---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 850: چپتر 850 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 850: چپتر 850

0

جین چون-هی با خودش فکر‌دیگه​ کرد: «همون‌طور که انتظار می‌رفت، زمین‌نمی‌کنیم​ و جیانگهو اساساً جاهای متفاوتی هستن.»

اخلاقیات این دوره‌اما​ و زمانه یه‌جینجو​ کم عجیب‌وغریب بود...

چیزهایی مثل جیانگشی رو می‌شد‌همیشه​ از جسد اعضای خانواده خودشون‌دیگه​ یا جسدهایی که می‌خریدن، درست کرد.

تا زمانی که دست به کارهای پلیدی مثل‌تبدیل​ دزدیدن مردم عادی یا قربانی کردن انسان‌ها نمی‌زدن،‌سخته​ در کمال تعجب جزو جناح متعارف به حساب می‌اومدن.

این به خاطر کارکرد مثبتشون بود که کسایی‌بچه‌های​ رو که دور از خونه می‌مردن، برای یه‌رزمی‌کار​ مراسم تدفین درست و حسابی به زادگاهشون برمی‌گردوندن.

علاوه بر این.

«حتی اگه اون جونگ-مو واقعاً مرده باشه‌جسدهای​ و تبدیلش کرده باشن به یه جیانگشی،‌خودمون​ ما هیچ حرفی نمی‌تونیم در موردش بزنیم.»

این‌طور نبود که یه اون‌بگن​ جونگ-موی زنده رو به زور‌عجیب​ کشته باشن تا ازش جیانگشی بسازن.

با رضایت‌جسدهای​ خودش، این کار‌دیگه​ کاملاً امکان‌پذیر بود.

توی یه جامعه کنفوسیوسی که همه شمشیر به دست بودن،‌ساختن​ نمی‌دونستم چرا همچین چیزی ممکنه، اما همون‌طور که خانواده تانگ‌نمی‌کنیم​ سیچوان جزو جناح متعارف بود، خانواده اون جینجو هم همین‌طور بود.

با اینکه جزو جناح متعارف بودن، همیشه برای ساختن جیانگشی‌دیگه​ جسدهای اهدایی از خانواده‌های دیگه می‌گرفتن، اما اینکه بگن «ما‌دیدگاه​ بچه‌های خودمون رو تبدیل به جیانگشی نمی‌کنیم...» یه کم عجیب می‌شد.

«هنوز هم‌خانواده‌های​ درک دیدگاه یه‌بگن​ رزمی‌کار خیلی سخته.»

برای یه آدم‌اهدایی​ مدرن، این چیزها‌می‌گرفتن​ واقعاً قابل هضم نبود.

«تازه توی بعضی از رمان‌های رزمی، دنیاهایی هست که‌همیشه​ وقتی تسلط یه نفر روی تکنیک‌های جیانگشی بیشتر می‌شه، خودش‌تبدیل​ هم تبدیل به جیانگشی می‌شه، پس این قضیه کاملاً ممکنه.»

با این‌جینجو​ حال، یه‌اینکه​ مسئله‌ای وجود داشت.

«هیچ اثری از‌دیگه​ اون غرور گذشته اون‌خودمون​ جونگ-مو نمی‌بینم. واقعاً خودشه؟»

مهم نیست یه نفر چقدر‌دیگه​ روی تکنیک‌های جیانگشی مسلط بشه، مگه‌نمی‌کنیم​ می‌شه شخصیتش از اساس تغییر کنه؟

«...»

جین چون-هی که تا اینجا به‌ساختن​ قضیه فکر کرده بود، کمی عود‌بگن​ از توی اتاق برداشت و روشنش کرد.

بعد، یه‌خانواده‌های​ مجسمه گلی شبیه‌بگن​ روباه جلوش گذاشت.

بهش می‌گفتن مجسمه گلی یوهو.

ساما هیون با دیدن‌تانگ​ اون صورت زشت و‌اینکه​ سیب‌زمینی‌شکلش کمی اخم کرد.

