---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 657: فصل 657 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 657: فصل 657

0

بعد از تموم شدن کارش، جین چون-هی‌معتاد​ فوراً همراه با ساما هیون به طرف‌معلومه​ مکانی رفت که قبیله هائو تصرف کرده بود.

همان‌طور که انتظار می‌رفت، ساختمان عظیم‌جوان​ و خیره‌کننده‌ای با سقف طلایی، شکوه‌شنیدن​ و عظمتش رو به نمایش گذاشت.

حتی اژدهایان طلایی دور لبه‌های‌فرارشون​ بام پیچیده بودند، انگار که‌فرقه​ در حال صعود به آسمان باشند.

دقیقاً همین‌طور بود.

«آره، این همون ساختمون وام‌دهیِ بزرگ‌ترین نزول‌خور‌معتاد​ فوژو و گروه جناح غیرمتعارف، یعنی امانت‌فروشی‌معلومه​ اژدهای طلاییه که بعد از فرارشون جا مونده!»

هرچند قابل مقایسه با فرقه خون‌جوان​ طلا نبود، اما باز هم اینجا مکان‌حرف​ با نفوذ و مهمی به حساب می‌اومد.

قبیله هائو، یا دقیق‌تر بگم،‌فرارشون​ فرقه خون طلا حالا کنترلش‌فرقه​ رو به دست گرفته بود.

ساما هیون گفت: «از اونجایی که اینجا یه مرکز وام‌دهی بوده،‌شیطنت​ قبیله هائو هم تصمیم گرفت ازش برای همین کار استفاده کنه. تجارت‌عالمه​ وام‌دهی قبیله هائو قراره توسط فرقه خون طلای قبیله هائو اداره بشه.»

«حالا که تو شدی ارباب‌باید​ جوان خاندان هائو، به هر‌منظورت​ حال این مرزبندی‌ها داره کمرنگ میشه.»

با شنیدن این‌بشه​ حرف، ساما هیون‌جوان​ با شیطنت خندید.

«این هم برای فرقه‌طلاییه​ خون طلا و هم‌قابل​ برای قبیله هائو چیز خوبیه.»

و دقیقاً همین‌طور هم بود؛‌مرزبندی‌ها​ جمعیت بی‌شماری زیر تابلوی غول‌پیکر‌حرف​ فرقه خون طلا جمع شده بودند.

«...باید یه عالمه‌جمع​ معتاد به قمار‌عالمه​ هم اینجا باشن، نه؟»

«منظورت همون قمارخونه‌ایه که تازه دیدیم؟ معلومه که‌مرزبندی‌ها​ هستن. اما ما دیگه مثل قبل بی‌گدار به‌چیز​ آب نمی‌زنیم و همین‌طوری بهشون پول قرض نمیدیم.»

«چون قبلاً اگه نمی‌تونستن پول‌فرارشون​ رو پس بدن، اونا رو‌فرقه​ به معادن یا نمک‌زارها می‌فروختن؟»

«دقیقاً. اما الان شعبه‌های مسافرخونه ما درآمد خیلی بیشتری‌شنیدن​ دارن. کار کشیدن از معتادهای قمار سخته. به محض‌تابلوی​ اینکه یه سکه دستشون بیاد، مستقیم می‌دُوَن سمت قمارخونه‌ها.»

منطق سرد و بی‌رحمانه‌ای بود.

«پس داری میگی فقط به کسایی‌جوان​ وام میدین که اراده پس دادن‌شنیدن​ و انگیزه پول درآوردن داشته باشن؟»

«درسته. در عوض، نرخ بهره ما نصف، و گاهی حتی کمتر‌خون​ از بقیه نزول‌خورهاست. اگه نتونن پس بدن، براشون یه کار جور‌دقیق‌تر​ می‌کنیم و اونا تبدیل میشن به چشم و گوش‌های ارزشمند قبیله هائو.»

«مگه تو‌ارباب​ دشت‌های مرکزی‌خاندان​ این‌همه مسافرخونه هست؟»

ساما هیون در‌جمع​ جواب سوال جین چون-هی‌معتاد​ سرش رو تکون داد.

