چپتر 195: چپتر ۱۹۵
0جین چون-هی اول از همه قرصهای روحیایمیداد که استادش و رئیس سالن گیاهان دارویی،دردسر مان پا-گوک ساخته بودند را تحویل گرفت.
قبل از فرستادن آنها برایدیرینهاش خواهر و برادرهای کوچکترش، دوعنوان قرص برای خودش کنار گذاشت.
یکی ازنجات آنها قرص الهیکردن خلوص عالی بود.
این هدیهای ازعادتهای طرف ارشد، امپراتورنکرد مشت وودانگ بود.
«امیدوارم چون-و مالبفرستد خودش را خوبتوضیح مصرف کرده باشد.»
او یکی ازگاهی آن دو رافراموش به چون-و داده بود.
تصمیم گرفت آن یکیملاحظه که باقی مانده بودعادتهای را خودش مصرف کند.
انجام این کارعادتهای حتماً فرقه وودانگنکرد را راضی میکرد.
ذهن آدمهامتقابل دقیقاً همینطورهمراه کار میکند.
اینطور نیست کهگاهی هدیهای بدهی و دیگرنکرد به آن اهمیت ندهی.
مگر طبیعی نیست که اگر کادوی تولدیگاهی که امروز دادهای، فردا در بازار برایعنوان فروش گذاشته شود، حسابی حالت گرفته شود؟
«به هر حالعادتهای باید روابط خوبمنکرد را حفظ کنم.»
جراح بودن چیزی نبودهمراه که بتوانی به تنهاییخوبی در آن عالی باشی.
این شغلی بود که در آن بانکرد همکاری کادر درمان بیشماری مثل پرستارها، متخصصان بیهوشینامهای یا پزشکان مشاور، جان آدمها را نجات میدادی.
اینطور ملاحظه کردنمیدادی دیگران هر از گاهی،گاهی از عادتهای دیرینهاش بود.
او فراموش نکرد که یک قرص الهی فلس سفید راهدیه به عنوان هدیه متقابل بفرستد، به همراه نامهای که توضیحارباب میداد از قرص الهی خلوص عالی به خوبی استفاده کرده است.
«ارباب جوان،متقابل این براتونهمراه دردسر نیست؟»
«دردسر؟ ایندیگران چیزها همیشه یهدیرینهاش روزی برمیگردن، یوهو.»
«خب، این اولین باره تو زندگیم میبینم کسی از فرقه وودانگ یه قرص الهیعنوان خلوص عالی میگیره و در جواب یه قرص روحی از خودش به عنوان تشکر میفرسته.چیزها البته، قرص الهی فلس سفید در مقایسه با قرص الهی خلوص عالی درجه پایینتری داره.»
«منظورت از درجه چیه! قرصفراموش الهی فلس سفید از همونهدیه اولش برای مصارف پزشکی ساخته شده!»
«پزشکی یا غیرپزشکی، اگه انرژی درونی رو به طرز چشمگیری افزایش نده،جوان آدمهای دنیای رزمی دستکمش میگیرن، میدونید که؟ از آدمهایی که رویای قویترین درمیگیره زیر آسمان شدن رو دارن به جای یه عمر طولانی، چه انتظاری دارید؟»
«این خیلی بیانصافیه، یوهو. هیچوقت فکر نمیکردم قرصفلس الهی فلس سفید رو که مثل بچهای میمونهتوضیح که با هم بزرگش کردیم، اینقدر دستکم بگیری.»
با حرفهای جین چون-هی، یوهو برایدیگران لحظهای با حالتی به او خیرهفلس شد که انگار میخواست او را بکشد.
پروفسور جین به نگاهدیرینهاش غضبناک دستیارش با یکسفید لبخند گرم پاسخ داد.
«بیا سخت کاربفرستد کنیم و بچهتوضیح دوم رو هم بیاریم.»
استرپتومایسین.
دستیار با خودش فکر کردکردن که آیا این حمالیها اصلاًفراموش قرار است تمام شود یا نه.
برای سه ثانیه، صدهادیرینهاش راه برای کشتن پروفسور جینعنوان را در ذهنش تصور کرد.
«اگه فقط اون گردن بهنامهای اندازه کف دستش رو بشکنم،است همه این کارها تموم میشه…»
«هنرهای خارجی من هرعادتهای روز به لطف توفلس پیشرفت میکنه، یوهو. هاهاها.»