چون-و پرسید:

«هیونگ، اون چیه؟»

«جاشی گفت... این مجسمه گلی توش یه جور‌بچه‌های​ تشویق داره، برای همین باید موقع خواب بذارمش کنارم.‌خیلی​ می‌خوام یه آرایش ساده اینجا راه بندازم و بخوابم.»

«مشکلی پیش نمیاد؟»

«نه. من لوله کشیدن‌اینکه​ به رگ روحی بقیه‌اهدایی​ رو از استادم یاد گرفتم.»

«...قاتل دیوانه فلس خونین‌می‌گرفتن​ از همون برای آتیش‌تبدیل​ زدن چیزها استفاده نمی‌کرد؟»

«آره. یه زمانی استادم از کینه‌توزی بقیه حسابی‌بچه‌های​ شاکی شده بود. می‌خوام یه آرایش انگلی مستقر کنم.‌خیلی​ رگ روحی خانواده اون جینجو به نظر... بدک نمیاد.»

ساما هیون که‌اما​ مات و مبهوت‌جینجو​ مونده بود، گفت:

«واو... این دیگه خیلی بی‌رحمانه‌ست.»

به زبون مدرن، مثل این بود‌بچه‌های​ که یه مهمون با خودش پتوی برقی‌دیدگاه​ بیاره و برق میزبان رو بالا بکشه.

اگه از قبل گفته بود مشکلی نداشت، اما اینکه‌خودمون​ بدون هیچ حرفی بزنیش به برق و بگیری بخوابی،‌سخته​ قطعاً باعث می‌شد میزبان یه حس ناخوشایندی بهش دست بده.

تازه، این کار بیشتر‌تانگ​ شبیه زالو انداختن بود‌اینکه​ تا استفاده از پتوی برقی.

علاوه بر این، یه خونه تو‌ساختن​ این دوره و زمانه ارزش و اعتبار‌بچه‌های​ متفاوتی نسبت به یه خونه مدرن داشت.

خونه فضایی بود که پدر، مادربزرگ، جده و جد‌نمی‌کنیم​ بزرگ توش زندگی کرده بودن و همون جایی بود که‌چیزها​ یه نفر توش به دنیا می‌اومد و همون‌جا هم می‌مرد.

همچنین جایی بود که‌خانواده‌های​ روح و اراده فرد‌بچه‌های​ توش به ارث می‌رسید.

در بین همه این‌ها، رگ‌سیچوان​ روحی چیزی بود که برای‌ساختن​ یه خانواده رزمی ارزش ویژه‌ای داشت.

رگ روحی که نسل به نسل منتقل‌جسدهای​ می‌شد، مهم‌ترین چیز برای یه خانواده معتبر بود،‌تبدیل​ چیزی شبیه به خود پایه‌ها و اساس خانواده.

از طریق همین زمین بود که خانواده‌خودمون​ رشد می‌کرد و بچه‌ها اولین پرورش چی‌رزمی‌کار​ خودشون رو تجربه می‌کردن و بزرگ می‌شدن.

این موضوع نه‌تنها برای‌خانواده‌های​ خانواده‌های معتبر، بلکه برای فرقه‌ها‌خودمون​ و تائوئیست‌ها هم صدق می‌کرد.

با این حال، جین چون-هی با‌جینجو​ کمال آرامش آماده می‌شد تا یه لوله‌خانواده‌های​ بندازه توی رگ روحی خانواده اون جینجو.

«خب، شروع کنیم؟ هوووش!»

با دیدن‌خانواده‌های​ این حرکت‌می‌گرفتن​ ظالمانه، چون-و پرسید:

«هیونگ... نگرانم که این کار‌دیگه​ بی‌ادبی باشه. اینو استادت اختراع‌تبدیل​ کرده؟ یا بنیان‌گذارتون به وجودش آورده؟»

با اینکه مؤدبانه حرف‌تانگ​ می‌زد، اما چون-و هرچیزی‌اینکه​ که باید می‌گفت رو گفت.

