---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 302: چپتر 302 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 302: چپتر 302

0

دست جین چون-هی روی‌وقتی​ قفسه‌های کتاب می‌چرخید و‌گذاشت​ کورمال‌کورمال دنبال چیزی می‌گشت.

کمی بعد، چند کتاب‌جایش​ بیرون کشید و دستش را‌چفت​ تا ته به داخل برد.

با نوک انگشتانش داخل را لمس کرد‌موجهی​ تا ببیند چه خبر است و بعد، چیزی‌محاسبه​ به دستش خورد که می‌توانست آن را بگیرد.

«هشت تریگرام؟»

طرح هشت‌رمز​ تریگرام آنجا‌وقتی​ برجسته شده بود.

اما ترتیبشان فرق داشت.

«بهتره سعی کنم‌جایی​ به همون ترتیبی که‌موجهی​ نوشته شده بود بچینمشون؟»

آسمان، زمین، آب، آتش.

برای اینکه چنین رمزی‌وقتی​ در چنین جایی نوشته شود،‌کاملاً​ حتماً دلیل موجهی وجود داشت.

پروسه درک چیدمان تریگرام‌ها‌جایش​ فقط با لمس کردن، محاسبه‌چفت​ جایگاه درستشان و حرکت دادنشان...

تا حدودی‌رمزی​ شبیه پازل‌های‌شود​ کشویی مدرن بود.

«آخه چرا‌چنین​ باید این‌قدر‌جایی​ پیچیده‌اش می‌کردن؟»

مگر اینجا جایی نبود که خانواده‌ترتیب​ سلطنتی هر وقت دلشان می‌خواست می‌توانستند‌چفت​ در آن رفت و آمد کنند؟

به هر حال، سر‌جایش​ هم کردن این برای جین‌چفت​ چون-هی کار خیلی سختی نبود.

در واقع، پروسه ترکیب کردن‌حتماً​ گوشه‌های آن کتاب‌های پراکنده برای‌درک​ ساختن یک رمز، خیلی سخت‌تر بود.

تق-

وقتی آخرین تریگرام را به ترتیب‌ترتیب​ سر جایش گذاشت، حس کرد چیزی‌چفت​ کاملاً در جای خودش چفت شده است.

درست یا‌آخرین​ غلط، قرار‌جایش​ بود اتفاقی بیفتد.

جین چون-هی‌رمزی​ سریع دستش‌شود​ را بیرون کشید.

غژژژ-

قفسه کتاب به‌سخت‌تر​ کنار لغزید و یک‌جایش​ راه‌پله مخفی نمایان شد.

«ها، پس تو آرشیو‌جایش​ مخفی کاخ امپراتوری، یه‌خودش​ آرشیو مخفی دیگه هم هست؟»

او یک نقطه اشتراک‌شود​ بین کاخ امپراتوری و‌وجود​ فرقه شیطانی پیدا کرده بود.

همه‌شان دیوانه رازهای مخفی بودند.

توی رمان شیطان بهشتی عالی، هر‌ترتیب​ وقت اتفاقی می‌افتاد، یهو ها-ریون همیشه‌چفت​ مسیرهای مخفی فرقه شیطانی را پیدا می‌کرد.

اینجا هم فرقی نداشت.

«آره دیگه.‌رمزی​ آدم‌های رده‌بالا عاشق‌حتماً​ راز و رمزن.»

سیاستمداران قدیم هم‌رمزی​ جاهایی برای قایم‌حتماً​ کردن پول‌های کثیفشان داشتند.

«این روزها می‌شنوم که پول‌های کثیفشون رو با روش‌های‌کاملاً​ متناسب با عصر انقلاب صنعتی چهارم قایم می‌کنن، اما‌سریع​ تو زمان من، همه‌چیز به گاوصندوق‌های مخفی ختم می‌شد.»

حتی یک موردی بود که سگ محله داشت با حرص‌درست​ و ولع زمین را می‌کند، بعد یک نفر رفت با‌راه‌پله​ او کند و ناگهان یک بسته پول نقد پیدا کرد.

شاید دیوانه‌وار‌رمزی​ به نظر برسد،‌حتماً​ اما واقعیت داشت.

