چپتر 304: فصل 304
0«لعنتی.
حتماً یهعمیق جور شرطیگفتی وجود داره.
این از اون چیزاست که فقط بهعذر امپراتور ارث میرسه؟ نه، اصلاً من چهدرک تعهدی دارم که اینجا کاری انجام بدم؟»
جین چون-هیتعهد مسیر افکارشحسابی رو عوض کرد.
اصلاً چراکنم اومدم بهاینطور این بایگانی مخفی؟
«برای بهعمیق دست آوردنگفتی هنرهای رزمی.»
به هدفم رسیدم؟
«آره، رسیدم.»
اینجا چیزی هستفعلاً که بتونم از اژدهایباید بالدار به دست بیارم؟
«نمیتونم با قطعیت بگم.»
میتونم اون «شرطی» کهمثل اژدهای بالدار بهش اشارهمیخوام میکنه رو برآورده کنم؟
«فعلاً کهتعهد اینطور بهحسابی نظر نمیاد.»
پس باید چیکار کنم؟
«بزنم به چاک.»
چه از طریق سقف میرفت بیرون، چه چک میکردآینده ببینه پلهها دوباره ظاهر شدن یا نه و همونمیاد مسیر لعنتی رو برمیگشت، فقط باید از اینجا میزد بیرون.
تو یه چشمدرست به هم زدنکنه به این نتیجه رسید.
«آها، که اینطور، عالیجناباینطور اژدهای بالدار. پس منچیکار دیگه رفع زحمت میکنم.»
درسته.
یکی از رازهای پنهانمثل دنیا رو به چشممیخوام دیدم، همین برام کافیه.
واقعاً نیازی هست کهحسابی بشینم تو این چرتوپرتهای «سرنوشتمیاد و اینجور چیزا» عمیق بشم؟
-چی گفتی؟
«من بدون اینکه بدونم اینجا کجاست وارد شدم. مثل اینکه به خاطر همین توعذر زحمت انداختمتون، عالیجناب اژدهای بالدار. عذر میخوام. در آینده، کسی که این تعهد رووقتمو درست و حسابی درک کنه... خب، یه همچین کسی بالاخره میاد. من دیگه میرم.»
چه دلیلیوارد داره وقتمومثل تلف کنم؟
همون لحظه، اژدهای بالدار بادرک دقت به جین چون-هی خیره شددلیلی و بعد ناگهان زد زیر خنده.
-خاهاهاهاها! توکنم جدی هستی!اینطور واقعاً جدی میگی.
اینکه این اژدهای بالدار رو با چشمای خودتکجاست ببینی، و با این حال بدون هیچ وابستگیآینده و طمعی روتو برگردونی که بری! خاهاهاهاها! خوهاهاهاهاهاها!
صدای خنده اژدهای بالدار مثلخاطر رعد و برق تو غار پیچید،تعهد اما جین چون-هی فقط آهی کشید.
«این اژدهای بالدار حداقلحسابی به نظر نمیاد قصد صدمهمیاد زدن بهم رو داشته باشه.»
پس همین خوب بود.
بعداً تو روزهای آخرالزمان، یه قهرمان افسانهای میاومد تو اینشدم غار، از این اژدهای بالدار یه پیشگویی دریافت میکرد وحسابی شمشیر اکسکالیبور رو بیرون میکشید... آه، اون مال یه ژانر دیگهست.
«من اومدم اینجا با این فکر که شاید یه سری هنرهای رزمی یا یه همچین چیزی پیدا کنم.میاد چیزی از تعهد و اینجور چیزا نمیدونم. اینطور هم نیست که چیز خاصی از شما بخوام، عالیجناب اژدهایببینی بالدار. به نظر میاد یه جور شرطی وجود داره، اما اونم برام مهم نیست. پس من دیگه میرم. خدانگهدار.»
درسته.
ای برگزیده آینده.
خودت تنهایی نهایت تلاشتو بکن.
هرچند کهوارد اصلاً بهمثل من ربطی نداره.
درست همونطور کهدرست برگشت تا بره،کنه صدایی متوقفش کرد.
-صبر کن.
وایسا.
جین چون-هی برگشتشدم تا به اژدهایانداختمتون بالدار نگاه کنه.
-اینکه تونستی برایدرست اولین بار تو اینهمچین هزاران سال منو بخندونی.
آدم جالبی هستی.
موجودی که چی بهشتی رو پراکندهاینکه میکنه، و بدنش باید تا الانخاطر مرده باشه اما هنوز زندهست... جالبه.
واقعاً جالبه.
بسیار خب.
به عنوان پاداشی برایاینطور سرگرم کردنم، بهت اجازهچیکار میدم باهام صحبت کنی.
اگه چیزی هستبشم که در موردشاینکه کنجکاوی، میتونی بپرسی.
