---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 304: فصل 304 • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 304: فصل 304

0

«لعنتی.

حتماً یه‌عمیق​ جور شرطی‌گفتی​ وجود داره.

این از اون چیزاست که فقط به‌عذر​ امپراتور ارث می‌رسه؟ نه، اصلاً من چه‌درک​ تعهدی دارم که اینجا کاری انجام بدم؟»

جین چون-هی‌تعهد​ مسیر افکارش‌حسابی​ رو عوض کرد.

اصلاً چرا‌کنم​ اومدم به‌این‌طور​ این بایگانی مخفی؟

«برای به‌عمیق​ دست آوردن‌گفتی​ هنرهای رزمی.»

به هدفم رسیدم؟

«آره، رسیدم.»

اینجا چیزی هست‌فعلاً​ که بتونم از اژدهای‌باید​ بال‌دار به دست بیارم؟

«نمی‌تونم با قطعیت بگم.»

می‌تونم اون «شرطی» که‌مثل​ اژدهای بال‌دار بهش اشاره‌می‌خوام​ می‌کنه رو برآورده کنم؟

«فعلاً که‌تعهد​ این‌طور به‌حسابی​ نظر نمیاد.»

پس باید چیکار کنم؟

«بزنم به چاک.»

چه از طریق سقف می‌رفت بیرون، چه چک می‌کرد‌آینده​ ببینه پله‌ها دوباره ظاهر شدن یا نه و همون‌میاد​ مسیر لعنتی رو برمی‌گشت، فقط باید از اینجا می‌زد بیرون.

تو یه چشم‌درست​ به هم زدن‌کنه​ به این نتیجه رسید.

«آها، که این‌طور، عالیجناب‌این‌طور​ اژدهای بال‌دار. پس من‌چیکار​ دیگه رفع زحمت می‌کنم.»

درسته.

یکی از رازهای پنهان‌مثل​ دنیا رو به چشم‌می‌خوام​ دیدم، همین برام کافیه.

واقعاً نیازی هست که‌حسابی​ بشینم تو این چرت‌وپرت‌های «سرنوشت‌میاد​ و این‌جور چیزا» عمیق بشم؟

-چی گفتی؟

«من بدون اینکه بدونم اینجا کجاست وارد شدم. مثل اینکه به خاطر همین تو‌عذر​ زحمت انداختمتون، عالیجناب اژدهای بال‌دار. عذر می‌خوام. در آینده، کسی که این تعهد رو‌وقتمو​ درست و حسابی درک کنه... خب، یه همچین کسی بالاخره میاد. من دیگه می‌رم.»

چه دلیلی‌وارد​ داره وقتمو‌مثل​ تلف کنم؟

همون لحظه، اژدهای بال‌دار با‌درک​ دقت به جین چون-هی خیره شد‌دلیلی​ و بعد ناگهان زد زیر خنده.

-خاهاهاهاها! تو‌کنم​ جدی هستی!‌این‌طور​ واقعاً جدی می‌گی.

اینکه این اژدهای بال‌دار رو با چشمای خودت‌کجاست​ ببینی، و با این حال بدون هیچ وابستگی‌آینده​ و طمعی روتو برگردونی که بری! خاهاهاهاها! خوهاهاهاهاهاها!

صدای خنده اژدهای بال‌دار مثل‌خاطر​ رعد و برق تو غار پیچید،‌تعهد​ اما جین چون-هی فقط آهی کشید.

«این اژدهای بال‌دار حداقل‌حسابی​ به نظر نمیاد قصد صدمه‌میاد​ زدن بهم رو داشته باشه.»

پس همین خوب بود.

بعداً تو روزهای آخرالزمان، یه قهرمان افسانه‌ای می‌اومد تو این‌شدم​ غار، از این اژدهای بال‌دار یه پیشگویی دریافت می‌کرد و‌حسابی​ شمشیر اکسکالیبور رو بیرون می‌کشید... آه، اون مال یه ژانر دیگه‌ست.

«من اومدم اینجا با این فکر که شاید یه سری هنرهای رزمی یا یه همچین چیزی پیدا کنم.‌میاد​ چیزی از تعهد و این‌جور چیزا نمی‌دونم. این‌طور هم نیست که چیز خاصی از شما بخوام، عالیجناب اژدهای‌ببینی​ بال‌دار. به نظر میاد یه جور شرطی وجود داره، اما اونم برام مهم نیست. پس من دیگه می‌رم. خدانگهدار.»

درسته.

ای برگزیده آینده.

