چپتر 966: چپتر 966
0واقعاً که خانواده جگال بودن.
اون میدونست ایلکانه داره برایجلوی اربابش چیکار میکنه و حتیچیزی قدمهای بعدیش چی قراره باشه.
قلب ایلکانه آروم بود.
به خاطر اون رئیس عوضی،وسط همین الانش هم تا خرخرهاینکه زیر بار کار غرق شده بود.
اگه از ایناستراتژیست وضعیت میمرد، خب،رسماً کاریش نمیشد کرد.
«مطمئنم بعد از این، برای یه طعمهگذاری بینقص، برنامهت اینه که یه آرایش جنگی استادانه رومیکرد تنهایی طراحی کنی و یهو ها-ریون رو درست وسط تله قرار بدی. بعدش هم برای اینکهآبی مطمئن بشی حتی یه نفر بیشتر از زیردستانت زنده میمونن، آرایش شمشیر رو به حرکت درمیاری.»
«همونطور که انتظار میرفت...»
ایلکانه سرش رو تکون داد.
تازه اون موقع بود که بهرسماً نظر میرسید یهو ها-ریون و نامگونگچطوری اون متوجه قضیه شدن و دست زدن.
اینجور چیزاگفت اصلاً کوچکترینمیکنم اهمیتی نداشت.
استراتژیستها همین الانشآینده هم داشتن حجمچیزی کار همدیگه رو میسنجیدن.
واقعاً جای تأسف داشت.
'ایلکانه داره بهاستراتژیست تنهایی کار پنج تامرگ استراتژیست رو انجام میده!'
این رسماًگفت مرگ بر اثرجلوی کار زیاد بود.
مهم نبود چطوری تو جنگکارایی پیروز بشن، راه فراری از مرگبله به خاطر کار زیاد وجود نداشت.
جین چون-هی گفت:
«کمکت میکنم تا جلوی این اضافهکاریهای آینده رواثر بگیری. کارایی که قراره انجام بدی چیزی نیستنراه که یه نفر بتونه تنهایی از پسشون بربیاد.»
«بله!»
ایلکانه حس میکردآینده هر لحظه ممکنهچیزی بزنه زیر گریه.
پس واقعیت داشت که فقطوسط یه استراتژیست میتونه درد واینکه بدبختی یه استراتژیست دیگه رو بفهمه.
«اول در مورد طعمه. اگه اینرسماً قضیه که من راهزنهای آبی رو اونجاجنگ گذاشتم بین مقامات محلی پخش بشه چی؟»
«نیازی نیست نگران اون بخش باشی. اول از همه، مقامات محلی اینجا نه تنها با فرقه شیطانیلحظه تبانی نمیکنن، بلکه به خاطر نفوذ قوی خانواده نامگونگ حتی نمیتونن نزدیک بشن. و اینکه... وابستگیهای راهزنهایگذاشتم آبی مثل ریگهای رودخونه یانگتسه پخش و پلاست، برای همین تشخیص دادنشون برای غریبهها به طرز عجیبی سخته.»
واقعاً تأثیرگذار بود.
مخصوصاً تواناییش تو بداههپردازی فوری برتله اساس این اطلاعات که جین چون-هیبشی راهزنهای آبی رو تار و مار کرده.
«حرکت کاملاً ظریفیه.»
«این فقط استفاده از روشیه که قبلاً خودت بهم یادچیزی دادی، برادر. مگه نگفتی با اینکه همه خرچنگهای منزوی مثلگریه همن، مردم اونا رو از روی صدفی که تنشونه قضاوت میکنن؟»
هنر جنگاضافهکاریهای در موردبگیری استتار و تقلید.
قبلاً، وقتی ایلکانه تو عمارتوسط پزشکی فلس سفید آموزش میدید،اینکه چیزای زیادی یاد گرفته بود.
اینم یکیشون بود.
جین چون-هیگفت سرش رومیکنم تکون داد.
«یاد گرفتن یه چیزه، و خوب استفاده کردن ازش یه چیز دیگه. این نشون میده کهگریه چقدر فوقالعادهای، ایلکانه. اصلاً عجیب نیست که استراتژیستهای معمولی حتی بعد از یاد گرفتن دانشی بهمقامات ارزش هزار سکه طلا از هنر جنگ، نتونن حتی یه نقشه یه سکه مسی هم بکشن.»
