چپتر 347: خانواده نامگونگ
0خانواده نامگونگ.
یک خانواده نامدار در شمشیرزنی.
و خانوادهای کهبین توی مکانیزمهای آرایشعبارت نظامی هم برجسته بود.
تجارت اصلی همچینکدوم خانوادهای، در کمال تعجب،باز پارچه و چای بود.
آنها همهچیز از ابریشمداری درجه یک تا ابریشمهای معمولیحرف رو تولید میکردند و میفروختند.
علاوه بر این، مزارعهیچوقت چای زیادی داشتند کهنیاوردند توشون چایهای اعلا کشت میکردند.
البته مسافرخونهها و یک آژانس محافظتعبارت هم اداره میکردند، اما کسبوکارهای اصلیداری و درستحسابیشون همون پارچه و چای بود.
چند باری هم شانسشون رو تو انواع دیگهداری تجارت امتحان کرده بودند، اما با اینکه شکستریز نخوردند، هیچوقت هم موفقیت چشمگیری به دست نیاوردند.
«مشکل چونگ-یون و هوکون هستن. از اونجایی که هر دو باید ازریز کوههای صدهزارتایی راه بیفتن، دیرتر از ما به اینجا میرسن. با این حال،قایق سخته تصور کنیم که همینطوری دست رو دست میذارن و هیچ کاری نمیکنن.»
«خب. فکرشکست میکنی چههیچوقت حرکتی میزنن؟»
«داشتم بهش فکربین میکردم، اما جوابعبارت روشنی براش ندارم.»
«همم...»
هوکون و چونگ-یون.
هر دو ارباب جوان،هیچوقت آدمهای جاهطلب و بانیاوردند قدرت رهبری بالایی بودند.
علاوه بر این،بین حمایت شش خانواده بذرکدوم شیطانی رو هم داشتند.
خانوادهای که هوکون توش بهدارن دنیا اومده بود و خانوادهایعجیبوغریب که چونگ-یون توش متولد شده بود.
و با مرگ یکی از کاندیداهایعجیبوغریب ارباب جوان، یک خانواده مونده بود کهخندید بین این دو طرف گیر کرده بود.
«به عبارت دیگه. هوکون و چونگ-یونچشمگیری هر کدوم حمایت یک و نیم خانوادههستن از شش خانواده بذر شیطانی رو دارن...»
«هیونگ، بازمونده داری حرفهایطرف عجیبوغریب میزنی.»
با شنیدنعبارت این حرف، جیندارن چون-هی ریز خندید.
«مثل اینکه توباز هم به این حرفهایمیزنی عجیب عادت کردی، نه؟»
در جواب، یهونخوردند ها-ریون فقط یکچشمگیری بار سر تکون داد.
به این ترتیب، قایق مسیرگیر رودخانه یانگتسه رو دنبال کردهیونگ و تو بندر ووهو پهلو گرفت.
اینجا بزرگترین بندر استان آنهویی بودهیونگ و از اینجا میشد تمام مسیر رودخانهحرف یانگتسه رو تا استان جیانگسو بالا رفت.
«ولی اینهیونگ با نقشهداری فرق داره.»
توقف توشکست بندر ووهو بخشیموفقیت از نقشه نبود.
یکی ازمونده ملوانها باطرف عجله گفت:
«چندتا کشتی نظامی تو بندر ووهو هستنباز که راه پس و پیش رو بستن. بهچون همین خاطر، الان خیلی از کشتیها گیر افتادن.»
«کشتیهای نظامی؟هیونگ برای چیداری راه رو بستن؟»
«من از کار بالاییها خبر ندارم... امادست از اونجایی که دارن تکتک محمولهها رو یکییکیباید بازرسی میکنن، به نظر میرسه خیلی طول بکشه.»
با شنیدن این حرفها،طرف یهو ها-ریون یک انتقالنیم صدا برای جین چون-هی فرستاد.
«همونطور که فکرکدوم میکردم، به نظرهیونگ میرسه حرکتشون رو زدن.»
«برای اینکههیونگ پای تو، یعنیحرفهای رقیبشون رو ببندن...؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.»
