاً فقرای زیادی داشت و‌زندگی​ حتی تو سوژو در جنوب، گرچه نه به اندازه نانجینگ، اما‌گفت​ فقرا دور هم جمع می‌شدن تا تو مناطق توسعه‌یافته زندگی کنن.

در مورد شهرهای‌البته​ بندری پایین‌دست رودخانه‌می‌کنه​ یانگ‌تسه هم همین‌طور بود.

شهرهای بندری، به‌زندگی​ خصوص، نیازی نداشتند که‌البته​ منتظر انقلاب صنعتی بمانند.

حتی در آن زمان که مردم با قایق‌های‌نقطه​ چوبی بادبانی سفر می‌کردند، این شهرها جاهایی بودند که‌مدام​ هرگز کمبودی از کارگران فقیر در آن‌ها حس نمی‌شد.

«سریع بهش رسیدگی می‌کنم.»

مارکیز یورنگ‌دوری​ مثل یک گل‌اوضاع​ مگنولیا لبخند زد.

در حال حاضر،‌زندگی​ او از پرنس‌دوری​ ژو قابل‌اعتمادتر بود.

یو سام‌شاید​ پسر سوم‌فرق​ خانواده یو بود.

پدرش ثروت خانواده‌البته​ را در قمار‌می‌کنه​ به باد داده بود.

یو سام که بدون هیچ‌اونا​ ارثی به دنیا آمده بود،‌می‌کنه​ راهی برای فرار از فقر نداشت.

از یک‌اوضاع​ نظر، این کاملاً‌تموم​ قابل انتظار بود.

از همان لحظه‌ای که او و همسایه‌هایش با گریه‌گذران​ به دنیا می‌آمدند، طلبکاران همراهشان بودند و وقتی هم در‌تموم​ تابوت گذاشته می‌شدند، باز هم طلبکاران برای گرفتن پولشان می‌آمدند.

این فقط‌دوری​ یک چیز‌زادگاه​ عادی بود.

چون سرنوشت‌گذران​ آدم از بدو‌اونا​ تولد رقم می‌خورد.

این سرنوشت فقرا بود.

آیا تنها نقطه امید این بود که عمارت پزشکی‌گذران​ فلس سفید مرتباً یک مرکز درمانی برای فقرا باز‌بعد​ می‌کرد و به همسرش اجازه می‌داد از بیماری‌اش بهبود یابد؟

هزینه درمان‌دوری​ یک سبد‌زادگاه​ گیاه برنجاسف بود.

گفته بودند که می‌تواند آن را کم‌کم‌البته​ پرداخت کند، اما او همان روز رفت،‌گفت​ گیاهان را چید و به آن‌ها داد.

برای همه همین‌طور بود.

آن‌هایی که فقیر به دنیا می‌آمدند،‌تأسیس​ سپیده‌دم بیدار می‌شدند و قبل از به‌دوری​ صدا درآمدن اولین زنگ، سر کار می‌رفتند.

و تا آخرین‌البته​ لحظه به کارشان می‌چسبیدند‌بعد​ و حوالی غروب می‌خوابیدند.

عجیب بود که با‌باشه​ وجود چنین زندگی‌ای، نمی‌توانستند‌زادگاه​ هیچ پولی پس‌انداز کنند.

اما چه‌اوضاع​ کار می‌توانستند بکنند؟‌تموم​ آن‌ها بچه داشتند.

آن‌ها چهار بچه داشتند، اما دو‌تأسیس​ تایشان مرده بودند، بنابراین حالا باید‌اونا​ از دو تای باقی‌مانده مراقبت می‌کردند.

«ولی شنیدم فرماندهی‌البته​ بکرین داره کشاورز‌می‌کنه​ اجاره‌کار استخدام می‌کنه؟»

«این‌طور می‌گن.»

«اگه کشاورز اجاره‌کار باشی، مگه نباید تمام عمرت‌نقطه​ روی زمین کار کنی بدون اینکه حتی یه سکه‌مدام​ نقره ببینی؟ هر چی باشه، زمین خودت که نیست.»

«بازم فرماندهی بکرینه. شنیدم اگه یه مدت مشخصی زمین‌گذران​ رو شخم بزنی و توش کشت کنی، اون زمین رو‌تموم​ بهت می‌دن. پس... یه‌جورایی مثل پیش‌پرداخته؟ مثل یه مساعده می‌مونه.»

جین چون-هی مثل یک صاحب‌خانه شرور فریاد زده‌تموم​ بود: «این یه اجاره‌ست! ما داریم زمین رو‌تکنیک‌های​ درست مثل یه دستگاه تصفیه آب اجاره می‌دیم! که‌هه‌هه‌هت!»

مقامات سطح پایین نمی‌توانستند منظور‌اونا​ او را بفهمند، اما بر‌می‌کنه​ اساس شهودشان تقریباً حدس‌هایی می‌زدند.

