چپتر 657: فصل 657
0بعد از تموم شدن کارش، جین چون-هیداره فوراً همراه با ساما هیون به طرفچیز مکانی رفت که قبیله هائو تصرف کرده بود.
همانطور که انتظار میرفت، ساختمان عظیمشنیدن و خیرهکنندهای با سقف طلایی، شکوهجمعیت و عظمتش رو به نمایش گذاشت.
حتی اژدهایان طلایی دور لبههایداره بام پیچیده بودند، انگار کهشیطنت در حال صعود به آسمان باشند.
دقیقاً همینطور بود.
«آره، این همون ساختمون وامدهیِ بزرگترین نزولخورداره فوژو و گروه جناح غیرمتعارف، یعنی امانتفروشیچیز اژدهای طلاییه که بعد از فرارشون جا مونده!»
هرچند قابل مقایسه با فرقه خونشنیدن طلا نبود، اما باز هم اینجا مکانبیشماری با نفوذ و مهمی به حساب میاومد.
قبیله هائو، یا دقیقتر بگم،داره فرقه خون طلا حالا کنترلششیطنت رو به دست گرفته بود.
ساما هیون گفت: «از اونجایی که اینجا یه مرکز وامدهی بوده،شنیدن قبیله هائو هم تصمیم گرفت ازش برای همین کار استفاده کنه. تجارتشده وامدهی قبیله هائو قراره توسط فرقه خون طلای قبیله هائو اداره بشه.»
«حالا که تو شدی اربابخاندان جوان خاندان هائو، به هرشنیدن حال این مرزبندیها داره کمرنگ میشه.»
با شنیدن اینداره حرف، ساما هیونشنیدن با شیطنت خندید.
«این هم برای فرقهمرزبندیها خون طلا و همشنیدن برای قبیله هائو چیز خوبیه.»
و دقیقاً همینطور هم بود؛جوان جمعیت بیشماری زیر تابلوی غولپیکرمیشه فرقه خون طلا جمع شده بودند.
«...باید یه عالمهارباب معتاد به قمارمرزبندیها هم اینجا باشن، نه؟»
«منظورت همون قمارخونهایه که تازه دیدیم؟ معلومه کهشیطنت هستن. اما ما دیگه مثل قبل بیگدار بهغولپیکر آب نمیزنیم و همینطوری بهشون پول قرض نمیدیم.»
«چون قبلاً اگه نمیتونستن پولداره رو پس بدن، اونا روشیطنت به معادن یا نمکزارها میفروختن؟»
«دقیقاً. اما الان شعبههای مسافرخونه ما درآمد خیلی بیشتریکمرنگ دارن. کار کشیدن از معتادهای قمار سخته. به محضبیشماری اینکه یه سکه دستشون بیاد، مستقیم میدُوَن سمت قمارخونهها.»
منطق سرد و بیرحمانهای بود.
«پس داری میگی فقط به کساییشنیدن وام میدین که اراده پس دادنجمعیت و انگیزه پول درآوردن داشته باشن؟»
«درسته. در عوض، نرخ بهره ما نصف، و گاهی حتی کمترخندید از بقیه نزولخورهاست. اگه نتونن پس بدن، براشون یه کار جورعالمه میکنیم و اونا تبدیل میشن به چشم و گوشهای ارزشمند قبیله هائو.»
«مگه توبشه دشتهای مرکزیارباب اینهمه مسافرخونه هست؟»
ساما هیون درارباب جواب سوال جین چون-هیداره سرش رو تکون داد.
«چی داری میگی؟ معلومه که تو دشتهای مرکزی به اندازه ریگ بیابونجمعیت مسافرخونه هست، اما ما از همه به عنوان خدمه یا آشپز استفادهمنظورت نمیکنیم. بعضیهاشون قصاب میشن و بعضی دیگه مزرعه پرورش خوک راه میندازن.»
«خلاصه بگم، قبیله هائومرزبندیها داره تو زمینه توزیعشنیدن هم گسترش پیدا میکنه؟»
«درسته. اینطوری تمیزتره. دیگهارباب دلم نمیخواد مواد اولیهداره کثیف و آلوده ببینم.»
ساما هیونشدی تنفر شدیدی ازخاندان غذاهای غیربهداشتی داشت.