جین چون-هی نامه راملاحظه تمام کرد و آنعادتهای را مهر و موم کرد.
معمولاً، در رمانهای هنرهای رزمی، وقتی شخصیتی چنین قرص الهیایهدیه را مصرف میکند، قدردانی عمیقی برای این اتفاق خوشیمن نشانارباب میدهد و بعد برای روبرو شدن با یک دشمن بزرگتر میشتابد.
در وهله اول، یکهمراه جنگجوی معمولی هیچ راهیخوبی برای جبران چنین هدیهای ندارد.
شکست دادن دشمنگاهی خونیِ ولینعمت، بزرگترینفراموش شکل جبران خواهد بود.
اما جین چون-هی فرق داشت.
«اینطور نیست که نتوانم قرصفراموش الهی فلس سفید را بسازم.هدیه هیچ دلیلی برای خسیسبازی وجود ندارد.»
این کار ممکنبفرستد بود چون اوتوضیح یک پزشک بود.
در عصری که شمشیرها ودیرینهاش تیغهها به پرواز درمیآمدند، داروییعنوان برای جراحات داخلی ارزش قابلتوجهی داشت.
علاوه بر این، این نسخه اولیه قرص الهی فلس سفید بود کهفلس خودش ساخته بود، نسخهای که مقرونبهصرفه بودن را نادیده میگرفت تا فقطاست خالصترین خواص دارویی را استخراج کند، نه نسخه تولید انبوه با قیمت پایینتر.
برای فرقه وودانگ،عادتهای این یک هدیهنکرد بسیار خوشایند بود.
برای قرص باقیمانده، اوهمراه قرصی را انتخاب کرد کهاستفاده بیشترین چی فلز را داشت.
در گذشته، او جینسنگ جاودانه سفید را پیدا کرده و به همراه جانورانبفرستد روحی مصرف کرده بود و چی چوب خود را در میان پنج عنصرهمیشه پر کرده بود، اما هرگز نتوانسته بود چی فلز خود را پر کند.
گیاهان روحی آغشته به چیکردن زمین، چی چوب یا چیفراموش آتش نسبتاً راحتتر پیدا میشدند.
با این حال، در میان اکسیرهاینکرد در سطحی که جین چون-هی میخواست، آنهاییهمراه که حاوی فلز بودند بسیار نادرتر بودند.
این یک اصل طبیعی بودنامهای که از رشد سریع با کمکارباب اکسیرها، نقاط ضعفی به وجود میآمد.
مشکل مزمن جین چون-هی این بودفراموش که در میان پنج عنصر، فقطمتقابل چی فلز او به شدت کمبود داشت.
و با این حال، درکردن نبرد، فلز عنصری بود که اونکرد خیلی زیاد از آن استفاده میکرد.
این به خاطر همافزاییدیرینهاش خوبی بود که باسفید رعد و برقِ تاندرکوئیک داشت.
«بالاخره میتوانممتقابل این مشکلهمراه را برطرف کنم.»
پیش روی جین چون-هی، قرص الهی آهننکرد سیاه قرار داشت که توسط استادش وهمراه رئیس سالن گیاهان دارویی ساخته شده بود.
قارچ سنگی آهن سیاه قارچی بود که درعادتهای مناطق معدنی که طلا در آن دفن شده بود،بفرستد به خصوص در عمیقترین بخشهای رگ زمین شکوفا میشد.
این قارچی بود کهدیرینهاش انرژی فلز را تا حدعنوان مطلق خود در بر داشت.
با این حال، همانطور که از ماهیتش پیداست، نقطه ضعفشاست این بود که هیچ انرژی دیگری جز فلز نداشت، که باعثباره میشد در مورد ساختار، بدن و هنرهای رزمی شخص سختگیر باشد.
علاوه بر این، از آنجا که کوههایی کهفلس طلا در آنها دفن شده بود مرتباً توسط معدنچیانمیداد بازدید میشد، رشد آن به طور طبیعی دشوار بود.
برای برداشت این قارچ،ملاحظه فرد باید مکان یکعادتهای معدن طلای آینده را میدانست.
«استاد. شاگرد نالایق شما قبلاًفراموش تمام کوههای آن منطقه راهدیه با پول توجیبیاش خریده است.»
دقیقتر این بود که آن را معدنمیداد نقره بنامیم، زیرا نقره بیشتری نسبت به طلاچیزها وجود داشت، اما به اندازه کافی سودآور بود.
