چپتر 1028: چپتر 1028
0در حالی که جینمارکیز چون-هی داشت به یکخطاطی درک و روشنبینی جدید میرسید.
اولین کسی کهباشه شروع به خوردنشگفتزده کرد، پرنس ژو بود.
هورت—
نودل سردی که جین چون-هی درست کرده بود، نه، درنظرش واقع نودل استخوان گوسفند، گاو و مرغ سرکهای، در یکخود چشم به هم زدن مکیده شد و رفت توی دهانش.
هورت—
و بعد، باباشه یک بار کج کردنبودند سرش، دوباره قورتش داد.
هووورت—
خورد، و بازرویش هم خورد، واعضای به خوردن ادامه داد.
این بار حتی یک نقدیورنگ منطقی هم ارائه نداد ومهارت فقط به خوردن نودلها ادامه داد.
درست وقتی که موهوا مردد بودشگفتزده و رویش نمیشد از یکی از اعضایارشد خانواده سلطنتی بخواهد که نظرش را بگوید.
یک چیزی ازداره بالای سر پرنسباوقار ژو به هوا رفت.
کوهاااانگ!
چیزی که بالایغولپیکر سرش بلند شد،تکان شعله بود. خودِ شعله!
شعلهها خود به خود دورمعجزهای هم جمع شدند و بهساده شکل یک پرنده درآمدند. ظاهرش واقعاً...
«مرغ! یه مرغه! اعلیحضرتمنطقیه پرنس ژو با شعلههاباشه یه مرغ خلق کرده!»
مرغ شعلهور به هرنمیشد طرف پرواز کرد وسلطنتی آسمان را رنگآمیزی کرد!
«اووووه، واقعاً که خدای جنگه!»
«یعنی اینقدر خوشمزهباشه بوده که شعلههایشگفتزده ققنوس رو احضار کرده؟!»
مرغ در چشم مردم دیگر به یک ققنوس تبدیل شدهمعجزهای بود. چارهای نبود. هر طور که نگاه میکردی، این عظمتلحظه بیکران را نمیشد فقط به عنوان یک مرغ توجیه کرد.
با تماشای آنرویش شعله غولپیکر، فقط مارکیزخانواده یورنگ سر تکان داد.
«از اونجایی که توی خطاطی وتکان نقاشی اینقدر مهارت داره، منطقیه که حتیمرغش مرغش هم اینقدر باوقار و باشکوه باشه.»
تماشاچیها از این معجزهایتماشاچیها که جین چون-هی خلقاون کرده بود، شگفتزده شده بودند.
«یعنی اونمهارت نودلهای سادهمنطقیه واقعاً اینقدر خوشمزهن؟»
«پس خواجه ارشد چی؟»
در همان لحظه، خواجهمارکیز ارشد کاسهاش را باخطاطی یک تق روی میز گذاشت.
«آه! یهباشکوه لبخند پدربزرگانه کلمعجزهای صورتش رو پوشونده!»
«این چهرهی بودا دیگه چیه!»
لبخندی مهربانانه، انگار که نشاندهنده رسیدن به روشنایی باشد، روی صورت خواجه ارشد نقشهوا بسته بود. لبخندی چنان باشکوه بود که باعث میشد آدم فراموش کند این پیرمردواقعاً در دوران مبارزه برای تاج و تخت، چند نفر را به دیار باقی فرستاده است.
بعد از او، ایلگول،مارکیز ارشد بزرگ فرقه گدایان همنقاشی کاسه خالیاش را زمین گذاشت.
«ارـ... ارشدباشکوه بزرگ فرقه گدایانمعجزهای کاملاً مسحور شده!»
«عروجه، یعنی داره عروج میکنه؟!مرغش داره کالبد فانیش رو رهامعجزهای میکنه و به آسمون میره؟!»
حتی توگوئه، دزدرویش الهی بیسایه هماعضای غذایش را تمام کرد!
«انگار ارشدتماشای توگوئه غرقمارکیز در خلسه شده.»
توگوئه گفت:
«تصمیم گرفتممهارت سرقت بعدیممنطقیه چی باشه.»
«اووووه! دوباره شروع شد.نمیشد اعلامیه سرقت! استادِ خوردن وبخواهد در رفتن! ای ملکه دزدها!»
توگوئه سرش را تکان داد.