او بامرزبندیها آرامش در اینمیشه باره جواب داد:
«وقتی بچه بودیم، من و ساما هه به خاطر خوردن آشغالهاییخندید که از زمین جمع کرده بودیم، تا مرز مرگ رفتیم. مخصوصاًعالمه ساما هه که از اون موقع به بعد مرتب دلدرد میگیره.»
«که اینطور.»
«میدونی خندهدارترش چیه؟»
«چی؟»
«اینکه وقتهایی پیش میاد کهداره اگه نخوای از گرسنگی بمیری،شیطنت مجبوری همون آشغالها رو بخوری.»
«مگه ذخیرهبشه غذایی تو هانگژوجوان خیلی فراوون نیست؟»
«هست. اماشدی اگه پول نداشتهخاندان باشی نمیتونی بخریاش.»
بعد از گفتن این حرف، انگار کهحرف چیزی یادش اومده باشه، قبل از ورود بهتابلوی ساختمون چند طاقه ابریشم برای ساما هه خرید.
«ساما هه مدام سعی میکنهداره حتی لباسهای راحتی که توشیطنت میپوشی رو هم تقلید کنه.»
«واقعاً؟»
با شنیدن این حرفجوان جین چون-هی، چشمهای ساما هیونمیشه از تعجب کمی گشاد شد.
«متوجه نشدی؟ بچههای بنیاد اژدهای سفید هم همینطورن. از بچگی سعی میکنن طرز حرف زدنتابلوی و لباس پوشیدنت رو تقلید کنن. از اونجایی که همهشون یتیم هستن، تو تنها کسیدیگه هستی که براشون حکم پدر رو داری، برای همین فکر کنم این قضیه خیلی بیشتره.»
«...خب، ممکنهجوان حق بامرزبندیها تو باشه.»
«اذیتت نمیکنه؟»
جین چون-هیشدی سرش روجوان تکون داد.
«چرا باید اذیتم کنه؟کمرنگ واقعاً برام مهم نیست. همهشخندید بخشی از روند بزرگ شدنه.»
اگه خودش هم وارد جایی مثل بنیادمیشه اژدهای سفید میشد و اونجا یه الگو پیدابیشماری میکرد، احتمالاً دلش میخواست مدام ازش تقلید کنه.
دقیقاً مثل این بود کهجوان بخوای همون برندهایی رو بپوشیمیشه که یه آدم معروف میپوشه.
به هر حال،ارباب تحسین کردن مثلمرزبندیها یه آینه برنزی بود.
عجیبه که حتی تلفظکمرنگ این دو کلمه همشیطنت شبیه به هم بود.
«زمانی بود کهخاندان من هم عمیقاًکمرنگ کسی رو تحسین میکردم.»
تا جایی که حتی طرزجوان حرف زدنم هم تحت تأثیرمیشه اون شخص قرار گرفته بود.
ساما هیون گفت: «به هر حال، دیگه وقتشه سامامیشه هه لباسهای رنگارنگتری بپوشه. اون حالا رئیس شعبه هانگژو شده،تابلوی پس اشکالی نداره یکم بیشتر به خودش برسه، مگه نه؟»
با گفتن این حرف،کمرنگ با میل و رغبت ابریشمهایخندید گرونقیمتی تو رنگهای مختلف خرید.
و به اینخاندان ترتیب، اونا بهکمرنگ دفتر وامدهی رسیدند.
همه با زاویهشدی نود درجه در برابرمرزبندیها ساما هیون تعظیم کردند.
«به اربابشدی جوان ادایجوان احترام میکنیم!»
فریاد همزمانشونمرزبندیها مثل رعدکمرنگ طنینانداز شد.
خود جین چون-هی هم تو دفتر شعبه مورد استقبال قرارشیطنت گرفته بود، اما پزشک ارشدها و طبیبهایی که در حالشده درمان بیماران بودند حضور نداشتند، که البته کاملاً هم منطقی بود.
اما اینجابشه یه دفترارباب وامدهی بود.
به زبون مدرن، یه بانک.
انگار که نایبرئیس دفترکمرنگ مرکزی به یه شعبهشیطنت محلی بانک نزول کرده باشه.
ساما هیون با بیتفاوتی جواب احترامات رو داد،شنیدن بعد چند نامه رو گرفت، اونا رو بررسیزیر کرد و پشت سر هم دستوراتی صادر کرد.
بعد از گذشت چند ربعجوان ساعت، بالاخره تونستند به زمین تمرینشنیدن تو حیاط پشتی دفتر فوژو برسند.