«چی داری میگی؟ معلومه که تو دشت‌های مرکزی به اندازه ریگ بیابون‌شنیدن​ مسافرخونه هست، اما ما از همه به عنوان خدمه یا آشپز استفاده‌شده​ نمی‌کنیم. بعضی‌هاشون قصاب میشن و بعضی دیگه مزرعه پرورش خوک راه میندازن.»

«خلاصه بگم، قبیله هائو‌طلاییه​ داره تو زمینه توزیع‌قابل​ هم گسترش پیدا می‌کنه؟»

«درسته. این‌طوری تمیزتره. دیگه‌خاندان​ دلم نمی‌خواد مواد اولیه‌میشه​ کثیف و آلوده ببینم.»

ساما هیون‌غول‌پیکر​ تنفر شدیدی از‌باید​ غذاهای غیربهداشتی داشت.

او با‌اداره​ آرامش در این‌ارباب​ باره جواب داد:

«وقتی بچه بودیم، من و ساما هه به خاطر خوردن آشغال‌هایی‌خون​ که از زمین جمع کرده بودیم، تا مرز مرگ رفتیم. مخصوصاً‌دقیق‌تر​ ساما هه که از اون موقع به بعد مرتب دل‌درد می‌گیره.»

«که این‌طور.»

«می‌دونی خنده‌دارترش چیه؟»

«چی؟»

«اینکه وقت‌هایی پیش میاد که‌فرارشون​ اگه نخوای از گرسنگی بمیری،‌فرقه​ مجبوری همون آشغال‌ها رو بخوری.»

«مگه ذخیره‌ارباب​ غذایی تو هانگژو‌مرزبندی‌ها​ خیلی فراوون نیست؟»

«هست. اما‌غول‌پیکر​ اگه پول نداشته‌باید​ باشی نمی‌تونی بخریاش.»

بعد از گفتن این حرف، انگار که‌خاندان​ چیزی یادش اومده باشه، قبل از ورود به‌خندید​ ساختمون چند طاقه ابریشم برای ساما هه خرید.

«ساما هه مدام سعی می‌کنه‌فرارشون​ حتی لباس‌های راحتی که تو‌فرقه​ می‌پوشی رو هم تقلید کنه.»

«واقعاً؟»

با شنیدن این حرف‌شده​ جین چون-هی، چشم‌های ساما هیون‌باشن​ از تعجب کمی گشاد شد.

«متوجه نشدی؟ بچه‌های بنیاد اژدهای سفید هم همین‌طورن. از بچگی سعی می‌کنن طرز حرف زدن‌خندید​ و لباس پوشیدنت رو تقلید کنن. از اونجایی که همه‌شون یتیم هستن، تو تنها کسی‌منظورت​ هستی که براشون حکم پدر رو داری، برای همین فکر کنم این قضیه خیلی بیشتره.»

«...خب، ممکنه‌امانت‌فروشی​ حق با‌طلاییه​ تو باشه.»

«اذیتت نمی‌کنه؟»

جین چون-هی‌غول‌پیکر​ سرش رو‌شده​ تکون داد.

«چرا باید اذیتم کنه؟‌شدی​ واقعاً برام مهم نیست. همه‌ش‌داره​ بخشی از روند بزرگ شدنه.»

اگه خودش هم وارد جایی مثل بنیاد‌هرچند​ اژدهای سفید می‌شد و اونجا یه الگو پیدا‌باز​ می‌کرد، احتمالاً دلش می‌خواست مدام ازش تقلید کنه.

دقیقاً مثل این بود که‌مرزبندی‌ها​ بخوای همون برندهایی رو بپوشی‌حرف​ که یه آدم معروف می‌پوشه.

به هر حال،‌جمع​ تحسین کردن مثل‌عالمه​ یه آینه برنزی بود.

عجیبه که حتی تلفظ‌شدی​ این دو کلمه هم‌مرزبندی‌ها​ شبیه به هم بود.

«زمانی بود که‌اژدهای​ من هم عمیقاً‌مونده​ کسی رو تحسین می‌کردم.»

تا جایی که حتی طرز‌مرزبندی‌ها​ حرف زدنم هم تحت تأثیر‌حرف​ اون شخص قرار گرفته بود.

ساما هیون گفت: «به هر حال، دیگه وقتشه ساما‌باشن​ هه لباس‌های رنگارنگ‌تری بپوشه. اون حالا رئیس شعبه هانگژو شده،‌بی‌گدار​ پس اشکالی نداره یکم بیشتر به خودش برسه، مگه نه؟»

با گفتن این حرف،‌شدی​ با میل و رغبت ابریشم‌های‌داره​ گرون‌قیمتی تو رنگ‌های مختلف خرید.

