---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 1316: 1316 • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 1316: 1316

0

لحظه‌ای که جین‌کاخ​ چون-هی به ورودی دفتر‌ساختار​ دولتی رسید، فریاد زد:

«بازرس امپراتوری...‌ظریف​ نه، بازرس‌نمی‌کرد​ ارشد اینجاستتتتت!»

وقتی انرژی درونی را‌تشویق‌هایی​ با صدایش ترکیب کرد‌احساس​ و با صدای بلندی غرید:

«!»

نه تنها مقامات، بلکه حتی‌همین​ مردان اداره شرقی که با‌منطقه​ او آمده بودند هم جا خوردند.

کاملاً هم طبیعی بود.

این‌ها مأموران اداره شرقی‌تشویق‌هایی​ بودند که در استان‌ها‌احساس​ مستقر بودند، نه در مرکز.

دلشان می‌خواست زود‌می‌کردند​ همه‌چیز را بگیرند...‌خون​ اما کمی کند بودند.

و چون خودشان هم‌برای​ این را می‌دانستند، اوضاع‌اجتماعی​ فقط روی اعصاب‌تر می‌شد.

«باید باهاش داد بزنیم؟»

«اگه تنهایی داد‌حال​ بزنه، ممکنه یه‌کنارش​ کم بهش بربخوره.»

با این نگاه‌ها، همه طوری‌چیزی​ سر تکان دادند که انگار‌پای​ تازه به یک درک جدید رسیده‌اند.

«اول بیاین‌آن‌هایی​ همه با‌برای​ هم جواب بدیم.»

مردان اداره شرقی فوراً گردن‌هایشان‌حال​ را کشیدند و با انرژی‌احساس​ درونی در صدایشان فریاد زدند:

«وااااااااه!»

«اوااااااااه!»

«کیاااااااااه!»

از طرف‌ظریف​ دیگر، جین چون-هی‌حال​ دستپاچه شده بود.

«ا، این دیگه چیه؟‌تشویق‌هایی​ مأمورای اداره شرقی اینجا‌احساس​ هم خیلی عقده تلنبارشده دارن؟»

او مأموران استانی اداره شرقی را‌خون​ فقط چند بار دیده بود، نه‌کردن​ مثل آن‌هایی که در کاخ امپراتوری بودند.

برای همین جین چون-هی واقعاً‌همین​ ساختار اجتماعی ظریف اداره شرقی‌منطقه​ در این منطقه را درک نمی‌کرد.

اما با این حال.

با این تشویق‌هایی که آن‌ها در‌کنارش​ کنارش می‌کردند، احساس کرد چیزی در‌جوش​ خون کره‌ای‌اش کمی به جوش آمده است.

و وقتی پای تشویق کردن‌چیزی​ در میان بود، مگر این‌پای​ دقیقاً روح یک شهروند کره‌ای نبود؟

آن‌ها همان مردمی بودند‌برای​ که در کنسرت‌ها با‌اجتماعی​ هماهنگی کامل هم‌خوانی می‌کردند.

همان مردمی که خیابان‌های‌نمی‌کرد​ جونگنو را با نام شیاطین‌می‌کردند​ سرخ به رنگ قرمز درمی‌آوردند.

و با اینکه نتایج بیسبال می‌توانست دیوانه‌شان کند... باز هم‌خون​ از آن دسته آدم‌هایی بودند که حتی در هفتاد یا‌روح​ هشتاد سالگی هم می‌توانستند شعارهای تیمشان را از حفظ بخوانند.

در میان این تشویق‌های افراطی،‌چیزی​ انرژی جین چون-هی بدون اینکه‌پای​ خودش هم متوجه شود، بالا رفت.

«بیاین جلو. همه‌تون، بیاین جلووووو!»

«می‌گه بیاین جلو!»

«همه‌چیز رو تحویل بدیننننن!»

با غرش خشمگین جین چون-هی‌چیزی​ و جیک‌جیک کردن مأموران کوچک اداره‌تشویق​ شرقی، مقامات کاملاً به وحشت افتادند.

«ا، اینجا چه خبره!»

«این صحنه‌ظریف​ معمول یه‌نمی‌کرد​ بازرسی نیست!»

حتی باتجربه‌ترین افراد هم‌تشویق‌هایی​ نمی‌توانستند از این وضعیت‌احساس​ عجیب سر در بیاورند.

در همین حین، مأموران رده‌پایین اداره‌خون​ شرقی بیشتر تلاش می‌کردند تا خودشان را‌میان​ در چشم جین چون-هی خوب جلوه دهند.

