چپتر 1153: فصل ۱۱۵۳
0چون-و سعی کرد مورمور شدن بدنش را نادیدهصعودش بگیرد و با زور خودش را آرام کرد وخود پرسید: «اصلاً این مشکلی هست که راهحلی داشته باشه؟»
طمع.
خودخواهی انسان.
در نهایت، اینهاصعودش مواد مغذی برایکنه هنر شیطانی جاهوک بودند.
و با اینکه کاملاً مشخص بود تویقبل انبارها غذا هست، ثروتمندان درها را محکمتر قفلبرخلاف میکردند تا آنها را با قیمت بالاتری بفروشند.
«حالا که هنر شیطانی جاهوک رو یادارواح گرفتن، جناح غیرمتعارف هر چقدر هم کهچیکار پول بخوان، سعی میکنن اون غلات رو بخرن.»
البته، اگر اوضاع خراب میشد،آسمانی سعی میکردند با زور بهکنه انبارهای تاجران ثروتمند حمله کنند.
اما مگرقبل تاجران ثروتمند الکیچیکار ثروتمند شده بودند؟
آنها همقلمرو ابزار دفاعیگرسنه خودشان را داشتند.
استخدام اعضای جناح متعارف کهشبیه در آن نزدیکی بودند یاآسمانی جنگجویان سرگردان، کار رایجی بود.
در این میان، مردمشیطان عادی نمیتوانستند غلاتی گیرمیخواد بیاورند و از گرسنگی میمردند.
اینجا از همینصعودش حالا هم تصویریکنه از جهنم بود.
به نظرش این وضعیتگرسنه بهطور خاصی شبیه بهصعودش قلمرو ارواح گرسنه بود.
«شیطان آسمانیوضعیت قبل از صعودششبیه میخواد چیکار کنه؟»
جین چون-هی چشمانش را بست.
برخلاف تصور مردم،صعودش خود جین چون-هیکنه این را گفته بود.
در کمال تعجب، اوگرسنه اغلب بر اساس حالصعودش و حوصلهاش عمل میکرد.
شیطان آسمانی نجاتبخش یکخاصی نمونه بود و دزدگرسنه شبحوار چوتی هم همینطور.
اما در نهایت، مگر اینآسمانی منطق نبود که مسئولیت عواقبکنه کارهای آدم را بر عهده میگرفت؟
حس میکرد اگر این زندگی اولش بود وچشمانش یک مرد بیست یا سیساله بود، نمیتوانست این وضعیتاساس را تحمل کند و حتماً دست به کار میشد.
مردم جیانگهو شاید سرد بهشیطان نظر میرسیدند، اما در حقیقت، حساسترکنه و تکانشیتر از هر کسی بودند.
وقتی خونگرمی جوانی همخاصی به این قضیه اضافهگرسنه میشد، طبیعتاً زودجوشتر هم میشدند.
ساما هیون پرسید: «شنیدم انبار ثروتمندترین تاجر اینمیخواد شهر پر از غذاست~ نظرت چیه، هیونگ~؟ دزدخود شبحوارِ عادل. میخوای یه بار دیگه انجامش بدی؟»
همانطور که انتظار میرفت، برادر کوچکترکنه فوراً ذهن برادر بزرگترش را خواندخود و شروع به تحریک او کرد.
حالا که او به قلمرو دگرگونی رسیده بود،صعودش در واقع میتوانست هر کسی را که سرتصور راهش قرار میگرفت کتک بزند و اموالش را بدزدد.
با اینوضعیت حال، عواقبشخاصی دردسرساز بود.
او قوانین کشور را زیر پا نگذاشته بود وچیکار اگر بخواهیم دقیق بگوییم، بازار را هم قبضه نکردهکمال و فروش را به انحصار خود در نیاورده بود.
چون فقط غلات را در یککنه مقیاس معقول میخرید و انبار میکرد وگفته وقتی قیمت بالا میرفت، آنها را میفروخت.
«اگه این یارو بچهها رو مجبورآسمانی به کار اجباری میکرد یا یهجین همچین چیزی، هیچی نمیتونست جلوم رو بگیره.»
اما در کمال تعجب، پیشخرید کردنقلمرو اجناس برای فروش با قیمت بالاتر،صعودش طبق قوانین امپراتوری هیچ ایرادی نداشت!
