---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 396: جراحی مرگبار • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 396: جراحی مرگبار

0

حالت چهره‌شده​ جین چون-هی‌پیوسته​ هیچ تغییری نکرد.

در این دنیای پیچیده و عجیب، این فکر که‌شیطانی‌ای​ یک تمرین‌کننده شیطانیِ مجنون، نیت قتلش را جمع کرده‌ترس​ و به فکر کشتن اوست، یه‌جورهایی خنده‌دار به نظر می‌رسید.

شاید همه‌ی این‌ها فقط یک خواب بود‌رهبر​ و تا چند لحظه دیگر، روی یکی‌موجود​ از تخت‌های تاشوی بیمارستان از خواب بیدار می‌شد.

بعدش تلفن زنگ می‌خورد‌می‌گفت​ و مجبور می‌شد دوباره‌بعد​ به سمت جایی بدود.

یک نوشیدنی پرکافئین سر می‌کشید، خودش‌چییییییی​ را به زور بیدار نگه می‌داشت‌انرژی​ و مثل همیشه به روزمرگی‌اش می‌رسید.

با خودش‌مهی​ می‌گفت: «عجب‌غرق​ خواب عجیبی دیدم.»

بعد احتمالاً سال‌بالایی‌اش به‌کررررک​ او می‌گفت که برود‌فرقه​ و یک بلیت بخت‌آزمایی بخرد.

و اگر حتی کمترین جایزه را هم‌دیدم​ می‌برد، همان سال‌بالایی اصرار می‌کرد که سهم‌بخرد​ دارد و مجبورش می‌کرد برایش مرغ سوخاری بخرد.

تازه آنجا بود که‌پیوسته​ جین چون-هی یک چیز‌رهبر​ را به یاد آورد.

«آهان، درسته.

سال‌بالایی من‌خاک​ دیگه توی‌کررررک​ مطب نیست.»

بدن خودش هم تا‌می‌گفت​ الان پودر شده و‌بعد​ به خاک پیوسته بود.

کررررک- چییییییی-

معاون رهبر فرقه‌سیاه​ تمام بدنش را‌هجوم​ در انرژی سم پوشاند.

شبیه یک موجود عجیب‌الخلقه‌کررررک​ شده بود که در‌فرقه​ مهی سیاه غرق شده است.

و به‌همیشه​ سمت جین‌می‌گفت​ چون-هی هجوم آورد.

برای یک لحظه،‌خاک​ غرش شیطانی‌ای که‌چییییییی​ سر داد، خفه‌کننده بود.

مشکلی نیست.

این یک واکنش‌پیوسته​ طبیعی برای یک‌معاون​ موجود زنده است.

آن فشار‌همیشه​ طاقت‌فرسا و ترس‌عجب​ هم مشکلی نداشتند.

چون می‌دانست که احساساتش‌پیوسته​ در واقعیت، تأثیر چندانی‌رهبر​ در تغییر اوضاع ندارند.

نیت قلب‌مهی​ رزمی متعالی،‌غرق​ عدالت انسانی—!

زمانِ شکسته‌شده،‌خاک​ بار دیگر‌کررررک​ شکاف برداشت.

دنیایی که از دریچه تسریع‌شده‌ی تکنیک‌عجیبی​ الهی فعال‌سازی مبدأ دیده می‌شد، حتی‌بلیت​ کندتر و ساکت‌تر از قبل بود.

چشمان آبی‌اش، مانند شاخه‌های‌پیوسته​ رعد و برق، حریف‌رهبر​ را کالبدشکافی و آنالیز می‌کردند.

معاون رهبر فرقه در دو‌است​ قدم فاصله را کم کرد‌داد​ و دست راستش را دراز کرد.

پنجه‌های تکنیک پنجه‌های ببر او کاملاً خورده شده‌فرقه​ و نتوانسته بودند در برابر انرژی سم مقاومت کنند،‌سیاه​ اما از نظر عملکردی، این موضوع هیچ اهمیتی نداشت.

فقط یک خراش‌روزمرگی‌اش​ کوچک کافی بود تا‌دیدم​ هر چیزی را بپوساند.