«برای ثبت‌نام باید کجا برم؟»

«اگه بری پیش مقامات‌فرق​ محلی، مأمورای رده‌پایین اسمت‌درآمد​ رو می‌ذارن تو لیست.»

واقعاً هم با نگاهی به‌اوضاع​ اطراف، نگهبانان با تمام توانشان درباره‌نقطه​ پروژه کشت فرماندهی بکرین فریاد می‌زدند.

حتی اگر اطلاعیه‌ای‌زندگی​ روی دیوار می‌چسباندند،‌دوری​ بیشتر مردم بی‌سواد بودند.

بنابراین چاره‌ای‌اوضاع​ جز اعلام‌بعد​ صوتی آن نبود.

«درسته.

ما هم‌دوری​ می‌خواستیم بریم‌زادگاه​ فرماندهی بکرین.»

شنیده بود‌گذران​ که جای‌باشه​ مناسبی است.

می‌گفتند اگر بروی،‌می‌کنه​ دیگر لازم نیست نگران‌گفت​ از گرسنگی مردن باشی.

اما جابجایی کار آسانی نبود.

علاوه بر این، خیلی‌ها در‌اوضاع​ حال رفتن بودند، بنابراین شک داشت‌نقطه​ که جایی برای او هم باشد.

فقط یک زندگی روزمره که‌اونا​ در آن برای گذران زندگی،‌می‌کنه​ هر کاری از دستت برمی‌آمد می‌کردی.

تغییری در‌اوضاع​ زندگی یو سام‌تموم​ به وجود آمد.

«صبر کن، فقط یه لحظه!»

از ترس اینکه مبادا ظرفیت پر شود‌بعد​ و فقط بر اساس اولویت ثبت‌نام کنند، سریع‌مبارزهایی​ نامش را در لیست نوشت و بیرون آمد.

انتخاب درستی بود.

با حرف‌های مأموران که‌بعد​ می‌گفتند پشت سرش صف بکشند،‌تبادل​ همه یک صف تشکیل دادند.

و صف آن‌قدر طولانی بود‌هدف​ که ساختمان مقامات محلی را‌زندگی​ دور می‌زد و حتی فراتر می‌رفت.

«واو.

درود بر قدرت.

به خاطر‌شاید​ همینه که انقلاب‌هدف​ فرانسه اتفاق افتاد.»

جین چون-هی در‌البته​ پایتخت، نانجینگ، در‌می‌کنه​ حال پختن کوفته بود.

عمل‌آوری گوشت اصلاً کامل نشده‌اونا​ بود، بنابراین او گوشت عمل‌آمده‌می‌کنه​ را برای پختن بیرون نیاورد.

در عوض، داشت چند نوع کوفته‌توضیحاتش​ درست می‌کرد که در خانواده جگال‌مبارزهایی​ نسل به نسل منتقل شده بود.

و آن کوفته‌ها واقعاً... واقعاً...

«واو، هیونگ.‌دوری​ این واقعاً‌زادگاه​ کار زیادی می‌بره.»

کارهای جزئی نصف کار هستند.

نه، به نظر‌می‌کنه​ می‌رسد کارهای جزئی حدود‌گفت​ ۹۰ درصد آن باشند.

چرخ کردن گوشت تا‌فرق​ تبدیل شدن به خمیر‌درآمد​ اصلاً کار آسانی نبود.

علاوه بر آن، اضافه کردن یک سس‌بعد​ مخفی و یک فرآیند انجماد-عمل‌آوری برای حفظ‌کنیم​ آب گوشت، حجم کار را به‌شدت بالا می‌برد.

«آره. شوخی نیست. به خاطر همین،‌دوری​ کلی آدم تو رستوران استخدام کردم. هر‌توضیحاتش​ سپیده‌دم اینجا یه جنگ به پا می‌شه.»

«عجیبه که‌اوضاع​ می‌تونی به‌بعد​ موقع سروشون کنی.»

«آره. ما از قبل آماده‌شون می‌کنیم و وقتی سفارش‌گذران​ میاد، فقط سر همشون می‌کنیم، می‌ذاریم تو بخارپز و‌بعد​ بخارپزشون می‌کنیم... با این حال، بازم مدام کم میاریم.»

با این وجود، جای شکرش باقی‌می‌کنه​ بود که در اینجا، او فقط باید‌لجستیک​ به پرنس ژو و خانواده‌اش رسیدگی می‌کرد.