آن‌ها مثل جنگجویان واجرا، با‌همین​ مشت‌هایشان دیوارهای دفتر دولتی را‌منطقه​ در هم کوبیدند و فریاد زدند:

«چطور جرئت می‌کنین راه prefect جین رو ببندین! تمام دفترهای مخفی رو تحویل بدین!»

و فقط یک‌حال​ دیوانه نبود که‌کنارش​ این کار را می‌کرد.

چند نفر بودند!

لحظه‌ای که سوراخی در دیوار ایجاد‌واقعاً​ شد، چند نفر از مقامات از شدت‌تشویق‌هایی​ وحشت نزدیک بود خودشان را خیس کنند.

«ا، اداره شرقی‌منطقه​ شمشیر مخفی امپراتور هست،‌آن‌ها​ نـ، نـ، نه نیست!»

«د، د، درسته.‌حال​ چطور می‌تونین این‌طوری‌کنارش​ ما رو تهدید کنین!»

البته، این‌کنارش​ سبک اداره‌احساس​ شرقی نبود.

و قطعاً‌آن‌هایی​ سبک گارد‌برای​ زربفت هم نبود.

جین چون-هی فهمید که یک جای‌تشویق‌هایی​ کار بدجور می‌لنگد، اما دیگر تا اینجا‌کره‌ای‌اش​ آمده بود، بنابراین الان نمی‌توانست عقب بکشد.

«همه، بزنین بریم!»

خوشبختانه،

به نظر می‌رسید که prefect جین راضی است.

«همون‌طور که از ایلگوانگ انتظار می‌رفت.‌تشویق‌هایی​ به نظر می‌رسه از این‌جور کارای پر‌کره‌ای‌اش​ زرق و برق بیشتر هم خوشش میاد.»

«چاره‌ای نیست.‌نمی‌کرد​ بیاین همین‌طوری‌تشویق‌هایی​ ادامه بدیم.»

همه با‌کنارش​ وفاداری خالصانه‌احساس​ فریاد زدند:

«واااااااااااااه!»

مردان اداره شرقی همگی نمایشی‌حال​ از خشمشان به راه انداختند و‌چیزی​ تا آخرین دفترچه را بیرون کشیدند.

و وقتی جین چون-هی واقعاً این روش را امتحان کرد، دید که خیلی‌است​ کارآمدتر از این است که هر نفر را یکی‌یکی بیاورد و هر کدام‌کنسرت‌ها​ را سه ساعت بازجویی کند... و یک‌جورهایی هم ته دلش حسابی خنک شد.

«هیس... این... بد نیستا؟»

و به این‌کاخ​ ترتیب، با اینکه‌واقعاً​ هیچ‌کس واقعاً عصبانی نبود،

پیشروی‌ای آغاز شد که‌نمی‌کرد​ در آن فقط صداها و‌می‌کردند​ حرکات پر از خشم بودند.

از این طریق، جین‌تشویق‌هایی​ چون-هی کل یک شهرستان را‌چیزی​ کاملاً زیر و رو کرد.

مشکل بعد‌کنارش​ از آن‌احساس​ پیش آمد.

«این‌قدر سر و صدا بود که‌واقعاً​ اومدم بیرون ببینم چه خبره، و حالا‌تشویق‌هایی​ واقعاً یه هرج‌ومرج کامل به پا شده.»

از آنجا‌ظریف​ که فریادهای داخل‌حال​ خیلی بلند بود،

----------!!

مردم عادی بیرون، در حالی که تعجب کرده بودند‌است​ چه اتفاقی دارد می‌افتد، دو تا دو تا و‌کره‌ای​ سه تا سه تا جمع شدند تا تماشا کنند.

«prefect جین؟ قوی‌ترین زیر آسمان، دیوانه یکتا، شخصاً اومده؟!»

«این بزرگ‌ترین دکتر الهی‌نمی‌کرد​ زیر آسمانه. می‌گن داره‌کنارش​ حسابی از خجالتشون درمیاد.»

«فقط از همین‌حال​ سر و صدایی که‌می‌کردند​ الان می‌شنویم می‌شه فهمید.»

این منظره از‌می‌کردند​ مقامات فاسد که‌خون​ به سزای اعمالشان می‌رسیدند.

برای مردم عادی، این از آن دسته‌ساختار​ رؤیاهایی بود که مطمئناً همه حداقل یک‌آن‌ها​ بار تصورش را کرده بودند؛ چیزی عمیقاً رضایت‌بخش.

