---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 267: چپتر 267 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 267: چپتر 267

0

روز بعد.

جین چون-هی با بقیه شفاگرها‌همان​ ملاقات کرد و از نزدیک نحوه‌جادوها​ درمان کردنشان را زیر نظر گرفت.

با این‌اندازه​ کار، به‌قوی​ کشف جدیدی رسید.

برخلاف انتظار،‌بازسازی​ احتمال شکست‌التهاب​ هم وجود داره.

کاملاً مشخص بود که اولین‌پرده​ شفاگری که با او روبرو‌همم​ شده بود، حسابی کاربلد بود.

بین شفاگرهایی که بعداً‌کردن​ دید، کسانی هم بودند که‌پرده​ در درمان بیمارانشان شکست می‌خوردند.

در این موارد، درمان نه‌نبود​ تنها جواب نمی‌داد، بلکه گاهی‌آن‌ها​ وضعیت را بدتر هم می‌کرد.

هنر بازسازی رو‌برد​ به کار برد‌تطهیر​ و التهاب بدتر شد؟

وقتی هنر تطهیر به اندازه کافی قوی نبود،‌درک​ یا اگر باکتری‌ها با آن از بین نمی‌رفتند، با‌طرف​ دریافت هنر بازسازی، آن‌ها هم به شدت تکثیر می‌شدند.

هر چه باشد،‌ناموفق​ عفونت و پوسیدگی به‌اصول​ معنی تکثیر باکتری‌ها بود.

شفاگر با دستپاچگی گفت:

«این... این اراده خدایانه! یعنی خدایان‌تطهیر​ اجازه این شفا رو ندادن، پس‌باکتری‌ها​ باید به گناهان گذشته‌ت اعتراف کنی!»

که اینطور. پس‌اصول​ اگه گند زدن، میندازنش‌جادوها​ گردن آسمون و خدا.

در همین حین، جین چون-هی چند‌توانست​ تا از بیمارانی که درمانشان شکست‌درک​ خورده بود را خودش درمان کرد.

این کار به‌کافی​ دانش پزشکی خودش‌اگر​ هم کمک کرد.

با مشاهده درمان‌های ناموفق و بعد درمان‌اندازه​ کردن همان موارد، توانست اصول پشت پرده‌دریافت​ نحوه عملکرد این جادوها را درک کند.

همم. هنر بازسازی حتی می‌تونه باعث رشد تومورها‌درک​ بشه. از طرف دیگه، بعد از دریافت هنر‌بشه​ تطهیر، مقاومت بدن برای مدتی به شدت ضعیف می‌شه.

خیلی نادر بود، اما مواردی هم وجود‌اصول​ داشت که افراد مدت کوتاهی بعد از دریافت‌حتی​ هنر تطهیر، بر اثر یک سرماخوردگی ساده می‌مردند.

در نهایت، این یعنی‌قوی​ هنر تطهیر جادویی بود‌نمی‌رفتند​ که اثر آنتی‌بیوتیک وسیع‌الطیف داشت.

با این حال، بر اساس مشاهدات‌تطهیر​ دقیقش، به نظر می‌رسید که بعضی‌باکتری‌ها​ بیماری‌ها در برابر این جادو مقاومت دارند.

بسته به سطح قدرت‌پشت​ جادو، بیماری‌های عفونی می‌توانستند‌درک​ درمان بشوند یا نشوند.

شاید با تزریق قدرت جادویی بیشتر می‌شد کاری‌پشت​ کرد، اما از آنجایی که قدرت جادویی بی‌نهایت‌می‌تونه​ نبود، این خودش یک مشکل به حساب می‌آمد.

با این وضعیت، همون بهتر که‌اگر​ از آنتی‌بیوتیک‌های واقعی استفاده کنم. دارو‌تکثیر​ رو می‌شه به تولید انبوه رسوند.

همم~ البته، از اونجایی که آنتی‌بیوتیک‌ها انواع مختلفی دارن،‌قوی​ شاید جادو از نظر تطبیق‌پذیری بهتر باشه... اما از‌می‌شدند​ نظر قدرت و تولید انبوه، دارو حرف اول رو می‌زنه...

در مقابل،‌توانست​ وضعیت هنر شفا‌پرده​ خیلی روشن بود.

این قدرتی بود که‌کردن​ سلول‌ها را با استفاده‌پشت​ از قدرت جادویی بازسازی می‌کرد.

به همین دلیل بود که تومورها‌اگر​ چون سلول بودند رشد می‌کردند و‌تکثیر​ باکتری‌ها هم که سلول بودند، تکثیر می‌شدند.