این دقیقاً مشابه همانشیطان قانونی بود که رباخواریمیخواد و قمار را قانونی میدانست.
و دیدگاهقبل مردم هممیخواد همین بود.
«اگه هر بار که یه همچین اتفاقی میفتهصعودش بدوم برم یکی رو کتک بزنم و غلاتشتصور رو بگیرم، دیگه چه فرقی با یه دزد دارم؟»
«نکنه فقط حوصلهبهطور نداری بعد ازقلمرو کتک زدنشون، درمانشون کنی؟»
«دقیقاً. کیتهایی که آماده کرده بودم دارهصعودش تموم میشه. گیاهان دارویی این شهر هم کلاًتصور تهکشیده. اگه کتکشون بزنم، خودم باید جمعوجورشون کنم.»
این دوراهیِ یک پزشک بود.
اگر از روی تکانه وشیطان احساسات عمل میکرد، خودش مجبورچیکار میشد کار درمان را انجام دهد.
«پس چی؟»
«باید بهارواح روش یکشیطان پزشک حلش کنم.»
جین چون-هیقبل جیبهای لباسشمیخواد را گشت.
سپس، یک جعبهارواح چوبی کوچک وآسمانی قدیمی بیرون آورد.
چون-و پرسید: «این چیه، هیونگ؟»
«این در اصل یه گیاهآسمانی دارویی برای بیماریهای قلبیه، اما اخیراًجین یه تأثیر دیگهاش رو کشف کردم.»
«همم؟»
«برای شماها هیچ کاربردی نداره، اما برای افراد مسن چیز خوبیه. نه،جین یه جورایی میشه گفت شبیه همون اکسیریه که باعث شد عمارت پزشکیحوصلهاش هواجو به یکی از سه عمارت پزشکی بزرگ زیر آسمان تبدیل بشه.»
«مگه عمارت پزشکیبهطور هواجو با مهارتهایقلمرو پزشکیاش بزرگ نشد؟»
«نصف حرفت درسته. اما اونا یه محصول اصلی دارن که میفروشن.جین تا زمانی که ما به اون سطح نرسیم، غیرممکنه که عمارت پزشکیحوصلهاش فلس سفید بتونه با داروهاش به اندازه عمارت پزشکی هواجو معروف بشه.»
آخه اون چی میتوانست باشد؟
جین چون-هی گفت: «این دقیقاً همون قرصیه که پزشکانمیخواد ارشدِ سالن تحقیق عمارت پزشکی فلس سفید، عقلهاشون رو رویکمال هم ریختن تا برای شکست دادن عمارت پزشکی هواجو بسازنش.»
فکر اینکه قرصی وجود داشت که عمارت پزشکی هواجو را به یکی ازمیخواد سه عمارت پزشکی بزرگ زیر آسمان تبدیل کرده بود، قرصی که حتی عمارتاساس پزشکی فلس سفید فعلی هم از نظر دارویی نمیتوانست با آن رقابت کند.
این دارو چقدرگرسنه باید شگفتانگیز میبود کهصعودش او چنین حرفی میزد؟
چون-و حسابی گیج شده بود.
از طرف دیگر، ساماگرسنه هیون دستهایش را بهصعودش هم کوبید و گفت: «آها~»
جین چون-هیوضعیت گفت: «... اینشبیه یه معجون تقویتکنندهست.»
به عبارت دیگر.
غازی که تخم طلا میگذاشت.
در گذشته، رویارواح زمین، افراد زیادی اینقبل سؤال را پرسیده بودند.
«اگه ویاگرا همونطور که در ابتدا در نظرگرسنه گرفته شده بود، به عنوان یه داروی قلبی بهچشمانش بازار میاومد، آیا مثل الان اینقدر پول پارو میکرد؟»
سیاره فرق میکرد،گرسنه اما بشریت درقبل نهایت یکی بود.
جواب این سؤال...
«عمارت پزشکی هواجو میدونه.»
نام شهر کوچکی کهشیطان جین چون-هی در آن اقامتچیکار داشت، سازند تولید آتش بود.
ثروتمندترین مرد در سازندمیخواد تولید آتش، شخصی بهچشمانش نام ارباب بانگ بود.
«ارباب» لقبی بودارواح که معمولاً به یکقبل فرد ثروتمند داده میشد.