در هر صورت، می‌شد‌پیوسته​ آن را سلاحی نامید‌رهبر​ که هدفش کشتن دشمن بود.

او آن دست را مثل‌است​ مردی که هیچ مفصلی ندارد،‌داد​ مانند شلاق به حرکت درمی‌آورد.

این اولین آینده‌ای‌پیوسته​ بود که جین‌معاون​ چون-هی مشاهده کرد.

دومین آینده، چی سم‌می‌گفت​ محافظی بود که تمام‌بعد​ بدنش را احاطه کرده بود.

اگر می‌توانست آن مقدار از چی سم‌معاون​ محافظ را ساطع کند، پس طبیعتاً یک حمله‌موجود​ با استفاده از گانگ چی به دنبالش می‌آمد.

او از هنرهای سم فرقه پنج سم به‌غرش​ عنوان پایه استفاده می‌کرد و ستون‌هایی از هنر شیطانی‌طاقت‌فرسا​ را برای ایجاد یک گانگ چی قدرتمند بنا می‌کرد.

نه جاخالی دادن از آن‌چییییییی​ و نه دفاع کردن در‌بدنش​ برابرش، هیچ‌کدام گزینه‌های ممکنی نبودند.

این دومین آینده‌ای‌روزمرگی‌اش​ بود که جین‌عجیبی​ چون-هی مشاهده کرد.

در حالت عادی، او می‌توانست آینده هفتم یا هشتم را هم‌بدنش​ پیش‌بینی کند، اما در برابر استادی که نیمی از راه را‌برای​ به سمت قلمرو دگرگونی طی کرده بود، این کار دشوار بود.

«تموم کردن این مبارزه بدون هیچ آسیبی احتمالاً‌غرش​ غیرممکنه، نه؟ حتی فدا کردن گوشت برای بریدن‌فشار​ استخون هم در برابر این حریف، یه آرزوی طمع‌کارانه‌ست.»

او باید مبارزه را‌کررررک​ با کمترین عوارض جانبی‌فرقه​ ممکن به پایان می‌رساند.

اگر به حداقل رساندن عوارض جانبی‌عجیبی​ غیرممکن بود، پس باید آن را‌بلیت​ بدون هیچ معلولیت دائمی‌ای تمام می‌کرد.

جین چون-هی‌شده​ شمشیر کریستال یخی‌کررررک​ را بیرون کشید.

از میان هنر الهی‌غرق​ پنج عنصر، او هنر فلز‌شیطانی‌ای​ و یخ را انتخاب کرد.

چی یخ سردِ یین‌کررررک​ مطلق را بیرون کشید‌فرقه​ و درون شمشیر دمید.

چی شمشیر؟ نه،‌روزمرگی‌اش​ بذار با همون‌عجیبی​ چی شمشیر پیش بریم.

این موقعیتی بود که او‌کررررک​ نیاز داشت به یک ناحیه‌تمام​ حمله کند، نه یک نقطه.

«خودم به‌مهی​ اندازه کافی‌غرق​ انرژی درونی دارم.»

او از پنجه‌های‌پیوسته​ ببری که به‌معاون​ سمتش می‌آمد، جاخالی داد.

چ-گاک-

فقط جاخالی دادن کافی‌پیوسته​ بود تا لباس‌هایش از‌رهبر​ انرژی سم خورده شوند.

با این حال، لباس زیر و دستکش‌هایی که‌غرش​ از نخ کرم ابریشم بهشتی ساخته شده بودند،‌فشار​ در این موقعیت درخشیدند و از اربابشان محافظت کردند.

اندام‌های حیاتی و‌پیوسته​ دستانش محافظت شده بودند‌رهبر​ و همین کافی بود.

«برای همینه که همه برای به دست آوردن تجهیزات خوب این‌قدر سر و صدا راه‌اگر​ میندازن، یه حمام خون به پا می‌کنن، یا اگه خودشون شروع‌کننده نباشن، خیلی زیرکانه سوار‌تازه​ موج میشن و حتی به برادر رزمی‌ای که براشون عزیز بوده هم از پشت خنجر می‌زنن.»