«از اونجایی که گیر یه مرد عجیبقرار و غریب به عنوان اربابم افتادم، بایدبیشتر یه کاری میکردم که نمیرم دیگه، برادر.»
همونطور که این روانجام میگفت، با چشمایی حسرتباراثر به یهو ها-ریون نگاه کرد.
«...؟»
در حالی که یهو ها-ریون جوری بهش زلبتونه زده بود که انگار میپرسه داره در موردگریه چی حرف میزنه، جین چون-هی هم جواب داد:
«دقیقاً. زندگی یه استراتژیست مثل قماره. اگهقرار گیر یه ارباب عجیب و غریب بیفتی، یازیردستانت تو میدون جنگ میمیری یا از شدت کار.»
یه استراتژیست فقط در صورتی میتونست رنگ آرامش روزیاد ببینه که گیر اربابی بیفته که مراقب خودش باشهوجود و یکم با دنیا راه بیاد، از اون تیپ آدما.
نه کسی مثل کائو کائو،جلوی که یه استراتژیست رو مثلچیزی یه زن پیر دور میندازه.
«حق با توئه، برادر. با این حال، برادرم یهوپسشون ها-ریون اختیار تام به من داده و خیلی هم بهمیتونه آدما شک نمیکنه. همین یه موردش خیلی کار راه بندازه.»
با وجود مشتهای شیطان آسمانی،وسط دیگه چه نیازی بود نگراناینکه فرار مالیاتی و خیانت باشه؟
اگه میفهمید، فقط کافیانجام بود بره اونجا واثر بگه: 'یک، دو، بمیر.'
«میفهمم. ها-ریون از این لحاظ خیلی راحته. تو این دنیا پیدا کردنبتونه کسی که ظاهر و باطنش یکی باشه کار آسونی نیست. تازه اون دارهبدبختی به تنهایی راه و رسم یه قهرمان رو تو فرقه شیطانی تمرین میکنه.»
یهو ها-ریون گفت:
«من ازیهو فرقه مرموز "فرقهوسط شمشیر سیاه" هستم.»
نامگونگ اون گفت:
«آه، درسته. برادرکمکت جوان از فرقهاضافهکاریهای مرموزیه، فرقه شمشیر سیاه.»
«... یک.»
«نه، من که حتی بهت نگفتم برادرقرار کوچیکتر. مگه "برادر جوان" فقط یه اصطلاحبیشتر مؤدبانه تو جیانگهو نیست! یعنی اینم قدغنه؟»
«...»
بعد از یه لحظه فکر کردن،اضافهکاریهای به نظر میرسید متوجه قضیه شدهبتونه و شمارش معکوس مرگش رو متوقف کرد.
نامگونگ اون دستشآینده رو روی سینهاش کشیدنیستن تا نفس راحتی بکشه.
«آخ، قلبم اومد تو دهنم. آخه برادرقرار جوان جین پیش خودش چی فکر کردهبیشتر که با یه همچین آدمی برادر قسمخورده شده.»
«ها-ریون توپنج اینجور مواقع بهمیده طرز عجیبی بانمکه.»
«...درسته. تو هم گفتی که...جلوی نه، پزشک الهی فلس سفیدچیزی هم اگه بشناسیش میتونه بانمک باشه.»
نامگونگ اون پیش خودش فکر کرد: 'بهنیستن نظر میاد سلیقه برادر جوان جین بهممکنه سمت چیزای "به طرز وحشتناکی بانمک" گرایش داره.'
مشکل اینجا بود که ازوسط نظر بقیه، اونا فقط "دواینکه برابر وحشتناک" به نظر میرسیدن.
ایلکانه گفت:
«به هر حال، من بعد از تموم کردن مقدمات رسیدمچیزی اینجا. اطلاعات رو هم پخش کردم، برای همین اومدم گزارش بدمواقعیت که دو تا از اربابان جوان دیگه دارن میان این سمت.»
میو!
گربه برف سیاه، که ظاهراًوسط حسابی سیر شده بود، گونهاشاینکه رو به مچ پای ایلکانه مالید.
این جونور دیگه یهانجام جانور روحانی نبود، بلکهاثر یه هیولای پولخوار بود.
ایلکانه آهی کشیدکمکت و پیشونی گربهاضافهکاریهای برف سیاه رو خاروند.
جین چون-هی گفت:
«خیلی کم پیش میاد کهوسط سوار موج استراتژی یه نفراینکه دیگه بشم، برای همین تجربه تازهایه.»