در نهایت، هر‌برد​ چیزی مزایا و‌تطهیر​ معایب خودش را داشت.

با این حال،‌اصول​ اگه بتونم یادش‌عملکرد​ بگیرم، بدم نمیاد.

به نظر می‌رسید‌ناموفق​ که می‌تواند کمک بزرگی‌اصول​ برای هنر جراحی‌اش باشد.

هر کمبودی را‌کافی​ هم می‌شد با‌اگر​ آنتی‌بیوتیک برطرف کرد.

اما مگه جادو‌برد​ چیزیه که فقط با‌اندازه​ خواستن بشه یادش گرفت؟

از همه بدتر، این واقعیت‌پرده​ که باید آواز می‌خواند و‌همم​ می‌رقصید، یک مانع جدی بود.

من تو زندگیم‌ناموفق​ خیلی پیش نیومده‌توانست​ که بخوام آواز بخونم.

در تمام عمرش، حتی به‌نبود​ ندرت پایش را در یکی از‌شدت​ آن اتاق‌های کارائوکه معمولی گذاشته بود.

و رقصیدن‌بازسازی​ که اصلاً حرفش‌وقتی​ را هم نزن.

یعنی، فقط وقتایی که‌پشت​ تو کلاس موسیقی می‌گفتن‌درک​ بخون، یه چیزی می‌خوندم...

در هر صورت، جین‌کردن​ چون-هی همیشه بیشتر آدمِ‌پشت​ امتحان کتبی بود تا عملی.

اگه می‌تونستم با یکم رقص‌نبود​ و آواز کمتر یادش بگیرم،‌آن‌ها​ شاید ارزش امتحان کردن رو داشت.

تحت هیچ شرایطی، آن‌طوری دست‌وقتی​ و پا زدن و رقصیدن‌نبود​ در اتاق عمل امکان‌پذیر نبود.

با وجود آن همه تجهیزات جراحی‌عملکرد​ و آدم‌هایی که آنجا جمع می‌شدند،‌می‌تونه​ فضای خالی هم خودش یک معضل بود.

مهم‌تر از همه،‌ناموفق​ من... اصلاً ریتم و‌اصول​ اینجور چیزا حالیم نیست.

همه شفاگرها‌اندازه​ یک ریتم‌قوی​ خاصی داشتند.

شبیه رقص آیدل‌های کره‌ای نبود؛‌وقتی​ اگر می‌خواست دسته‌بندی‌اش کند، ریتم یک‌اگر​ خدای رقص از بالیوود هند بود.

مهم نبود چند بار در ذهنش مرورش‌جادوها​ می‌کرد، دنبال کردن آن ریتم عجیب و‌رشد​ غریب «دودوم-چیت دوم-چیت دوم-چیت» واقعاً سخت بود.

اه. غیرممکنه. شاید بتونم یه جوری‌توانست​ آهنگ رو حفظ کنم و بخونم،‌درک​ اما اون رقص یه سد بزرگه.

شاید اگر‌اندازه​ رقص شمشیر بود،‌نبود​ وضعیت بهتر می‌شد.

روح یک مرد‌برد​ چهل و چند ساله‌اندازه​ به ناامیدی کشیده شد.

این اولین‌توانست​ سرخوردگی پروفسور‌پشت​ جین بود.

درست همان موقع، پسر‌کردن​ پادویی که روز اول‌پشت​ دیده بود، دوان‌دوان آمد.

«قهرمان جوان! قهرمان جوان‌قوی​ جین! رهبر صنف تاجران‌نمی‌رفتند​ نقره شما رو احضار کرده.»

با دنبال کردن حرف‌های پسر‌پرده​ پادو، به ویلای تفریحی‌ای رسید‌همم​ که شاهزاده در آن اقامت داشت.

همان‌طور که انتظار می‌رفت،‌کردن​ این بار هم هیچ‌پشت​ خدمتکاری به چشم نمی‌خورد.

حتی پسر پادو هم جلوتر‌نبود​ نرفت و فقط گفت: «قهرمان‌آن‌ها​ جوان جین، لطفاً برید داخل.»

به نظر می‌رسید «رهبر صنف‌وقتی​ تاجران نقره» ما، اینجا هم تصویر‌اگر​ فوق‌محرمانه خودش را حفظ کرده بود.

وارد شد و مدت‌پشت​ زیادی را در یک راهروی‌کند​ طولانی و باز قدم زد.

در انتهای آن، یک‌کردن​ اتاق پذیرایی بزرگ با‌پشت​ سبک خارجی قرار داشت.

پرنس اون‌اندازه​ داشت به‌قوی​ کسی خوشامد می‌گفت.