و به این‌اژدهای​ ترتیب، اونا به‌مونده​ دفتر وام‌دهی رسیدند.

همه با زاویه‌جوان​ نود درجه در برابر‌کمرنگ​ ساما هیون تعظیم کردند.

«به ارباب‌غول‌پیکر​ جوان ادای‌شده​ احترام می‌کنیم!»

فریاد هم‌زمانشون‌اداره​ مثل رعد‌شدی​ طنین‌انداز شد.

خود جین چون-هی هم تو دفتر شعبه مورد استقبال قرار‌فرقه​ گرفته بود، اما پزشک ارشدها و طبیب‌هایی که در حال‌حساب​ درمان بیماران بودند حضور نداشتند، که البته کاملاً هم منطقی بود.

اما اینجا‌ارباب​ یه دفتر‌خاندان​ وام‌دهی بود.

به زبون مدرن، یه بانک.

انگار که نایب‌رئیس دفتر‌شدی​ مرکزی به یه شعبه‌مرزبندی‌ها​ محلی بانک نزول کرده باشه.

ساما هیون با بی‌تفاوتی جواب احترامات رو داد،‌قابل​ بعد چند نامه رو گرفت، اونا رو بررسی‌اینجا​ کرد و پشت سر هم دستوراتی صادر کرد.

بعد از گذشت چند ربع‌مرزبندی‌ها​ ساعت، بالاخره تونستند به زمین تمرین‌شیطنت​ تو حیاط پشتی دفتر فوژو برسند.

«حالا هم هیون و هم‌باید​ من به جایگاهی رسیدیم که مسئولیت‌قمارخونه‌ایه​ آدم‌های زیادی رو به دوش می‌کشیم.»

حتی یه‌اداره​ حرکت ساده‌شدی​ هم آسون نبود.

با این حال، ساما هیون قبل‌مونده​ از اینکه بیاد و جلوی جین‌طلا​ چون-هی بایسته، به تمام کارهاش رسیدگی کرد.

«آه، مقام‌های بالا خیلی خسته‌کننده‌ن.»

«باید خیلی سخت‌تر هم باشه چون مجبوری‌معتاد​ هم به کارهای فرقه خون طلا و‌معلومه​ هم به امور قبیله هائو رسیدگی کنی.»

«درسته. اما‌اداره​ خوبیش اینه که‌ارباب​ درآمد زیادی دارم.»

«احتمالاً تو تنها کسی‌طلاییه​ هستی که این جایگاه‌قابل​ رو این‌طوری توصیف می‌کنه.»

هر دو‌ارباب​ چهارزانو وسط‌خاندان​ زمین تمرین نشستند.

«از الان به بعد، یه‌باید​ فرمول برات می‌خونم. گوش کن و‌قمارخونه‌ایه​ اگه چیزی رو متوجه نشدی، بپرس.»

«نمی‌خوای فقط حفظش کنم؟»

«اگه درکش‌امانت‌فروشی​ نکنی، نمی‌تونی‌طلاییه​ حفظش کنی.»

با این حرف،‌جوان​ جین چون-هی شروع‌داره​ به خوندن فرمول کرد.

هنر الهی نامیرا.

و هنر اژدهای بهاری!

ساما هیون با شنیدن هنرهای نهایی‌مونده​ الهی که برای بقا بهینه‌سازی شده‌طلا​ بودند، از روی تعجب نوچ‌نوچ کرد.

«اینا رو‌ارباب​ از کجا‌خاندان​ یاد گرفتی، هیونگ؟»

«از بایگانی‌های مخفی قصر امپراتوری.»

تو این موقعیت،‌بشه​ سعی در مبهم حرف‌خاندان​ زدن فقط خنده‌دار بود.

برای همین‌امانت‌فروشی​ همه چیز‌طلاییه​ رو واضح گفت.

ساما هیون اون‌قدر‌جوان​ جا خورد که‌داره​ به آرومی نوچ‌نوچ کرد.

«هه... لطف امپراتور‌جمع​ خیلی بیشتر از‌عالمه​ اونیه که تصور می‌کردم.»