در حالی که زیر لب آهنگی‌چییییییی​ شوم را زمزمه می‌کرد، چی یخ‌انرژی​ سرد را مانند یک موج پخش کرد.

مه سفید، شبیه‌سیاه​ به هوای اول‌هجوم​ صبح زمستان بود.

و بعد، شکوفا شد.

مه به کریستال‌های برف تبدیل شد و مانند‌بعد​ یک میدان برفی، انرژی سمی را که معاون‌حتی​ رهبر فرقه را احاطه کرده بود، در هم پیچید.

نیازی به تطهیر آن نبود.

فقط سرکوب‌مهی​ کردن سم‌غرق​ کافی بود.

دانه‌های برف به رنگ بنفش‌چییییییی​ درآمدند و در یک چشم‌بدنش​ به هم زدن، روی زمین نشستند.

همین کافی بود.

دنیای سرد، ساکت و کُندِ‌کررررک​ جین چون-هی، بلافاصله نقطه ضعفی‌تمام​ را در شکم او شناسایی کرد.

با این حال، معاون رهبر فرقه که با غرشی‌شیطانی‌ای​ شیطانی و خروشان به پیش رانده می‌شد، دفاع خود را‌نداشتند​ نادیده گرفت و برای حمله‌ای دوباره به جلو حرکت کرد.

«چیز عجیبیه.

چرا آدمایی که توسط‌می‌گفت​ هنرهای شیطانی بلعیده میشن،‌بعد​ سعی می‌کنن بقیه رو بکشن؟»

نمی‌توانستند فقط تا زمانی که انرژی درونی‌شان تمام شود در‌تمام​ خلاء فریاد بکشند، یا مثل دیوانه‌ها زمین را بکنند، یا‌است​ شاید جنونشان را با مشت زدن به یک صخره تخلیه کنند؟

«چرا حتماً‌مهی​ باید به‌غرق​ کشتار ختم بشه؟»

با این فکر، جین‌کررررک​ چون-هی شمشیرش را در‌فرقه​ آن نقطه ضعف فرو برد.

چ-گاک!

شمشیر با‌شده​ دقت ریه چپ‌کررررک​ را سوراخ کرد.

دستی که برای نجات جان انسان‌ها صدها بار‌غرش​ گوشت را شکافته بود، حالا به جای چاقوی‌فشار​ جراحی، شمشیر کریستال یخی را در دست داشت.

او آن بخش از وجودش را که در حال فریاد کشیدن‌انرژی​ بود کنار زد و چی حقیقی پنج عنصر را طوری به‌غرش​ درون بدن حریف ریخت که انگار در حال جراحی یک بیمار است.

این یک آتش‌روزمرگی‌اش​ کارمایی بود که‌عجیبی​ همه‌چیز را می‌سوزاند.

چیِ تولیدکننده آتش.

«کواااااااک!»

مهم نبود که بدنش چقدر شبیه به یک بمب ساعتی در‌انرژی​ آستانه انفجار بود، یا چقدر در جنون غرق شده بود؛ هیچ‌غرش​ راهی وجود نداشت که درد سوزانِ سوختن اندام‌هایش را حس نکند.

جین چون-هی‌همیشه​ سه قدم‌می‌گفت​ به عقب برداشت.

دستش به‌شده​ رنگ بنفش‌پیوسته​ درآمده بود.

زیرا سمِ در سطح‌غرق​ شبه‌قلمرو دگرگونی، به اعماق‌غرش​ وجودش نفوذ کرده بود.

درست زمانی که در حال سبک‌سنگین کردن این بود‌تمام​ که آیا آن را قطع کند یا ببندد، متوجه‌غرق​ شد که حسِ اندام‌هایش را از دست داده است.

یک حالت مسمومیت عمیق.

«خب حالا...

فکرشو نمی‌کردم اون‌قدر قوی‌غرق​ باشه که بتونه از‌غرش​ مقاومت من عبور کنه.

هاهاها، این واقعاً شرورانه‌ست.»