آن روزها،‌چنین​ اقتصاد فیزیکی‌جایی​ همه‌چیز بود.

به هر حال، در این عصر دارایی‌های فیزیکی که اینترنتی در کار‌چفت​ نبود، چه برسد به سهام و اوراق بهادار، و نقش بانک‌ها تا‌مخفی​ حدودی توسط آژانس‌های اسکورت و جناح خون طلای جناح غیرمتعارف انجام می‌شد...

فرقه شیطانی در کوه‌های صد هزارگانه و‌جای​ خانواده سلطنتی که بر دشت‌های مرکزی حکومت‌بیفتد​ می‌کرد، احتمالاً سر و ته یک کرباس بودند.

در حالی که آرام از راهروی سنگی طولانی پایین می‌رفت،‌درک​ پشت گردنش مورمور شد؛ حسی به او می‌گفت که به‌حدودی​ زودی چند تیر جاسازی‌شده در دیوارها به سمتش پرتاب خواهند شد.

مگر معمولاً این‌جور جاها مکانیسم‌ها و‌حتماً​ تشکیلات خاصی ندارند که با یک‌چیدمان​ صدای پیوونگ متجاوزها را آبکش کنند؟

و بعد قهرمان داستان‌وقتی​ با یک ژست خفن‌گذاشت​ همه‌شان را دفع می‌کند.

«یهو ها-ریون تو رمان حداقل‌گذاشت​ زمزمه‌های ستاره قاتل آسمانی رو داشت...‌غلط​ اما من فقط یه جون دارم.»

او برای لحظه‌ای چی تولیدکننده‌حتماً​ آتش را در بدنش منفجر کرد‌چیدمان​ تا محیط اطراف را روشن کند.

به دلایلی... هیچ‌چیز نمی‌دید.

انگار تاریکی یک‌سخت‌تر​ موجود زنده بود‌ترتیب​ که نور را می‌بلعید.

با این حال،‌ترتیب​ می‌توانست تا حدودی‌کاملاً​ پایین پله‌ها را ببیند.

چشمان آبی‌اش تأیید کرده‌شود​ بودند که تا آنجا‌وجود​ هیچ تله‌ای وجود ندارد.

با احتیاط قدمی برداشت.

«حالا که فکرش رو می‌کنم، تو شیطان بهشتی‌گذاشت​ عالی هیچی درباره ورود به آرشیو مخفی کاخ‌اتفاقی​ امپراتوری نوشته نشده بود... اینجا یه قلمرو کاملاً ناشناخته‌ست.»

معمولاً وقتی یک راه‌پله مخفی، رازآلود‌کاملاً​ و جدید مثل این پیدا می‌شود،‌قرار​ یک چیز شگفت‌انگیز در انتهای آن است.

«اول برش می‌دارم.‌جایی​ اگه دردسرساز شد،‌دلیل​ تفش می‌کنم بیرون.»

وضعیتش طوری بود که‌جایی​ حتی به یک چیز‌موجهی​ بیشتر هم نیاز مبرم داشت.

اگر چیزی پیدا می‌شد که کمکش‌ترتیب​ می‌کرد در این سفر جهنمی حتی‌چفت​ کمی بیشتر زنده بماند... هر کاری می‌کرد.

«بسیار خب. بریم؟»

به درون‌رمزی​ فضای ممنوعه.‌شود​ برای آینده.

پس از اینکه کاملاً‌جایی​ از پله‌ها پایین آمد، حالا‌وجود​ می‌توانست یک راهرو را ببیند.

منطقه‌ای قیرگون بدون حتی یک نقطه نورانی بود و حتی‌جای​ وقتی از چی تولیدکننده آتش خود برای ایجاد یک آتش‌قفسه​ حقیقی سامادی تقلبی استفاده کرد، باز هم دیدش محدود بود.

«از اینجا‌آخرین​ به بعد قطعاً‌گذاشت​ تله‌هایی در کاره.»

حتی اگر نمی‌توانست‌جایی​ آن‌ها را ببیند،‌دلیل​ این را می‌دانست.

بام!

جین چون-هی با‌سخت‌تر​ قدمی محکم پایش‌ترتیب​ را به زمین کوبید.