«آخه کِی یه نفر از خانواده جگالمرگ میتونه یه همچین چیزی رو تجربه کنه؟پیروز لطفاً این دفعه رو ازش لذت ببر.»
حق با اون بود.
میگن هیچ آرایشگری نمیتونه سر خودشچیزی رو اصلاح کنه، اما خانواده جگالمیکرد همیشه مجبور بودن سر خودشون رو بتراشن.
حتی با وجود این همه استراتژیست دورقرار و برش، اگه اونا به استاندارداش نمیرسیدن،بیشتر مگه مجبور نبود خودش دست به کار بشه؟
'خب، شکایتی ندارم.
ممکنه اربابم یه بخشهایی داشته باشه که ازشون راضی نباشه،چیزی اما آخه چقدر پیش میاد استراتژیستی رو پیدا کنی کهگریه تا این حد برای اربابش بداههپردازی کنه؟ ایلکانه خیلی بزرگ شده.'
جین چون-هی شمشیرآینده کریستال یخی خودش رونیستن برداشت و بلند شد.
نامگونگ اونیهو هم همیندرست کار رو کرد.
یهو ها-ریونپنج به آرومیانجام آستینهاش رو تکوند.
به دلایلی، بوی خونمیکنم و عطر ملایم چوببگیری صندل سفید به مشام میرسید.
این بوی مرگ بود.
نشانهای ازیهو چیزی کهدرست در راه بود.
یه استراتژیستگفت کسیه کهمیکنم همیشه آمادهست.
شاید به خاطر اینکه ایلکانه زیرسازیچیزی رو اینقدر خوب انجام داده بود،میکرد نقاشی کشیدن روش کار راحتی بود.
جین چون-هی بلافاصلهریون دست به کارِتله ساخت و ساز شد.
با برگشتن به جزیره دژ موج آب کهاثر یه زمانی خودش نابودش کرده بود، بلافاصله شروعراه به برپا کردن آرایشها و گذاشتن تلههای مختلف کرد.
نامگونگ اون کهکمکت داشت از کناراضافهکاریهای بهش کمک میکرد، گفت:
«هیچوقت فکر نمیکردم یه روزیکارایی با این همه از اعضایبربیاد فرقه شمشیر سیاه قاطی بشم.»
هیچکدوم ازیهو اعضای فرقه شیطانیوسط اون اطراف نبودن.
فقط جینپنج چون-هی بودانجام و خودش.
تازه اون موقعکمکت بود که نامگونگاضافهکاریهای اون دهن باز کرد:
«تو واقعاً آدم عجیبی هستی. بعدچیزی از اون مصیبتی که سر خانوادهتمیکرد اومد، از فرقه شیطانی متنفر نیستی؟»
در نهایت جین چون-هی خاریوسط که تو قلبش بود رواینکه بیرون کشید و بهش نشون داد.
«برای همین بود کهانجام سعی کردی اینقدر سرداثر منو از خودت برونی؟»
«...»
جین چون-هی بدونآینده اینکه جوابی بده بهنیستن نامگونگ اون نگاه کرد.
نگاهش انگار داشت میپرسید:
«پدرم تمام هنرهای رزمیاش رو به خاطرمرگ یه هنر شیطانی از دست داد؛ مگه همینبشن دلیل کافیای برای تنفر از فرقه شیطانی نیست؟»
به دلایلی،گفت نامگونگ اونمیکنم فقط لبخند زد.
«پدر من در نهایت به خاطر طمع خودش قاطی هنرهای شیطانی شد.میکرد اون میگفت نمیدونسته این یه هنر شیطانیه، اما وقتی من رئیس خانوادهاول شدم و دیدم بازتر شد... برام جای سؤاله که آیا واقعاً نمیدونست.»
«...»
«وقتی بعد از فقط یه ذره تمرین کردن اونقدر بیش از حد قوی شد، حتماً حس کرده بود که یه جای کار میلنگه. مگهجلوی هنرهای رزمی اصیل به اندازه تلاشی که براشون میکنی نتیجه نمیدن؟ تازه خیلی وقتها پیش میاد که تلاشها حتی اونقدرها هم نتیجه نمیدن. درمورد اصل، کسی در جایگاه رئیس خانواده نامگونگ نباید از درک این موضوع عاجز میموند. چیزی که چشماش رو کور کرد، در نهایت فقط طمع بود.»