اما حالا، مگر با این‌حال​ صداهایشان عملاً نداشتند آن را‌احساس​ به کل منطقه جار می‌زدند؟

تاجری از راه دور پرسید:

«اینجا چه‌کنارش​ خبره؟ چرا این‌قدر‌چیزی​ سر و صداست؟»

«prefect جین داره مقامات فاسد رو دستگیر می‌کنه.»

«پس برای همینه‌منطقه​ که اداره شرقی‌تشویق‌هایی​ داره این‌طوری داد می‌زنه!»

یک‌جورهایی آن‌هایی که کتک می‌زدند‌آن‌ها​ بیشتر از آن‌هایی که کتک‌خون​ می‌خوردند سر و صدا می‌کردند،

اما برای مردم‌می‌کردند​ عادی، این موضوع‌خون​ اصلاً اهمیتی نداشت.

کیااااااااااه!

«صدا اون‌قدر بلنده‌منطقه​ که از کوه‌تشویق‌هایی​ بعدی هم می‌شنونش.»

«همه تو شهرستان باخبر می‌شن.»

این بازی عجیبِ جوگیر شدن‌چیزی​ و همرنگ جماعت شدن در‌پای​ میان مأموران استانی اداره شرقی یک‌جورهایی

آااااخ، آااااخ!

«از اونجایی که صدا‌نمی‌کرد​ این‌قدر بلنده، طولی نمی‌کشه‌کنارش​ که کل جیانگهو باخبر می‌شه.»

تبدیل به‌نمی‌کرد​ یک اثر‌تشویق‌هایی​ پروانه‌ای شد،

و شروع به‌می‌کردند​ لرزاندن دفاتر دولتی‌خون​ مجاور هم کرد!

مدتی بعد.

پس از اینکه به آن جوجه‌های‌کنارش​ خشمگین و تازه‌بالغ‌شده‌ی اداره شرقی حسابی‌جوش​ غذا داد و گذاشت خوب بخوابند،

در راه‌کنارش​ بازگشت، آرایش‌احساس​ را بررسی کرد.

و سپس،

«رنگ سنگ سبز-مشکی شد؟!»

می‌گفتند شایعات حتی‌حال​ بدون پا هم‌کنارش​ سریع سفر می‌کنند.

خب، بعد از آن همه هرج‌ومرج و‌کره‌ای‌اش​ خرابی، احتمالاً حتی یک نفر هم در‌مگر​ آن شهر نبود که خبردار نشده باشد.

اما.

جین چون-هی انرژی درونی را دور‌تشویق‌هایی​ گوش‌هایش پیچیده بود و سر و صدا‌کره‌ای‌اش​ را تا حد معقولی فیلتر کرده بود.

برای همین خیلی به اثر‌آن‌ها​ پروانه‌ای ناشی از آن همه‌خون​ فریادهای رعدآسا فکر نکرده بود.

«همم... در هم شکستن بی‌عدالتی‌چیزی​ واقعاً خوشحالی مردم رو بالا‌پای​ می‌بره. اما فقط به طور موقت.»

به عنوان یک‌کاخ​ بازرس، برای خودش‌واقعاً​ سر تکان داد.

سپس یک روز دیگر گذشت.

prefect جین عقلانیتش را به دست آورد.

نه، در حقیقت، او از‌چیزی​ همان روز اول هم آن‌پای​ را از دست نداده بود.

فقط به‌آن‌هایی​ خاطر شرایط این‌طور‌همین​ به نظر می‌رسید.

با فریادهای اداره شرقی‌نمی‌کرد​ در کنارش که انگار‌کنارش​ داشتند او را تشویق می‌کردند،

خونِ جمهوری کره‌ای او به سادگی‌کنارش​ احساس فشار کرده بود، انگار که‌جوش​ مجبور بود یک‌جور گلی به ثمر برساند.

اصولاً انسان‌ها‌کنارش​ در برابر جو‌چیزی​ محیط ضعیف بودند.

حالا که اوضاع آرام‌برای​ شده بود، می‌توانست با‌اجتماعی​ آرامش بیشتری فکر کند.

«حالا که قاضی‌منطقه​ دستگیر شده... باید یه‌آن‌ها​ قاضی جدید منصوب کنیم...»

درست زمانی که می‌خواست‌تشویق‌هایی​ همه‌چیز را در نامه‌ای‌احساس​ بنویسد و برای امپراتور بفرستد،

«بازرس جین! قاضی جدید رسیدددددد!»