خودت تنهایی نهایت تلاشتو بکن.

هرچند که‌وارد​ اصلاً به‌مثل​ من ربطی نداره.

درست همون‌طور که‌درست​ برگشت تا بره،‌کنه​ صدایی متوقفش کرد.

-صبر کن.

وایسا.

جین چون-هی برگشت‌شدم​ تا به اژدهای‌انداختمتون​ بال‌دار نگاه کنه.

-اینکه تونستی برای‌درست​ اولین بار تو این‌همچین​ هزاران سال منو بخندونی.

آدم جالبی هستی.

موجودی که چی بهشتی رو پراکنده‌اینکه​ می‌کنه، و بدنش باید تا الان‌خاطر​ مرده باشه اما هنوز زنده‌ست... جالبه.

واقعاً جالبه.

بسیار خب.

به عنوان پاداشی برای‌این‌طور​ سرگرم کردنم، بهت اجازه‌چیکار​ می‌دم باهام صحبت کنی.

اگه چیزی هست‌بشم​ که در موردش‌اینکه​ کنجکاوی، می‌تونی بپرسی.

بهت می‌گم.

اوه... واقعاً؟

شاید چون یه جانور معنوی از یه رمان‌چیکار​ هنرهای رزمی بود، یه جنبه‌هایی داشت که کمی‌ببینه​ شبیه به یه رهبر فرقه تو جیانگهو بود.

اگه ناله و التماس می‌کرد‌بدون​ که «بهم بگو، در ازاش‌شدم​ چی می‌خوای؟»، احتمالاً می‌گفت: «انسان ناچیز...»

«فکر می‌کنی این اژدهای بال‌دار به این‌جور چیزا‌می‌خوام​ اهمیت می‌ده؟» و تو دلش می‌گفت: «همف، پس تو‌بالاخره​ هم طمع قدرت منو داری»، و روش رو برمی‌گردوند.

اما چون به جاش با یه «خدانگهدار»، «برام مهم‌میاد​ نیست» و «دارم می‌رم» پشتش رو بهش کرد، اژدها‌ناگهان​ یهو با خودش فکر کرد: «اوه، این یکی چقدر خفنه؟»

به نظر می‌رسید چه جانوران معنوی باشن چه‌چیکار​ آدم‌ها، همه کسایی که تو این دنیای رزمی زندگی‌پله‌ها​ می‌کردن، فکر می‌کردن این‌جور رفتارها خیلی خفن و جذابه.

یه جورایی رمانتیک بود.

به هر حال، داشت پیشنهاد‌خاطر​ می‌داد که به سوالات جواب‌کسی​ بده، پس دستش درد نکنه.

«پس، اون "زمان" چیه؟»

اژدهای بال‌دار قبلاً‌فعلاً​ به کلمه «زمان»‌نمیاد​ اشاره کرده بود.

یه ایده مبهمی در‌گفتی​ موردش داشت، اما بهتر‌کجاست​ بود اول مطمئن بشه.

-اشاره به لحظه‌ای داره که‌خاطر​ تعادل تمام آفرینش به هم‌کسی​ می‌خوره و اربابان دنیا تغییر می‌کنن.

اربابان فعلی این سرزمین کی هستن؟ مگه شما، نوادگان فوکسی و‌دلیلی​ انسان‌هایی که ازشون محافظت می‌کنید نیستید؟ با این حال، روزی که خود‌هستی​ انسان‌ها دنیا رو به هرج و مرج بکشن، اون زمان فرا می‌رسه.

اون لحظه‌ایه‌کنم​ که اربابان‌این‌طور​ سرزمین عوض می‌شن.

منظورش این بود‌بشم​ که انسان‌ها خودشون‌اینکه​ باعث نابودی خودشون می‌شن؟

به نظر نمی‌رسید در حد‌خاطر​ یه جنگ ساده بین جناح‌کسی​ متعارف و جناح غیرمتعارف باشه.

-وقتی اون زمان برسه،‌حسابی​ انسان‌ها دیگه نمی‌تونن خودشون‌بالاخره​ رو اربابان سرزمین بدونن.

دنیا با خون شما انسان‌ها‌نظر​ پاکسازی می‌شه و نظم و‌چاک​ قوانین جدیدی برقرار خواهد شد.

حتی اگه فوکسی هشت تریگرام‌بدون​ رو برای محافظت از شما بفرسته،‌مثل​ باز هم نمی‌تونید جلوش رو بگیرید.

«اوه... این یعنی...»

-بله.