«نه، این نیست. دیوانه یکتا. قرارهشگفتزده تو رو بدزدم تا روزی سه وعدهارشد از این غذا به خورد نوهام بدی!»
اعتراف؟ یعنی این یه اعتراف عاشقانهست؟ حتی توی جیانگهویتماشاچیها کنفسیوسهای شمشیر به دست هم، همچین حرفهایی بین یک زنهمان و مرد معمولاً به عنوان اعتراف در نظر گرفته میشود.
اما هیچکس از حرفش برداشت اشتباهی نکرد. همهسلطنتی فقط به این نتیجه رسیدند که او واقعاً میخواهدشعله این آدم را بدزدد تا برای نوهاش آشپزی کند.
«باید واقعاً خوشمزه بوده باشه.»
«چقدر لذیذ بوده کهتماشاچیها توگوئه رو به حرفاون از دزدیدن یه آدم انداخته.»
و در آخر.
گواک. جانگ. جا.
فقط یک نفر بودمارکیز که با چهرهای جدیخطاطی داشت طعم را ارزیابی میکرد.
بالاخره، چشمان کشیده وتماشاچیها درشت ارشد گواک گشاداون شد و فریاد زد.
«خوشمزهست! این تلفیقی از گاو، مرغباوقار و گوسفنده! من به این میگمبودند طعم یه هیولای سهسر و ششدست!»
طعم یک هیولای سهسر ویکی ششدست. مگه این اسم یهنظرش هیولا از توی افسانهها نیست؟
در برابر ارائه چنین طعم بیسابقهای، همه باخطاطی چشمان گشاد خیره شده بودند و فقط جین چون-هیتماشاچیها که یک انسان مدرن بود، پیش خودش فکر کرد:
«یعنی منظورش اینهباشه که شبیه کایمراست؟ ...بودند این الان توهین بود؟»
و اینگونه بود که همه یکصدا آواز خوشمزگیباشه سر دادند. هیجان و شور و شوق حتیخوشمزهن از غذاهای قبلی هم داغتر و شدیدتر بود!
با دیدن چنینرویش واکنشی، جین چون-هی بهخانواده سرآشپز اوم نگاه کرد.
«دیدی، سرآشپز اوم! این مهارت منه!تکان آیا تو، سرآشپز اوم، واقعاً میتونیمنطقیه من رو به عنوان استادت راضی کنی؟!»
نگاه خیره وباشه جدیاش دقیقاً شبیهشگفتزده نگاه جگال لین بود.
لذت یک استاد. یعنیمنطقیه همین. وقتی که شاگردباشه از استادش پیشی میگیرد!
با این منطق، جین چون-هی مدام تلاش میکردسلطنتی تا استادش، جگال لین را راضی کند، اما... درشعله حقیقت، او هنوز خیلی با این هدف فاصله داشت!
آیا اوتماشای توانست آنمارکیز نگاه را بخواند؟
سرآشپز اوم همباشه ارادهاش را باشگفتزده چشمانش منتقل کرد.
«البته، استاد! این شاگردمنطقیه نالایق، اوم، تمام تلاشش روتماشاچیها براتون کرده. لطفاً تماشا کنید!»
«خوبه! غذاتمردد رو بهمنمیشد نشون بده!»
«بله! استاد!»
این یک مکالمه چشمی بود که در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد.همان با این حال، حتی کوچکترین سوءتفاهمی هم در آن وجود نداشت. چون زیر سایهلبخندی ستاره آشپزی، این دو نفر از قبل در قلمرو صفر در حال حرکت بودند.
وووونگ—
درک و روشنبینی جین چون-هی داشت حتی بزرگترسلطنتی هم میشد. او احساس میکرد که همین صحنهبلند دارد به بخشی از منظره ذهن او تبدیل میشود.
ارشد بزرگ فرقه گدایان با حالتی بهاونجایی او نگاه میکرد که انگار دارد به یکباشکوه دیوانه زل میزند، اما این موضوع اهمیتی نداشت.
«آشپزی، اصلاً آشپزی چیه.»
«تحسین به اتفاق آرا! داورها کاملاً با غذای استاد جوان عمارت،شگفتزده جین چون-هی، آب شدن. شرکتکننده بعدی، سرآشپز بدن آهنین اوم، حتماً الانمیز استرس گرفته، نه؟ حالا! نوبت بعدیه! سرآشپز اوم، لطفاً غذاتون رو بیارید!»