با این حال، اگر او ناگهان فریاد میزد، «یک معدن نقره کشفمتقابل شده است!»، بخش مالی فرقه شیطانی ممکن بود مثل زنبورها هجوم بیاورند، بنابراینچیزها او قصد داشت در زمان مناسب آن را با پرنس ژو توسعه دهد.
«هههههههه…!»
جین چون-هی لبخند شرورانهایدیرینهاش زد و قرص الهیسفید آهن سیاه را برداشت.
قرص روحی، به سیاهیهمراه شب، مانند ستارهها باخوبی گرد طلا پوشیده شده بود.
«بعد از خوردن این،عادتهای یه حمله مشترک حسابیفلس با تاندرکوئیک درست میکنم.»
واق! واق واق!
«نه، نه. نمیتونم هوانگگو روفراموش جا بندازم. با هوانگگو همهدیه یه حمله مشترک درست میکنم.»
حالا دیگرمتقابل هوانگگو اوهمراه را کاملاً میفهمید.
انگار که احساساتش تسکینعادتهای یافته باشد، هوانگگو دمشفلس را به آرامی تکان داد.
دیگر از بدن تپل وکردن گرد دوران جوانیاش خبری نبود؛ هوانگگونکرد اکنون فیزیک بدنی نسبتاً عضلانی داشت.
با دیدن روند تغییرات بدنش که با انباشتسفید انرژی درونی و تسلط بر هنرهای رزمی به کمالخوبی رسیده بود، انگار هیچ فرقی با یک انسان نداشت.
با این حال، درهمراه میان ظاهر باوقارش، بدنخوبی کوتاه و تنومندش بامزه بود.
جین چون-هی با بازیگوشی گونههایدیرینهاش هوانگگو را کشید و بلافاصلهعنوان قرص الهی آهن سیاه را بلعید.
او نفس عمیقیمیدادی کشید و شروع بهگاهی پذیرش چی فلز کرد.
چی فلزگاهی در تمامدیرینهاش بدنش پخش شد.
اگر به حال خودش رها میشد، یامیداد منجر به مشکلاتی از قبیل انحراف چی میشدچیزها یا باعث میشد اثرات دارویی کاملاً پراکنده شوند.
انرژی درونی که ازعادتهای دانتیانش سرچشمه میگرفت، شروع بهسفید گردش در تمام بدنش کرد.
«این یک چرخه کامل وکردن بازگشت به دانتیان، گردش بزرگفراموش بهشتیِ پرورش چی نامیده میشه.»
با این حال، گردش بزرگ بهشتی نه تنها برایعنوان پرورش چی، بلکه برای حل کردن یک قرص روحی دراست داخل بدن و جذب اثرات دارویی آن نیز استفاده میشد.
جریانی که به این شکل ایجاد شده بود، تبدیل بهاست رودخانهای شد که در بدنش میچرخید و در حالی که بهباره پیشروی خود ادامه میداد، انرژی قرص الهی آهن سیاه را میبلعید.
در اصل، چی فلز او در میان چی حقیقی پنجعنوان عنصر همیشه دچار کمبود بود، اما با ادغام شدن آن،است قدرت پنج عنصر شروع به رسیدن به یک تعادل بینقص کرد.
گردشی سنگین، متفاوتمیدادی از قبل، ازدیگران دانتیانش به جریان افتاد.
سریع نبود، اما باثباتدیرینهاش بود و به همینسفید دلیل، عظمتی وصفناپذیر داشت.
نه، دقیقاً به خاطر همین کندتوضیح بودن بود که چی توانست به اندازهبراتون کافی در نصفالنهارهای ظریفش به گردش دربیاید.
در آن گردش بینهایت.
«این...»
جین چون-هیگاهی جریان عظیمیدیرینهاش را احساس کرد.
انگار که بدنش دیگر متعلق به خودش نبود؛ رودخانهایاستفاده بزرگ و غیرقابل کنترل با شکوه تمام در درونشبرمیگردن جریان داشت و خیلی چیزها را میبلعید و تطهیر میکرد.
«یک رودخونه... نه.
این یک جهان کوچیکه...؟»
آگاهی او وعادتهای این جریان بهنکرد تدریج یکی شدند.