همزمان، یک دستش را‌جایش​ روی زمین گذاشت تا‌خودش​ ارتعاشات را حس کند.

موج شوک‌رمزی​ در سراسر محفظه‌حتماً​ سنگی پخش شد.

زیتر هفت شیطان.

درست همان‌طور که نابغه چشم‌آبی مکانیسم پنهان‌جایش​ در قفسه کتاب را رمزگشایی کرده بود،‌غلط​ حالا ساختار این راهرو را رمزگشایی می‌کرد.

«همم، بیشتر از کمان خدای باد، هنر نیزه نه اژدها، گام‌های الهی‌قرار​ هزار لی، گام‌های بزرگ قطب عرفانی و بقیه چیزها، حس می‌کنم قراره از‌امپراتوری​ این هنر صوتی، یعنی زیتر هفت شیطان، بیشتر از همه استفاده کنم، نه؟»

اگر قرار بود فقط تمام‌حتماً​ روز بخورد و با شمشیر‌درک​ بجنگد، شاید قضیه فرق می‌کرد.

اما از نظر‌رمزی​ کاربردی بودن، این هنر‌دلیل​ در سطح دیگری بود.

در تاریکی، چشمان‌سخت‌تر​ آبی جین چون-هی به‌جایش​ طرز ضعیفی سوسو زد.

تا زمانی که جین چون-هی‌گذاشت​ دستش را برداشت، درست مثل‌درست​ قبل یک ربع ساعت گذشته بود.

«یه دید کلی پیدا کردم.»

دست‌هایش را تکاند و‌جایی​ قبل از ورود به راهرو‌وجود​ ایستاد و نفس عمیقی کشید.

مثل بیشتر مکانیسم‌ها و تشکیلات دنیای‌ترتیب​ رزمی، یک اشتباه کوچک در اینجا‌چفت​ هم احتمالاً به معنای مرگ بود.

سمی که روی تیرهای آهنیِ سریع‌تر از برق مالیده‌چفت​ شده بود، احتمالاً از همان نوعی بود که می‌توانست‌کنار​ در یک چشم به هم زدن جان آدم را بگیرد.

چیزی که ترسناک‌تر بود این بود که‌موجهی​ اگر حتی یک تله فعال می‌شد، بقیه‌کردن​ هم بلافاصله به صورت زنجیره‌ای شلیک می‌شدند.

یک حمله مشترک‌رمزی​ که توسط مکانیسم‌ها‌حتماً​ و تشکیلات انجام می‌شد.

«کدوم استاد مکانیسم‌ها و‌وقتی​ تشکیلات این چیز رو‌گذاشت​ ساخته؟ کار اجداد منه؟»

می‌توانست ردپای خانواده جگال را حس کند، اما‌خودش​ از آنجا که استادش هرگز به آن اشاره‌غژژژ​ نکرده بود، احتمالاً یکی از اطلاعات ازدست‌رفته بود.

«پس وقتی یه‌جایی​ خانواده نابود می‌شه،‌دلیل​ همچین اتفاقی می‌افته.»

مشکل فقط این نبود که کتابخانه‌حتماً​ سوخته بود، ثروت از بین رفته‌چیدمان​ بود و هنرهای رزمی نابود شده بودند.

مشکل این بود که‌وقتی​ آدم‌هایی که از آن حمایت‌کاملاً​ می‌کردند، از بین رفته بودند.

و استادش...

«هنوز هیچ‌رمزی​ قصدی برای بازسازی‌حتماً​ خانواده جگال نداره.»

مشکلی نبود.

استادش هر چه را انتخاب‌آخرین​ می‌کرد، وظیفه شاگرد این بود‌جای​ که از او پیروی کند.

درست همان‌طور که یک استاد از درون‌جای​ جهنم هم از شاگردش محافظت می‌کند، جین‌بیفتد​ چون-هی هم فقط وظیفه‌اش را انجام می‌داد.

نور آبی تکنیک‌جایی​ الهی فعال‌سازی مبدأ‌دلیل​ کمی روشن‌تر درخشید.

«بسیار خب. می‌زنم به دلش.»