این مرد ثروتمند با نام خانوادگیقلمرو بانگ، بومی همین منطقه، یک زمیندارصعودش بزرگ و همچنین یک تاجر بود.
او بزرگترین مسافرخانه و کارخانه آبجوسازی اینصعودش شهر کوچک را اداره میکرد و پارچهفروشیبرخلاف و فروشگاههای عمومی همگی متعلق به او بودند.
طبیعتاً اوقبل بیشترین نفوذمیخواد را داشت.
میشد گفت که ارباب بانگ اخیراً بهقبل خاطر جین چون-هی، دیوانه یکتای آسمانها کهبست بهتازگی پیدایش شده بود، کمی احساس ناراحتی میکرد.
چرا؟
چون به عنوان یک زمیندارآسمانی بزرگ و یک تاجر، ارباب بانگجین اخبار را نسبتاً سریع دریافت میکرد.
او میدانست که جینمیخواد چون-هی فقط مردی از جیانگهوبست نیست، بلکه چندین هویت دارد.
«او پرفکت فرمانداریارواح دوردست بکرین و درقبل عین حال پزشک امپراتوره.
و شنیدم کهبهطور نشان بازرسی معاون بازرسارواح کل رو هم داره؟»
اول از همه، این واقعیت کهقبل او یکی از اساتید برتر درچشمانش جیانگهو بود، دلهرهآور به نظر میرسید.
اما از دیدگاه مردی کهچیکار پول داشت، داشتن نشان بازرسیبرخلاف معاون بازرس کل حتی ترسناکتر بود.
معاون بازرس کل کسی بودشیطان که میتوانست جرایمی را کهچیکار اصلاً وجود نداشتند، از خودش بتراشد.
با اینکه جین چون-هی با آن شهرت بالایش درشیطان جیانگهو قطعاً چنین کاری نمیکرد، اما باز هم بهتربست بود تا جای ممکن با هسته قدرت درگیر نشود.
«کاش زودتر بره...»
خوشبختانه، او هیچصعودش قانون مهمی راکنه زیر پا نگذاشته بود.
علاوه بر این، او درگیرشیطان کارهایی نبود که ظاهراً آنچیکار دیوانه بهشدت از آنها متنفر بود.
او بچهها رابهطور نمیگرفت تا مجبورقلمرو به کارشان کند.
اما با این حال، صرفِآسمانی رفت و آمد چنین موجودی،کنه برای ارباب بانگ خبر بدی بود.
او شبهایقبل متوالی درمیخواد اتاق خوابش میلرزید.
درست در همان لحظه، همسرش به حرفقبل آمد: «عزیزم، چرا اینقدر میترسی؟ میگن اونبست مرد بافضیلتیه که مردم رو درمان میکنه.»
همسرش هیچچیزوضعیت از رسم وشبیه رسوم دنیا نمیدانست.
همسر سابق او درشیطان جوانی بر اثر یک بیماریچیکار مزمن از دنیا رفته بود.
او بیست سالصعودش به همان شکلکنه زندگی کرده بود.
سپس فرزندانش که نمیتوانستند پیر شدن وقبل تنهایی پدرشان را تماشا کنند، یک ازدواجبست برایش ترتیب دادند... اما طبیعتاً نتیجه خوبی نداشت.
چون دلشوضعیت با اینخاصی کار نبود.
اما مگر نمیگفتندگرسنه که سرنوشت غیرمنتظرهقبل از راه میرسد؟
به طور غیرمنتظرهای، عشق دوم درکنه سالهای گرگ و میشِ عمرش به سراغشگفته آمد و او صاحب همسر جدیدی شد.
با اینقلمرو حال، همسرشگرسنه سی سال داشت.
با اینکه او هم بیوه شده بودارواح و دوباره ازدواج میکرد، اما باز همچیکار ازدواجی با اختلاف سنی قابلتوجه با داماد بود.
آنها بعد از ازدواج،شیطان هر شب را با تکیهچیکار بر یکدیگر اینگونه سپری میکردند.
ارباب بانگ گفت: «اون مرد همون دیوانهایه که فقط به خاطر اینکه آدمهای جیانگهو جلوش بااغلب هم دعوا میکنن، دخالت میکنه و اونا رو تبدیل به بیمار میکنه. میگن با ضعیفها مهربونه،کارهای اما... اینجور آدمها قطعاً با یه مرد ثروتمند و خوشقلب مثل من، مثل یه شرور رفتار میکنن.»