«راستی، پرنسس‌گذران​ سوبک یه هدیه‌اونا​ فرستاده. بازش کردی؟»

«آره. یه زیورآلات بود که روش یه گل سفید کنده‌کاری شده بود. منم با یه نامه پر‌مدام​ از کلمات تشکرآمیز جوابش رو دادم. دارم به یه هدیه متقابل فکر می‌کنم. معمولاً یه سنگ مرکب‌باری​ یا قلم‌مو که روش نقش ارکیده یا داوودی حک شده باشه، برای هدیه متقابل به خانواده امپراتوری خوبه.»

چیزی که حتی‌قضیه​ یک قطره احساس‌تأسیس​ رمانتیک در آن نبود.

سلول‌های رمانتیک برادرش مرده بودند‌اوضاع​ و فقط یک عضو تحلیل‌رفته‌گفت​ از آن‌ها باقی مانده بود.

ساما هیون با‌زندگی​ دیدن این صحنه‌دوری​ با خودش فکر کرد.

«آه، پس به خاطر همین‌تموم​ بود که هه‌آ بهش می‌گفت‌لجستیک​ مسیر موعود به سوی جهنم~»

سالن تحقیق، سالن جراحی.

البته، قطعاً افرادی بودند که به‌می‌کنه​ خاطر علاقه به آنجا می‌پیوستند، اما آیا‌لجستیک​ قلبشان فقط باید برای مسائل آکادمیک می‌تپید؟

این امکان وجود داشت که قلب کسی با دیدن‌اوضاع​ زیبایی استاد جوان عمارت که درست جلوی چشمانش بود‌کنیم​ به تپش بیفتد و به خاطر آن به سالن بپیوندد.

و وقتی قلبشان این‌طور می‌تپید، ممکن بود اشتباه کنند و فکر‌کنیم​ کنند این تپش نه برای استاد جوان عمارت، بلکه برای سالن‌همین​ جراحی یا سالن تحقیق است و تحت این توهم به آنجا بپیوندند.

می‌گفتند او آدم‌ها را مثل یک قارچ سمی‌درآمد​ فریب می‌دهد، آن‌ها را در سالن تحقیق یا‌اوضاع​ سالن جراحی می‌گذارد و بعد به آن‌ها غذا می‌دهد.

می‌گفتند مثل‌دوری​ دیوانه‌ها به‌زادگاه​ آن‌ها غذا می‌دهد.

اگر می‌خواستی کمی با او تنها باشی و‌زادگاه​ از فرصتی که بیکار بود استفاده می‌کردی تا وارد‌لجستیک​ دفترش شوی، او به گرمی از تو استقبال می‌کرد.

می‌گفت که اتفاقاً‌می‌کنه​ بیکار است، پس‌توضیحاتش​ باید غذا بخوری.

که چیزی درست کرده است.

و بعد تو‌البته​ را می‌نشاند و‌می‌کنه​ به تو غذا می‌داد.

اگر می‌گفتی ناراحتی چون‌باشه​ اخیراً خیلی وزن اضافه‌زادگاه​ کرده‌ای، مجبورت می‌کرد ورزش کنی.

و به این ترتیب، وزنت بالا می‌رفت، عضلاتت رشد می‌کرد و‌کنیم​ با وجود اینکه یک پزشک بودی، از عضلات سینه تا شکمت،‌همین​ در نهایت بدنی مثل یک فرد بالغ در دنیای رزمی پیدا می‌کردی.

«پرنسس سوبک حتماً‌قضیه​ داره دردسر زیادی‌تأسیس​ رو تحمل می‌کنه.»

با دیدن نامه رسمی برادرش و‌می‌کنه​ یک هدیه متقابل رسمی دیگر، قطعاً احساس‌لجستیک​ می‌کرد که دوباره یک جای کار می‌لنگد.

و با این حال،‌باشه​ آیا این ذات انسان‌زادگاه​ بود که نمی‌توانست تسلیم شود؟

«آه، درسته. پس برای این وعده، باید کوفته‌ها رو‌تبادل​ شبیه گل‌های سفید دربیارم و براش بفرستم. اگه گوشت میگو‌آمد​ رو خوب عمل بیاری، شبیه یه تزئین گل سفید می‌شه.»

«درسته.

به خاطر همین‌البته​ جنبه‌هاست که اون‌می‌کنه​ نمی‌تونه بی‌خیال بشه.»

او در‌گذران​ دیوانه کردن‌باشه​ آدم‌ها استاد است.

نمی‌دانم پرنسس سوبک موقع خوردن‌تموم​ آن کوفته‌ها چه فکری می‌کند، اما‌کنیم​ احتمالاً آن‌ها را با لذت می‌خورد.

«حتی ممکنه‌شاید​ موقع خوردنشون‌فرق​ بزنه زیر گریه.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: لحن روایتی جین چون-هی در این چپتر به‌شدت واقع‌گرایانه و کمی طنز است، به‌خصوص وقتی در مورد پزشک‌های پایه و فرار از زیر کار پرنس ژو صحبت می‌کند.]