این سقوط شما انسان‌هاست.

ممکنه انقراض نباشه، اما یه‌بدون​ زندگی صلح‌آمیز مثل چیزی که‌شدم​ الان دارید، دیگه وجود نخواهد داشت.

این یه کم خنده‌دار بود.

از دیدگاه یه زمینی، انسان‌های‌درک​ این سیاره دنیای رزمی خیلی‌می‌رم​ هم به صلح نزدیک نبودن.

به عنوان بازرس امپراتوری که تازه سرکوب‌باید​ کردن قاضی‌ها، کدخداها و راهزن‌ها رو تموم‌بیرون​ کرده بود، می‌شد گفت دیدگاهش کاملاً دقیقه.

برای داشتن یه زندگی واقعاً صلح‌آمیز‌اینکه​ تو این سیاره دنیای رزمی، آدم به‌انداختمتون​ پول، قدرت، یا هنرهای رزمی نیاز داشت.

و تازه همون موقع‌مثل​ هم، این پایه و‌می‌خوام​ اساس باید تزلزل‌ناپذیر می‌بود.

اگه می‌لرزید، مردم به‌حسابی​ جهنمی پرتاب می‌شدن که توسط‌میاد​ آدم‌های دیگه ساخته شده بود.

«آیا جهنمی‌کنم​ بدتر از این‌نظر​ هم وجود داره؟»

اگه این‌طور باشه،‌بشم​ حتماً باید یه‌اینکه​ سناریوی پایان دنیا باشه.

این رفیقمون اژدهای بال‌دار قطعاً‌خاطر​ به نظر نمی‌رسید خیلی به‌کسی​ امور انسانی علاقه‌ای داشته باشه.

حتی اگه بهش‌درست​ می‌گفت: «می‌دونی، آدما خیلی‌همچین​ هم تو صلح نیستن...

اونا تو جنگل‌های تیغ و کوه‌های‌نمیاد​ شمشیر جیانگهو مشغول کشتن همدیگه هستن.»،‌سقف​ اژدها احتمالاً فقط یه پوزخند می‌زد.

پس، سوال بعدی.

«دلیل پیدا کردن‌شدم​ شما وقتی اون‌انداختمتون​ "زمان" می‌رسه چیه؟»

- این‌تعهد​ برای دادن‌حسابی​ آخرین فرصت است.

اما حتی اگر وقتی زمانش رسید‌نمیاد​ آخرین فرصت به شما داده شود،‌سقف​ آیا قادر به زنده ماندن خواهید بود؟

چه داستان حماسی‌ای...‌بشم​ اما، اگه منطقی‌اینکه​ بهش فکر کنم.

«هیچ ربطی به من نداره.»

به هر حال، رمان «شیطان‌درک​ آسمانی اعظم» هم مثل اکثر‌می‌رم​ رمان‌های هنرهای رزمی تموم می‌شد.

شخصیت اصلی غول مرحله آخر‌نظر​ رو شکست می‌ده، به روشنگری می‌رسه،‌طریق​ صعود می‌کنه و داستان تموم می‌شه.

البته، این روند اونقدر تراژیک بود که حتی‌کجاست​ یک نفر هم که بتونه بهش بگه خانواده،‌آینده​ برادر، دوست یا حتی زیردست، باقی نموند؛ همه مردن.

با این حال، با وجود‌خاطر​ اینکه یهو ها-ریون تنها بود،‌کسی​ فلسفه رزمی اون به پایان نرسید.

مگه وقتی شخصیت اصلی‌حسابی​ غول آخر رو شکست‌بالاخره​ می‌داد، همه چیز تموم نمی‌شد؟

حتی اگه پایانش شبیه «شخصیت‌نظر​ اصلی تا آخر عمر به‌چاک​ خوبی و خوشی زندگی کرد» نبود.

مگه نباید «این دنیا به‌بدون​ لطف شخصیت اصلی در صلح و‌مثل​ آرامش قرار گرفت» پایان رمان باشه؟

معمولاً که این‌طوریه.

- این‌تعهد​ بار، من‌حسابی​ سؤال می‌کنم.

من از روی حسن نیت‌نظر​ حرف زدم، پس تو هم‌چاک​ جوابم رو می‌دی، مگه نه؟

«بله. البته. کنجکاو چی هستید؟»

- تو دقیقاً چی هستی؟

«بله؟»

لغزش-

اژدهای بال‌دار دمش رو‌گفتی​ باز کرد و تو‌کجاست​ یه حالت راحت‌تر قرار گرفت.