«امکان نداره. توارواح تو گذشته کلیآسمانی کار خیر کردی.»
در واقع، خیلیبهطور هم از اینقلمرو کارها نکرده بود.
تنها کاری که کرده بود اینقبل بود که وقتی میخواست پیش مقاماتچشمانش محلی خودی نشان بدهد، کمی ظاهرسازی میکرد.
با این حال، درمیخواد چشم همسرش، پیرمرد بانگچشمانش آدم خوبی به نظر میرسید.
پیرمرد بانگقلمرو که زبانش بندشیطان آمده بود گفت:
«اگه اینطورهوضعیت که خیالمخاصی راحت شد، اما...»
این راارواح با لحنیشیطان مبهم زمزمه کرد.
«آره. همهچی درست میشه.»
اما به دلایلارواح تجاری، او همآسمانی غلات احتکار کرده بود.
بقیه اصناف تجاری هم همین کارقلمرو را میکردند و اگر او نمیکرد،صعودش در نهایت فاصله سودشان خیلی زیاد میشد.
میدانست اگر این اتفاقشیطان بیفتد، در نهایت حذفمیخواد شده و کنار گذاشته میشود.
به خاطر همین وضعیت بود.
قلب پیرمردقلمرو بانگ بهگرسنه شدت میتپید.
در همان لحظه.
«ارباب.»
«چی شده؟»
«خب... پرفکت جین چون-هی اومدن.»
«هین!»
با شنیدنارواح این حرف، ناگهانآسمانی سینهاش را چسبید.
«عزیزم، عزیزم!»
همسرش با عجله یکگرسنه قرص خلوص شفاف بیرونصعودش آورد و به خوردش داد.
«من، من خوبم. من...»
احساس میکردقبل کفپوشهای گرمایشیمیخواد اتاق دارند میکوبند.
پیرمرد بانگ باارواح اضطراب و تنش باقبل جین چون-هی روبرو شد.
«دقیقاً همونطوروضعیت که شایعات میگن،شبیه هالهای خارقالعاده داره.»
کمر صاف و نگاه نافذش.
هیچ اثری ازصعودش آن دیوانگی خاصکنه در او حس نمیکرد.
با اینقلمرو حال، یکگرسنه جای کار میلنگید.
هوای اطراف اینبهطور مرد کمی سنگینترقلمرو به نظر میرسید.
به خاطر همین بود؟
آن زیباییِ شبیه به موجودات بهشتی،کنه حتی به چشمش هم نمیآمد وخود همین موضوع همهچیز را عجیبتر میکرد.
علاوه بر این.
کنارش دو مرد ایستادهخاصی بودند که شایعه شدهگرسنه بود برادران قسمخوردهاش هستند.
یکی مرد جوانی خوشقیافه بود که لبخندی دائمیمیخواد بر لب داشت و دیگری مردی تنومند باخود چشمبند بود که آدم را یاد رئیس راهزنها میانداخت.
«چهار برادرقبل دیوانه! یعنی بهجزچیکار دومی، همهشون اینجان؟!»
در حالی کهارواح پیرمرد بانگ داشتآسمانی از استرس خشک میشد.
بعد از یک تعارفخاصی و احوالپرسی ساده، جینگرسنه چون-هی به حرف آمد.
«شنیدم که اربابگرسنه بانگ کارهای خیر زیادیصعودش تو روستا انجام دادن.»
«خـ-خواهش میکنم باهامصعودش رسمی حرف نزنید.کنه اینطوری معذب میشم.»
جین چون-هیقلمرو دستش راگرسنه بالا آورد.
«امروز نه به عنوان یک پرفکت، بلکه به عنوان پزشک جین چون-هی اومدم، پس راحتکنه باش. در هر حال، اومدم تا چیز خوبی رو بهت معرفی کنم. اولش فکر میکردم شایدنجاتبخش به دردت نخوره، اما حالا که از نزدیک میبینمت، متوجه شدم که حسابی به کارت میاد.»
عجیب بود؟
انتظار داشت از او پول بخواهد یاجین بگوید برنجهایش را در بازار پخش کند،کمال اما اصلاً حرفی از این چیزها نبود.
به جایشقلمرو میگفت بهگرسنه کارش میآید؟
پیرمرد بانگوضعیت سرش راخاصی کج کرد.