مگر امپراتور در‌بشه​ اعماق قصر یک‌جوان​ هیولای واقعی نبود؟

در گذشته دست‌هایش‌اژدهای​ به چه مقدار‌مونده​ خون آلوده شده بود؟

حالا که معلوم شده بود دوقلوی او‌کمرنگ​ که همه فکر می‌کردند مرده، زنده است،‌خوبیه​ به موجودی حتی ترسناک‌تر تبدیل شده بود.

یک امپراتور دیگر.

اینکه مردی که با کلماتش‌ارباب​ مردم را کنترل می‌کرد زنده‌کمرنگ​ بود، البته که ترسناک بود.

اما چیزی که بیشتر ترسناک‌فرارشون​ بود، این بود که تا الان‌خون​ این موضوع را مخفی کرده بودند.

به لطف همین موضوع، خانواده‌های قدرتمندی که با فرقه خون طلایی‌شیطنت​ تجارت می‌کردند، همگی زبان به دندان می‌گزیدند و می‌گفتند می‌دانستند برادران امپراتور‌عالمه​ دیوانه‌اند، اما معلوم شد حتی از چیزی که فکر می‌کردند هم دیوانه‌ترند.

آیا عاقلانه بود که دستشان را تا زمان‌قمار​ حمله قبیله سوکسین رو نکنند، در حالی که می‌توانستند‌مثل​ خیلی راحت همه‌چیز را فاش کنند و حکومت کنند؟

و این‌طور هم نبود که‌ارباب​ حالا که به تخت نشسته‌کمرنگ​ بودند، از قدرتشان لذت ببرند.

مثل اسب کار می‌کردند.

و آن امپراتورها دقیقاً هیونگ‌مرزبندی‌ها​ او را برای کار کردن‌حرف​ زیر دستشان نشان کرده بودند.

با در نظر گرفتن توانایی‌های‌باید​ اجرایی و شخصیت هیونگش، او‌منظورت​ هدف (برده) بی‌نقص و کاملی بود.

امکان نداشت آن‌بشه​ دو نفر چنین فرصتی‌خاندان​ را از دست بدهند.

به نظر می‌رسید داشتند‌طلاییه​ با پشتکار تمام، با دادن‌مقایسه​ پاداش او را وسوسه می‌کردند.

«به هر حال، این دو‌مرزبندی‌ها​ تا شانس زنده‌موندنت رو بیشتر می‌کنن.‌شیطنت​ راستی چه هنرهای بیرونی‌ای یاد گرفتی؟»

«هنر قلب طلایی‌جمع​ تاثیر یک هنر‌عالمه​ بیرونی رو هم داره.»

وقتی دست‌های ساما هیون به نور طلایی‌خاندان​ آغشته می‌شد، می‌توانست حتی تیغه‌ای که حامل چی‌خندید​ شمشیر بود را با دست خالی دفع کند.

'دستکش‌های نخ کرم ابریشم بهشتی‌فرارشون​ الان دیگه فقط واسه دکوره.‌فرقه​ دست‌هاش از اون‌ها هم قوی‌ترن.'

اما این پسر‌جوان​ با لجبازی همچنان‌داره​ آن‌ها را می‌پوشید.

در هر صورت، به نظر می‌رسید این‌معتاد​ توانایی فقط به دست‌هایش محدود نمی‌شد و‌معلومه​ می‌توانست سایر قسمت‌های بدنش را هم تقویت کند.

«همم، پس به نظر می‌رسه نیازی نیست یک هنر بیرونی جداگانه بهت یاد‌حرف​ بدم. در این صورت، تیغه حس جانور رو بهت آموزش می‌دم و نسخه‌عالمه​ کاربردیش رو هم بهت یاد می‌دم تا بتونی همین الان ازش استفاده کنی.»

«کاربردی؟»

«آه، از دهنم پرید. امم، یعنی قابل استفاده‌اش کنیم،‌شنیدن​ روانش کنیم، یه چیزی تو همین مایه‌ها. اگه بخوام‌تابلوی​ مکتوبش کنم، شاید... خرد کردن هنر رزمی به قطعات کوچیک‌تر؟»

مشکل صحبت‌غول‌پیکر​ کردن با ساما‌باید​ هیون همین بود.