تکنیکی که جین چون-هی در آن لحظه‌جایش​ اجرا کرد، حرکت پای سه جوهره همیشگی‌اش‌غلط​ نبود، بلکه گام‌های جابجایی عرفانی چی بهشتی بود.

او هرگز نمی‌توانست با فلسفه رزمی حرکت پای‌خودش​ سه جوهره از این مکان که یک قدم‌غژژژ​ اشتباه در آن به معنای مرگ بود، عبور کند.

در میان گام‌برداری‌های‌جایی​ سرگیجه‌آور، سرعتش حتی‌دلیل​ ذره‌ای هم کم نشد.

تانگ!

در یک نقطه، جین‌وقتی​ چون-هی شروع به دویدن‌گذاشت​ مستقیم روی دیوار کرد.

لباس‌هایش در هوا به اهتزاز درآمدند و او‌خودش​ با حرکتی روان به صورت زیگزاگی حرکت کرد، شبیه‌قفسه​ ماهی بزرگی که در خلاف جهت آب شنا می‌کند.

برای لحظه‌ای، پاهایش سقف‌شود​ را لمس کرد، گویی‌وجود​ جاذبه را فراموش کرده بود.

و سپس.

فوووش-

صدها تیر‌آخرین​ در تاریکی زیر‌گذاشت​ پاهایش شلیک شدند.

همزمان، سم اسیدی پاشیده شد‌حتماً​ تا هر چیزی را که‌درک​ نفس می‌کشید، از بین ببرد.

اما فقط به لباس جین‌شود​ چون-هی که داشت از روی‌پروسه​ سقف حرکت می‌کرد، ساییده شد.

چییییک-

با این حال،‌ترتیب​ حرکت لبه لباس‌کاملاً​ جین چون-هی متوقف نشد.

جلو، و باز هم جلوتر.

لحظه‌ای که‌چنین​ متوقف می‌شد، مساوی‌شود​ با مرگش بود.

تاتانگ!

دو تیر با‌ترتیب​ فاصله مویی از‌کاملاً​ کنار گونه‌اش رد شدند.

چیزی که ترسناک‌تر بود، شوریکن‌هایی‌حتماً​ بود که بلافاصله در یک‌درک​ حمله ترکیبی به سمتش پرواز کردند.

زاویه و زمان‌بندی طوری بود که‌حتماً​ اگر جاخالی دادن از تیرها موفقیت‌آمیز‌چیدمان​ بود، فرار از شوریکن‌ها غیرممکن می‌شد.

انگار که منتظرش‌سخت‌تر​ بود، جین چون-هی‌ترتیب​ بدنش را چرخاند.

تق!

او چی محافظش را درون لباس کرم ابریشم بهشتی‌پروسه​ که زیر لباس‌هایش پوشیده بود به جریان انداخت و‌حرکت​ این کار، اربابش را یک بار از مرگ نجات داد.

با اینکه نتوانسته بود نخ‌شود​ کرم ابریشم بهشتی را سوراخ‌پروسه​ کند، اما ضربه‌اش سر جایش بود.

«سرفه، وای... نمی‌تونم نفس بکشم.»

آن‌قدر درد داشت که‌جایش​ همان یک ضربه باعث شد‌چفت​ ارگان‌های داخلی‌اش به لرزه بیفتند.

«اما مشکلی نیست.

زخمی نشدم.

با همین فرمون می‌تونم‌وقتی​ به مسیرم ادامه بدم‌گذاشت​ و از اینجا رد بشم.»

او با دقت و وسواس وضعیت بدنی خودش را محاسبه‌درست​ می‌کرد، از تله‌ها جاخالی می‌داد، جلو می‌رفت و گاهی هم‌راه‌پله​ آن‌ها را دفع می‌کرد، تا اینکه بالاخره به انتهای مسیر رسید.

درست همان لحظه‌ای که‌شود​ فکر کرد این آخری است‌پروسه​ و گاردش را پایین آورد.

ووووش!

تیغه یک تبر‌سخت‌تر​ غول‌پیکر از پشت‌ترتیب​ موهایش پایین افتاد.

این هم قابل پیش‌بینی بود.