اون خیلی رک داشت می‌پرسید‌همیشه​ که آیا مشکل از اساس خانواده‌می‌گرفتن​ جگال بوده یا خود جگال لین.

جین چون-هی گفت:

«بنیان‌گذارمون! اون گفت!‌اهدایی​ انجام این کار‌می‌گرفتن​ هیچ مشکلی نداره!»

«...»

«و استادم!‌جینجو​ اون! یه بار‌همیشه​ دیگه ارتقاش داد!»

«...و تو هیونگ، داری‌می‌گرفتن​ یه آرایش رو توی‌تبدیل​ یه آرایش دیگه می‌سازی، درسته؟»

«چرا؟ مشکلی هست؟»

«آه، فکر کنم مشکلی نیست،‌سیچوان​ هیونگ. حداقل برای من. می‌تونی انجامش‌جسدهای​ بدی. هرچی باشه باید زنده بمونیم.»

اگه گیر می‌افتادن قطعاً یه دعوای حسابی‌جسدهای​ و دیوانه‌وار راه می‌افتاد، اما این‌طور نبود‌خودمون​ که کسی بمیره، پس مشکلی نبود، مگه نه؟

تازه، توی شخصیت جگال لین نبود که تو‌تبدیل​ اینجور مسائل کم بیاره، و اونا هم از‌سخته​ همون اول با خانواده اون جینجو صمیمی نبودن.

«فرقه وودانگ ما هم از خانواده‌می‌گرفتن​ اون جینجو خوشش نمیاد. ما گاهی اوقات‌هنوز​ سر کسب‌وکار مراسم تدفین باهاشون درگیر می‌شیم.»

«...شخصیت چون-و هیونگ‌اما​ رو ببین~ اینه‌جینجو​ یه تائوئیست واقعی~»

«با این حال، چون-و. اگه گیر افتادیم، تو‌اهدایی​ وانمود کن که هیچی نمی‌دونی. فقط بگو نمی‌دونی‌نمی‌کنیم​ برادر بزرگترت چیکار کرده. ممکنه برات دردسر بشه.»

بعد، جین‌خانواده‌های​ چون-هی از‌می‌گرفتن​ ساما هیون پرسید:

«هیون. تو مخالفی؟»

«برادر بزرگ. من از جناح‌سیچوان​ غیرمتعارف هستم. و فکر می‌کنم‌ساختن​ مراسم‌های تدفین بودایی خیلی هم خوبن~»

«بسیار خب. از‌همین‌طور​ توافق گرم و‌ساختن​ صمیمانه همه‌تون ممنونم.»

به این‌خانواده‌های​ ترتیب، برادرها آرایش‌بگن​ رو برپا کردن.

«راستی، هیونگ. اگه می‌خواستی‌خانواده‌های​ این کار رو بکنی،‌بچه‌های​ بهتر نبود اصلاً نمی‌اومدیم؟»

با حرف ساما‌اما​ هیون، جین چون-هی‌جینجو​ سرش رو تکون داد.

«با این حال، من در مورد جیانگشی کنجکاو بودم. اگه معلوم بشه که‌بچه‌های​ این فقط شک و تردید من بوده، موضوع خوبی برای یه پایان‌نامه می‌شه.‌چیزها​ و اگه... اگه چیزی باشه که نگرانم کنه. کار درست اینه که ریشه‌کنش کنیم.»

چشم‌های جین چون-هی آبی شد.

رنگی بود‌جسدهای​ که حس‌خانواده‌های​ زهرآگینی داشت.

روز بعد.

شب آروم گذشته بود.

هیچ قاتلی نیومد و‌خانواده‌های​ روستایی‌های خوب هم تو‌بچه‌های​ شب تبدیل به هیولا نشدن.

نه خبری از هنرهای رزمی‌سیچوان​ بود، نه جادوگری؛ می‌شد گفت‌ساختن​ یه روز واقعاً پرآرامش بود.