آیا سر پا‌روزمرگی‌اش​ ایستادن، تنها کاری بود‌دیدم​ که از دستش برمی‌آمد؟

جین چون-هی همچنان به‌پیوسته​ تماشای سوختن اندام‌های معاون‌رهبر​ رهبر فرقه ادامه داد.

حتی در اوج دیوانگی‌اش، درد وحشتناک باعث‌برای​ می‌شد پشت سر هم فریاد بکشد، اما‌طبیعی​ دیگر نمی‌توانست انرژی سمی‌اش را آزاد کند.

شمشیر کریستال یخی که جین چون-هی در بدنش فرو‌تمام​ کرده بود، ریه‌اش را سوراخ کرده و دقیقاً رگ‌غرق​ خونی‌ای را که از دانتیان میانی‌اش می‌گذشت، مسدود کرده بود.

«آه...

شاید دیگر نتوانم‌می‌گفت​ از شمشیر کریستال‌دیدم​ یخی استفاده کنم.»

نگران بود که بعد از اینکه شمشیر‌شیطانی‌ای​ این‌قدر عمیق در سم غرق شده، اصلاً‌فشار​ بتواند دوباره آن را بردارد یا نه.

نمی‌دانست انرژی خالص‌خاک​ غلاف چقدر می‌تواند‌چییییییی​ آن را تطهیر کند.

در نهایت، با چشمان خودش دید که‌چییییییی​ بدن عظیم‌الجثه معاون رهبر فرقه، انگار که‌پوشاند​ تمام انرژی درونی‌اش ته‌کشیده باشد، روی زمین افتاد.

بوم-

هنوز نمرده بود.

در همان حالت‌خاک​ هنوز دست و‌چییییییی​ پایش را تکان می‌داد.

چی آتش‌زایی که‌شده​ اندام‌هایش را می‌سوزاند‌کررررک​ هم متوقف شده بود.

«با این حال، تا نصف‌عجیبی​ شچن دیگر... نه، کمتر از‌برود​ یک ربع شچن دیگر می‌میرد.»

معاون رهبر فرقه بیش‌هجوم​ از حد از انرژی‌داد​ درونی‌اش کار کشیده بود.

فعلاً مثل حشره‌ای که تابستانش تمام شده‌معاون​ روی زمین غلت می‌خورد، اما به هر‌شبیه​ حال انرژی سمی‌اش از بین رفته بود.

حالا که تکلیف مبارزه‌خاک​ کاملاً مشخص شده بود،‌معاون​ ساما هیون جلو آمد.

«حالا راضی شدی، برادر؟»

«آره.»

«پس حداقل می‌ذاری من کارش‌کررررک​ رو تمام کنم؟ اگه همین‌طوری‌تمام​ بمیره، حس می‌کنم کابوسش ولم نمی‌کنه.»

«هی، سم...»

بدون اینکه منتظر جواب‌عجب​ برادرش بماند، جمجمه معاون رهبر‌سال‌بالایی‌اش​ فرقه را از جا کند.

خارچ-

چی فلزی و طلایی‌رنگش به بنفش تغییر رنگ داد، اما بیشتر‌بدنش​ انرژی سمی از قبل مصرف شده بود و همان مقدار کمی‌برای​ هم که مانده بود، توسط شمشیر کریستال یخی مسدود شده بود.

ساما هیون با دست‌های‌خاک​ خودش به زندگی معاون‌معاون​ رهبر فرقه پایان داد.

«من این صورت‌می‌گفت​ لعنتی رو برمی‌دارم~‌دیدم​ حرفی که نداری، هان؟»

وقتی ساما هیون‌است​ بعد از برداشتن صورت‌شیطانی‌ای​ برگشت، برادرش آنجا نبود.

نه، وقتی پایین را نگاه کرد، دید برادرش‌رهبر​ بی‌هوش در میان برفی که با سم مخلوط‌عجیب‌الخلقه​ شده بود افتاده و بدنش دارد سرد می‌شود.

در میان همهمه صدای وحشت‌زده ساما هیون‌چییییییی​ و فریاد جنگجویان و پزشکان عمارت پزشکی‌پوشاند​ فلس سفید، جین چون-هی با خودش فکر کرد.