«این حقیر این غذا رویکی آماده کرده. اسم این غذانظرش اوهیانگجانگیوک سایوکبون هست! بفرمایید میل کنید!»
سرآشپز اوم غذایش را آورد.
چهار نوع گوشت به شکلی مرتب در بشقاب چیده شده بودند و با انواعهمان سبزیجات و غذاهای دریایی که به شکلی اشتهاآور تزئین شده بودند، احاطه شده بودند.لبخندی همچنین در مرکز، یک مجسمه یخی قرار داشت—مجسمهای به شکل یک ققنوس با بالهای باز.
زیبا بود!
«تراشیدن یک ققنوس از یخ!»
«مهارتهای چاقوکشیش فوقالعادهست... واقعاً. میگفتن اون یه استادخطاطی تازهکاره که تونسته به زور خودش رو تویباشه آخرین جایگاه صد استاد برتر جا کنه. شگفتانگیزه.»
توگوئه و ارشد بزرگ فرقه گدایان اولین کسانی بودندنودلهای که واکنش نشان دادند. این دو ارشد در یکمیز لحظه، سطح فوقالعاده مهارتهای رزمی او را تشخیص داده بودند.
ارشد گواک، گورمه واقعی، گفت:
«همم. میگن توی آشپزی، اول لذت دیدنه، بعدسلطنتی لذت بوییدن و در نهایت، لذت خوردن. مرحلهبلند اول، یعنی لذت دیدن رو با موفقیت پاس میکنه.»
راستش را بخواهید، در بین این داوران، مگر ارشدنقاشی گواک از نظر جایگاه معمولیترین فرد نبود؟ او فقطمعجزهای یک آدم عادی بود، هرچند آدمی با پول خیلی زیاد!
عضو نجیبزاده خانواده سلطنتی، پرنس ژو. و یکی از چهرههای کلیدیخوشمزهن قدرت امپراتوری، خواجه ارشد. علاوه بر اینها، کسانی که از قبل درپوشونده جیانگهو به افسانه تبدیل شده بودند، توگوئه و ارشد بزرگ فرقه گدایان.
در مقایسه با این چهار نفر،باوقار او فقط یک غذاشناس بود کهبودند به داشتن «کام مطلق» شهرت داشت!
با این حال.
برعکس، دقیقاً به همین دلیل، ارشد گواک به عنوان متخصصی ارزیابی میشدمنطقیه که میتوانست در مورد بهترین غذاهای زیر آسمان اظهار نظر کند. حرفهای اوخواجه آنقدر وزن و اعتبار داشت که تماشاچیها هم با تحسین فریاد زدند: «اوووو!»
«سایوکبون. به نظرباشه میرسه معنیش چهارشگفتزده گوشت کبابشده باشه...»
سپس خواجهمهارت ارشد پیر هممرغش حرفی اضافه کرد.
سرآشپز اوممردد به اونمیشد جواب داد:
«کاملاً درسته. اوهیانگجانگیوک در اصل یک غذای آبپز و پختهشدهست. اما اینا چهار نوعباوقار گوشت هستن که توی پنج ادویه پخته شدن، بعد درشون آوردم و یه بارلحظه دیگه کبابشون کردم تا طعم دودی به خودشون بگیرن و بعد گذاشتم خنک بشن.»
«هوهول. زحمت زیادیباشه پاش کشیده شده...شگفتزده اعلیحضرت. لطفاً امتحانش کنید.»
خواجه ارشد آنداره را به پرنسباوقار ژو تعارف کرد.
«پس. بذارمردد یه طعمینمیشد ازش بچشم!»
پرنس ژوتماشای اول از همهیورنگ چوباستیکهایش را برداشت.
او با جسارت تمامتماشاچیها هر چهار نوع گوشتاون را به یکباره برداشت.
حرکات دست او شامل اصولمرغش عمیق هنر چنگ زدن بود کهشگفتزده همه را در حیرت فرو برد.
پرنس ژو همه آنهانمیشد را در دهانش گذاشتسلطنتی و شروع به جویدن کرد.
بعد از او، بقیهمارکیز داوران هم یکی پسخطاطی از دیگری لقمهای برداشتند.
سپس.
«ماااا! قوقولی قوقو! بعععع! خیکخیک!»
ناگهان، ارشد گواکرویش شروع کرد بهاعضای درآوردن صدای حیوانات!