یک قدم،‌رمزی​ کمی سریع‌تر از‌حتماً​ حد معمول برداشت.

کراششش!

به نظر می‌رسید نوک موهایش‌آخرین​ کمی بریده شده، اما زنده‌جای​ بود و فقط همین اهمیت داشت.

راهروی تله‌ها‌آخرین​ بالاخره تمام‌جایش​ شده بود.

«هاا، هوو.‌رمزی​ هوو... بذار یه‌حتماً​ لحظه نفس بگیرم.»

به خاطر این بود که‌شود​ تمام توانایی‌های فیزیکی‌اش را در‌پروسه​ یک لحظه بیرون ریخته بود؟

آن‌قدر نفس‌نفس‌رمز​ می‌زد که احساس‌آخرین​ می‌کرد دارد می‌میرد.

همان‌جا دراز کشید، برای مدت‌گذاشت​ طولانی نفس تازه‌ کرد و دوباره‌غلط​ افکارش را سر و سامان داد.

«اگه یه جنگجوی هم‌سبک‌شود​ من نبودم، تا الان‌وجود​ صد بار مرده بودم.»

جنگجویی که فقط مستقیم به‌شود​ جلو حمله می‌کرد، قبل از برداشتن‌درک​ سه قدم، به دیدار اجدادش می‌رفت.

«وای... واقعاً...‌رمز​ کدوم حروم‌زاده‌ای‌وقتی​ اینو ساخته. هوو...»

وقتی به اطراف نگاه‌جایش​ کرد، این بار رودخانه‌ای‌خودش​ از مه را دید.

«یک آرایش.

این یک آرایشه.»

چه راز باورنکردنی‌ای اینجا‌وقتی​ پنهان شده بود که‌گذاشت​ این‌همه دردسر را توجیه می‌کرد؟

اگر فقط می‌خواستند جلوی ورود افراد مزاحم را بگیرند،‌چفت​ مسیر را با چند لایه در آهنی ضخیم مسدود‌کنار​ می‌کردند و همه‌جا نگهبانان قصر امپراتوری را مستقر می‌کردند.

اما اینکه تا این حد پیش بروند که یک راهرو‌درک​ حفر کنند، تله‌های مکانیکی و آرایش‌های مختلف نصب کنند و‌حدودی​ با این حال باز هم راهی برای حل کردنش باقی بگذارند؟

«انگار... داره‌چنین​ یه نفر‌جایی​ رو آزمایش می‌کنه.»

و در پایان این آزمایش.

چه چیزی می‌توانست منتظرش باشد؟

جین چون-هی بعد از‌شود​ اینکه نفسش بالا آمد،‌وجود​ به آرامی روی پاهایش ایستاد.

«خوشبختانه، این اون آرایش‌جایی​ دزدی روح مرگ و زندگی‌وجود​ یین-یانگ که استادم می‌گفت نیست.

اون یه آرایش بی‌نظیره که طوری طراحی شده‌گذاشت​ تا شکسته نشه، اما این یکی... عجیبه، جوری طراحی‌بیفتد​ شده که یه راه نفوذ و شکستن بهت میده.»

نمی‌توانست دقیقاً بگوید این چه نوع آرایشی است، اما‌چفت​ می‌توانست ردپاهایی را ببیند که نشان می‌داد طوری ساخته‌کنار​ شده تا یک مزاحم بتواند قوانینش را درک کند.

چشمان جین‌رمزی​ چون-هی دوباره‌شود​ آبی شد.

او تکنیک الهی فعال‌سازی مبدأ خود را تا حد ممکن تحت‌درک​ فشار گذاشت و هر چیزی که یاد گرفته بود را بارها‌شبیه​ و بارها از هم باز کرد و دوباره سر هم نمود.

نتیجه‌ای که به دست‌وقتی​ آورد، سپس از یک‌گذاشت​ دیدگاه مدرن دوباره تفسیر شد.

او استعاره‌ها و‌ترتیب​ تشبیه‌های خاص جیانگهو را‌جای​ فیلتر و خلاصه کرد.

مغزی که غرق‌جایی​ در عمل‌گرایی بود، بالاخره‌موجهی​ جواب را پیدا کرد.