به عنوان ارزیابی ازمیکنم پدر خودش، این حرفبگیری به طرز بیرحمانهای سرد بود.
«...»
«و با اینکه ممکنه خانواده نامگونگ در ظاهر متحد به نظر برسه و با یهزیردستانت صدا حرف بزنه، اما تو واقعیت، جناحهای بیشماری زیر پوست این خانواده دارن با هممیرسید میجنگن. اونا قطعاً از خانواده نامگونگ هستن، اما نمیشه گفت همهشون نماینده خانواده نامگونگ هستن.»
«خودم میدونم.»
با یه کم جمعآوری اطلاعات میشداضافهکاریهای فهمید که درگیریهای داخلی خانواده نامگونگبتونه به اندازه عظمت خود این خانواده، بزرگه.
و اینکه نامگونگ اونبگیری هنوز نتونسته بود کاملاًبتونه همهشونو مطیع خودش کنه.
اگه خون به پا میکرد، میتونست خیلیقرار سریعتر این کار رو انجام بده، امابیشتر نامگونگ اون تا این حد پیش نرفت.
در مقابل، برای جین چون-هی، اینرسماً فرصتی شد تا بفهمه نامگونگ اونچطوری چه آدم با اراده و قدرتمندیه.
چون امکان نداشت ندونهمیکنم که حل کردن مشکلاتبگیری با شمشیر خیلی راحتتره.
نامگونگ اون ادامه داد:
«فرقه شیطانی هم باید همینطور باشه. و مسیر خونین شیطان بهشتی که به عنوان مبارزه جانشینی فرقهمیمونن شیطانی شناخته میشه. واقعبینانه بخوایم نگاه کنیم، هیچ ارباب اتحاد رزمیای در تاریخ نتونسته جلوی این مسیر خونیندست شیطان بهشتی رو بگیره. پس در نهایت یکی از اربابان جوان قراره شیطان بهشتی بشه. غیر از اینه؟»
یه منطق سرد و بیرحمانه.
با این حال، جینمیکنم چون-هی به خودش زحمتبگیری نداد که انکارش کنه.
بالاخره توی «شیطانآینده بهشتی عالی» هم همهچیزنیستن همینطوری پیش رفته بود.
«بیا منطقی حساب کنیم. بر اساس پیگیریها و زیر نظر گرفتن کارهایبشی برادر جوان یهو ها-ریون تا الان، اون میانهروترین فرد بین اربابان جوانه.سرش اینکه امیدوار باشم همچین آدمی رهبر فرقه بشه... این کاملاً تصمیم خودسرانه خودمه.»
حالا حس میکرد که میفهمه چرا نامگونگمرگ اون توی داستان اصلی «شیطان بهشتی عالی»پیروز تبدیل به ارباب اتحاد رزمی شده بود.
و چرا شاه نیزه فعلی،جلوی یعنی آک جین، این مقام رونیستن به نامگونگ اون واگذار کرده بود.
جین چون-هی پرسید:
«اگه این نتیجه حسابدرست و کتاب منطقیته، پسبدی حساب و کتاب احساسیت چیه؟»
«من توی قدمهاش مسیر یه قهرمان رو دیدم.اثر همینطور به قضاوت برادر جوان جین که اونو مثلفراری برادر کوچیکتر خودش میدونه، اعتماد دارم. به نظرت احمقانهست؟»
«اصلاً.»
نامگونگ اون.
اون یهیهو آدم رمانتیکدرست خیلی واقعبین بود.
در حالی که این واقعیت رو پذیرفته بود که پدرش ممکنه هنر شیطانی روپیروز تمرین کرده باشه، اونم در حالی که به ماهیتش شک داشت، و این واقعیت کهچیزی نمیتونست جلوی به آتش کشیده شدن جیانگهو به خاطر نبردهای خونین اربابان جوان رو بگیره.
با این اوصاف، اون دنبال روشیاضافهکاریهای بود که کمترین آسیب رو برسونهبتونه و به مناسبترین فرد کمک کنه.
'عجیبه، ولی درآینده حال حاضر اینچیزی درستترین روش ممکنه.'
همونطور که خودش هم قضاوت کرده بود،قرار هیچکس توی داستان «شیطان بهشتی عالی» نتونستهبیشتر بود جلوی مسیر خونین شیطان بهشتی رو بگیره.