تا زمانی که یه خدمتکار اومد تا اونا رو برای صبحانه راهنمایی‌بگن​ کنه، جین چون-هی سریع همه‌چیز رو جمع کرده بود و حتی هوای‌آدم​ اتاق رو هم عوض کرد و یه جرم بی‌نقص رو به سرانجام رسوند.

خانواده اون جینجو در سطح خانواده نامگونگ نبود که مجسمه‌های‌عجیب​ یشم آبی توش بخشی از یه آرایش باشن و بچه‌ها‌قابل​ روی یه مجسمه ببر طلایی اسم نامگونگ گوم-سام رو بذارن.

اما همچنان‌جسدهای​ حس و‌خانواده‌های​ حال باشکوهی داشت.

شاید به این خاطر که کسب‌وکار اصلی‌شون مراسم تدفین و‌ساختن​ آبجوسازی بود، سقف‌ها همه سیاه بودن و دیوارها سفید، یه‌نمی‌کنیم​ خونه سنتی که واقعاً نشون می‌داد کلاس و اصالت یعنی چی.

از اونجا، به سمت‌اینکه​ سالن غذاخوری که مخصوص‌اهدایی​ مهمان‌های افتخاری بود حرکت کردن.

یه عمارت‌خانواده‌های​ باشکوه خودش‌می‌گرفتن​ رو نشون داد.

«می‌تونید غذاتون‌جسدهای​ رو اینجا‌خانواده‌های​ میل کنید.»

«...واو.»

کنار عمارت، یه‌همین‌طور​ برکه آینه‌مانند هم‌ساختن​ به چشم می‌خورد.

وقتی جین چون-هی با قلبی شاد به‌خودمون​ جلو قدم برداشت، پیرمردی رو دید که از‌خیلی​ قبل توی عمارت نشسته بود و انتظار می‌کشید.

ساما هیون گفت:

[این مشت‌ممکنه​ خونین جیانگشی،‌تانگ​ اون گون هست.

هیونگ.

می‌شناسیش، درسته؟]

[می‌شناسمش.

چند باری‌ممکنه​ توی کارهای‌تانگ​ اتحاد رزمی دیدمش.]

او رئیس خانواده جینجو‌اینکه​ اون و یکی از‌اهدایی​ صد استاد برتر جیانگهو بود.

[می‌گن مهارت‌های رزمی‌اش در حد هشت‌بچه‌های​ پادشاه از بین شانزده استاد بزرگ جیانگهوئه،‌دیدگاه​ اما نتونست به هشت پادشاه ملحق بشه.

در گذشته به عنوان کسی شناخته می‌شد‌بگن​ که در سطح ده استاد بزرگ بود،‌درک​ اما موج‌های جدیدی تو رودخانه یانگ‌تسه بلند شده.

و اخیراً هم‌اما​ مهارت‌هاش رو تو‌جینجو​ دنیای بیرون نشون نداده.]

او مردی بود که «هنر جیانگشی روح‌جسدهای​ رویایی»، هنر رزمی منحصربه‌فرد خانواده جینجو اون‌خودمون​ رو تا اوج خودش تسلط پیدا کرده بود.

ساما هیون‌خانواده‌های​ به توضیحاتش‌می‌گرفتن​ ادامه داد:

[بنابراین بدن اون مثل یک بدن تخریب‌ناپذیر الماسی می‌مونه‌خودمون​ و هنر نخل ارواح که با چی حقیقی روح‌سخته​ رویایی خودش آزاد می‌کنه، به شرورانه و مخرب بودن معروفه.

خیلی ازش تعریف می‌شه، اما...]

مشکل این بود که... رنگ و روش پریده‌اهدایی​ بود و قطعا شبیه یک جسد به نظر‌نمی‌کنیم​ می‌رسید، اما چشماش تیز و پر از زندگی بودن.