هوکون و چونگ-یون.
جین چون-هی قبل ازنیم اینکه یک انتقال صدایداری دیگه بفرسته، لحظهای فکر کرد.
«شاید. احتمال زیادی دارهداری که به خانواده نامگونگشنیدن هم خبر داده باشن.»
«خانواده نامگونگ؟»
با این حرفبین یهو ها-ریون، جین چون-هیکدوم آروم سر تکون داد.
«با اینکه توگوئه در حد خونآفرین پیر هیولا دشمن عمومی دنیایمیزنی رزمی نیست، اما کینه خیلیها رو به جون خریده. چیزهایی که دزدیدهریون همگی گنجینههای کمیابی بودن و بعضیهاشون حتی گنجینه عالی فرقههاشون محسوب میشدن.»
«یه جورایی، چیزهاییباز که از خودعجیبوغریب زندگی هم باارزشترن.»
«علاوه بر این، دزد شبحوار بیسایه مثل خونآفرین پیر هیولا راهیون نمیفته آدم بکشه. اون تا جایی که ممکنه از درگیری ومیرسن شمشیر کشیدن دوری میکنه، برای همین خیلیا مهارتهای رزمیش رو دستکم میگیرن.»
«خانواده نامگونگمونده هم ممکنه یکیگیر از همونها باشن.»
«خانواده نامگونگ قدرت رزمیش رو دستکم نمیگیره، اما اونا هم از دستش ضربه خوردن،جین پس میدونن که وقت تلافیه. بدهیهای لطف و کینهها تو جیانگهو اینطوری کار میکنن.ترتیب گذشته از این، خانواده نامگونگ اونقدر نفوذ داره که بتونه نیروهای دولتی رو جابهجا کنه.»
یهو ها-ریونهیونگ غرق درداری افکارش شد.
«هیونگ، تو فکر میکنی کهموفقیت هوکون و چونگ-یون از استراتژی قرضیون گرفتن چاقو برای کشتن استفاده کردن؟»
قرض گرفتن چاقو برای کشتن.
این یعنی کشتن با استفاده ازهیونگ تیغه یکی دیگه، یکی از سی وحرف شش استراتژی از هنر جنگ سون تزو.
داشت میپرسید که آیا چونگ-یون و هوکونمیزنی دارن سعی میکنند از خانواده نامگونگ استفاده کنندعجیب تا به جای اونا کار توگوئه رو بسازن.
«تحسینبرانگیزه، یهوشکست ها-ریون. سرعتهیچوقت پردازش ذهنت بالاست.»
با این حال، یهو ها-ریون هم به نوبه خودش طوری بهباز نظر میرسید که انگار از این واقعیت که جین چون-هی با یکعجیب رشته افکار تا اینجای کار رو پیشبینی کرده بود، شوکه شده بود.
«این همون روشیهکدوم که یه استراتژیستهیونگ معمولاً فکر میکنه؟»
«همم، خانواده جگال به عنوان یه خانواده استراتژیست معروفن... اما این چیزیه کهخندید هر کسی میتونه بهش فکر کنه. اگه یه زیردست درستوحسابی داشتی، حتی سریعترمسیر میتونستی بهش پی ببری. و دقیقاً هم قرض گرفتن چاقو برای کشتن نیست.»
جین چون-هیشکست استنباط یهو ها-ریونموفقیت رو رد کرد.
«استراتژیست اونا احتمالاً محاسبه نکرده که خانواده نامگونگ میتونه توگوئه روباز بکشه. چیزی که اونا پیاده کردن فقط یه حرکت شروع سبکمثل بود. اما حرکتهای شروعی که استراتژیستها معمولاً میزنن، چندین معنی داره.»
اگه خانواده نامگونگ و توگوئهدارن با هم میجنگیدند، این براشونعجیبوغریب معادل دو حرکت جلو افتادن بود.
اگه میتونستند مانعباز پیشروی یهو ها-ریون هممیزنی بشن، میشد سه حرکت.
یک حرکت شروع که با هدف سادهدست تأخیر در زمان انجام شده بود، سهاونجایی مسیر رو به طور همزمان بسته بود.