یکی از مأموران اداره شرقی‌همین​ فریاد زد و جین چون-هی‌منطقه​ با گیجی سرش را چرخاند.

«؟»

«نه، این دیگه چیه، مگه آدما‌کنارش​ فیلتر کولر گازین؟ همین‌طوری یکیش رو‌جوش​ درمیاری و بلافاصله یکی دیگه جاش می‌ذاری؟»

حتی یک کولر گازی هم‌چیزی​ برای سفارش و تحویل فیلتر‌پای​ جایگزین به زمان نیاز داشت.

اما این شخص‌کاخ​ فوراً درست جلوی‌واقعاً​ چشمانش آورده شده بود؟

«واقعاً یکی از‌منطقه​ قبل یه دونه‌تشویق‌هایی​ دیگه آماده کرده بود؟»

دقیقاً.

ظاهراً امپراتورِ همه‌چیزدانِ آن‌ها، با دریافت خبرِ حرکت جین چون-هی، گفته بود: «از‌میان​ اونجایی که اون یارو رفته اونجا، احتمالاً سر قاضی رو قطع می‌کنه. از‌خیابان‌های​ قبل یه قاضی جدید بفرستین. نذارین هیچ وقفه‌ای تو کار دولت ایجاد بشه.»

«؟»

البته، جین چون-هی هیچ قدرت‌حال​ روشن‌بینی نداشت، بنابراین هیچ راهی‌احساس​ نداشت که این را بداند.

و طرف‌نمی‌کرد​ مقابل حتی از‌آن‌ها​ فرمانداری بکرین بود.

مرد با احترام به جین چون-هی‌خون​ سلام کرد و مؤدبانه نشان هویت‌کردن​ و نامه انتصابش را تحویل داد.

«به Prefect جین چون-هی درود می‌فرستم. این حقیر مون دان-جین نام دارد. من همیشه prefect جین را تحسین می‌کردم و آرزو داشتم شما را ملاقات کنم.»

نگرش او بی‌نهایت محترمانه بود.

و در واقع، شادی‌تشویق‌هایی​ و احترام عملاً از‌احساس​ چهره و اراده‌اش سرازیر بود!

مأموران اداره شرقی، انگار‌احساس​ که منتظر همین لحظه بودند،‌است​ پرونده مون دان-جین را آوردند.

«تو فرمانداری بکرین درس خونده، امتحان رو‌ساختار​ گذرونده، تو سوجائه قبول شده و مدرک‌آن‌ها​ گئواین رو گرفته... پس از اون‌جور آدماست.»

به زبان مدرن،‌منطقه​ او در آزمون خدمات‌آن‌ها​ دولتی قبول شده بود.

به عبارت دیگر،

برای این دوره، او برای‌چیزی​ تبدیل شدن به یک قاضی‌پای​ بیش از حد واجد شرایط بود.

مردی بااستعداد که ابتدا به عنوان یک مقام در فرمانداری بکرین کار پیدا‌تشویق‌هایی​ کرده بود و با پشتکار در آنجا کار می‌کرد، اما هرگز از تحصیلاتش‌میان​ غافل نشده بود و سوجائه و سپس حتی گئواین را هم گذرانده بود!

«آه. پس حالا‌منطقه​ فرمانداری بکرینِ ما آدمای‌آن‌ها​ بااستعداد هم صادر می‌کنه.»

«جالبه که از فرمانداری بکرین‌آن‌ها​ هستی. اما چطور شد که‌خون​ دقیقاً تو زمان مناسب رسیدی...؟»

مون دان-جین به هیچ وجه نمی‌توانست بگوید که‌جوش​ خواجه ارشد به او دستور داده بود از‌روح​ قبل منتظر بماند، بنابراین به جای آن گفت:

«مادرم حالش خوب نبود،‌برای​ برای همین تو راه‌اجتماعی​ بودم تا براش دارو بگیرم.»

«یه پسر وظیفه‌شناس...»

طوری که اراده‌اش می‌لرزید‌تشویق‌هایی​ باعث شد جین چون-هی‌احساس​ احساس ترس کند، اما

اگر این ترس از‌احساس​ خود او بود، پس‌جوش​ شاید آن‌قدرها هم اشتباه نمی‌کرد؟

«...آره ارواح عمه‌ت.‌کاخ​ خواجه ارشد قطعاً‌واقعاً​ یه حقه‌ای سوار کرده.»