«قوانین. فهمیدم.»

جین چون-هی بلافاصله با‌وقتی​ اعتماد به نفس یک‌گذاشت​ قدم به جلو برداشت.

این بار‌آخرین​ هم قدم‌هایش کوچک‌ترین‌گذاشت​ تردیدی نشان نمی‌داد.

یک قدم به جلو برداشت، بعد‌دلیل​ دو قدم به عقب برگشت، به‌تریگرام‌ها​ پهلو چرخید و قدم دیگری برداشت.

درجا ۳۶۰ درجه‌رمزی​ چرخید و دوباره شروع‌دلیل​ به راه رفتن کرد.

این حرکات شبیه‌سخت‌تر​ به راه رفتن‌ترتیب​ یک دیوانه بود.

و این موضوع حتی بیشتر به‌کاملاً​ چشم می‌آمد چون در قدم‌های جین‌قرار​ چون-هی ذره‌ای شک یا تردید وجود نداشت.

و در نهایت.

انتهای مه‌چنین​ کم‌کم در میدان‌شود​ دیدش ظاهر شد.

جین چون-هی ناگهان‌سخت‌تر​ برگشت و رو‌ترتیب​ به عقب راه رفت.

تق-

پنج قدم به همین شکل.

می‌توانست پاک‌چنین​ شدن مه‌جایی​ را احساس کند.

تنها بعد از اینکه متوجه شد کاملاً‌جایش​ از آرایش فرار کرده، جین چون-هی رویش‌غلط​ را برگرداند تا به جلو نگاه کند.

«اینجا...؟»

فضای پهناوری، طوری که انگار‌حتماً​ یک امپراتور در آنجا اقامت‌درک​ دارد، خودش را نشان داد.

به زبان مدرن، این‌جایی​ مکان او را یاد‌موجهی​ سوئیت‌های وی‌وی‌آی‌پی هتل‌ها می‌انداخت.

«اینجا نصف‌رمز​ یه زمین‌وقتی​ ورزشی دبیرستانه؟»

باور اینکه این فضای‌جایش​ پهناور در زیر زمین‌خودش​ قرار دارد، سخت بود.

علاوه بر این، فضا پر‌حتماً​ از اقلام مختلفی بود که‌درک​ به نمایش گذاشته شده بودند.

جین چون-هی فقط یک پزشک‌شود​ بود، بنابراین مثل ساما هیون‌پروسه​ چشمانی تیزبین برای تشخیص گنجینه نداشت.

با این حال، حتی‌وقتی​ برای او هم تک‌تک این‌کاملاً​ اقلام گران‌بها به نظر می‌رسیدند.

«اینجا خزانه گنجینه قصر امپراتوریه؟»

اگر این‌طور بود، شمشیری که آنجا‌دلیل​ گیر کرده بود احتمالاً یک شمشیر گران‌بها‌فقط​ و آن کمان یک سلاح الهی بود.

حتی چیزی که شبیه لگن‌شود​ توالت بود و نمی‌دانست چه‌پروسه​ کاربردی دارد، احتمالاً کارایی خاصی داشت.

«نباید به‌رمز​ هیچ‌کدوم از این‌آخرین​ گنج‌ها دست بزنم.»

این‌ها چیزهایی بودند‌ترتیب​ که اگر برمی‌داشت، مجبور‌جای​ می‌شد بعداً پسشان بدهد.

به جای آن، قفسه کتاب‌ها.

دقیقاً ۱۴۲‌چنین​ کتاب روی آن‌شود​ ردیف شده بود.

جین چون-هی جلوی‌سخت‌تر​ قفسه کتاب ایستاد و‌جایش​ زیر لب زمزمه کرد.

«گفته بودید کتابچه‌های هنرهای رزمی‌گذاشت​ واقعاً مهم رو جداگانه نگه‌درست​ می‌دارید... پس منظورتون اینجا بود؟ اعلی‌حضرت؟»

پس یعنی پرنس اون‌شود​ و پرنس گوم می‌تونن‌وجود​ تا اینجا نفوذ کنن؟

یا پرنس‌چنین​ ژو کتابچه‌ها‌جایی​ رو براشون می‌بره؟

«در مورد دو امپراتور اول‌آخرین​ چیزی نمی‌دونم، اما پرنس ژو‌جای​ قطعاً از پس این کار برمیاد.»