«با این حال، من بردم.»

همین کافی بود.

حس کرد‌پودر​ چیزی دارد او‌پیوسته​ را تکان می‌دهد.

در میان هوشیاری‌می‌گفت​ محوشونده‌اش، صدای فریادها،‌دیدم​ خشم و... را می‌شنید.

«عمیق فکر کردن سخته.»

ذهنش، انگار که‌خاک​ زیر داروی بیهوشی باشد،‌معاون​ مدام می‌رفت و می‌آمد.

در آب‌های تاریک و گل‌آلود ذهنش‌کررررک​ غرق می‌شد و دوباره بالا می‌آمد، مطمئن‌انرژی​ نبود که این یک رویاست یا واقعیت.

«بذار فقط غرق بشم.»

هرچه بیشتر سعی می‌کرد‌هجوم​ هوشیاری‌اش را به سطح‌داد​ بیاورد، درد بیشتری حس می‌کرد.

از درد کشیدن خوشش نمی‌آمد.

نمی‌خواست عمیق هم فکر کند.

حتی داشتن‌روزمرگی‌اش​ بینش هم‌عجب​ برایش دردسر بود.

جین چون-هی خودش را‌هجوم​ جمع کرد و اجازه‌داد​ داد در ناخودآگاهش شیرجه بزند.

از وقتی به‌خاک​ جیانگهو آمده بود،‌چییییییی​ اتفاقات زیادی افتاده بود.

چه اتفاقی افتاده بود؟

چیزهای زیادی مثل‌می‌گفت​ یک رویا از‌دیدم​ جلوی چشمانش گذشت.

واضح نبودند،‌غرق​ اما می‌توانست آن‌ها‌برای​ را حس کند.

سپس، نگاه‌شده​ کسی را روی‌کررررک​ خودش حس کرد.

- راضی شدی؟

با وجود میل شدیدش به‌عجیبی​ خوابیدن و فراموش کردن، حواس جین‌بلیت​ چون-هی صاحب صدا را تشخیص داد.

«ارباب اژدهای بال‌دار.

این هم‌مهی​ از تأثیرات‌غرق​ اون گویه؟»

- چرا کسی به باهوشی تو که‌رهبر​ حتی می‌تونه این رو هم تشخیص بده،‌موجود​ با بدن خودش این‌قدر بی‌پروا رفتار می‌کنه؟

نمی‌توانست به‌همیشه​ این سوال‌می‌گفت​ جواب بدهد.

هرچه بیشتر فکر‌خاک​ می‌کرد، درد عمیق‌تری‌چییییییی​ در بدنش می‌پیچید.

«چرا این رو می‌پرسی؟»

- من‌خاک​ یک موجودیت بزرگ‌چییییییی​ و والا هستم.

از اینجا می‌تونم به‌خاک​ کل دنیا نگاه کنم، اما‌رهبر​ نمی‌تونم قلب انسان‌ها رو بخونم.

برای همین پرسیدم.

آیا راضی هستی؟

«آره.

راضی‌ام.»

- دست و پات غرق در سمه‌رهبر​ و حتی یه جای سالم هم تو‌موجود​ بدنت پیدا نمی‌شه، با این حال راضی هستی.

تو واقعاً انسان عجیبی هستی.

از یک‌همیشه​ دیدگاه دور،‌می‌گفت​ همه‌چیز گذراست.

زندگی چیزی جز‌می‌گفت​ یک سفر به‌دیدم​ سوی مرگ نیست.

فقط گاهی‌شده​ این سفر‌پیوسته​ کمی طولانی‌تر می‌شه.

او انسانی بود‌سیاه​ که حتی صد‌هجوم​ سال هم عمر نمی‌کرد.

برای موجودی مثل اژدهای بال‌دار که‌معاون​ تا ابدیت زندگی می‌کرد، قابل درک‌پوشاند​ بود که این‌طور به قضیه نگاه کند.