«اومدی.»

این بار، صورتش‌اصول​ با یک ماسک‌عملکرد​ پوشیده شده بود.

«بله، بله. اومدم.»

روبروی پرنس، مرد جوانی با پوست رنگ‌پریده‌باکتری‌ها​ نشسته بود؛ آن‌قدر خوش‌قیافه که عبارت «مردی‌باشد​ با زیبایی بی‌نظیر» ناخودآگاه به ذهن خطور می‌کرد.

چهره‌ای جذاب و عجیب با چشم‌های رنگی که‌کافی​ با ویژگی‌های شرقی ترکیب شده بود؛ او بدون‌شدت​ شک مردی با زیبایی نادر و برجسته بود.

شاهزاده سوم؟ شبیه آیدل‌هاست؟

دقیقاً همین‌طور بود.

او فقط خوش‌قیافه نبود؛ شبیه آن بچه‌هایی بود که‌دریافت​ چون-هی گهگاه در تلویزیون زمین دیده بود، همان‌هایی که‌شفاگر​ می‌خواندند: «منو انتخاب کن، منو انتخاب کن، منو انتخاب کن~.»

آن‌قدر سرش شلوغ بود که نمی‌توانست این برنامه‌ها را دنبال کند،‌اگر​ اما یکی از همکارانش در اورژانس یک بار برایش یک قهوه‌معنی​ قوطی خریده بود و التماس کرده بود که به آن‌ها رای بدهد.

در نهایت، نفهمید چه کسی اول‌عملکرد​ شد یا اصلاً رایی که آن‌می‌تونه​ موقع داد فایده‌ای داشت یا نه.

حداقل پول قهوه درآمده بود.

با تماشای ویدیویی که آن موقع به او نشان داده‌آن‌ها​ بودند، یادش آمد که با خودش فکر کرده بود بچه‌های‌گفت​ این دوره زمانه چقدر خوش‌قیافه‌اند، و این مرد دقیقاً همان‌شکلی بود.

و سرگرمی‌هاش‌بازسازی​ آشپزی و‌التهاب​ ساز زدنه...؟

هر طور که حساب می‌کردی، هان یی-جونگ که کارش را‌همم​ به عنوان دستیار مورد اعتماد امپراتریس با یک قتل در اتاق‌برای​ دربسته شروع کرده بود، آدم عادی‌ای نبود و ذهنیت معمولی‌ای نداشت.

اینکه شاهزاده دوم درست قبل از عروسی با خواهرِ‌پرده​ او، خیلی سریع در یک اتاق دربسته به قتل‌رشد​ رسیده بود، احتمالاً تا حدودی به همین چیزها ربط داشت.

«هان یی-جونگ‌اندازه​ واقعاً خواهرش‌قوی​ رو دوست داره.»

به لطف او، خواهرش دیگر هرگز مجبور‌اندازه​ نمی‌شد حتی یک کلمه با آن وحشیِ‌دریافت​ دائم‌الخمری که مردم را کتک می‌زد، هم‌کلام شود.

شاهزاده سوم به حرف آمد.

«از دیدنتون خوشحالم. مایه افتخاره که‌توانست​ با برنده مجمع اژدها و ققنوس،‌درک​ اژدهای الهی لباس سفید، ملاقات می‌کنم.»

بدون ذره‌ای تکبر، بلافاصله مشت و‌اگر​ کف دستش را به هم چسباند‌تکثیر​ و ادای احترام کرد و ادامه داد.

«آه، من...»

به نظر می‌رسید دو به شک‌عملکرد​ است که هویتش را به عنوان‌می‌تونه​ یک شاهزاده فاش کند یا نه.

بالاخره تصمیمش‌درمان‌های​ را گرفت‌کردن​ و گفت:

«اسم من رامانه.»

احتمالاً نام خانوادگی‌اش را نگفت چون‌تطهیر​ نمی‌خواست با تشریفات و آداب و‌باکتری‌ها​ رسوم مخصوص شاهزاده‌ها با او برخورد شود.

«قهرمان جوان‌توانست​ رامان. از‌پشت​ آشناییت خوشوقتم.»

جین چون-هی هم با‌کردن​ مشت و کف دست،‌پشت​ متقابلاً ادای احترام کرد.

«با اینکه‌اندازه​ شاهزاده‌ست، اما خیلی‌نبود​ خوش‌برخورد و خاکیه.

این همون سیاست و مهارت ارتباطیِ یکی از ارکان‌قوی​ طبقه اشراف پادشاهی داتوئه؟ نه. شاید در ظاهر آدم راحت‌باشد​ و بی‌خیالی به نظر برسه، اما درونش حتماً چیز دیگه‌ایه.»