برای لحظهای کوتاه، آموزههای پنج عنصر و یینخوبی و یانگ به ذهنش خطور کرد، اما حتیهمیشه آنها هم توسط این رودخانه شسته و برده شدند.
همانطور که وارد حالت بیخودی وفراموش خلسه میشد، احساس کرد که بدنشمتقابل به نوعی در حال تغییر است.
با این حال.
یک چیزی کم بود.
در آن لحظه اتحاد بینقص، اوتوضیح یک کمبود را احساس کرد و اینبراتون حس هر لحظه بزرگتر و بزرگتر میشد.
این یک دیوار بود.
«آه.
فهمیدم.»
این دیوارِمتقابل یک قلمروهمراه جدید بود.
تنها با غلبه برعادتهای آن میتوانست واقعاً بهفلس قلمرو دگرگونی صعود کند.
در آن لحظه، جین چون-هیکردن از حالت خلسه بیرون آمدفراموش و به خودش مسلط شد.
تمام بدنشگاهی سرشار ازدیرینهاش سرزندگی بود.
انرژی درونیاش به شدت افزایش یافته بود وخوبی میتوانست تشخیص دهد که چی حقیقی پنج عنصرهمیشه او در یک تعادل بینقص و هماهنگ قرار دارد.
متأسفانه، اودیگران نتوانسته بودعادتهای دیوار را بشکند.
با این حال، حالا که بادیگران آن دیوار روبرو شده بود، میدانستفلس که روزی میتواند بر آن غلبه کند.
وقتی چشمانش را بازدیرینهاش کرد، تمام بدنش باسفید ناخالصیهای سیاه پوشیده شده بود.
«به زودیمتقابل به قلمروهمراه دگرگونی میرسی.»
«استاد. تمامدیگران این مدتعادتهای اینجا نگهبانی میدادید؟»
«در عمارت پزشکی فلس سفیدکردن چه نیازی به نگهبان هست؟ فقطنکرد داشتم رشد شاگردم رو تماشا میکردم.»
کِی آمده بود؟
جگال لین بابفرستد چشمانی گرم بهتوضیح شاگردش نگاه میکرد.
«میدونم که باید مثل یک علف هرز بزرگشفلس کنم، اما میل به پرورش دادنش مثل یکتوضیح گل ارکیده، همیشه این استاد رو عذاب میده.»
او در کشمکش بود.
انگار هویتش به عنوان یک استاد وفلس هویتش به عنوان یک عضو خانواده در حالتوضیح پاره شدن و جدا شدن از هم بودند.
جگال لین میدانست.
جین چون-هی همیشه بعدعادتهای از دیدن چیزی بزرگترفلس در مکانی دوردست، رشد میکرد.
فرآیندی که در آن بدنش تکهتکه میشد، ذهنشعادتهای به مرزهای خود میرسید، درگیر میشد، میشکست ومتقابل سپس برای قویتر شدن، خودش را بازیابی میکرد.
امپراتور مشت گفته بود که یکنکرد استاد باید طبق اصول، مراقب اینبفرستد روند باشد و آن را تشویق کند.
اما جگال لین آرزو داشتنامهای که اولین شاگردش برای همیشهاست در آغوش او در امان بماند.
در عین حال، بهعادتهای عنوان یک استاد، آرزوفلس داشت که شاگردش رشد کند.
انگار کهنجات قلب پیچیدهاشملاحظه را خوانده باشد.
جین چون-هی گفت: «ممنونم، استاد.»
او بچه عجیبی بود.
هر زمان که جگال لیندیرینهاش اینطور عذاب میکشید، او خیلیعنوان راحت فاصلهی بینشان را تنظیم میکرد.
اینکه نزدیکتر میشد یا فاصله میگرفتدیگران هر بار فرق میکرد، اما حتیفلس یک بار هم باعث ناراحتیاش نشده بود.
«مشتاقانه منتظر روزیعادتهای هستم که بر دیوارفلس قلمرو دگرگونی غلبه کنی.»
جگال لین کلمات یکهمراه استاد با قلبی پیچیدهخوبی را به زبان آورد.
و در جواب آنعادتهای جگال لین، جین چون-هی باسفید کلمات یک شاگرد پاسخ داد:
«حتماً صعود میکنم.»
این منظره دوباره او را پر از نگرانی کردعنوان و احساس کرد دلش میخواهد او را برای یکیاستفاده دو سال دیگر حبس کند تا در امان بماند.