فقط مسئله این است که او معمولاً روزهایش‌خودش​ را با نوشیدن، شعر خواندن، ساز زدن و‌غژژژ​ پول پخش کردن به این‌طرف و آن‌طرف می‌گذراند.

چون احتمالاً هیچ‌کس در این‌حتماً​ دنیا وجود ندارد که بتواند‌درک​ به خدای جنگ آسیب برساند.

او درست مثل استادش بود.

وزیران جوان و اعضای جوان‌تر خانواده‌ترتیب​ سلطنتی از دورانی که پرنس ژو فعالانه‌درست​ در میدان‌های جنگ پرسه می‌زد، خبر ندارند.

اما هر کسی که آن دوران را به‌خودش​ یاد می‌آورد، خدا را شکر می‌کند که پرنس ژوی‌قفسه​ فعلی یک زندگی پر از فراغت و آسایش دارد.

«کلمه قرمز در‌جایی​ اسمش به معنی‌دلیل​ خون هم هست.»

شاید لقب او را‌جایی​ از پرنس خون به‌موجهی​ پرنس ژو تغییر داده بودند.

وزیرانی که در آن دوران زندگی کرده‌جایش​ بودند هم به این موضوع مشکوک بودند،‌غلط​ اما هیچ‌کس هرگز آن را به زبان نمی‌آورد.

آن‌ها فقط امیدوار بودند که او همچنان به زندگی بی‌دغدغه و‌غلط​ پر از آسایش خود ادامه دهد و شاهزاده همسرِ ظاهراً بی‌اهمیتش را‌آرشیو​ که فقط چهره‌ای زیبا داشت و هیچ قدرتی نداشت، در آغوش بگیرد.

«اخیراً پرنس ژو‌جایی​ هم سعی داره‌دلیل​ منو درگیر کنه.»

علاوه بر این، به دلایلی، پرنسس‌حتماً​ سوبک مدام برایش نامه می‌فرستاد که‌چیدمان​ این موضوع داشت او را می‌کشت.

با این فکر که شاید این یک استراتژی پیشرفته‌کاملاً​ از طرف پرنس ژو باشد، او تمام تلاشش را می‌کرد‌غژژژ​ تا حد و مرزی تعیین کند و رسمی جواب بدهد.

...

پرنسس قهر کرد.

«اما مگه روابط‌رمزی​ خوب با خانواده‌حتماً​ سلطنتی چه فایده‌ای داره؟!»

در بهترین حالت،‌سخت‌تر​ مسیر تبدیل شدن‌ترتیب​ به پزشک امپراتوریه.

او چنین‌آخرین​ سرانجامی را‌جایش​ رد می‌کرد.

باید همچنان وانمود می‌کرد‌شود​ که چیزی نمی‌داند و‌وجود​ به صورت رسمی جواب می‌داد.

«با این‌چنین​ حال دست از‌شود​ نامه فرستادن برنمی‌داره.»

دیگر وقتش بود که بس کند، اما با توجه‌کاملاً​ به اینکه همچنان پیگیر حال و احوالش بود، احتمالاً مردم‌غژژژ​ دنیای رزمی در چشم خانواده سلطنتی عجیب به نظر می‌رسیدند.

«به هر حال،‌ترتیب​ راسته که میگن‌کاملاً​ پایان هر سختی، شیرینیه.

هیچ‌وقت فکر‌رمزی​ نمی‌کردم همچین‌شود​ چیزی اینجا باشه.»

او از تکنیک الهی فعال‌سازی‌شود​ مبدأ استفاده می‌کرد تا تمام‌پروسه​ هنرهای الهی نهایی را حفظ کند!

اراده جین‌رمز​ چون-هی به‌وقتی​ جوش آمد.

«بسیار خب.

بریم تو کارش؟»

او با سرعتی‌رمزی​ ترسناک شروع به‌حتماً​ بلعیدن کتاب‌ها کرد.

ناولها | novelha.net