«هیونگ، میخوای چیکار کنی؟»
هاپ!
جین چون-هی لبخندباز زد و هوانگگوعجیبوغریب رو نوازش کرد.
«حدس میزدم استراتژیستشوننخوردند حتماً این حرکت رودست میزنه. پس مشکلی نیست.»
ناگهان، یهو ها-ریون فهمیدطرف که چرا آماده شدن جیندارن چون-هی اینقدر طول کشیده بود.
باری که حملکدوم میکرد کاملاً سادههیونگ و سبک بود.
با این حال، هیونگداری قبل از راه افتادن،شنیدن زمان زیادی لفت داده بود.
امکان نداشتشکست ندونه کههیچوقت زمان چقدر حیاتیه.
دلیلی براش وجود داشت؟
هاپ، هاپ!
هوانگگو به پارسباز کردن به سمتعجیبوغریب بندر ادامه داد.
تازه اون موقع بود کهموفقیت یهو ها-ریون به سمتی کهچونگ هوانگگو پارس میکرد نگاه کرد.
دو جنگجومونده از خانواده نامگونگگیر اونجا ایستاده بودند.
نامگونگ اون، نامگونگ یون.
اون دوهیونگ نفر تو بندرحرفهای منتظر کسی بودند.
وقتی جین چون-هی دست تکون داد،چشمگیری نامگونگ اون بالاخره او رو شناختهوکون و در جواب دست تکون داد.
«هی! به نظربین میرسه حالت خوبه،عبارت برادر کوچکتر جین.»
«حرکاتش خیلی حسابشدهست. یعنی هیونگ ازهیونگ همون اول اینو پیشبینی کرده بودشنیدن و از قبل نامه فرستاده بود؟»
یهو ها-ریونهیونگ مات وداری مبهوت مونده بود.
هیونگ قبل ازنخوردند راه افتادن تا کجایدست کار رو دیده بود؟
آیا همه افراد خانوادهطرف جگال وقتی حرکتی میکنند، تادارن این حد جلوتر رو میبینن؟
اگر یک استراتژیستکدوم داشت، آیا میتوانست اینجورباز چیزها را پیشبینی کند؟
هیچکس به او جواب نداد.
فقط یک چیز قطعی بود.
در نبرد هوش درطرف برابر استراتژیستهای شش خانواده دانهدارن شیطانی، هیونگ پیروز شده بود.
اگر اینطورعبارت بود، حرکت بعدیدارن چه میتوانست باشد؟
درست در همانباز لحظه، جین چون-هیعجیبوغریب یک انتقال صدا فرستاد.
[آه، محض احتیاط میخوام روشن کنم که مننیاوردند و شمشیر اژدهای فیروزهای هیچوقت قسم برادری نخوردیم. اونصدهزارتایی فقط خودش منو «برادر کوچک جین» صدا میزنه. فهمیدی؟]
با دیدن اینکه برادر کوچکش مشتهایشعبارت را گره کرده، پیش خودش فکرداری کرد این هیونگ چه سوءتفاهمی کرده است؟
«نکنه هیونگ فکر میکنه مندارن یه قاتل روانیام که میخوامعجیبوغریب همه برادرهای قسمخوردهاش رو بکشم؟»
او فقط آنها راداری از یک آزمون صلاحیتشنیدن مرگ و زندگی میگذراند.
در هر صورت، اگرهیچوقت آنها برادر قسمخورده نبودند،نیاوردند پس مشکلی وجود نداشت.
«هی، ببین کی اینجاست،نیم دکتر دیوانه چشمآبی! یکی ازحرفهای یازده استاد برتر زیر آسمان!»
نامگونگ اون باباز خوشرویی برای جینعجیبوغریب چون-هی دست تکان داد.
صورت جینشکست چون-هی سرخهیچوقت شد و گفت:
«بیخیال، اینمونده حرفا چیه...طرف تمومش کن.»
نامگونگ یون که کنار برادردارن بزرگترش ایستاده بود، فقط باعجیبوغریب تحقیر به او نگاهی انداخت.