«هرچند اون جونگ-مو‌دیگه​ که دیروز دیدم کاملا‌خودمون​ شبیه یه جسد بود.»

اون گون با‌اهدایی​ مشت و کف‌می‌گرفتن​ دست ادای احترام کرد.

«خوش اومدید. استاد‌اما​ جوان عمارت جین. خیلی‌همین‌طور​ وقته همدیگه رو ندیدیم.»

«خیلی وقته،‌جینجو​ رئیس خانواده.‌اینکه​ حالتون خوب بوده؟»

«خوب بوده‌ام. این دو نفری که همراهت هستن‌تبدیل​ باید ارباب جوان خاندان هائو و امپراتور مشت‌سخته​ وودانگ باشن، برادران قسم‌خورده استاد جوان عمارت جین.»

با این‌جسدهای​ حرف‌ها، ساما‌خانواده‌های​ هیون پوزخند زد.

«ساما هیون، ارباب جوان خاندان هائو‌جینجو​ و یک تازه‌کار در دنیای رزمی،‌اهدایی​ به رئیس خانواده اون ادای احترام می‌کنه.»

«یکی از شاگردان فرقه‌اینکه​ وودانگ به رئیس خانواده‌اهدایی​ اون ادای احترام می‌کنه.»

اون گون‌خانواده‌های​ سرش رو‌می‌گرفتن​ تکون داد.

«نیازی به این همه تشریفات نیست. اما دلیل‌بچه‌های​ اینکه با دو برادر قسم‌خورده‌ات اومدی چیه؟ خانواده‌رزمی‌کار​ من استاد جوان عمارت جین رو دعوت کرده بود.»

همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌تانگ​ سوال اینکه چرا بار اضافه‌همیشه​ با خودش آورده مطرح شد.

جین چون-هی سریع حرف‌هایی‌اینکه​ که آماده کرده بود‌اهدایی​ رو به زبون آورد:

«برادران قسم‌خورده‌ام در وسط‌می‌گرفتن​ تمریناتشون هستن، برای همین با‌نمی‌کنیم​ هم سفر می‌کنیم. مشکلی هست؟»

«همم... می‌پرسی مشکلی هست؟ این می‌تونه یه مشکل باشه. این به این‌عجیب​ معنی نیست که برادران قسم‌خورده‌ات هم رازهای خانواده من رو می‌بینن؟ نمی‌دونی‌تازه​ که سرک کشیدن تو تمرینات هنرهای رزمی یه فرقه دیگه جرم بزرگیه؟»

به عبارت دیگه، دیدن جیانگشی‌سیچوان​ جدید تو همون سطح دزدیدن‌ساختن​ هنرهای رزمی یه فرقه دیگه بود.

رئیس خانواده‌جینجو​ اون ریشش‌اینکه​ رو نوازش کرد.

شبیه جسدی بود‌دیگه​ که داره ریش‌بچه‌های​ خودش رو نوازش می‌کنه.

اون گون گفت:

«این دردسرسازه. خیلی دردسرسازه...»

«برادران قسم‌خورده من می‌تونن‌اینکه​ تو آزمایش جیانگشی جدید‌اهدایی​ شرکت نکنن، مگه نه؟»

اون گون گفت:

«حتی با این وجود. اطلاعات می‌تونه از‌بگن​ طریق تو نشت کنه. همم... این دردسرسازه. در‌دیدگاه​ این صورت، باید شرایط رو کمی تغییر بدیم.»

حرف‌های اون گون نشون‌دهنده نگرانیش از این‌همین‌طور​ بود که شاید جین چون-هی اطلاعات مربوط‌دیگه​ به جیانگشی رو به برادران قسم‌خورده‌اش لو بده.

هر دو طرف می‌دونستن‌اینکه​ که گفتن چیزی مثل "داری‌خانواده‌های​ می‌گی بهم اعتماد نداری؟" بی‌معنیه.

«من اجازه مشاهده رو می‌دم.‌بگن​ در عوض، حق سهم گیاهان‌عجیب​ دارویی رو پنجاه درصد کم می‌کنم.»