او چنان سریع زبان مدرن را جذب می‌کرد‌مرزبندی‌ها​ و به قدری راحت حرف می‌زد که مغز‌چیز​ جین چون-هی ناخودآگاه در حالت استراحت قرار می‌گرفت.

«هیونگ، تو واقعاً... همون‌طور که از یکی‌هرچند​ از اعضای خانواده جگال انتظار می‌ره، انواع‌اما​ و اقسام کلمات عجیب و غریب رو بلدی.»

با شنیدن این حرف،‌خاندان​ جین چون-هی کمی احساس راحتی‌شنیدن​ کرد و به سینه‌اش زد.

«اول فرمولش رو‌جمع​ بهت می‌گم، پس‌عالمه​ باید حفظش کنی. فهمیدی؟»

«به حافظم اطمینان دارم.‌شدی​ برای حفظ کردن نمایشنامه‌های اپرا‌داره​ به حافظه خوبی نیاز داری.»

«که این‌طور. پس...»

تیغه حس جانور.

این یکی از هنرهای نهایی الهی‌عالمه​ بود، اما از نظر قدرت مخرب، کمی‌دیدیم​ نسبت به سایر هنرهای رزمی ضعیف‌تر بود.

دلیلی که همچنان یک‌شدی​ هنر نهایی الهی محسوب‌مرزبندی‌ها​ می‌شد، فقط یک چیز بود.

اینکه حواس‌امانت‌فروشی​ فرد را به‌فرارشون​ شدت تقویت می‌کرد.

این هنر باعث می‌شد‌خاندان​ فرد حواسی شبیه به حواس‌شنیدن​ یک جانور وحشی داشته باشد.

می‌گویند حس بویایی یک سگ ده‌عالمه​ هزار برابر انسان است و شنوایی‌تازه​ یک دلفین هزاران بار بهتر است.

البته حواس را تا آن حد بالا‌خاندان​ نمی‌برد، اما به فرد اجازه می‌داد حواسی‌شیطنت​ فراتر از یک انسان معمولی داشته باشد.

در واقع، یکی از‌طلاییه​ رازهای قدرت جین چون-هی‌قابل​ همین تیغه حس جانور بود.

او تمام فرمول را از‌مرزبندی‌ها​ حفظ خواند و روش تمرین تیغه‌شیطنت​ حس جانور را هم توضیح داد.

البته، با شنیدن روش‌شده​ تمرین، حالت چهره ساما‌قمار​ هیون عجیب و غریب شد.

احتمالاً به این دلیل‌شدی​ بود که خاطره‌ای از‌مرزبندی‌ها​ گذشته به سطح آمده بود.

شاید تصویر هیونگش در حالی که فریاد‌هرچند​ می‌زد: «تو می‌تونی! یک بار دیگه! همینه!‌اما​ کارت عالیه!» به ذهنش خطور کرده بود.

«بسیار خب.‌ارباب​ فرمول رو‌خاندان​ حفظ کردی؟»

«آره.»

«و روش‌اداره​ تمرین رو‌شدی​ هم درک کردی؟»

«آره.»

«خوبه. پس. حالا نسخه‌خاندان​ کاربردیش رو بهت یاد‌میشه​ می‌دم، دستت رو بده من.»

ساما هیون‌غول‌پیکر​ دست راستش‌شده​ را دراز کرد.

جین چون-هی مچ دست‌شدی​ او را گرفت و‌مرزبندی‌ها​ به صحبت ادامه داد.

«الان می‌خوام انرژی درونیم رو به بدنت بفرستم،‌قابل​ پس مقاومت نکن و بی‌حرکت بمون. فهمیدی؟ و‌اینجا​ باید حرکت اون انرژی درونی رو به خاطر بسپاری.»

«می‌خوای چی‌ارباب​ من رو‌خاندان​ هدایت کنی.»

«یه چیزی تو همین‌شده​ مایه‌ها. چشم‌هات رو ببند و‌باشن​ تمرکز کن. خب، شروع می‌کنم.»

جین چون-هی چشمانش را بست.

انرژی درونی درون‌اژدهای​ بدنش به بدن‌مونده​ ساما هیون جریان یافت.

این انرژی در امتداد نصف‌النهارها‌مرزبندی‌ها​ حرکت کرد، از گردنش بالا‌حرف​ رفت و به سمت چشمانش رفت.