«حالا هم هیون و همخاندان من به جایگاهی رسیدیم که مسئولیتحرف آدمهای زیادی رو به دوش میکشیم.»
حتی یهمرزبندیها حرکت سادهکمرنگ هم آسون نبود.
با این حال، ساما هیون قبلکمرنگ از اینکه بیاد و جلوی جینچیز چون-هی بایسته، به تمام کارهاش رسیدگی کرد.
«آه، مقامهای بالا خیلی خستهکنندهن.»
«باید خیلی سختتر هم باشه چون مجبوریداره هم به کارهای فرقه خون طلا وچیز هم به امور قبیله هائو رسیدگی کنی.»
«درسته. امامرزبندیها خوبیش اینه کهمیشه درآمد زیادی دارم.»
«احتمالاً تو تنها کسیمرزبندیها هستی که این جایگاهشنیدن رو اینطوری توصیف میکنه.»
هر دوبشه چهارزانو وسطارباب زمین تمرین نشستند.
«از الان به بعد، یهخاندان فرمول برات میخونم. گوش کن وحرف اگه چیزی رو متوجه نشدی، بپرس.»
«نمیخوای فقط حفظش کنم؟»
«اگه درکشجوان نکنی، نمیتونیمرزبندیها حفظش کنی.»
با این حرف،شدی جین چون-هی شروعخاندان به خوندن فرمول کرد.
هنر الهی نامیرا.
و هنر اژدهای بهاری!
ساما هیون با شنیدن هنرهای نهاییکمرنگ الهی که برای بقا بهینهسازی شدهچیز بودند، از روی تعجب نوچنوچ کرد.
«اینا روبشه از کجاارباب یاد گرفتی، هیونگ؟»
«از بایگانیهای مخفی قصر امپراتوری.»
تو این موقعیت،داره سعی در مبهم حرفحرف زدن فقط خندهدار بود.
برای همینجوان همه چیزمرزبندیها رو واضح گفت.
ساما هیون اونقدرشدی جا خورد کهخاندان به آرومی نوچنوچ کرد.
«هه... لطف امپراتورارباب خیلی بیشتر ازمرزبندیها اونیه که تصور میکردم.»
مگر امپراتور درداره اعماق قصر یکشنیدن هیولای واقعی نبود؟
در گذشته دستهایشخاندان به چه مقدارکمرنگ خون آلوده شده بود؟
حالا که معلوم شده بود دوقلوی اومرزبندیها که همه فکر میکردند مرده، زنده است،خندید به موجودی حتی ترسناکتر تبدیل شده بود.
یک امپراتور دیگر.
اینکه مردی که با کلماتشمیشه مردم را کنترل میکرد زندهچیز بود، البته که ترسناک بود.
اما چیزی که بیشتر ترسناکداره بود، این بود که تا الانخندید این موضوع را مخفی کرده بودند.
به لطف همین موضوع، خانوادههای قدرتمندی که با فرقه خون طلاییشنیدن تجارت میکردند، همگی زبان به دندان میگزیدند و میگفتند میدانستند برادران امپراتورشده دیوانهاند، اما معلوم شد حتی از چیزی که فکر میکردند هم دیوانهترند.
آیا عاقلانه بود که دستشان را تا زمانکمرنگ حمله قبیله سوکسین رو نکنند، در حالی که میتوانستندبیشماری خیلی راحت همهچیز را فاش کنند و حکومت کنند؟
و اینطور هم نبود کهمیشه حالا که به تخت نشستهچیز بودند، از قدرتشان لذت ببرند.
مثل اسب کار میکردند.
و آن امپراتورها دقیقاً هیونگجوان او را برای کار کردنمیشه زیر دستشان نشان کرده بودند.
با در نظر گرفتن تواناییهایخاندان اجرایی و شخصیت هیونگش، اوشنیدن هدف (برده) بینقص و کاملی بود.
امکان نداشت آنداره دو نفر چنین فرصتیحرف را از دست بدهند.
به نظر میرسید داشتندمرزبندیها با پشتکار تمام، با دادنحرف پاداش او را وسوسه میکردند.
«به هر حال، این دوجوان تا شانس زندهموندنت رو بیشتر میکنن.شنیدن راستی چه هنرهای بیرونیای یاد گرفتی؟»
«هنر قلب طلاییارباب تاثیر یک هنرمرزبندیها بیرونی رو هم داره.»