«بله؟ چیزارواح خوبی؟ بهشیطان کارم میاد؟»
«البته این فقط یه شهرت توخالیه،کنه اما فکر کنم بدونی که من یکیگفته از چهار دکتر الهی بزرگ زیر آسمانم.»
چهار دکترقلمرو الهی بزرگگرسنه زیر آسمان!
در اصل، سه دکتر الهی بزرگ زیر آسمانگرسنه بودند، اما اخیراً راستش را بخواهید با اضافه شدنچشمانش جین چون-هی، به آنها چهار دکتر الهی بزرگ میگفتند.
اما چرا ناگهانگرسنه داشت از اینقبل چیزها حرف میزد؟
یعنی اینقبل روزها بیماریمیخواد سختی گرفته بود؟
بین اعضای خانوادهاشارواح هم کسی نبود کهقبل بیماری خطرناکی داشته باشد.
پس چرا...؟
«البته کهارواح میدونم. وشیطان اون مهارت الهی...»
پیرمرد بانگ همصعودش برای تماشای ساخت بخشجین موقت بیماران رفته بود.
نحوه بالا رفتن ساختمان ازشیطان زمین خالی... انگار که یک افسانهکنه را با چشمان خودش دیده بود.
جین چون-هی گفت:
«برای همین دارم اینو میگم... عرققبل سرد میکنی، بدنت ضعیف شده... وچشمانش حتی وقتی بیحرکتی، قلبت تند نمیزنه؟»
«هین! از کجا فهمیدید... آه! درسته.کنه چون شما یه دکتر الهی هستید،خود فقط با یه نگاه به من...»
جین چون-هی دستش را بالا آورد و گفت: «درسته.میخواد انرژیت تحلیل رفته. اینطور نیست که بیماری سختی گرفته باشی،کمال اما... حدس میزنم... شبا یکم به مشکل میخوری، مگه نه؟»
عجیب بود.
«یعنی بدونارواح نبض گرفتنشیطان هم میتونه بفهمه؟»
اما مگر طرف مقابلش یکی ازکنه چهار دکتر الهی بزرگ زیر آسمان نبودگفته که میگفتند به قلمرو تحول رسیده است؟
به هر حال، به نظر میرسید که فقطصعودش با نگاه کردن به چشمانش میتواند بیماریاش راتصور تشخیص دهد... یا حداقل پیرمرد اینطور فکر میکرد.
«دقیقاً! پس باید چیکار کنم؟»
جین چون-هیارواح با آرامششیطان سر تکان داد.
«این واقعاً... برای یه مردچیکار خیلی خوبه. یه اکسیر هستبرخلاف که نمیتونم با کلمات توصیفش کنم.»
تق.
جعبه چوبیوضعیت را رویخاصی میز گذاشت.
«ایـ-این که...؟!ارواح قرص نشاط عمارتآسمانی پزشکی فلس سفیده؟!»
«اوه...؟ پس میشناسیش.»
«مگه این همون اکسیری نیستشیطان که این روزا حتی باچیکار پول هم به سختی گیر میاد؟»
قرص نشاطوضعیت عمارت پزشکیخاصی فلس سفید.
معجون استقامتی کهگرسنه توسط عمارت پزشکیقبل فلس سفید فروخته میشد.
فقط با رزروصعودش قبلی میشد آنکنه را تهیه کرد.
بنابراین، حتی اگر با یکشیطان کیسه پر از پول همچیکار میرفتید، به دست آوردنش سخت بود.
و با اینکه زمان زیادی از شروع رزروها نمیگذشت، اما آوازهاشقبل دهان به دهان چرخیده بود و حالا اگر رزرو میکردید، شاید چندکمال سال طول میکشید تا به دستتان برسد، آن هم اگر اصلاً میرسید!
این دارویی بود که برایآسمانی رقابت با محصول پرفروش عمارتکنه پزشکی هواجو ساخته شده بود.
تأثیرش؟ حرف نداشت.
«شنیدم هیچ تأثیری روی افزایششیطان انرژی درونی نداره، اما باعث دفعکنه سموم بدن و افزایش استقامت میشه؟»
استفاده طولانیمدت ازبهطور آن برای سلامتیقلمرو حتی بهتر هم بود.
اما آنقدر گران بودشیطان که خیلیها توان مالیمیخواد مصرف طولانیمدتش را نداشتند.