حتی اگر جین چون-هی به این زندگی‌دیدم​ می‌چسبید، در دنیایی که میانگین عمر انسان‌ها‌بخرد​ سی سال بود، چقدر دیگر می‌توانست زنده بماند؟

اما پزشک بدون ذره‌ای تردید‌کررررک​ این افکار را کنار زد‌تمام​ و به جلو حرکت کرد.

«نه. گذرا نیست.»

- چرا این‌طور فکر می‌کنی؟

ناگهان، جین چون-هی‌روزمرگی‌اش​ زندگی گذشته‌اش را‌عجیبی​ به یاد آورد.

در میان‌شده​ بیماران بستری، یک‌کررررک​ راهبه حضور داشت.

او یک زن بود و با اینکه به‌غرش​ راهبان زن «بیکونی» می‌گفتند، افراد حاضر در اتاق‌فشار​ بیمارستان او را فقط «راهبه» یا «مادربزرگ» صدا می‌زدند.

افراد آن اتاق شش‌نفره دین‌های مختلفی از جمله مسیحیت، بوداییسم‌بدنش​ و کاتولیک داشتند، اما نه تنها با هم دعوا نمی‌کردند، بلکه‌برای​ با هم شوخی می‌کردند و برای موفقیت جراحی‌های یکدیگر دعا می‌کردند.

با این وجود، درست قبل از جراحی،‌دیدم​ مضطرب می‌شدند و در حالی که به مسن‌ترین‌اگر​ فرد اتاق، یعنی همان راهبه می‌چسبیدند، گریه می‌کردند.

پیرزن هم به آن‌ها‌پیوسته​ می‌گفت که گریه را‌رهبر​ بس کنند و زودتر بروند.

جو اتاق بد نبود، چون‌است​ همه افراد آنجا به اندازه‌داد​ کافی به چیزهای خوب اعتقاد داشتند.

و بعد،‌خاک​ نوبت جراحی‌کررررک​ خود پیرزن رسید.

پیرزن با عجله خودش وسایل مختلف‌عجیبی​ را آماده کرد و بعد با‌بلیت​ دقت به جین چون-هی خیره شد.

سپس پرسید:‌شده​ «می‌خوای فالت‌پیوسته​ رو بگیرم؟»

قبل از اینکه جین چون-هی اصلاً بتواند‌برای​ جواب بدهد، ناگهان پرسید: «دلت می‌خواد تو‌طبیعی​ آینده چند تا زمستون دیگه رو ببینی؟»

جین چون-هی‌خاک​ جواب داد:‌کررررک​ «هرچی بیشتر، بهتر.»

پیرزن گفت: «تو بدون پدر و مادر یا بچه، خیلی سختی کشیدی. تو‌بخت‌آزمایی​ زمستون به دنیا اومدی و تو زمستون هم می‌ری. با این حال، کارهای‌مجبورش​ خوبت زیاده، پس شاید یه پیوند و ارتباط جدید تو راهت قرار بگیره.»

آن زمان، جین‌خاک​ چون-هی حرف‌هایش را گنگ‌معاون​ و مبهم فهمیده بود.

آیا به این خاطر بود که‌هجوم​ از جوانی فکر می‌کرد ممکن است‌مشکلی​ تنها زندگی کند و تنها بمیرد؟

آیا به این خاطر بود که‌معاون​ پیش خودش فکر می‌کرد: «من زندگیم رو‌شبیه​ همین‌طوری تنها و بدون بچه تموم می‌کنم...»؟

در این‌همیشه​ زندگی هم‌می‌گفت​ همین‌طور بود.

او پیوندهای زیادی برقرار کرده بود، اما این بدن هنوز‌تمام​ هم یک یتیم بود و تصور اینکه در میان چنین‌است​ مصیبت خونینی شریک زندگی پیدا کند و بچه‌دار شود، سخت بود.

در نهایت، فقط‌سیاه​ مکان تغییر می‌کند؛ روش‌برای​ زندگی آدم‌ها همان است.

اما با این حال،‌کررررک​ گاهی اوقات سوال آن‌فرقه​ پیرزن را به یاد می‌آورد.

ناولها | novelha.net