بهت میگم.
اوه... واقعاً؟
شاید چون یه جانور معنوی از یه رمانچیکار هنرهای رزمی بود، یه جنبههایی داشت که کمیببینه شبیه به یه رهبر فرقه تو جیانگهو بود.
اگه ناله و التماس میکردبدون که «بهم بگو، در ازاششدم چی میخوای؟»، احتمالاً میگفت: «انسان ناچیز...»
«فکر میکنی این اژدهای بالدار به اینجور چیزامیخوام اهمیت میده؟» و تو دلش میگفت: «همف، پس توبالاخره هم طمع قدرت منو داری»، و روش رو برمیگردوند.
اما چون به جاش با یه «خدانگهدار»، «برام مهممیاد نیست» و «دارم میرم» پشتش رو بهش کرد، اژدهاناگهان یهو با خودش فکر کرد: «اوه، این یکی چقدر خفنه؟»
به نظر میرسید چه جانوران معنوی باشن چهچیکار آدمها، همه کسایی که تو این دنیای رزمی زندگیپلهها میکردن، فکر میکردن اینجور رفتارها خیلی خفن و جذابه.
یه جورایی رمانتیک بود.
به هر حال، داشت پیشنهادخاطر میداد که به سوالات جوابکسی بده، پس دستش درد نکنه.
«پس، اون "زمان" چیه؟»
اژدهای بالدار قبلاًفعلاً به کلمه «زمان»نمیاد اشاره کرده بود.
یه ایده مبهمی درگفتی موردش داشت، اما بهترکجاست بود اول مطمئن بشه.
-اشاره به لحظهای داره کهخاطر تعادل تمام آفرینش به همکسی میخوره و اربابان دنیا تغییر میکنن.
اربابان فعلی این سرزمین کی هستن؟ مگه شما، نوادگان فوکسی ودلیلی انسانهایی که ازشون محافظت میکنید نیستید؟ با این حال، روزی که خودهستی انسانها دنیا رو به هرج و مرج بکشن، اون زمان فرا میرسه.
اون لحظهایهکنم که ارباباناینطور سرزمین عوض میشن.
منظورش این بودبشم که انسانها خودشوناینکه باعث نابودی خودشون میشن؟
به نظر نمیرسید در حدخاطر یه جنگ ساده بین جناحکسی متعارف و جناح غیرمتعارف باشه.
-وقتی اون زمان برسه،حسابی انسانها دیگه نمیتونن خودشونبالاخره رو اربابان سرزمین بدونن.
دنیا با خون شما انسانهانظر پاکسازی میشه و نظم وچاک قوانین جدیدی برقرار خواهد شد.
حتی اگه فوکسی هشت تریگرامبدون رو برای محافظت از شما بفرسته،مثل باز هم نمیتونید جلوش رو بگیرید.
«اوه... این یعنی...»
-بله.
این سقوط شما انسانهاست.
ممکنه انقراض نباشه، اما یهبدون زندگی صلحآمیز مثل چیزی کهشدم الان دارید، دیگه وجود نخواهد داشت.
این یه کم خندهدار بود.
از دیدگاه یه زمینی، انسانهایدرک این سیاره دنیای رزمی خیلیمیرم هم به صلح نزدیک نبودن.
به عنوان بازرس امپراتوری که تازه سرکوبباید کردن قاضیها، کدخداها و راهزنها رو تمومبیرون کرده بود، میشد گفت دیدگاهش کاملاً دقیقه.
برای داشتن یه زندگی واقعاً صلحآمیزاینکه تو این سیاره دنیای رزمی، آدم بهانداختمتون پول، قدرت، یا هنرهای رزمی نیاز داشت.
و تازه همون موقعمثل هم، این پایه ومیخوام اساس باید تزلزلناپذیر میبود.
اگه میلرزید، مردم بهحسابی جهنمی پرتاب میشدن که توسطمیاد آدمهای دیگه ساخته شده بود.
«آیا جهنمیکنم بدتر از ایننظر هم وجود داره؟»
اگه اینطور باشه،بشم حتماً باید یهاینکه سناریوی پایان دنیا باشه.
این رفیقمون اژدهای بالدار قطعاًخاطر به نظر نمیرسید خیلی بهکسی امور انسانی علاقهای داشته باشه.
حتی اگه بهشدرست میگفت: «میدونی، آدما خیلیهمچین هم تو صلح نیستن...
اونا تو جنگلهای تیغ و کوههاینمیاد شمشیر جیانگهو مشغول کشتن همدیگه هستن.»،سقف اژدها احتمالاً فقط یه پوزخند میزد.
پس، سوال بعدی.
«دلیل پیدا کردنشدم شما وقتی اونانداختمتون "زمان" میرسه چیه؟»
- اینتعهد برای دادنحسابی آخرین فرصت است.