این پیرمرد عجب خسیسیه.

اون‌ها رو از ورود منع نکرد، بلکه به فکر‌همیشه​ این افتاد که از این فرصت برای صرفه‌جویی در‌خودمون​ هزینه‌ها استفاده کنه؛ اون واقعا یه رئیس خانواده معمولی نبود.

احتمالا با خودش فکر کرده بود تا زمانی‌اهدایی​ که اون دو نفر نخوان خودشون جیانگشی بسازن،‌نمی‌کنیم​ فقط با نگاه کردن چیز زیادی دستگیرشون نمی‌شه.

و حتما این رو هم در نظر گرفته بود‌نمی‌کنیم​ که هیچ راهی برای جلوگیری از جین چون-هی وجود‌مدرن​ نداره که چیزهایی که دیده رو به برادراش نگه.

[واو.

خانواده جینجو اون تو آینده هم‌جینجو​ پول خوبی به جیب می‌زنه~ جای‌اهدایی​ تعجب نیست که با وودانگ درگیر شدن.]

انتقال صدای ساما هیون‌اینکه​ مثل یه گروه کر‌اهدایی​ تو ذهنش طنین انداخت.

جین چون-هی با چهره‌ای‌می‌گرفتن​ بی‌تفاوت، با آرامش به‌تبدیل​ حرف زدن ادامه داد:

«این یکم...‌جسدهای​ لطفا فقط ده‌دیگه​ درصد کمش کنید.»

«چهل درصد.»

«سی درصد.»

«بسیار خب.‌خانواده‌های​ بیست و‌می‌گرفتن​ پنج درصد.»

«قبوله.»

«...همف... دکتر‌ممکنه​ الهی کوچک،‌تانگ​ تو... خیلی سخت‌گیری.»

جین چون-هی پوزخند زد.

«منظورتون چیه؟‌خانواده‌های​ من که خیلی‌بگن​ مراعاتتون رو کردم.»

«چاره‌ای ندارم.‌جسدهای​ ما طرفی هستیم‌دیگه​ که نیاز داریم...»

رئیس خانواده‌ممکنه​ اون گون،‌تانگ​ نوچی کرد.

«پس بیاین اول غذا‌اینکه​ بخوریم. برای انجام آزمایش باید‌خانواده‌های​ حسابی غذا بخوریم، مگه نه؟»

روی میز غذاهای‌دیگه​ لذیذ رنگارنگ و‌بچه‌های​ باشکوهی چیده شده بود.

«عالیه.»

لذت غذا خوردن مهمه.

غذای خانواده جینجو‌دیگه​ اون تر و‌بچه‌های​ تمیز و مرتب بود.

چاشنی‌اش مناسب بود و‌خانواده‌های​ از همه مهم‌تر، اونا استاد‌خودمون​ درست کردن غذاهای سرخ‌کردنی بودن.

بافت ترد لایه سرخ‌شده که با گاز زدن‌اینکه​ خرد می‌شد و تو دهن آب می‌شد، و‌بگن​ آب گوشت غلیظی که بعدش میومد، واقعا اعتیادآور بود.

«دلم می‌خواد یاد بگیرم‌اینکه​ چطور غذاهای سرخ‌کردنی این‌اهدایی​ خانواده رو درست کنم.»

بعد از تموم شدن‌می‌گرفتن​ غذا، هر چهار نفر مستقیم‌نمی‌کنیم​ به سمت محل آزمایش رفتن.

در حالی که رئیس خانواده اون گون‌بگن​ راه رو نشون می‌داد، اون سه نفر‌درک​ به مکالمه‌شون از طریق انتقال صدا ادامه دادن.

[اینکه به همین راحتی به یه غریبه‌همین‌طور​ اجازه می‌دن چیزی رو ببینه که نباید ببینه،‌می‌گرفتن​ یعنی حتی اگه ببیننش هم مشکلی پیش نمیاد~]

[عجیبه، شاید فکر‌همین‌طور​ می‌کنن جیانگشی‌ها با هنرهای‌جسدهای​ رزمی اصلی‌شون فرق دارن.