«گوسفند، گاو، خوک و مرغیورنگ زندهن و دارن نفس میکشن! اوناداره زندهن و دارن توی شعلهها میرقصن!»
ارشد گواک داشت چرتوپرت میگفت.
توگوئه آن راداره در دهانش گذاشتباوقار و این را گفت:
«این... من رو یاد اون مرغ تخمگذاری میندازه کهبخواهد تو جوونیم دزدیدم و خوردم. من مرغهای زیادی دزدیدم.خودِ چیزی که بیشتر از همه دزدیدم و خوردم، مرغ بود.»
با شنیدن اینغولپیکر حرفها، ارشد گواکتکان با خودش فکر کرد:
«ارشد توگوئه، مگه شما با قاطعیتشگفتزده نگفتید که تو جوونیتون... بیشتر ازخواجه همه کدو تنبل دزدیدید و خوردید؟»
معلوم نبود کدامشان حقیقت دارد. اما در سن و سالمعجزهای توگوئه، آدم فقط باید فرض میکرد که همهشان راست است. درکاسهاش هر صورت، این واقعیت که غذا واقعاً خوشمزه بود، حقیقت داشت.
«من رو یاد اون گوشت خوکی میندازه که تو جوونیم با استادمچیزی گدایی کردیم و خوردیم. گوشتی بود که از ضیافت یه خانواده پولدارشکل گیرمون اومد و اونقدر خوشمزه بود که حتی یه بار هم فراموشش نکردم.»
خواجه ارشدتماشای هم بامارکیز هیجان گفت:
«هوهولهول، این طعمیه که من رو یادبودند اون گوشت گوسفندی میندازه که تو روزهایهمان جوونیم یواشکی و دور از چشم ارشدم میخوردم.»
پرنس ژو همداره گذشته را بهباوقار یاد آورد و گفت:
«این. حسِ خوردن اولیننمیشد جام نوشیدنی با لانگلانگسلطنتی رو داره! آه. چقدر خوبه.»
طعمی که خاطرات را تحریک میکند.تکان این غذا این قدرت را داشت کهمرغش خورندهاش را به شادترین دوران زندگیاش بفرستد.
همه باباشکوه شادی وتماشاچیها لذت غذا میخوردند.
اگر غذای جین چون-هیمنطقیه آتش بود، این غذا آبتماشاچیها بود. نبرد آب و آتش.
خیلی زود، کاسهها خالی شدند.
داورها نگاهی به هم انداختند.یورنگ بعد، انگار که به تصمیممهارت نهایی رسیده باشند، سر تکان دادند.
در دنیایباشکوه طعمها، نیازی بهمعجزهای بحثهای طولانی نبود.
پرنس ژو بهداره نمایندگی از داورانباوقار از جا بلند شد.
با این حرکت، همه براییکی ادای احترام تعظیم کردند. سرآشپز اومبگوید هم با چهرهای مضطرب تعظیم کرد.
قلبش جوری میتپید کهمارکیز انگار هر لحظه ممکنخطاطی بود از سینهاش بیرون بزند.
نفس همهباشکوه در سینهتماشاچیها حبس شده بود.
بالاخره بهمهارت پایان اینمنطقیه رقابت رسیده بودند.
پرنس ژو با صدایینمیشد قاطع که با انرژی درونیبخواهد ترکیب شده بود، اعلام کرد:
«برنده این مجمع روباهمارکیز یخی، جین چون-هی از عمارتنقاشی پزشکی فلس سفید اعلام میشه!»
وااااااه!
به محض اینکه پرنس ژومرغش اشاره کرد که میتوانند بایستند، سالنشگفتزده از همهمه و تشویق منفجر شد.
«باورم نمیشه! استاد جواننمیشد عمارت پزشکی فلس سفید برندهبخواهد اولین مجمع روباه یخی شد!»
جین چون-هی باغولپیکر احساسی از معذب بودن،اونجایی پشت گردنش را خاراند.
'راستش روباشکوه بخواید، این بارمعجزهای خیلی مطمئن نبودم.'
شاگردش، سرآشپزمهارت اوم، بیش ازمرغش حد قوی بود.
پرنس ژو ادامه داد:
«سرآشپز اوم. غذای تو قطعا بالاترین کیفیت رو داشت. همینطور باعثداره شد خاطرات گذشته برام زنده بشن. با این حال، از نظرنودلهای عمق طعم، یه پله پایینتر از چوگیهوویانگ-گولمیون جین چون-هی بود. حیف شد!»