«...»
در مقایسه با آخرین باری کهچشمگیری او را دیده بود، چی نامگونگهوکون یون بسیار باوقارتر و مصممتر احساس میشد.
با این حال، به نظر میرسیدعبارت مثل همیشه کمحرف است و همه چیزحرفهای را از طریق حالت چهرهاش نشان میدهد.
«خب، حتی توی داستان اصلیدارن هم وقتی استاد شمشیر خونآهنینعجیبوغریب شد، خیلی اهل حرف زدن نبود.»
از یک جهت، کمحرفیداری برای یک هنرمند رزمیشنیدن یک فضیلت محسوب میشد.
چی نامگونگ اون هم قویتر شده بود و نشان میداد که قلمروهوکون او یک مرحله ارتقا یافته است، اما به دلیل هاله منحصر به فردش،تصور سخت بود تشخیص داد که آیا وارد قلمرو دگرگونی شده است یا نه.
«راستی، اینمونده شخص کهطرف کنارته کیه؟»
نامگونگ اون باکدوم چانهاش به یهوهیونگ ها-ریون نقابدار اشاره کرد.
«ایشون برادر قسمخورده منه.»
با این حرف،نخوردند شانههای یهو ها-ریونچشمگیری کمی تکان خورد.
نامگونگ اونمونده با حالتیطرف عمداً اغراقآمیز گفت:
«ای بابا! برادر قسمخورده؟! حالا که گفتی... تو باحرفهای تائوئیست چون-و از فرقه وودانگ و کوچکترین شاگرد رهبرمثل جناح خون طلایی از قبیله هائو هم برادر قسمخورده نبودی؟»
«هاهاها...»
«واقعاً شگفتانگیزه که چطور بین جناح متعارفدست و غیرمتعارف در رفت و آمدی. مطمئناًاونجایی این شخص از فرقه شیطانی نیست، مگه نه؟»
این سؤال کهبین نیشی پنهان در خندهکدوم داشت، مثل همیشه بود.
جین چون-هی نهکدوم آن را تأییدهیونگ کرد و نه تکذیب.
آیا فقط خیالش بود کهحرفهای چشمان نامگونگ اون با دیدنجین واکنش جین چون-هی کمی برق زد؟
او با همان حالتهیچوقت بیقید و بند همیشگیاشنیاوردند به صحبت ادامه داد:
«هاهاها. شوخیم خیلی تند بود. گذشته ازکدوم این، خانواده من هیچ کینه خاصی باعجیبوغریب فرقه شیطانی نداره. یه سؤال بیمورد پرسیدم.»
او سرش راکدوم خاراند و موضوعهیونگ را عوض کرد.
«به هر حال، کی فکرش رو میکرد برادر کوچک جین که قبلاً بهش میگفتن اژدهای سفید کوچک،کردی حالا یکی از یازده استاد برتر زیر آسمان به حساب بیاد. واقعاً تغییر و تحول عظیمی شده.گرفت به لطف تو، مدام دارم از دست ارشدها سرزنش میشنوم. حالا میخوای در این مورد چیکار کنی؟»
او عمداً لبهایش را باموفقیت غرغری اغراقآمیز آویزان کرد وچونگ بعد یک چیز دیگر اضافه کرد:
«با این حال، لطف وگیر کینهها توی جیانگهو خیلی عمیقهیونگ و پیچیدهست، پس حسابی مراقب باش.»
«چیزی شنیدی؟»
«همم، فقطهیونگ یه حسیداری دارم، همین.»
آیا این یکنخوردند شوخی بود، یاچشمگیری منظوری پشتش داشت؟
نامگونگ اون مثل همیشه بود.
«راستی، چی شد که اینطوری از قبلباز نامه فرستادی؟ به لطف تو، من وجین خواهرم مجبور شدیم کلی راه بکوبیم بیایم اینجا.»
«یک پزشک دیگه چیداری میتونه بخواد؟ اومدم یهشنیدن نفر رو نجات بدم.»