در نهایت، شخصیت اصلی یعنی یهورسماً ها-ریون تبدیل به شیطان بهشتی میشد، اماجنگ توی این مسیر چقدر خون ریخته میشد؟
اون هیچ راهی برای دونستنجلوی آینده اصلی نداشت، اما با ایننیستن حال بهترین انتخاب رو کرده بود.
و با این وجود، عمداً هویتشچیزی رو پنهان کرد و با گفتن اینکهلحظه این یه تصمیم خودسرانهست، مرز مشخصی کشید.
'در حال حاضر، توی فرقهوسط شیطانی، فقط یهو ها-ریون واینکه ایلکانه میدونن نامگونگ اون کیه.'
لباسهایی که پوشیده بود برایمیده مخفیکاری بود و صورتش بامهم یه نقاب پوشیده شده بود.
دسته و غلاف شمشیر اژدهای رعد که استفادهبگیری میکرد عوض شده بود، برای همین در نگاه اوللحظه شبیه یکی از جنگجویان فرقه شیطانی به نظر میرسید.
'یعنی این آدم فقط به خاطر یه حسبتونه رمانتیک و آرمانگرایانه، داره کاری میکنه که ممکنهگریه اونو تبدیل به دشمن شماره یک دنیای رزمی کنه؟'
یه قمار خطرناک کهدرست پتانسیل اینو داشت بهبدی خانواده نامگونگ آسیب بزنه.
یعنی با خودش فکر میکردمیده که وقتی وقتش برسه، برادرمهم جوان جین خودش یه کاریش میکنه؟
'توی اینجور چیزا، واقعاًمیکنم بدون اینکه پشت سرشوبگیری نگاه کنه شیرجه میزنه.'
در نتیجه، انتخاب فعلیشبگیری همونی بود که کمترینبتونه خونریزی رو به همراه داشت.
مردی که تاریون مغز استخوانش مال جیانگهوئه،قرار هنوزم یه مرد جیانگهوئه.
جین چون-هی پرسید:
«خواهرت خوبه؟»
نامگونگ یون.
خواهر کوچیکتر نامگونگ اون، و همون کسی کهبدی قرار بود بعد از مرگ نامگونگ اون، درزنده آتش انتقام بسوزه و به شمشیر خونآهنین تبدیل بشه.
«هر روز شاده. حالا که من رئیس خانوادهام، هیچکس توی خانواده جرأت نداره نادیدهاش بگیره. داره انواع و اقسام چیزاییچون که دوست داره رو جمع میکنه و این روزا حتی رفته پیش خانواده تانگ سیچوان تا با تانگ آه بازیواقعیت کنه. کاملاً میدونه برادر بزرگترش چقدر داره زجر میکشه، ولی راستش فقط رفته اون بیرون تا برای خودش خوش بگذرونه.»
جوری غرگفت میزد کهمیکنم انگار خیلی بیانصافیه.
واقعاً هم خندهدار بود که در حالینیستن که رئیس خانواده داشت مثل چی کارممکنه میکرد، خواهر کوچیکترش بیرون در حال خوشگذرونی بود.
'که اینطور.
آره، شمشیر خونآهنین...استراتژیست چیزی نبود که نامگونگمرگ یون دلش میخواست باشه.'
چیزی که نامگونگ یونمیکنم بیشتر از همه میخواست،بگیری دقیقاً همین زندگی روزمره بود.
بدون نیاز بهآینده اینکه با شعلههای انتقامنیستن و جاهطلبی زندگی کنه.
فقط روزهایی برایریون لذت بردن ازتله دلخوشیهای کوچیک زندگی روزمره.
چیزی که اوناستراتژیست میخواست احتمالاً فقطرسماً در همین حد بود.
'برادر نامگونگ، توکمکت باید به زندگیاضافهکاریهای کردن ادامه بدی.'
با دیدن اینکه امروز اینقدر بیپروا رفتار میکنه، میتونست بفهمهبربیاد چرا این مرد با وجود اینکه ارباب اتحاد رزمی بود،درد به دست شیطان بهشتی عالی، یعنی یهو ها-ریون کشته شد.
اما اینکه حالا میدید خودش باتله دستای خودش سعی داره از همونبشی یهو ها-ریون محافظت کنه، واقعاً عجیب بود.
'چیزایی که سرنوشت رو تغییر دادن،رسماً تبدیل به یه اثر پروانهای شدن وجنگ صحنه رو تا این حد عوض کردن.'
