---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 610: چپتر 610 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 610: چپتر 610

0

از اونجایی که تمام این مدت یوهو‌هدیه​ رو زیر نظر داشتم، می‌دونستم که دوست‌انگار​ داره غذا دقیقاً همین‌طوری براش آماده بشه.

غذای مورد علاقه‌اش گوشت خام بود،‌کرد​ اما از این مدل آماده‌سازی هم‌چطور​ به عنوان یه غذای ویژه لذت می‌برد.

علاوه بر اون، نحوه چیدمان غذا هم براش مهم‌زیادی​ بود و بعد از کلی آزمون و خطا، فهمیدم که‌بشم​ بیشتر از همه از چیدمان میز مراسم‌های آیینی خوشش میاد.

نمی‌دونست پدر و مادرش کی بودن، برای همین هیچ‌وقت فرصت نکرده بود‌هیون​ مراسم یادبود اجداد یا آیین‌های خاصی رو انجام بده. تنها چیزی که‌خودت​ در این مورد دیده بود، برنامه‌های تلویزیون بیمارستان تو عید چوسوک بود.

«تنها چیزی که یادمه اینه: کیک‌بهش​ برنجی در غرب، سوپ در شرق،‌نواختن​ ماهی در شرق و گوشت در غرب.»

وقتی غذاها رو‌آورد​ تقریباً همین‌طوری می‌چیدم، یوهو‌انگار​ خیلی بهتر غذا می‌خورد.

نمی‌دونستم چرا این‌قدر از چیدمان میز مراسم‌های عید‌چیزهای​ خوشش میاد، اما برای جین چون-هی هم چیدن این‌برجسته‌ای​ میز حس رسم کردن یه آرایش جادویی رو داشت.

- این خوشمزه‌ست.

اژدهای بال‌دار که‌نقره‌ای​ جلوم بود هم‌بهش​ به نظر راضی می‌رسید.

وقتی فضا حسابی صمیمی شد، جین چون-هی بالاخره‌چیزهای​ زیتر هفت‌سیم نقره‌ای رو که ساما هیون بهش هدیه‌برجسته‌ای​ داده بود، بیرون آورد و شروع به نواختن کرد.

- انگار‌بیرون​ چیزهای زیادی‌شروع​ با خودت آوردی.

«چطور می‌تونستم برای‌می‌رسید​ ملاقات با چنین موجود‌بالاخره​ برجسته‌ای، سرسری آماده بشم؟»

- قطعا‌هفت‌سیم​ خوب بلدی‌ساما​ چطور حرف بزنی.

«اصلاً این‌طور نیست، هه‌هه‌هه! به هر‌کرد​ حال، می‌خوام یه قطعه بنوازم، پس‌چطور​ لطفاً با کمال میل گوش بدید.»

دینگ-

با شروع ملودی، اژدهای بال‌دار‌حسابی​ با چهره‌ای راضی، آروم چشماش‌نقره‌ای​ رو بست و زمزمه کرد.

- بله.

خیلی وقت بود‌آورد​ که از چنین‌کرد​ ظرافتی لذت نبرده بودم.

بعد از این حرف،‌شروع​ آروم شروع کرد به‌چیزهای​ فاش کردن اطلاعاتی که می‌دونست.

- مگه برگردوندن زمان کار راحتیه؟ اگه فقط می‌خواستی‌هفت‌سیم​ زمان خودت رو به عقب برگردونی فرق می‌کرد، اما به‌نواختن​ عقب برگردوندن کل دنیا چیزیه که ذاتاً بهای سنگینی می‌طلبه.

«که… این‌طور. یعنی این امکان‌هیون​ وجود داره که فقط زمان‌آورد​ خودم رو به عقب برگردونم؟»

- ممکنه.

اگه فقط خودت رو‌شروع​ به عقب برگردونی، بهای‌چیزهای​ علیت کاهش پیدا می‌کنه.

خیلی راحت‌تر می‌شه.

«اگه همون‌قدر که به نظر می‌رسه‌بهش​ راحت بود خیلی خوب می‌شد، اما اصلاً‌کرد​ نمی‌دونم چطوری باید این کار رو بکنم.»

- این‌بیرون​ ماهیت زمان‌شروع​ و فضاست.

قدرتیه که به فانی‌ها اجازه استفاده ازش داده‌چیزهای​ نشده... در وهله اول، با این وضعیتی که‌موجود​ الان داری، استفاده از اون قدرت برات غیرممکنه.

دی‌ری‌رینگ-

جین چون-هی سیم‌ها‌نقره‌ای​ رو به صدا درآورد‌هدیه​ و با احتیاط پرسید.

«چطور می‌تونم ازش استفاده کنم؟»

- اگه به عنوان‌شروع​ یه انسان به تعالی‌چیزهای​ برسی، اون موقع ممکنه.