در این مرحله،‌منطقه​ دیگر حتی جین چون-هی‌آن‌ها​ هم دوزاری‌اش افتاده بود.

با این حال، هر چه‌آن‌ها​ بیشتر حرف می‌زدند، آن مرد‌خون​ آدم حسابی‌تر به نظر می‌رسید.

«آه...»

دادرس جدید آن‌قدر از جین چون-هی خوشش‌ساختار​ آمده بود که مثل طرفداری که بت زندگی‌اش‌کنارش​ را دیده باشد، از ذوق به خودش می‌پیچید.

«خواجه ارشد خودش اونو انتخاب‌حال​ کرده، پس حتماً از هر‌احساس​ زاویه‌ای زیر و بَمش رو درآورده.»

جین چون-هی چند کلمه‌ای با مون دان-جین صحبت‌احساس​ کرد و از او خواست که حسابی هوای شهرستان‌میان​ را داشته باشد، و سپس روستا را ترک کرد.

پس از آن،

جین چون-هی به چند‌نمی‌کرد​ شهرستان در استان ژجیانگ سفر‌می‌کردند​ کرد، آرایش را آزمایش کرد،

سپس فساد را پیدا کرد، مثل سگ کتکشان‌احساس​ زد و اوضاع را سر و سامان داد؛‌کردن​ و این چرخه را بارها و بارها تکرار کرد.

در نتیجه،

«هاا...»

جین چون-هی با‌منطقه​ قدم‌های سنگین راه می‌رفت‌آن‌ها​ و آهی کوتاه کشید.

کل بدنش آن‌قدر خالی از‌آن‌ها​ انرژی بود که حتی سوار هوانگ‌گو‌کره‌ای‌اش​ هم نشد و فقط پیاده‌روی می‌کرد.

هوانگ‌گو به‌کنارش​ کنارش آمد و‌چیزی​ گونه‌اش را لیسید.

جین چون-هی گفت:

«هوانگ‌گو. اینجا...‌ظریف​ اینجا واقعاً‌نمی‌کرد​ یه کشوره؟»

از آنجا که جین چون-هی حالا داشت با چیزی‌چیزی​ شبیه به حقوق دولتی زندگی می‌کرد، ایده تقریبی و کلی‌دقیقاً​ از نحوه عملکرد دنیای بوروکراتیک و دیوان‌سالاری این دوران داشت.

اما با این وجود،

«این دیگه خیلی زیاده.‌برای​ از هر زاویه‌ای که بهش‌ظریف​ نگاه می‌کنم، بازم خیلی زیاده.»

در کمال تعجب، او‌نمی‌کرد​ آرایش را در پنج‌کنارش​ شهرستان آزمایش کرده بود.

از میان آن‌ها، فقط یکی سبز تیره‌می‌کردند​ (مرحله ۳) بود، در حالی که بقیه یا‌تشویق​ سیاه (مرحله ۵) بودند یا قرمز-سیاه (مرحله ۴).

«حداقل خود قلب‌های مردم... حتی اگه یه حاشیه‌جوش​ خطایی رو هم در نظر بگیریم، هرچی به‌روح​ رنگ سیاه نزدیک‌تر می‌شه، فسادش هم وحشتناک‌تره... که این‌طور.»

در مورد اینکه آیا واقعاً ارتباطی با احساسات عمومی‌ظریف​ وجود داشت یا نه - همان‌طور که در ابتدا قصد‌خون​ آزمایشش را داشت - می‌توانست بگوید که تقریباً درست بود.

«نیزه‌های بامبو... من‌منطقه​ به نیزه‌های بامبوی بزرگ‌آن‌ها​ و زیبا نیاز دارم.»

ناگهان یاد طلا و‌تشویق‌هایی​ نقره افتاد که داشتند تا‌چیزی​ سر حد مرگ کار می‌کردند.

«حتی بعد از اون‌همه‌احساس​ جون کندن، بازم فساد‌جوش​ داره از همه‌جا می‌زنه بیرون.»

خب، البته.

سیستم مالی با نام واقعی که جای‌آن‌ها​ خود دارد، این دورانی بود که آژانس‌های اسکورت‌است​ و دفاتر رباخواران نقش بانک را ایفا می‌کردند.

می‌شد از یک نام جعلی استفاده‌کنارش​ کرد و اگر فقط نشان مناسب‌جوش​ را در دست داشتی، همان کافی بود.

علاوه بر آن،

پول به‌آن‌هایی​ صورت اعداد‌برای​ ثبت نمی‌شد.