اما حتی اگر وقتی زمانش رسیدنمیاد آخرین فرصت به شما داده شود،سقف آیا قادر به زنده ماندن خواهید بود؟
چه داستان حماسیای...بشم اما، اگه منطقیاینکه بهش فکر کنم.
«هیچ ربطی به من نداره.»
به هر حال، رمان «شیطاندرک آسمانی اعظم» هم مثل اکثرمیرم رمانهای هنرهای رزمی تموم میشد.
شخصیت اصلی غول مرحله آخرنظر رو شکست میده، به روشنگری میرسه،طریق صعود میکنه و داستان تموم میشه.
البته، این روند اونقدر تراژیک بود که حتیکجاست یک نفر هم که بتونه بهش بگه خانواده،آینده برادر، دوست یا حتی زیردست، باقی نموند؛ همه مردن.
با این حال، با وجودخاطر اینکه یهو ها-ریون تنها بود،کسی فلسفه رزمی اون به پایان نرسید.
مگه وقتی شخصیت اصلیحسابی غول آخر رو شکستبالاخره میداد، همه چیز تموم نمیشد؟
حتی اگه پایانش شبیه «شخصیتنظر اصلی تا آخر عمر بهچاک خوبی و خوشی زندگی کرد» نبود.
مگه نباید «این دنیا بهبدون لطف شخصیت اصلی در صلح ومثل آرامش قرار گرفت» پایان رمان باشه؟
معمولاً که اینطوریه.
- اینتعهد بار، منحسابی سؤال میکنم.
من از روی حسن نیتنظر حرف زدم، پس تو همچاک جوابم رو میدی، مگه نه؟
«بله. البته. کنجکاو چی هستید؟»
- تو دقیقاً چی هستی؟
«بله؟»
لغزش-
اژدهای بالدار دمش روگفتی باز کرد و توکجاست یه حالت راحتتر قرار گرفت.
- مقدار کارمای خوبی کهخاطر به بدنت چسبیده تو سطحیکسی هست که تا حالا ندیدم.
به نظر نمیرسه کهحسابی فقط جون یکی دوبالاخره نفر رو نجات داده باشی.
«آه... شماکنم میتونید اینجوراینطور چیزا رو ببینید؟»
- همف،عمیق من اژدهایگفتی بالدار هستم.
میشه بهم گفتشدم موجود برتری که همهعذر چیز رو مشاهده میکنه.
«که... اینطور.تعهد اما... جوابحسابی دادن بهش... سخته.»
- همم؟
جین چون-هی دستبهسینهبشم شد و تواینکه فکر فرو رفت.
«خب، حرفه منشدم پزشکیه. نجات دادن مردمعذر راه امرار معاش منه.»
- منظورت اینهدرست که اصلاً نمیدونی چندهمچین نفر رو نجات دادی؟
«خب... آدمهایی هستن که مستقیماً نجاتشون دادم، اما جونهایی هم هستن که با ساختنبیرون داروهای جدید به طور غیرمستقیم نجات دادم... آه، البته من هزینهها رو پایین آوردم،آها اما تو عرضهشون محتاط عمل میکنم. اگه مقاومت دارویی ایجاد بشه، دیگه هیچ راهحلی نیست.»
در وهله اول، فقطگفتی هزینه رو میشد پایینکجاست آورد؛ حجم تولید محدودیت داشت.
نه تنها تأمین کل دشتهای مرکزی پهناورعذر با خروجی اون آزمایشگاه تحقیقاتی کوچیک غیرممکندرک بود، بلکه انجام این کار اشتباه هم بود.
برای استفاده از قرص الهیدرک فلس سفید، تأییدیه یه متخصص مربوطه،دلیلی یعنی یه پزشک ارشد، لازم بود.
استفاده از اونفعلاً هم به شدتنمیاد محدود شده بود.
البته، حتی با وجود این اقدامات، یه خانواده قدرتمند و معتبر همچنانخاطر میتونست به راحتی یکی دو تا از اونا رو پیش خودش نگهبالاخره داره، اما این خانوادهها بخش به شدت کوچیکی از کل جمعیت بودن.
قیمت قرص فلس سفید تا حدی پایین اومده بودآینده که مردم عادی با خریدنش ورشکست نمیشدن، اما بهمیاد دست آوردنش هم نیاز به نسخه یه پزشک ارشد داشت.
خریدنش مثل خریدن دارویحسابی سرماخوردگی از یه داروخونهبالاخره تو زمین، اینجا غیرممکن بود.
او سعی داشت تعادلی بین مقاومتنمیاد دارویی و درمان برقرار کنه، اماسقف البته که این به تنهایی کافی نبود.