با اینکه با هم کلکل میکردن، نامگونگ اون از یهو ها-ریون بدش نمیاومد،پسشون و یهو ها-ریون هم... قصد داشت فقط با قطع کردن مچ دستش قضیهدیگه رو تموم کنه، پس شاید اینم روش خاص خودش برای نشون دادن صمیمیت بود؟
جین چون-هی گفت:
«زندگی همینه دیگه. زیردستای ها-ریون هم جزو آدمای خوبن. راه نمیافتن ازبشی مردم اخاذی کنن یا مردم عادی رو آزار بدن. اونا فقط یهسرش مشت بچهان که دارن بیسروصدا و با شدت هنرهای رزمیشون رو تمرین میکنن.»
«درسته. با دیدن اون هنر شیطانی که خون زنده بقیه رونبود میمکه، میتونستم بگم که زیردستای اینجا با بقیه فرق دارن. دیدمکمکت که از کله سحر مثل دیوونهها دارن به هوا مشت میزنن.»
«همینطوره. اوناگفت یه روی نسبتاًجلوی بانمک هم دارن.»
«اما اونا متعصبایی هستنبگیری که به خدایی به اسمپسشون خورشید و ماه اعتقاد دارن؟»
«درسته. ولی راستش رو بخوای، یه کم مبهمه که آیا واقعاًمطمئن متعصبن یا نه. فقط با نگاه کردن به شش خانواده دانهانتظار شیطانی، به نظر میرسه که... همهچیز حول محور خانوادههای خودشون میچرخه.»
«با این حال، مگهانجام اونا وفاداری مطلق خودشون روزیاد به شیطان بهشتی قسم نمیخورن؟»
«اینم هست، ولیکمکت هنوزم درک همهاضافهکاریهای اونا برام سخته.»
با حرفهای جینآینده چون-هی، نامگونگ اونچیزی سر تکون داد.
«خب... شاید از همون اولوسط درک افراد متعصب برای آدمایاینکه عادی مثل ما غیرممکن باشه.»
واقعاً که یه رمانتیک واقعبینه.
جین چون-هی گفت:
«آها. لطفاً اینآینده میله آهنی رو محکمنیستن بکوب توی زمینِ اونجا.»
«همم. اینقدر؟»
«آره. همونقدر. و لطفاًانجام اون صخره رو هماثر از وسط نصف کن.»
وقتی نامگونگ اون شمشیرش روجلوی کشید، صخره با یه درخششچیزی رعد و برق از هم شکافت.
«اینطوری؟»
«آره. همونطوری... نمیتونی رنگ اون چی رعدقرار و برق رو عوض کنی؟ جوری کهبیشتر شبیه یه هنر شیطانی به نظر برسه؟»
رعد وپنج برق نامگونگ اونمیده فوراً سیاه شد.
«اینطوری خوبه؟»
'واو... واقعاً فقطآینده به خاطر اینکه مننیستن گفتم این کارو کرد؟'
با اون مسیر سلطهگرانه شمشیر وتله رنگ وهمآور رعد و برق، اونبشی تجسم کامل یه شیطان دیوونه بود.
جین چون-هی پرسید:
«فقط باگفت گفتن من تونستیجلوی این کارو بکنی؟»
«فقط یه تغییرآینده فرم سادهست، کجاش سخته؟نیستن چیزی که مهمه ذاتشه.»
این برادر واقعاً...
به نظر میرسیداستراتژیست به یه درکرسماً و روشنبینی بزرگ رسیده.
'فکر میکردم فقط داره بر اساس حس ششمشبگیری بیپروا میپره وسط ماجرا... ولی معلوم شد کهمیکرد با تکیه بر مهارتهای خودش این کارو میکرده.'
دقیقاً چقدر قویتر شده بود؟
با نگاه کردن به مسیری که ارادهاشقرار مستقیم به جلو کشیده میشد، به نظر میرسیدزیردستانت این برادر هم به لبه قلمرو دگرگونی رسیده.
مهم نبود که چقدر مثل برنج اکسیر خورده باشه، یا اینکهنبود استادش، یعنی پیر عالیرتبه، چطور با چشمانی باز اونو از تمریناتکمکت جهنمی عبور داده باشه، اینکه تا این حد پیشرفت کرده بود...
'این استعداده.
یه استعداد خالص.'
همون نامگونگ اونِ بااستعداد پرسید:
«برادر جوان جین، کار دیگهایمیده هست که بخوای انجام بدم؟مهم هر چی بخوای انجام میدم.»
«...»