بلکه مخفیانه و‌منطقه​ با طلا و‌تشویق‌هایی​ نقره واقعی مبادله می‌شد.

«و تو این دوران، این مبادلات‌کنارش​ رو هم واقعاً نمی‌شه پیدا کرد،‌جوش​ مگه اینکه خودت فیزیکی بری بگردی.»

همه در حالی که می‌دیدند اطرافیانشان‌خون​ چقدر به جیب می‌زنند و قسر در‌میان​ می‌روند، آن‌ها هم سهم خودشان را برمی‌داشتند!

با این حال،‌کاخ​ نمی‌توانستند این کار را‌ساختار​ خیلی علنی انجام دهند.

بنابراین در عوض از‌نمی‌کرد​ روش‌های کج و معوج‌کنارش​ و راه‌های غیرمستقیم استفاده می‌کردند.

«اگه الان اوضاع این‌قدر خرابه، پس تو زمان امپراتور قبلی که بهش می‌گفتن‌است​ ظالم، این کشور تو چه وضعیتی بوده... نه. اون موقع معروف بود به‌کنسرت‌ها​ دورانی که دژهای کوهستانی، پایگاه‌های راهزنان دریایی و جناح غیرمتعارف حسابی رونق داشتن.»

دیگر چه‌کنارش​ نیازی به‌احساس​ گفتن بود؟

در این نقطه، تقریباً به نظر می‌رسید تنها‌اجتماعی​ دلیلی که امپراتوری هوآ تا الان دوام آورده، فقط‌احساس​ و فقط به خاطر موقعیت جغرافیایی فوق‌العاده‌اش بوده است.

با نگاهی به نحوه اداره کشور، آدم حس‌کنارش​ می‌کرد نیمی از کارها را خودِ زمین انجام‌پای​ می‌دهد و موقعیت مکانی امپراتوری هوآ واقعاً بی‌نظیر بود.

«و به خاطر همین،‌تشویق‌هایی​ میزان محبوبیت من... به‌احساس​ شکل ترسناکی رفته بالا.»

این اصلاً‌کنارش​ قصد و‌احساس​ نیت او نبود.

او فقط به نوعی با مردان دفتر‌ساختار​ شرقی، همه‌چیز را با سر و صدای‌آن‌ها​ زیاد و درگیری زیر و رو کرده بود.

در نتیجه، با اقداماتی تهاجمی‌تر از حد‌آن‌ها​ معمول، در حالی که مقامات را ادب‌جوش​ می‌کرد، همه‌جا را به هم ریخته بود،

و مردم عادی که این صحنه‌ها‌کنارش​ را می‌دیدند، حتماً از ته دل احساس‌است​ رضایت و خنک شدن جیگرشان را داشتند.

«prefect جین!»

«اوههه، حالا فهمیدم شایعاتی که می‌گفتن شما به فکر مردم عادی هستین اصلاً حرف توخالی نبوده، prefect جین.»

«وقتی prefect جین ما رو ترک کنه، ما باید چی‌کار کنیم!»

جین چون-هی به هر جا که می‌رفت، مردم برای‌چیزی​ التماس کردن به او که نرود با هم رقابت‌مگر​ می‌کردند و با چشمانی اشک‌بار او را بدرقه می‌کردند.

و سپس شایعات‌می‌کردند​ حتی بیشتر از‌خون​ قبل پخش شد.

با کمی... چاشنی اغراق.

«زنده‌باد! زنده‌باد prefect جین!»

«prefect جین و دفتر شرقی، مقامات شرور رو با چماق سیاه و کبود کردن!»

«اون‌قدر زدنشون که‌می‌کردند​ چشماشون ورم کرد‌خون​ و بادمجون کاشتن!»

«همم... تنها کتکی که من‌همین​ شخصاً زدم، شلاق زدن طبق‌منطقه​ قانون بعد از افشای فسادشون بود.»

اگر کسی آن‌ها را‌نمی‌کرد​ به قصد کشت زده بود،‌می‌کردند​ احتمالاً کار دفتر شرقی بود.

«پرتوهای نور از چشم‌های prefect جین بیرون زد و مقامات انگار که طلسم شده باشن، به تمام جنایاتشون اعتراف کردن!»

این دیگر‌کنارش​ قرار بود چه‌چیزی​ جور ابرانسانی باشد؟

نه، اگر چنین چیزی واقعاً امکان‌پذیر بود،‌ساختار​ آدم باید شک می‌کرد که او به‌آن‌ها​ فرقه جاودانه خون یا فرقه شیطانی تعلق دارد.