وقتی دستهای ساما هیون به نور طلاییحرف آغشته میشد، میتوانست حتی تیغهای که حامل چیتابلوی شمشیر بود را با دست خالی دفع کند.
'دستکشهای نخ کرم ابریشم بهشتیداره الان دیگه فقط واسه دکوره.شیطنت دستهاش از اونها هم قویترن.'
اما این پسرشدی با لجبازی همچنانخاندان آنها را میپوشید.
در هر صورت، به نظر میرسید اینداره توانایی فقط به دستهایش محدود نمیشد وچیز میتوانست سایر قسمتهای بدنش را هم تقویت کند.
«همم، پس به نظر میرسه نیازی نیست یک هنر بیرونی جداگانه بهت یادبیشماری بدم. در این صورت، تیغه حس جانور رو بهت آموزش میدم و نسخهتازه کاربردیش رو هم بهت یاد میدم تا بتونی همین الان ازش استفاده کنی.»
«کاربردی؟»
«آه، از دهنم پرید. امم، یعنی قابل استفادهاش کنیم،کمرنگ روانش کنیم، یه چیزی تو همین مایهها. اگه بخوامبیشماری مکتوبش کنم، شاید... خرد کردن هنر رزمی به قطعات کوچیکتر؟»
مشکل صحبتشدی کردن با ساماخاندان هیون همین بود.
او چنان سریع زبان مدرن را جذب میکردشیطنت و به قدری راحت حرف میزد که مغزغولپیکر جین چون-هی ناخودآگاه در حالت استراحت قرار میگرفت.
«هیونگ، تو واقعاً... همونطور که از یکیمیشه از اعضای خانواده جگال انتظار میره، انواعجمعیت و اقسام کلمات عجیب و غریب رو بلدی.»
با شنیدن این حرف،ارباب جین چون-هی کمی احساس راحتیکمرنگ کرد و به سینهاش زد.
«اول فرمولش روارباب بهت میگم، پسمرزبندیها باید حفظش کنی. فهمیدی؟»
«به حافظم اطمینان دارم.کمرنگ برای حفظ کردن نمایشنامههای اپراخندید به حافظه خوبی نیاز داری.»
«که اینطور. پس...»
تیغه حس جانور.
این یکی از هنرهای نهایی الهیمرزبندیها بود، اما از نظر قدرت مخرب، کمیخندید نسبت به سایر هنرهای رزمی ضعیفتر بود.
دلیلی که همچنان یککمرنگ هنر نهایی الهی محسوبشیطنت میشد، فقط یک چیز بود.
اینکه حواسجوان فرد را بهداره شدت تقویت میکرد.
این هنر باعث میشدارباب فرد حواسی شبیه به حواسکمرنگ یک جانور وحشی داشته باشد.
میگویند حس بویایی یک سگ دهمرزبندیها هزار برابر انسان است و شنواییشیطنت یک دلفین هزاران بار بهتر است.
البته حواس را تا آن حد بالاحرف نمیبرد، اما به فرد اجازه میداد حواسیزیر فراتر از یک انسان معمولی داشته باشد.
در واقع، یکی ازمرزبندیها رازهای قدرت جین چون-هیشنیدن همین تیغه حس جانور بود.
او تمام فرمول را ازجوان حفظ خواند و روش تمرین تیغهشنیدن حس جانور را هم توضیح داد.
البته، با شنیدن روشجوان تمرین، حالت چهره ساماکمرنگ هیون عجیب و غریب شد.
احتمالاً به این دلیلکمرنگ بود که خاطرهای ازشیطنت گذشته به سطح آمده بود.
شاید تصویر هیونگش در حالی که فریادمیشه میزد: «تو میتونی! یک بار دیگه! همینه!جمعیت کارت عالیه!» به ذهنش خطور کرده بود.
«بسیار خب.بشه فرمول روارباب حفظ کردی؟»
«آره.»
«و روشمرزبندیها تمرین روکمرنگ هم درک کردی؟»
«آره.»
«خوبه. پس. حالا نسخهارباب کاربردیش رو بهت یادداره میدم، دستت رو بده من.»
ساما هیونشدی دست راستشجوان را دراز کرد.
جین چون-هی مچ دستکمرنگ او را گرفت وشیطنت به صحبت ادامه داد.