شاید چون خواهران هان یی-جونگ و هان سو-جونگ را‌کند​ دیده بود، ناخودآگاه شاهزاده را نه به چشم یک‌دیگه​ مقام سلطنتی، بلکه به عنوان یک داماد احتمالی برانداز می‌کرد.

بعد از رد و‌کردن​ بدل کردن چند کلمه، پرنس‌پرده​ اون از جایش بلند شد.

«پس من دیگه‌کافی​ رفع زحمت می‌کنم. امیدوارم‌باکتری‌ها​ معاینه خوب پیش بره.»

«بله. شما هم‌برد​ خوب استراحت کنید،‌تطهیر​ رئیس صنف تجاری.»

با این حرف،‌اصول​ پرنس اون آنجا‌عملکرد​ را ترک کرد.

احتمالاً عمداً رفت، چون می‌دانست‌همان​ ممکن است در طول معاینه‌عملکرد​ پزشکی مسائل خصوصی بیمار مطرح شود.

شاهزاده سوم، رامان، گفت:

«رئیس صنف تجاری نقره‌ای تو پادشاهی داتوی ما هم‌قوی​ آدم خیلی مهمیه. وقتی تازه تصمیم گرفته بودم سفر تجاریم‌باشد​ رو شروع کنم، ایشون بود که راهنمایی‌های زیادی بهم کرد.»

«از همون‌توانست​ اول بهتون‌پشت​ کمک کرد؟»

«بله. ایشون ولی‌نعمت بزرگ منه. به لطف رئیس صنفه که‌عملکرد​ زبان دشت‌های مرکزی رو یاد گرفتم. بین اعضای سلطن... نه،‌بشه​ یعنی بین خانواده‌م، من تنها کسی‌ام که این زبان رو بلده.»

«الان نزدیک بود‌کافی​ سوتی بده و‌اگر​ بگه از خانواده سلطنتیه؟»

جین چون-هی خودش‌برد​ را به آن راه‌اندازه​ زد و جواب داد:

«واو، عجب برخورد سرنوشت‌سازی.»

«آره. الان که بهش فکر می‌کنم، واقعاً تقدیر شگفت‌انگیزی بود. فکر‌جادوها​ می‌کردم قراره به دست راهزن‌ها کشته بشم، اما از شانس خوبم‌دیگه​ یه کاروان تجاری داشت از اونجا رد می‌شد. واقعاً خیالم راحت شد.»

«نکنه اون راهزن‌ها خیلی روون به زبان دشت‌های مرکزی حرف می‌زدن و با‌می‌شدند​ یه نظم عجیب و غریبی حرکت می‌کردن که بیشتر شبیه سربازها بودن تا‌شفا​ دزد؟» دلش می‌خواست این را بپرسد، اما تصمیم گرفت جلوی زبانش را بگیرد.

چه کسی می‌دانست؟ شاید واقعاً راهزن‌هایی پیدا شده بودند و قصر امپراتوری مجبور شده بود او را‌تکثیر​ به حال خودش رها کند و از قضا، پرنس اون که برای سرگرمی و تفریح به سفر‌گناهان​ تجاری رفته بود، در همان اولین سفرش به طرز معجزه‌آسایی جان شاهزاده سوم را نجات داده بود.

«جدی می‌گم، برنده‌اصول​ شدن تو لاتاری‌عملکرد​ از این سناریو منطقی‌تره.»

بگذریم.

اصلاً چرا باید این‌قدر عمیق‌نبود​ بهش فکر می‌کردم؟ یه پزشک فقط‌شدت​ باید کار پزشکیش رو انجام بده.

سریع درمانش می‌کنم، می‌بینم می‌تونم اون طلسم شفابخش یا هر‌نبود​ چی که هست رو یاد بگیرم یا نه، یکم دیگه‌عفونت​ نمونه خاک از این اطراف جمع می‌کنم و خیلی زود برمی‌گردم.

«من به اندازه کافی سرم با کارای خودم شلوغه، دیگه‌همم​ چرا باید غصه مسائل آدمای قدرتمند رو بخورم؟ اگه بتونم‌بدن​ با درمان کردنش جلوی یه جنگ رو بگیرم، همون برام کافیه.»

با این فکر، دوباره قفسه سینه‌اش احساس‌اصول​ تنگی کرد، اما سرش را تکان داد‌همم​ تا این حس را از خودش دور کند.

اول از همه به علائم‌نبود​ شاهزاده سوم و جاهایی که در‌شدت​ آن احساس ناراحتی می‌کرد گوش داد.