طعمی که خاطرات راتماشاچیها زنده میکند در برابر طعمینودلهای که فقط لعنتی خوشمزه است.
داورها به همانداره غذای لعنتیِ خوشمزهباوقار رای داده بودند.
به نظر میرسید سرآشپزنمیشد اوم این نتیجه را پذیرفته،بخواهد چون سرش را تکان داد.
'فهمیدم، من فقطغولپیکر به خاطر مسابقهتکان داشتم غذا درست میکردم.'
او سعی کرده بود با غذایی که داورها دوست دارندساده برنده شود، اما شاید دلیل شکستش این بود که نتوانستهلبخند بود هدف نهایی طعم را به عنوان یک غذا ببیند.
«همین انتظار هم از شمامرغش میرفت، استاد. این بار باختم،معجزهای اما دفعه بعد شکست نمیخورم!»
«سرآشپز اوم. امیدوارمرویش به صیقل دادناعضای مهارتهات ادامه بدی.»
لحن جینتماشای چون-هی تغییرمارکیز کرده بود.
در میان تشویقهای پرشورتماشاچیها مردم، مراسم اهدای جایزهاون جین چون-هی برگزار شد.
پرنس ژومهارت به عنوانمنطقیه نماینده جلو آمد.
«من بدینوسیله نشان سرآشپزنمیشد اژدهای طلایی بزرگ رو بهبخواهد برنده، جین چون-هی اهدا میکنم!»
واااااااااه!
درود برباشکوه دهمین سرآشپز برترمعجزهای جدید زیر آسمان!
این پیروزیمهارت بلامنازع جینمنطقیه چون-هی بود.
به این ترتیب، جشنوارهنمیشد انبار یخ روباه یخی بهبخواهد سمت نقطه اوج خود میتاخت.
در همان لحظه، رنگمارکیز چشمان جین چون-هی بهخطاطی طرز محسوسی تغییر کرد.
'آه، اگه از هنر یخیمعجزهای خوب استفاده کنم، میتونم آدمها روخوشمزهن بکشم، اما میتونم نجاتشون هم بدم.'
قلمرو دگرگونی.
در میان غریو شادینمیشد مردم، او روشنگری دوردستی رابخواهد در فراسوی آن احساس کرد.
پاساساساساک—
چی سرد شروع به چرخیدنمعجزهای در اطراف جین چون-هی کردساده و گلهایی را به تصویر کشید.
«اووه، اونجا رو ببین!»
چیزی که آنجا کشیده شده بود، گردابهای کوچک بیشماری ازنظرش چی سرد در درون یک توده واحد از چی سردخود بود. یک گل، آن هم یک گل ادریسی کاملاً شکفته.
«واااااه! یعنی دیوانهغولپیکر یکتای آسمانها داره جشناونجایی مسابقات رو اعلام میکنه؟!»
«با رقص شمشیرباشه فرق داره، اماشگفتزده قشنگه. خیلی قشنگه.»
گل ادریسی که جینمنطقیه چون-هی خلق کرده بود، تاتماشاچیها پایان مسابقات شکفته باقی ماند.
و داورانی که آنجا جمعیکی شده بودند، به جز ارشدنظرش گواک، همگی چهرههایی شوکه داشتند.
و دلیلتماشای خوبی هممارکیز برای آن داشتند...
'چندتا فلسفه رزمیباشه تو یه گلشگفتزده واحد گنجونده شده؟'
'اون فقط باداره حرکت دادن چی سرد،باشکوه دنیا رو تغییر داد؟'
'از منظره ذهنی خودش استفادهیکی کرد تا محیط رو تغییر بدهبگوید و خود زمستون رو پایین بیاره؟'
اگر از چنین مقدار عظیمی از چی سرد استفادهنقاشی کرده بود، باید افراد مجروحی در آن نزدیکی پیدا میشدند.شگفتزده اما فقط صدای تشویق و خنده جمعیت به گوش میرسید.
هیچکس آسیبباشکوه ندیده بود ومعجزهای هیچکس نترسیده بود.
یک گل برفی منفردمنطقیه که اینطور شکفته بود،باشه نه، صدها گل برفی.
در میان حیرترویش داوران، جین چون-هی باخانواده چهرهای آسودهخاطر لبخند زد.