«الان میخوام انرژی درونیم رو به بدنت بفرستم،شنیدن پس مقاومت نکن و بیحرکت بمون. فهمیدی؟ وزیر باید حرکت اون انرژی درونی رو به خاطر بسپاری.»
«میخوای چیبشه من روارباب هدایت کنی.»
«یه چیزی تو همینجوان مایهها. چشمهات رو ببند ومیشه تمرکز کن. خب، شروع میکنم.»
جین چون-هی چشمانش را بست.
انرژی درونی درونخاندان بدنش به بدنکمرنگ ساما هیون جریان یافت.
این انرژی در امتداد نصفالنهارهاجوان حرکت کرد، از گردنش بالامیشه رفت و به سمت چشمانش رفت.
ساما هیون میتوانست حرکت انرژیخاندان درونی را با الگوی خاصیشنیدن در داخل چشمانش احساس کند.
او ذهن خود راکمرنگ متمرکز کرد تا اینشیطنت روش را به خاطر بسپارد.
گوشه چشمانش کمی سوزنسوزن شد.
«تموم شد.بشه چشمهات روارباب باز کن.»
دست هیونگششدی مچ اوجوان را رها کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد،میشه دنیا به شکلی غیرقابلمقایسه شفافترچیز از قبل به نظر میرسید.
«این...»
«البته همه جنگجوها میتونن انرژی درونیشون رو توی چشمهاشون متمرکز کنن تا دیدشون رو تقویتچیز کنن. اما تیغه حس جانور خیلی برتره. کاری که الان کردم یه روش مخفی برایقمارخونهایه تقویت سریع بیناییت بود. از نظر تکنیکی، یه چیزی تو مایههای تقویت کره چشم میشه.»
این همه اسم هنرهای رزمی دهانپرکنمرزبندیها و موجه وجود داشت، اما اوشیطنت همیشه باید روی چیزها اینطوری اسم میگذاشت.
درکش آسان بود.
واقعاً آسان بود.
مشکل این بودشدی که هیچ ابهتخاندان و جذبهای نداشت.
جین چون-هی سهارباب قدم جلوتر ازمرزبندیها ساما هیون ایستاد.
«حالا. به من حمله کن.»
«ها؟»
«گفتم بهم حمله کن. با مشتت. سعی کنداره به اینجا ضربه بزنی. در مورد انرژی درونیتخوبیه هم... اون رو تا سطح چی مشت آغشته کن.»
جین چون-هیشدی به سینهاشجوان اشاره کرد.
«اینم همون قضیه کاربردی کردنه؟»
«آره. پس امتحانش کن.»
«باشه، میزنم.»
ضربه زدن با چی مشت.
در حالت عادی، آدم مخالفت میکردشنیدن و آن را یک کار دیوانهوار میخواند،بیشماری اما ساما هیون به هیونگش اعتماد داشت.
بنابراین، مطیعانه همان کاریمرزبندیها را کرد که بهشنیدن او گفته شده بود.
چی در مشتششدی جمع شد و چیمرزبندیها تجسمیافته دور آن چرخید.
در آنشدی حالت، ساماجوان هیون گارد گرفت.
هووونگ!
با صدای شکافته شدنمرزبندیها هوا، مشتش به سمتشنیدن سینه جین چون-هی شلیک شد.
در همان لحظه.
جین چون-هی هم دستشجوان را دراز کرد تاکمرنگ با او مقابله کند.
فکرِ 'هیونگ هم دارهکمرنگ حمله میکنه؟ باید چیکارشیطنت کنم؟' خیلی کوتاه بود.
او نیروی بیشتری بهمرزبندیها کار گرفت و مشتش راحرف بیشتر به جلو هل داد.
و سپس، در لحظهای کهجوان مشتش در آستانه برخورد بود،میشه تغییر ظریف و حیرتانگیزی رخ داد.
پونگ!
درست زمانی که به نظر میرسید بدن جینشیطنت چون-هی کمی تاب خورده، او احساس کرد نیرویغولپیکر مشتی که به سینهاش برخورد کرده بود، محو شد.
همزمان، دست جینخاندان چون-هی روی گردنکمرنگ ساما هیون قرار گرفت.
یادداشت مترجم
در زبان کرهای، کلمهی «دونگگیونگ» هم به معنای «تحسین و اشتیاق» است و هم به معنای «آینه برنزی». جین چون-هی در اینجا به این تشابه اسمی اشاره میکند.