«prefect جین درجا می‌فهمه کی داره دروغ می‌گه. اون حتی با چشم الهی که نسل به نسل تو خاندان جگال گشته، جای مخفی شدن دفترچه‌های حسابرسی رو هم فاش کرد!»

اصلاً همچین‌نمی‌کرد​ چیزی در‌تشویق‌هایی​ کار نبود.

اگر واقعاً چنین چیزی‌احساس​ وجود داشت، استادش چنین‌جوش​ کودکی فلاکت‌باری را سپری نمی‌کرد.

«اون فقط‌آن‌هایی​ به لطف دزد‌همین​ شبح‌وار، چوتی بود.»

همین حالا هم داشتند‌نمی‌کرد​ بناهای یادبودی برای شایستگی‌های‌کنارش​ جین چون-هی برپا می‌کردند.

«آخه اینا‌نمی‌کرد​ رو دیگه‌تشویق‌هایی​ از کجاشون درمیارن؟»

شاید یک سنگ‌تراش با عجله آن را تراشیده‌جوش​ بود، چون یک مجسمه روباه غول‌پیکر و تا‌روح​ حدودی زمخت روی بهترین تپه منطقه برپا شده بود.

کواااااااررررررونگ!

لحظه‌ای که‌ظریف​ آن مجسمه روی‌حال​ زمین قرار گرفت،

رعد و برقی به زمین کوبید‌کنارش​ و معبدی که به یکی از‌جوش​ هشت جاودانه اختصاص داشت، آتش گرفت.

«چه اتفاق عجیبی!»

«این معبد‌آن‌هایی​ کدوم یکی‌برای​ از هشت جاودانه‌ست؟»

«معبد لی تیگوای.‌منطقه​ آه، این دیگه‌تشویق‌هایی​ چه اتفاق عجیبیه؟»

«...!»

از قضا این معبد متعلق به لی تیگوای بود، همان کسی‌تشویق​ که چشمه شکوفه هلو را خلق کرده بود و سپس جین‌کنسرت‌ها​ چون-هی را تحریک کرد و سعی داشت او را برای خودش بردارد.

معبد بزرگی نبود، اما پرستش هشت جاودانه‌ساختار​ هنوز آن‌قدر قوی بود که مردم گهگاه‌آن‌ها​ برای روشن کردن عود به آنجا می‌رفتند.

«از طرف دیگه، تو معبد‌حال​ جاودانه شمشیر، لو دونگ‌بین، گل‌ها‌احساس​ خارج از فصل شکوفه دادن!»

«این اتفاقات عجیب دیگه چیه؟»

جین چون-هی‌کنارش​ با خودش‌احساس​ فکر کرد:

«نکنه تو‌آن‌هایی​ قلمرو آسمانی‌برای​ اتفاقی افتاده؟»

یا شاید...

«یوهو، نکنه یه جایی که‌آن‌ها​ من نمی‌بینم داری با مشت‌های‌خون​ روباهی لی تیگوای رو کتک می‌زنی؟»

ظاهراً نوشتن شایستگی‌های جین چون-هی‌چیزی​ روی شکم آن مجسمه روباه‌پای​ غول‌پیکر تأثیر بسیار بزرگی گذاشته بود.

پس از ملاقات با هشت جاودانه، او دوباره این موضوع‌منطقه​ را با تمام وجود حس کرده بود، اما به نظر‌کره‌ای‌اش​ می‌رسید شایستگی نوعی واحد پول بسیار مهم در قلمرو آسمانی باشد.

«حتی با یه عقل سلیم‌حال​ و ساده هم می‌شه فهمید که‌چیزی​ هرچی بیشتر ازش داشته باشی، بهتره.»

و علاوه بر آن،‌تشویق‌هایی​ این بار بازرسی از نوع‌چیزی​ متفاوتی نسبت به همیشه بود.

بنابراین احتمالاً شایستگی‌هایی‌می‌کردند​ با کیفیت بسیار‌خون​ بالاتر جمع‌آوری شده بود.

«و یه‌آن‌هایی​ چیز دیگه‌برای​ هم هست.»

خواجه ارشد نامه‌ای فرستاده بود و در آن گفته‌می‌کردند​ بود که امپراتور بی‌نهایت راضی و خشنود است، با‌کردن​ وجود اینکه هنوز زمان زیادی از این ماجرا نگذشته بود،

و خیلی گذرا اضافه کرده بود‌کنارش​ که به زودی، پاداشی به عمارت‌جوش​ پزشکی فلس سفید اعطا خواهد شد.