روشنگری به کجا میرود؟
...تابستان بود.
شب.
عمارت پزشکی میخواست برای جشن گرفتن این پیروزی یک مهمانیمهارت بگیرد، اما جین چون-هی جلویشان را گرفت. گذشته از این،بودند مگر به اندازه کافی بیرون جشن و پایکوبی نشده بود؟
در عوض، ساما هه، ساما هیونشگفتزده و جین چون-هی تصمیم گرفتند یکخواجه جشن کوچک سهنفره بین خودشان داشته باشند.
'برادر نامگونگ قبل از اینکهمرغش دوباره برای رسیدگی به کارهاش بره،شگفتزده یه سر اومد تا تبریک بگه.'
از آن روز به بعد، هیچ «حادثه خاصی»سلطنتی در خانواده نامگونگ رخ نداده بود. البته، این فقطشعله در ظاهر بود. در باطن، اوضاع قطعا پیچیده بود.
و این وظیفه بر عهده نامگونگ اون باقی مانده بودمهارت که شخصاً پدربزرگش را که حالا یک ارشد عالیرتبه بودبودند کنار بزند و قدرت خانواده را برای خودش به دست بگیرد.
'این چیزی نیستباشه که تو یکیشگفتزده دو روز حل بشه.'
او در استان جیانگسو کاری داشت، اما بهباشه نظر نمیرسید به جین چون-هی ربطی داشته باشد.خوشمزهن بنابراین، جین چون-هی هم به خودش زحمت پرسیدن نداد.
آن دو حالا بهنمیشد نقطهای از رابطهشان رسیده بودندبخواهد که همین مقدار کافی بود.
بنابراین، وقتی همه دورمارکیز هم جمع شدند، ساماخطاطی هیون به حرف آمد:
«هیونگ، تو برای آشپزی خیلی زحمتشگفتزده کشیدی، پس یکم زیادهرویه که دوباره خودتارشد آشپزی کنی، مگه نه؟ خودم انجامش میدم~»
«اوه، هیون.مهارت میخوای خودتمنطقیه انجامش بدی؟»
از چیزی که قبلاً دیده بود و به یاد داشت، کارش نسبتاً خوببالای بود. با این حال، به عنوان ارباب جوان فرقه خون طلایی، او بیشتردرآمدند از اینکه با دستهای خودش آشپزی کند، فرصت خوردن غذاهای دستپخت دیگران را داشت.
«از اونجایی که برادر بزرگتر اینقدرتکان برای آشپزی تلاش کرد~ این برادرمنطقیه کوچیکتر هم سعی کرد یه تلاشی بکنه.»
با گفتن اینباشه حرف، یک دیسشگفتزده سرد پنجطعم آورد.
«غذای سرده؟»
یک دیس سرد پنجطعم. شامل گوشتاعضای پختهشده با پنج ادویه، تخممرغهای صدساله،چیزی عروس دریایی، میگوی درشت و آبالون بود.
ریختن یک سس تند ویورنگ تیز روی آن، بهترین راهمهارت برای غلبه بر گرمای هوا بود.
«واو، خوشمزهست!»
چشمان سامامهارت هه ازمنطقیه تعجب گشاد شد.
جین چون-هیمردد هم یک لقمهیکی خورد و گفت:
«تو باید توغولپیکر مجمع روباه یخیتکان شرکت میکردی، چرا نکردی؟»
نام «مسابقات جام یخچال یوهو» مدتها بود که از ذهن جینخوشمزهن چون-هی پاک شده بود. از بس همه آن را با اینصورتش اسم صدا میکردند، حتی سازندهاش هم به آن عادت کرده بود.
«خوبه؟»
«آره! طعمی مثل این خیلی راحت ازخانواده مرحله مقدماتی بالا میاد و ارزشش روهوا داره که تو مسابقه اصلی براش بجنگی.»
طعم غذای ساما هیون کیفیت ظریفی داشت. به جای تزریق یک طعم دودی قویباوقار و خرد کردن جسورانه مواد مثل جین چون-هی، طعم غذای او با چاشنیهای نفیسلحظه و درک کامل طعم تکتک مواد اولیه، تا رسیدن به نقطه اوج ساخته شده بود.
به زبان مدرن، حسِ نگاهمعجزهای کردن به یک اثر هنری ساختهخوشمزهن شده از ورقهای بازی را داشت.