«تب و شکم‌درد‌برد​ دارم. این ناحیه‌تطهیر​ هم خیلی درد می‌کنه.»

به کنار‌توانست​ شبکه خورشیدی‌اش‌پشت​ اشاره کرد.

«پیش شفاگر هم رفتید؟»

«بله، رفتم. اما نمی‌دونم چرا‌نبود​ بعد از درمان نه تنها‌آن‌ها​ بهتر نشد، بلکه بدتر هم شد...»

رنگ و رویش‌برد​ پریده بود و در‌اندازه​ غذا خوردن مشکل داشت.

«و وقتی کنار شبکه‌پشت​ خورشیدی‌اش فشار داده می‌شه،‌درک​ درد شدیدی حس می‌کنه.»

فقط با همین‌ناموفق​ اطلاعات، بیماری‌های احتمالی زیادی‌اصول​ به ذهنش خطور کرد.

شاهزاده سوم قبل‌کافی​ از اینکه دوباره حرفی‌باکتری‌ها​ بزند، کمی من‌ومن کرد.

«راستش، یه چیزی‌برد​ هست که ذهنم‌تطهیر​ رو درگیر کرده.»

«چی؟»

«حتماً اون داستان‌ها رو شنیدید که می‌گن‌اصول​ نباید بی‌احتیاط از آب واحه‌های صحرا خورد، چون‌حتی​ صحرا خشمگین می‌شه و آدم رو نفرین می‌کنه.»

«بله، بله. معلومه.»

«یه بار تو گذشته، در طول یه سفر تجاری، آبمون تموم‌اگر​ شد و من مجبور شدم از اون آب بخورم. البته همون‌معنی​ موقع هیچ اتفاقی که شبیه نفرین باشه نیفتاد. بدنم کاملاً سالم بود.»

با این حال، برای مردم‌پرده​ محلی، این‌طور باورهای عامیانه گاهی‌همم​ از قانون هم مهم‌تر بودند.

به نظر می‌رسید از‌کردن​ همان موقع، این موضوع مثل‌پرده​ خوره به جانش افتاده بود.

«ممکنه ربطی به اون قضیه داشته‌اگر​ باشه؟ اگه به خاطر همینه که هر‌می‌شدند​ بار طلسم شفابخش می‌گیرم حالم بدتر می‌شه...»

به نظر می‌رسید نگران‌التهاب​ است که مبادا این‌کافی​ نفرین یکی از خدایان باشد.

«... باید یه تشخیص با‌پرده​ چی حقیقی انجام بدم. فکر کنم‌حتی​ اون موقع متوجه بشم قضیه چیه.»

آیا واقعاً خدای صحرا در این دنیا وجود داشت؟ این دنیایی بود‌درک​ که تمام منطق و عقل سلیم را در هم می‌شکست، برای همین‌بدن​ فقط با خودش فکر کرد که شاید واقعاً چنین چیزی ممکن باشد.

در این دنیا‌کافی​ به سختی می‌شد‌اگر​ از چیزی مطمئن بود.

جین چون-هی مچ دست او‌وقتی​ را گرفت و به آرامی چی‌اگر​ خودش را وارد بدن او کرد.

«...»

شاهزاده سوم با‌ناموفق​ چشمانی مضطرب به جین‌اصول​ چون-هی خیره شده بود.

بعد از حدود ده دقیقه،‌نبود​ دستش را روی شکم شاهزاده گذاشت‌شدت​ و دوباره نبضش را بررسی کرد.

سپس شروع به‌برد​ معاینه لمسی کرد و‌اندازه​ روی اندام‌هایش فشار آورد.

«آخ!»

درد شکمش واقعاً شدید بود.

دوباره دستش را روی‌قوی​ ناحیه دردناک گذاشت و‌نمی‌رفتند​ معاینه را تکرار کرد.

بعد از مدتی‌برد​ طولانی، جین چون-هی فقط‌اندازه​ سرش را کج کرد.

«چرا دارم نبض‌اصول​ یه زن باردار‌عملکرد​ رو حس می‌کنم؟»

آدمی که‌درمان‌های​ روبه‌رویش نشسته بود،‌همان​ یک مرد بود.

یعنی می‌شد در این دنیا‌نبود​ مردها هم باردار شوند و‌آن‌ها​ جین چون-هی از آن بی‌خبر باشد...

ناگهان چیزی‌بازسازی​ به ذهنش‌التهاب​ خطور کرد.

دوباره نبض‌توانست​ را بررسی کرد‌پرده​ و دوزاری‌اش افتاد.

«آها، این... یه انگله.»

ناولها | novelha.net