ساما هیون می‌توانست حرکت انرژی‌باید​ درونی را با الگوی خاصی‌منظورت​ در داخل چشمانش احساس کند.

او ذهن خود را‌شدی​ متمرکز کرد تا این‌مرزبندی‌ها​ روش را به خاطر بسپارد.

گوشه چشمانش کمی سوزن‌سوزن شد.

«تموم شد.‌ارباب​ چشم‌هات رو‌خاندان​ باز کن.»

دست هیونگش‌غول‌پیکر​ مچ او‌شده​ را رها کرد.

وقتی چشمانش را باز کرد،‌ارباب​ دنیا به شکلی غیرقابل‌مقایسه شفاف‌تر‌کمرنگ​ از قبل به نظر می‌رسید.

«این...»

«البته همه جنگجوها می‌تونن انرژی درونیشون رو توی چشم‌هاشون متمرکز کنن تا دیدشون رو تقویت‌جمعیت​ کنن. اما تیغه حس جانور خیلی برتره. کاری که الان کردم یه روش مخفی برای‌دیدیم​ تقویت سریع بیناییت بود. از نظر تکنیکی، یه چیزی تو مایه‌های تقویت کره چشم می‌شه.»

این همه اسم هنرهای رزمی دهان‌پرکن‌عالمه​ و موجه وجود داشت، اما او‌تازه​ همیشه باید روی چیزها این‌طوری اسم می‌گذاشت.

درکش آسان بود.

واقعاً آسان بود.

مشکل این بود‌جوان​ که هیچ ابهت‌داره​ و جذبه‌ای نداشت.

جین چون-هی سه‌جمع​ قدم جلوتر از‌عالمه​ ساما هیون ایستاد.

«حالا. به من حمله کن.»

«ها؟»

«گفتم بهم حمله کن. با مشتت. سعی کن‌میشه​ به اینجا ضربه بزنی. در مورد انرژی درونی‌ت‌بی‌شماری​ هم... اون رو تا سطح چی مشت آغشته کن.»

جین چون-هی‌غول‌پیکر​ به سینه‌اش‌شده​ اشاره کرد.

«اینم همون قضیه کاربردی کردنه؟»

«آره. پس امتحانش کن.»

«باشه، می‌زنم.»

ضربه زدن با چی مشت.

در حالت عادی، آدم مخالفت می‌کرد‌جوان​ و آن را یک کار دیوانه‌وار می‌خواند،‌حرف​ اما ساما هیون به هیونگش اعتماد داشت.

بنابراین، مطیعانه همان کاری‌طلاییه​ را کرد که به‌قابل​ او گفته شده بود.

چی در مشتش‌جوان​ جمع شد و چی‌کمرنگ​ تجسم‌یافته دور آن چرخید.

در آن‌غول‌پیکر​ حالت، ساما‌شده​ هیون گارد گرفت.

هووونگ!

با صدای شکافته شدن‌طلاییه​ هوا، مشتش به سمت‌قابل​ سینه جین چون-هی شلیک شد.

در همان لحظه.

جین چون-هی هم دستش‌شده​ را دراز کرد تا‌قمار​ با او مقابله کند.

فکرِ 'هیونگ هم داره‌شدی​ حمله می‌کنه؟ باید چی‌کار‌مرزبندی‌ها​ کنم؟' خیلی کوتاه بود.

او نیروی بیشتری به‌طلاییه​ کار گرفت و مشتش را‌مقایسه​ بیشتر به جلو هل داد.

و سپس، در لحظه‌ای که‌مرزبندی‌ها​ مشتش در آستانه برخورد بود،‌حرف​ تغییر ظریف و حیرت‌انگیزی رخ داد.

پونگ!

درست زمانی که به نظر می‌رسید بدن جین‌مرزبندی‌ها​ چون-هی کمی تاب خورده، او احساس کرد نیروی‌چیز​ مشتی که به سینه‌اش برخورد کرده بود، محو شد.

همزمان، دست جین‌اژدهای​ چون-هی روی گردن‌مونده​ ساما هیون قرار گرفت.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

در زبان کره‌ای، کلمه‌ی «دونگ‌گیونگ» هم به معنای «تحسین و اشتیاق» است و هم به معنای «آینه برنزی». جین چون-هی در اینجا به این تشابه اسمی اشاره می‌کند.