«هه هه هه، اگه هر ده روز یدونهچشمانش بخوری، میتونی تو تمام این مدت شبا یهاغلب کم قدرتنمایی کنی. ده تا از اینا بهت میدم.»
جین چون-هی این را گفت وآسمانی ده جعبه چوبی از آستینش بیرون آوردچشمانش و با صدای تقتق روی میز گذاشت!
چطور اینهمه جعبه از توی آستینش بیرون آمده بود!شیطان قبل از اینکه حتی بتواند تعجب کند، چشمان پیرمردبست بانگ از دیدن ده تا از آنها گرد شد.
«هوووه! ده تا!!»
پیرمرد بانگقبل دستش رامیخواد دراز کرد.
تق.
درست همان موقع، ساماخاصی هیون از کنارش، مچگرسنه دست او را گرفت.
«مشتری عزیز~ارواح اول بایدشیطان شرایط رو بشنوی~»
پیرمرد بانگ با نگاه بهچیکار مرد خوشقیافهای که همیشه لبخند برتصور لب داشت، پیش خودش فکر کرد:
«روباه چهره دیوانه،ارواح ساما هیون! عجب...آسمانی اونم از جنس خودمه!»
مگر نمیگفتند کهبهطور فقط یک تاجر میتواندارواح تاجر دیگری را بشناسد؟
پیرمرد بانگ فقط از حالت چهرهقبل و حرکات ساما هیون میتوانست بفهمدچشمانش که طرف مقابلش آدم دستوپا بستهای نیست.
و این را هم میدانستچیکار که حالا در موقعیت بهبرخلاف شدت بدی قرار گرفته است.
«شر... شرایط؟ چه شرایطی؟»
و صدای جینبهطور چون-هی در گوشقلمرو پیرمرد بانگ پیچید.
«غلات احتکاریت... دلم میخوادشیطان اونا رو به قیمت یهچیکار سال پرمحصول به مردم بفروشی...»
«غلات!»
پیرمرد بانگقلمرو به هدف جینشیطان چون-هی پی برد.
«پس قضیه اینبهطور بود! اون دنبالقلمرو غلات من بود! آه.
میگفتن به خاطرگرسنه مردم عادی از هیچصعودش کاری دریغ نمیکنه!! اوخ...
اگه غلات رو بهمیخواد قیمت یه سال پرمحصولچشمانش بفروشم، ضرری که میکنم...»
در همان لحظه.
چون-و با خونسردیبهطور یکی از جعبههایقلمرو چوبی را برداشت.
«آه... نه،ارواح چرا اونشیطان رو برمیداری!»
چون-و جواب داد: «بامیخواد گذشت زمان تعداد اکسیرها کمبست میشه. الان شدن نه تا.»
«هین؟!»
میخواست بپرسد کجای دنیا چنین قانونی وجودارواح دارد، اما چشم پشت چشمبند آنقدر ترسناکچیکار بود که صدایش ناخودآگاه در گلو خشک شد.
«چه بیرحمیای!!!ارواح روباه چهره دیوانهآسمانی تنها مشکلم نبود!»
با نقشه کشیدن اینمیخواد سه برادر با هم، فشاربست و ابهتشان واقعاً وحشتناک بود.
«این باند کلاهبردار دارنگرسنه سعی میکنن تا قطرهصعودش آخر خونم رو بمکن!»
فکرش را هم نمیکردخاصی که خریدن و احتکارگرسنه غلات اینطور به خودش برگردد!
«بهجاش فقطارواح ازم دزدیشیطان کنید، عوضیها!»
از ترس اینکه جناح غیرمتعارف دست به دزدیچشمانش بزنند، انباری در یک صرافی بزرگ اجاره کردهاغلب بود و برنجها را به آنها سپرده بود.
اگر دزدیده میشدند،ارواح صراف مجبور بود خسارتقبل پیرمرد بانگ را بپردازد.
اما، در برابربهطور این وضعیت هیچقلمرو راهحلی وجود نداشت...!
مگر این وضعیتی نبود کهآسمانی پیرمرد بانگ باید با دستهایکنه خودش غلات را وارد بازار میکرد!
نیشخند–
برادر بزرگتر، جینارواح چون-هی، با چشمانآسمانی آبیاش لبخند زد.
خب، ناراحت شدی؟ انسان.