تعالی، منظورش‌راضی​ همون قلمرو‌فضا​ دگرگونی بود؟

نمی‌تونست مطمئن باشه.

«اما اگه‌بیرون​ بیشتر بپرسم، احتمالاً‌نواختن​ روی اعصابش می‌رم.»

سر و کله‌آورد​ زدن باهاش اصلاً‌کرد​ کار راحتی نبود.

اگه به پرسیدن ادامه می‌داد و در‌بالاخره​ نهایت عصبانیش می‌کرد و باعث می‌شد بزنه‌هدیه​ زیر حرفش، یه فاجعه به بار می‌اومد.

جین چون-هی‌هفت‌سیم​ موضوع رو‌ساما​ عوض کرد.

«گفتی توانایی‌بیرون​ واقعی گوی، بازسازی‌نواختن​ نیست. پس چیه؟»

- همم، باهوشی.

داشتم فکر می‌کردم‌می‌رسید​ اگه بیشتر پافشاری کنی،‌بالاخره​ یه کم عذابت بدم.

«هه‌هه‌هه!»

- به هر‌آورد​ حال، آدم‌های خانواده‌کرد​ جگال همیشه همین‌طوری بودن.

اژدهای بال‌دار پوزخندی زد.

با این حال،‌می‌رسید​ به نظر نمی‌رسید‌صمیمی​ بهش برخورده باشه.

جای شکرش باقی بود.

نمی‌دونست منظورش از «عذاب دادن» چیه،‌کرد​ اما حس قوی‌ای بهش می‌گفت که‌چطور​ قراره براش خیلی بد تموم بشه.

«همون‌طور که انتظار‌آورد​ می‌رفت، اژدهای بال‌دار‌کرد​ موجود چندان خیرخواهی نیست.

اون فقط موجودیه‌می‌رسید​ که هر کاری‌صمیمی​ دلش بخواد انجام می‌ده.»

کسی بود که از‌ساما​ اون بالا به انسان‌ها نگاه‌بیرون​ می‌کرد، انگار که مورچه هستن.

مثل یه خدا، نه.

خودش باید یه خدا باشه.

اژدهای بال‌دار دهن باز کرد.

- از علیتی‌نقره‌ای​ که جمع کردی برای‌هدیه​ محافظت ازت استفاده می‌کنه.

«چی؟»

- مگه قبلاً ازت‌شروع​ نپرسیدم؟ که چرا یه انسان‌زیادی​ باید چنین علیتی داشته باشه.

تازه اون موقع بود که‌حسابی​ جین چون-هی حرف‌های گذشته اژدهای‌نقره‌ای​ بال‌دار رو به یاد آورد.

- تو‌هفت‌سیم​ دیگه چه‌ساما​ جور موجودی هستی؟

- سطح کارمای خوبی‌شروع​ که به بدنت گره خورده،‌زیادی​ چیزیه که تا حالا ندیدم.

به نظر نمی‌رسه فقط‌شروع​ به خاطر نجات دادن جون‌زیادی​ یک یا دو نفر باشه.

در گذشته، با‌می‌رسید​ دیدن جین چون-هی به‌بالاخره​ شدت تعجب کرده بود.

این رو ازش پرسیده بود.

«آها، پس‌بیرون​ برای همین گوی‌نواختن​ رو بهم داد.»

اژدهای بال‌دار گفت.

- دوباره می‌گم، گوی‌فضا​ برای محافظت از تو،‌زیتر​ علیت رو مصرف می‌کنه.

این یعنی هر چی علیت بیشتری جمع کنی، وقتی‌بیرون​ زخمی می‌شی سریع‌تر بهبود پیدا می‌کنی، و وقتی از‌آوردی​ قدرتت برای برگردوندن زمان استفاده می‌کنی، بهای کمتری می‌پردازی.

«که... این‌طور.»

- این‌بیرون​ بخشی از‌شروع​ قدرت یه خداست.

«پس علیت چیه؟»

با این حرف، اژدهای‌ساما​ بال‌دار تو فکر فرو‌داده​ رفت و بعد گفت.

- اگه بخوام جوری بگم که‌کرد​ یه فانی بتونه درکش کنه، بهترین‌چطور​ توصیفش می‌شه تأثیر تو روی دیگران.

فرقی نمی‌کنه که‌آورد​ آدم‌ها رو نجات‌کرد​ بدی یا بکشی.

خیر و‌راضی​ شر هم‌فضا​ اهمیتی نداره.

این همون تأثیره.

فقط همین‌قدر گفت و بعد،‌نواختن​ انگار که از سؤال‌های بیشتر‌خودت​ کلافه شده باشه، شرابش رو نوشید.

«درسته.

همین الانشم‌راضی​ لطف بزرگی‌فضا​ در حقم کرده.»