ساما هه گفت:
«مردی کهمردد خوب آشپزینمیشد میکنه خیلی باحاله!»
وقتی هه-آ انگشت شستش را بهتکان نشانه تایید بالا برد، هیون هممنطقیه در جواب همین کار را کرد.
«بازم میخوای؟»
جین چون-هی گفت:
«با این سطح از مهارت، چرا شرکت نکردی؟سلطنتی حتی اگه تو مسابقه اصلی حذف میشدی، بازبلند هم قطعا برای فرقه خون طلایی سودمند بود.»
«آماده کردن پنج تا غذا دردسرتکان داشت~ تازه ترجیح میدم با غذاهاییمنطقیه که شرکتکنندههای دیگه درست کردن پول دربیارم.»
«اوه، پسباشکوه فقط مالتماشاچیها برنده نبود؟»
«این مسابقه دقیقا به همین اندازه محبوبباشکوه بود. از ماه آینده، غذاهای ویژه جدیدینودلهای به منوی مسافرخانه خون طلایی اضافه میشه.»
او مثلمردد همیشه فرزنمیشد و تیزهوش بود.
با این حال، چیز خاصی در مورد دیس سرد ساما هیون وجودمنطقیه داشت. کشسانی گوشت و حالت فنری و منحصربهفرد عروس دریایی. و نرمیخوشمزهن صدفهای اسکالوپ، در کنار طعم غنی و لذیذ آبالون و تخممرغهای اردک.
در میان تمام این بافتها، سس بهبودند طرز بینظیری به همه چیز طعم دادههمان بود و یک مزه باطراوت را بیرون میکشید.
«هیونگ، چیزمهارت دیگهای هم هستمرغش که بخوای بخوری~؟»
ساما هیون با بازیگوشی بالاتنهاشیکی را تکان داد، انگار کهنظرش میگفت: «فقط لب تر کن.»
'آدم عجیبیه.'
تاریکیای که تو چشماش دیدهمعجزهای میشد اینقدر عمیق بود، اماساده چرا اینقدر با خوشحالی لبخند میزد؟
گاهی اوقات، سایهایداره که روی ساماباوقار هیون میدید، خفهکننده بود.
با این وجود، آشپزی کردنیکی برای کسی قطعا به ارادهنظرش و تصمیم بزرگی نیاز داشت.
تکنیک الهی فعالسازی مبدأمارکیز جین چون-هی، بوی غلیظ بدننقاشی ساما هیون را حس کرد.
عطری برای پوشاندن بوی خون.
آیا دوباره تو تاریکی کسی رو کشته بود؟ اگه موقع مبارزهشگفتزده زخمی میشد، حتماً زخمش رو پنهان میکرد. اگه قرار بود تو قلمرویمیز عمارت پزشکی فلس سفید درمان بشه، خبرش به گوش جین چون-هی میرسید.
حتی اگه درمانی هم دریافت نمیکرد، بهخانواده این خاطر بود که هنر بازسازی، یعنی هنرکوهاااانگ اژدهای بهاری رو خیلی خوب یاد گرفته بود.
او زخمهایش راغولپیکر میپوشاند و خونتکان را پنهان میکرد.
او خوشمزهترین چیزها راتماشاچیها با لبخند به افراداون ارزشمند زندگیاش تقدیم میکرد.
اما چه چیزیداره در انتهای اینباوقار مسیر قرار داشت؟
'به دلیلی حس بدی دارم.'
هیچ منطق خاصی پشتش نبود.یورنگ فقط حس ششم کسی بودمهارت که چندین بار مرده بود.
فقط احساس میکرد کهتماشاچیها نمیتواند او را بهاون این حال رها کند.
بنابراین.
«اگه نگرانی یارویش دغدغهای داری، همیشه میتونیخانواده با هیونگت حرف بزنی.»
در آسمان شبِغولپیکر ورطه، فانوس دریاییتکان او زمزمه کرد.
«...»
نوری که بهداره نظر میرسید درباوقار قلب نفوذ میکند.
با شنیدن اینرویش کلمات غیرمنتظره، چشمان ساماخانواده هیون کمی گشاد شد.
با دیدن اینغولپیکر صحنه، جین چون-هیتکان با خودش فکر کرد:
'یعنی اینباشکوه پسر باهامتماشاچیها صادق میشه؟'
طرف مقابلشمهارت بزرگترین دروغگویمنطقیه جیانگهو بود.