- مقدار کارمای خوبی که‌خاطر​ به بدنت چسبیده تو سطحی‌کسی​ هست که تا حالا ندیدم.

به نظر نمی‌رسه که‌حسابی​ فقط جون یکی دو‌بالاخره​ نفر رو نجات داده باشی.

«آه... شما‌کنم​ می‌تونید اینجور‌این‌طور​ چیزا رو ببینید؟»

- همف،‌عمیق​ من اژدهای‌گفتی​ بال‌دار هستم.

میشه بهم گفت‌شدم​ موجود برتری که همه‌عذر​ چیز رو مشاهده می‌کنه.

«که... اینطور.‌تعهد​ اما... جواب‌حسابی​ دادن بهش... سخته.»

- همم؟

جین چون-هی دست‌به‌سینه‌بشم​ شد و تو‌اینکه​ فکر فرو رفت.

«خب، حرفه من‌شدم​ پزشکیه. نجات دادن مردم‌عذر​ راه امرار معاش منه.»

- منظورت اینه‌درست​ که اصلاً نمی‌دونی چند‌همچین​ نفر رو نجات دادی؟

«خب... آدم‌هایی هستن که مستقیماً نجاتشون دادم، اما جون‌هایی هم هستن که با ساختن‌بیرون​ داروهای جدید به طور غیرمستقیم نجات دادم... آه، البته من هزینه‌ها رو پایین آوردم،‌آها​ اما تو عرضه‌شون محتاط عمل می‌کنم. اگه مقاومت دارویی ایجاد بشه، دیگه هیچ راه‌حلی نیست.»

در وهله اول، فقط‌گفتی​ هزینه رو می‌شد پایین‌کجاست​ آورد؛ حجم تولید محدودیت داشت.

نه تنها تأمین کل دشت‌های مرکزی پهناور‌عذر​ با خروجی اون آزمایشگاه تحقیقاتی کوچیک غیرممکن‌درک​ بود، بلکه انجام این کار اشتباه هم بود.

برای استفاده از قرص الهی‌درک​ فلس سفید، تأییدیه یه متخصص مربوطه،‌دلیلی​ یعنی یه پزشک ارشد، لازم بود.

استفاده از اون‌فعلاً​ هم به شدت‌نمیاد​ محدود شده بود.

البته، حتی با وجود این اقدامات، یه خانواده قدرتمند و معتبر همچنان‌خاطر​ می‌تونست به راحتی یکی دو تا از اونا رو پیش خودش نگه‌بالاخره​ داره، اما این خانواده‌ها بخش به شدت کوچیکی از کل جمعیت بودن.

قیمت قرص فلس سفید تا حدی پایین اومده بود‌آینده​ که مردم عادی با خریدنش ورشکست نمی‌شدن، اما به‌میاد​ دست آوردنش هم نیاز به نسخه یه پزشک ارشد داشت.

خریدنش مثل خریدن داروی‌حسابی​ سرماخوردگی از یه داروخونه‌بالاخره​ تو زمین، اینجا غیرممکن بود.

او سعی داشت تعادلی بین مقاومت‌نمیاد​ دارویی و درمان برقرار کنه، اما‌سقف​ البته که این به تنهایی کافی نبود.

«پزشک‌هایی که بهشون آموزش دادم هم بقیه رو نجات می‌دن.‌شدم​ کتاب هم چاپ کردم. دارم سخت تلاش می‌کنم تا صابون توزیع‌درک​ کنم... و اخیراً توزیع نی‌های تصفیه آب رو هم شروع کردم...»

با شمردن‌وارد​ یکی‌یکی اونا،‌مثل​ احساس رضایت کرد.

«از وقتی به‌درست​ این دنیا اومدم‌کنه​ کارهای زیادی کردم.»

احساس کرد‌کنم​ اعتماد به نفسش‌نظر​ داره بالا می‌ره.

«پس به خاطر‌بشم​ همینه که مردم‌اینکه​ کار خیر می‌کنن.»

- ها؟ کاهاهاهاها! یه شاهکار! یه شاهکار واقعی!‌می‌خوام​ اوهاهاها! که اینطور؟ تو... آیا تو موجودی هستی‌همچین​ که برای به تأخیر انداختن زمان مقرر ظاهر شدی؟

«بله؟»

- زمانش قطعاً فرا می‌رسه.

چرخه آفرینش و انقراض‌گفتی​ یه چرخه بی‌پایانه، یه‌کجاست​ اصل مطلق تو جهان.