من این رو وقتی که به عنوان یه تیغه سیاه کار‌هنوز​ می‌کردم فهمیدم، با اینکه به نظر می‌رسه همه جنگجوها با تمام‌تازه​ وجود وقف هنرهای رزمی هستن، اما طرز برخوردشون با اون متفاوته.

شاید به همین خاطر باشه،‌دیگه​ اما... رفتار این رئیس خانواده‌تبدیل​ بیشتر به جناح غیرمتعارف نزدیکه.]

احتمالا در‌ممکنه​ هر صورت‌تانگ​ اهمیتی نداشت.

اما برای چون-و، به نظر می‌رسید‌ساختن​ که این یه مسئله کاملا جدیه‌بگن​ چون عمیقا تو فکر فرو رفته بود.

و دلیل خوبی هم داشت.

چون-و از فرقه وودانگ بود.

از دیدگاه وودانگ که پایه‌گذار‌سیچوان​ جناح متعارف محسوب می‌شه، این‌ساختن​ موضوع عجیب به نظر می‌رسید.

این‌طور نبود که‌همین‌طور​ چون-و بی‌دلیل یه‌ساختن​ تیغه سیاه شده باشه.

در وهله اول، تیغه سیاه برای‌بچه‌های​ محافظت از دائو و جوانمردی بود که‌دیدگاه​ پایه و اساس وودانگ رو تشکیل می‌داد.

«هرچند که به خاطر‌خانواده‌های​ کشتن هم‌شاگردی‌هاش که باهاشون سر‌خودمون​ یه سفره می‌نشسته، انگشت‌نما شده.»

با این حال، حالا که‌سیچوان​ تبدیل به پادشاه مشت شده بود،‌جسدهای​ هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بهش لعنت بفرسته.

جین چون-هی در حالی‌اینکه​ که به یه درخت کاج‌خانواده‌های​ نگاه می‌کرد، این‌طور فکر کرد.

یه درخت قدیمی بود.

«آره.

شاید من تو‌اما​ مناطق بیرونی چیزهای‌جینجو​ زیادی رو تجربه کردم.»

شروع کرد به فکر کردن درباره اینکه شاید اون جونگ-مو به‌می‌گرفتن​ این خاطر اون‌شکلی نشده بود که مرده، بلکه به خاطر این بود‌سخته​ که در حین یادگیری تکنیک‌های جیانگشی تو یه مرحله گذار قرار داشته.

شاید وقتی کاملا بهش‌می‌گرفتن​ مسلط می‌شد، مثل رئیس‌تبدیل​ خانواده، اون گون می‌شد.

جین چون-هی این‌طور فکر‌خانواده‌های​ کرد و بخشی از‌بچه‌های​ نگرانی‌هاش رو کنار گذاشت.

اون‌ها به محل آزمایش رسیدن.

اون گون برگشت.

«رسیدیم. لطفا آماده بشید.»

«می‌تونم از شمشیرم استفاده کنم؟»

این یه‌ممکنه​ سوال نسبتا‌تانگ​ مغرورانه بود.

منظورش این بود که اگه بهش‌ساختن​ بگن نه، می‌تونه با دست خالی هم‌بچه‌های​ بشکنتش، حتی اگه براش دردسر داشته باشه.

اون گون‌خانواده‌های​ به مرد جوان‌بگن​ چشم‌آبی نگاه کرد.

اگه هر کس دیگه‌ای جرئت می‌کرد همچین‌بگن​ حرفی بزنه، باید بهش درس عبرتی می‌داد،‌درک​ اما مردی که جلوش بود فرق داشت.

دیوانه یکتا مردی‌اما​ بود که حق‌جینجو​ داشت همچین حرف‌هایی بزنه.

ناولها | novelha.net