جگال لین خودش راهمراه مجبور کرد تا اینخوبی احساس را سرکوب کند.
«بله. بایددیگران به تلاشتعادتهای ادامه بدی.»
«بله. و اینکهمیدادی باید یه دوشدیگران بگیرم. بوی گند میدم.»
جین چون-هیگاهی با اغراق آستینشفراموش را بو کرد.
«هاهاها. درسته. بایدبفرستد به یوهو بگمتوضیح حمومت رو آماده کنه.»
حالا که کار به اینجا کشیدهفراموش بود، بد نبود در گزارش پزشکیمتقابل هم کمی درباره شاگردش پز بدهد.
حتی این دلشوره وملاحظه عذاب هم در برابر پزدیرینهاش دادن درباره شاگردش بیفایده بود.
«چیزی هستگاهی که دلتدیرینهاش بخواد بخوری؟»
«همم. هر چی باشه خوبه.»
او باید دستورالعملهایگاهی خوشمزهاش را همفراموش به او منتقل میکرد.
جگال لیننجات آستینهایش راملاحظه بالا زد.
«من یکم غذاهای داروییدیرینهاش آماده میکنم، پس بروسفید و زود خودت رو بشور.»
آن روز، جگال لینعادتهای پس از مدتها دوباره چاقویسفید آشپزخانه را به دست گرفت.
مهارت او در قصابی کردن یکدیگران گاو با استفاده از رشتههای شمشیر،فلس واقعاً در سطح یک هنر الهی بود.
حالت شمشیر ذهن.
استفاده از چنین حالتی صرفاً برای آماده کردن یک وعده غذایی برای شاگردش، یکدردسر عمل دیوانهوار بود که کمتر کسی در تاریخ دنیای رزمی مرتکب آن میشد، اماتشکر سرآشپزهای عمارت پزشکی فلس سفید دیگر دست از تلاش برای درک این موضوع برداشته بودند.
«تا زمانی کهگاهی استاد عمارت خوشحالفراموش باشه، مشکلی نیست.»
در مقایسه با عمارت پزشکی فلسدیگران سفیدِ قدیم قبل از ورود اژدهایفلس سفید کوچک، وضعیت فعلی بهشت بود.
پس از اتمام حمام، جینفراموش چون-هی با خوشحالی غذاهای دارویی رامتقابل که استادش آماده کرده بود، خورد.
در همین حین، او با استادش بحثمیداد کرد که آیا میتوانند با ارتقای تجهیزاتدردسر آشپزخانه طعم غذا را بهتر کنند یا نه.
به نوعی، آشپزی راعادتهای میشد به عنوان شیمیِ ایجادسفید شده توسط گرما توصیف کرد.
انسانها آتش رامیدادی کشف کردند ودیگران آشپزی را یاد گرفتند.
ریشه آشپزی در این است که یک موجودسفید زنده را بگیریم و به آن گرما بدهیممیداد تا به هضم و جذب آن کمک کند.
عطر و طعم بستههمراه به نوع واکنش شیمیاییِخوبی ایجاد شده، تغییر میکند.
میشد گرمای زیادی به کاردیرینهاش برد، یا مثل استیک تارتارعنوان اصلاً از هیچ گرمایی استفاده نکرد.
در هر صورت، صرفاًملاحظه توانایی استفاده آزادانه از گرما،دیرینهاش دامنه آشپزی را گسترش میدهد.
«فقط با افزایش قدرتدیرینهاش آتش، فکر کنم بتونیم غذاهایعنوان بیشتری به منو اضافه کنیم...»
جگال لین بابفرستد لذت به ایدههای مختلفمیداد جین چون-هی گوش داد.
جین چون-هی نیز ازعادتهای گفتگوی خود با جگالفلس لین بینهایت راضی بود.
انرژی درونی اومیدادی اکنون معادل سهدیگران چرخه شصت ساله بود.
او تلنگر سوراخکننده آسماندیرینهاش را تا سطح مرحلهسفید پنجم تسلط یافته بود.
شلیک مستقیم، شلیکبفرستد چرخشی، شلیک پیاپی، شلیکمیداد خردکننده و شلیک انفجاری.
او دردیگران تمام آنهاعادتهای مهارت کامل داشت.
هر دوی آنها متوجه شدندکردن که زمان آن فرا رسیدهفراموش تا کمکم راهی اتحاد رزمی شوند.