«پزشکهایی که بهشون آموزش دادم هم بقیه رو نجات میدن.شدم کتاب هم چاپ کردم. دارم سخت تلاش میکنم تا صابون توزیعدرک کنم... و اخیراً توزیع نیهای تصفیه آب رو هم شروع کردم...»
با شمردنوارد یکییکی اونا،مثل احساس رضایت کرد.
«از وقتی بهدرست این دنیا اومدمکنه کارهای زیادی کردم.»
احساس کردکنم اعتماد به نفسشنظر داره بالا میره.
«پس به خاطربشم همینه که مردماینکه کار خیر میکنن.»
- ها؟ کاهاهاهاها! یه شاهکار! یه شاهکار واقعی!میخوام اوهاهاها! که اینطور؟ تو... آیا تو موجودی هستیهمچین که برای به تأخیر انداختن زمان مقرر ظاهر شدی؟
«بله؟»
- زمانش قطعاً فرا میرسه.
چرخه آفرینش و انقراضگفتی یه چرخه بیپایانه، یهکجاست اصل مطلق تو جهان.
این اجتنابناپذیره کهشدم دنیای شما انسانهاانداختمتون هم به پایان برسه.
واقعاً باورتعهد داری که میتونیدرک جلوش رو بگیری؟
وقتی شخصیت اصلی، یهو ها-ریون، غولنمیاد مرحله آخر رو شکست میداد داستانسقف تموم میشد، پس مشکل چی بود؟
اما به دلایلی، باگفتی شنیدن حرفهای اژدهای بالدار،کجاست گوشهای از قلبش لرزید.
این لرزش کسیشدم بود که پایانانداختمتون رمان رو میدونست.
«اگه صعودتعهد یهو ها-ریون پایاندرک کار نباشه چی؟»
بعد از رفتنفعلاً شخصیت اصلی چه بلاییباید سر این دنیا میومد؟
نه، امکان نداره.
از اونجایی که رمانمثل تموم میشد، تمام درگیریهامیخوام باید به جای درستشون برمیگشتن.
مگه اینتعهد کار شخصیتحسابی اصلی نیست؟
جین چون-هیکنم سرش رواینطور تکون داد.
«من فقط دارمبشم کاری رو میکنماینکه که دلم میخواد.»
- کاری که دلت میخواد؟
«امم، باید به همین کاری که الان میکنم ادامه بدم. چون من یهتلف پزشکم. و اگه بخوام یکم حریصتر باشم... دلم میخواد اینور و اونور برمخودت و کلی غذای خوشمزه بخورم. همچنین دلم میخواد خودم هم یه چیزایی درست کنم.»
- ککککککک.
نجات دادن مردم و خوردنبدون غذای خوشمزه؟ چه خلوصی، بدونشدم حتی ذرهای تردید یا توهم.
تقریباً میشه بهش گفت دیوانگی.
در اینتعهد صورت، ایحسابی از نوادگان فوکسی.
از اونجایی کهفعلاً ازت خوشم اومده،نمیاد بهت یه هدیه میدم.
در اون لحظه، شاخ اژدهای بالدار درخشیدبدونم و یه مهره گرد، به اندازه دوعذر بند انگشت، تو هوا جلوش ظاهر شد.
«این دقیقاً شبیه...شدم یکی از اونانداختمتون آبنباتهای سنگی گندهست.»
پروفسور جین تو بچگیش دیدهدرک بود که تو لوازمالتحریری جلویمیرم مدرسهشون زیاد از اینا میفروختن.
- اینکنم بخشی ازاینطور گوی ارزشمند منه.
با خودت ببرش و بخورش.
به دردت میخوره.
بقیه از خوردندرست این سودی نمیبرن،کنه پس خودت باید بخوریش.
این رو به خاطر بسپار.
او توعمیق حالت گیجیگفتی مهره رو گرفت.
«اثراتش چیه...»
شوااااا!
بدون اینکه به سؤال جیننظر چون-هی جواب بده، بدن عظیم اژدهایطریق بالدار دوباره زیر دریاچه فرو رفت.
- خیلی وقتبشم بود اینقدر بهماینکه خوش نگذشته بود.
اگه از قضا وقتیمثل زمانش رسید هنوز زنده بودی،آینده باید بیای و پیدام کنی.
فقط صداشتعهد به وضوححسابی شنیده میشد.
سسسس-
مه دوباره از همه طرفبدون شروع به نزدیک شدن کردشدم و او نمیتونست هیچچیزی ببینه.
اما این بار، مه فقط توانداختمتون یه قسمت کنار رفت، انگار که داشتحسابی او رو به سمت خروجی راهنمایی میکرد.
نیت اژدهای بالدار مشخص بود.
جین چون-هی توفعلاً تنها مسیر قابلنمیاد مشاهده قدم برداشت.