«تو همیشه همینقدر ثابتقدمی. اومدیموفقیت کی رو نجات بدی؟ حدسچونگ میزنم بیماری در کار باشه؟»
جین چون-هی مژههایش راطرف مثل پر پایین انداختنیم و لبخند ملایمی زد.
سپس، به جایکدوم استفاده از انتقال صدا،باز با صدای بلند گفت:
«بله، البته، من اومدمداری چون یه بیمار هست.شنیدن نوه توگوی، گونگیا گون.»
در آن لحظه، برای یک ثانیه،چشمگیری یهو ها-ریون دید که بدن چندهوکون نفر از رهگذران از شوک خشک شد.
آنها هنرمندان رزمیبین بودند که داشتندعبارت استراق سمع میکردند.
حالت خندان چشمانکدوم نامگونگ اون جدیهیونگ و سرد شد.
«برادر جوان.هیونگ داری حرفداری خیلی عجیبی میزنی...»
در همان لحظه، جنگجویانهیچوقت خانواده نامگونگ از اطرافنیاوردند به نامگونگ اون نزدیک شدند.
«همونطور که انتظاربین میرفت، دور وعبارت برش نگهبان داشته.»
یهو ها-ریونعبارت دستش را رویدارن قبضه شمشیرش گذاشت.
با این حال، جین چون-هی هیچ نشانهای از تنشحرف نشان نداد و در حالی که به او نگاهیهو میکرد، لبخند ملایمش هرگز از روی صورتش محو نشد.
جرینگ، جرینگ، جرینگ، جرینگ.
جنگجویان خانواده نامگونگ،بین جین چون-هی و یهوکدوم ها-ریون را محاصره کردند.
با اینعبارت وجود، هیونگنیم عصبی نبود.
نامگونگ اونهیونگ به صحبتداری ادامه داد:
«حدود بیست سال پیش بود. توگوی گونگیا گون به معبد اجدادییون خانواده ما نفوذ کرد. بعد لوحهای اجدادی رو خرد کرد ومیرسن ناپدید شد. آه، البته، دلیلی داشت که تا این حد پیش رفت...»
لبهای خندانشمونده بالاخره حالت متفاوتیگیر به خود گرفت.
«...اما نظر خانواده اینه که اینهیونگ دلیل برای توهین به اجداد خانوادهشنیدن اصلی کافی نبود. تو چی فکر میکنی؟»
جین چون-هی در حالی کهحرفهای به سؤال او گوش میداد،جین سر هوانگگو را نوازش کرد.
«من معتقدمشکست که زندههاهیچوقت از مردهها مهمترن.»
«وانمود میکنم اینو نشنیدم. اگه همین الانکدوم بیخیال بشی، قدرت خانواده نامگونگ میتونه کاریعجیبوغریب کنه که کل این ماجرا فراموش بشه.»
تازه آن موقعکدوم بود که یهوهیونگ ها-ریون متوجه شد.
از همان ابتدا،باز هیچ رهگذر واقعیایعجیبوغریب در اطرافشان نبود.
حتی کسانی که هنرهایهیچوقت رزمی یاد نگرفته بودند هممشکل از افراد خانواده نامگونگ بودند.
و اینکه نامگونگ اون دست بهعبارت کار شود، هیچ تفاوتی با دستداری به کار شدن خانواده نامگونگ نداشت.
در بندر ووهو، خانواده نامگونگ،دارن به معنای واقعی کلمه، درعجیبوغریب جایگاهی مثل امپراتور قرار داشت!
جین چون-هی گفت:
«به نظرشکست میرسه بدنامی منموفقیت واقعاً بیشتر شده.»
«بیشتر شبیه یه شهرت عجیبه تا بدنامی. با این حال،هیونگ ارشدهای خانواده اصلی گذشته پزشک الهی فلس سفید رو بهریز یاد دارن، برای همین نگران شاگردی هستن که مثل پسرشه.»
«همم.»
«پزشک الهی فلس سفید خیلی سالم شده،میزنی و تو هم داری کارهایی میکنی کهمثل با عقل سلیم جیانگهو کاملاً غیرممکنه، مگه نه.»
«هاهاها، خب، این حقیقته.»