«اینا چطوری این‌قدر زود می‌فهمن؟»

همین کافی بود تا او را به این فکر‌ظریف​ بیندازد که نکنه در سرتاسر دشت‌های مرکزی تیرهای تلگرافی‌چیزی​ وجود دارد که حتی خودش هم از آن‌ها بی‌خبر است.

«خب، به هر حال... وقتی برگردم به عمارت‌کنارش​ پزشکی فلس سفید و چیزهایی رو که تا‌پای​ الان تست کردم مرتب کنم، دیگه کار تمومه.»

بنابراین خودش را‌حال​ جمع‌وجور کرد و بی‌صدا‌می‌کردند​ به خودش انگیزه داد.

«بزن بریم، بزن بریم.»

درست در همان لحظه،

هاپ؟

گوش‌های هوانگ‌گو ناگهان سیخ شد.

سپس سرش را به‌احساس​ عقب انداخت و با‌جوش​ صدای بلندی زوزه کشید: «آوووووووو!»

در همان‌آن‌هایی​ لحظه، به‌برای​ طور ضعیفی،

از فاصله‌ای بسیار دور، جین چون-هی‌تشویق‌هایی​ صدای چیزی را شنید که با‌خون​ سرعت زیاد به سمتشان هجوم می‌آورد.

«همم؟»

او به آن‌می‌کردند​ سمت نگاه کرد تا‌کره‌ای‌اش​ ببیند چه خبر است،

و دید که شخصی مانند‌همین​ یک تیر از روی نوک‌منطقه​ درختان در حال دویدن است.

«هیون-آ؟»

ساما هیون.

او به بالا پرید و‌چیزی​ مانند الفی از دل افسانه‌ها از‌تشویق​ درختی به درخت دیگر قدم می‌گذاشت.

سپس با یک پشتک‌برای​ بی‌نقصِ ده‌امتیازی در هوا چرخید‌ظریف​ و روی زمین فرود آمد.

«تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

«شنیدم هیونگ اومده استان ژجیانگ، برای همین اومدم روی ماهتو ببینم. تازه‌جوش​ این اواخر تو همین حوالی ژجیانگ مشغول یه معامله تجاری بزرگ بودم.‌همان​ و گذشته از اون، پیدا کردن اینکه تو کجایی خیلی راحته، هیونگ.»

در حالی که‌می‌کردند​ این را می‌گفت، به‌کره‌ای‌اش​ پشت سرش نگاه کرد.

پشت سر او، مردم داشتند‌همین​ می‌گفتند: «اینجا آفتاب‌گیره، پس بهترین‌منطقه​ جا برای ساختن یه بنای یادبوده!»

جین چون-هی‌ظریف​ با چهره‌ای‌نمی‌کرد​ کمی بی‌حالت گفت:

«اوه؟ واقعاً؟ خب... به هر‌آن‌ها​ حال... درسته. داره دیر می‌شه،‌خون​ پس بیا یه جا مستقر بشیم.»

این پسر دقیقاً‌می‌کردند​ از کجا دوان‌خون​ دوان آمده بود؟

او حتی‌آن‌هایی​ سوار اسب‌برای​ هم نبود.

یک‌جورهایی واقعاً به نظر می‌رسید که کوه‌ها و‌کنارش​ دره‌ها را در یک خط مستقیم مثل سوزن‌پای​ قطب‌نما طی کرده تا فقط به اینجا برسد.

«یعنی واقعاً همین دور و‌آن‌ها​ بر بود و سر راهش‌خون​ یه سری هم به من زد؟»

جین چون-هی آه کوتاهی کشید.

«بی‌خیال، امکان نداره فقط برای دیدن‌واقعاً​ من این‌همه راهو کوبیده باشه اومده‌حال​ باشه. حتماً واقعاً همین نزدیکی‌ها بوده.»

با این فکر، جین‌نمی‌کرد​ چون-هی پچ‌پچ‌های چون‌-هی‌های کوچولوی‌کنارش​ درون ذهنش را نادیده گرفت.

با این وضع که همه مردم او را بالا می‌بردند و prefect صدایش می‌کردند...

«همم، شاید یه کم‌احساس​ زیادی مغرور شدم و‌جوش​ خودم رو دست بالا گرفتم.»

ناولها | novelha.net