این اجتناب‌ناپذیره که‌شدم​ دنیای شما انسان‌ها‌انداختمتون​ هم به پایان برسه.

واقعاً باور‌تعهد​ داری که می‌تونی‌درک​ جلوش رو بگیری؟

وقتی شخصیت اصلی، یهو ها-ریون، غول‌نمیاد​ مرحله آخر رو شکست می‌داد داستان‌سقف​ تموم می‌شد، پس مشکل چی بود؟

اما به دلایلی، با‌گفتی​ شنیدن حرف‌های اژدهای بال‌دار،‌کجاست​ گوشه‌ای از قلبش لرزید.

این لرزش کسی‌شدم​ بود که پایان‌انداختمتون​ رمان رو می‌دونست.

«اگه صعود‌تعهد​ یهو ها-ریون پایان‌درک​ کار نباشه چی؟»

بعد از رفتن‌فعلاً​ شخصیت اصلی چه بلایی‌باید​ سر این دنیا میومد؟

نه، امکان نداره.

از اونجایی که رمان‌مثل​ تموم می‌شد، تمام درگیری‌ها‌می‌خوام​ باید به جای درستشون برمی‌گشتن.

مگه این‌تعهد​ کار شخصیت‌حسابی​ اصلی نیست؟

جین چون-هی‌کنم​ سرش رو‌این‌طور​ تکون داد.

«من فقط دارم‌بشم​ کاری رو می‌کنم‌اینکه​ که دلم می‌خواد.»

- کاری که دلت می‌خواد؟

«امم، باید به همین کاری که الان می‌کنم ادامه بدم. چون من یه‌تلف​ پزشکم. و اگه بخوام یکم حریص‌تر باشم... دلم می‌خواد این‌ور و اون‌ور برم‌خودت​ و کلی غذای خوشمزه بخورم. همچنین دلم می‌خواد خودم هم یه چیزایی درست کنم.»

- ککککککک.

نجات دادن مردم و خوردن‌بدون​ غذای خوشمزه؟ چه خلوصی، بدون‌شدم​ حتی ذره‌ای تردید یا توهم.

تقریباً میشه بهش گفت دیوانگی.

در این‌تعهد​ صورت، ای‌حسابی​ از نوادگان فوکسی.

از اونجایی که‌فعلاً​ ازت خوشم اومده،‌نمیاد​ بهت یه هدیه می‌دم.

در اون لحظه، شاخ اژدهای بال‌دار درخشید‌بدونم​ و یه مهره گرد، به اندازه دو‌عذر​ بند انگشت، تو هوا جلوش ظاهر شد.

«این دقیقاً شبیه...‌شدم​ یکی از اون‌انداختمتون​ آب‌نبات‌های سنگی گنده‌ست.»

پروفسور جین تو بچگیش دیده‌درک​ بود که تو لوازم‌التحریری جلوی‌می‌رم​ مدرسه‌شون زیاد از اینا می‌فروختن.

- این‌کنم​ بخشی از‌این‌طور​ گوی ارزشمند منه.

با خودت ببرش و بخورش.

به دردت می‌خوره.

بقیه از خوردن‌درست​ این سودی نمی‌برن،‌کنه​ پس خودت باید بخوریش.

این رو به خاطر بسپار.

او تو‌عمیق​ حالت گیجی‌گفتی​ مهره رو گرفت.

«اثراتش چیه...»

شوااااا!

بدون اینکه به سؤال جین‌نظر​ چون-هی جواب بده، بدن عظیم اژدهای‌طریق​ بال‌دار دوباره زیر دریاچه فرو رفت.

- خیلی وقت‌بشم​ بود این‌قدر بهم‌اینکه​ خوش نگذشته بود.

اگه از قضا وقتی‌مثل​ زمانش رسید هنوز زنده بودی،‌آینده​ باید بیای و پیدام کنی.

فقط صداش‌تعهد​ به وضوح‌حسابی​ شنیده می‌شد.

سسسس-

مه دوباره از همه طرف‌بدون​ شروع به نزدیک شدن کرد‌شدم​ و او نمی‌تونست هیچ‌چیزی ببینه.

اما این بار، مه فقط تو‌انداختمتون​ یه قسمت کنار رفت، انگار که داشت‌حسابی​ او رو به سمت خروجی راهنمایی می‌کرد.

نیت اژدهای بال‌دار مشخص بود.

جین چون-هی تو‌فعلاً​ تنها مسیر قابل‌نمیاد​ مشاهده قدم برداشت.

ناولها | novelha.net