با شناختی که از‌ساما​ اخلاق گند اژدهای بال‌دار‌داده​ داشت، دیگه چیزی نپرسید.

دانشی که امروز به‌شروع​ دست آورده بود، به‌چیزهای​ اندازه کافی باورنکردنی بود.

بعد از پایان ضیافت کوتاه.

- فوفوفو.

تماشای دنیا‌هفت‌سیم​ از طریق‌ساما​ تو لذت‌بخشه‌.

به همین خاطر،‌آورد​ یه هدیه دیگه‌کرد​ هم بهت می‌دم.

«هدیه؟»

در همون لحظه،‌می‌رسید​ یه فلس طلایی‌صمیمی​ تو هوا شناور شد.

- بگیرش.

این فلس منه.

فلس اژدهای بال‌دار.

مگه همین‌راضی​ خودش یه آرتیفکت‌حسابی​ الهی باورنکردنی نبود؟

اژدهای بال‌دار گفت.

- اگه پردازشش کنی تا‌نواختن​ یه دست مصنوعی بسازی، باید بتونه‌آوردی​ به راحتی جایگزین یه انگشت بشه.

برای ساختن یه دست مصنوعی!

چشماش از این‌می‌رسید​ هدیه غیرمنتظره و‌صمیمی​ عظیم گرد شد.

«مـ-ممنونم، عالیجناب اژدهای بال‌دار.»

- خیلی وقت‌آورد​ بود که این‌قدر‌کرد​ بهم خوش نگذشته بود.

فانی.

بعد از ملاقات کوتاه اما تأثیرگذارش با‌هدیه​ اژدهای بال‌دار، وقتی جین چون-هی از بایگانی مخفی‌چیزهای​ بیرون اومد، خواجه ارشد رو دید که منتظرشه.

«ایگو~ بالاخره‌بیرون​ اومدی بیرون~‌شروع​ خیلی وقته منتظرتم~»

خواجه ارشد دوباره‌آورد​ با همون صدای همیشگی‌انگار​ و چاپلوسانه‌اش حرف زد.

«در ظاهر، شبیه یه چاپلوس‌حسابی​ معمولیه... کی فکرش رو می‌کرد‌نقره‌ای​ همچین آدمی یه خدمتگزار وفادار باشه.»

به جین‌هفت‌سیم​ چون-هی نزدیک‌ساما​ شد و گفت.

«به نظر می‌رسه دو‌شروع​ تا پرنس کار فوری دارن‌زیادی​ و نمی‌تونن برای بدرقه‌ات بیان~»

«فهمیدم.»

جین چون-هی به خوبی می‌دونست‌حسابی​ که پرنس‌های طلا و نقره چقدر‌ساما​ سرشون شلوغه و زندگی پرمشغله‌ای دارن.

و راستش‌هفت‌سیم​ ندیدن چهره‌شان برایش‌هیون​ خیلی راحت‌تر بود.

دیگر لازم نبود با این‌نواختن​ بازی‌های موش و گربه سر‌خودت​ روابط خونی سر و کله بزند.

«دست از این کشمکش‌ها بردارید!»

کسی که این حرف‌ها را می‌شنید مطلقاً هیچ‌زیتر​ قصدی برای پیوستن به خانواده پونگ نداشت، اما‌بیرون​ این سؤالات جهت‌دارشان داشت او را دق می‌داد.

«در عوض، اعلیحضرت‌نقره‌ای​ امپراتور هدیه ارزشمند‌بهش​ دیگری عطا کرده‌اند.»

با گفتن این حرف، با چانه‌اش اشاره‌ای‌انگار​ کرد و خواجه دیگری، انگار که منتظر‌ملاقات​ همین علامت باشد، جعبه‌ای را جلو آورد.

جعبه کاملاً طلاکاری شده‌شروع​ بود و به طرز‌چیزهای​ خیره‌کننده‌ای مجلل به نظر می‌رسید.

همین‌که جین چون-هی با حالت معذبی دوباره‌بالاخره​ ژست «زنده باد، زنده باد، زنده باد‌هدیه​ امپراتور» را به خود گرفت، خواجه ارشد گفت:

«اگه می‌خوای این‌طوری زبون‌بازی‌ساما​ کنی، اول باید اسمت رو‌بیرون​ توی شجره‌نامه خانواده ثبت کنی...»

«... آخ،‌بیرون​ کمرم. انگار دیگه‌نواختن​ نمی‌تونم خمش کنم.»

جین چون-هی با حالتی‌شروع​ خشک و عصا قورت‌داده،‌چیزهای​ دوباره کمرش را صاف کرد.

«اهم، اهم.‌راضی​ به هر حال،‌حسابی​ لطفاً بازش کن.»

با باز کردن جعبه، یک دستبند اژدهای طلایی‌داده​ دید؛ آن هم نه فقط یک اژدها، بلکه‌زیادی​ دو اژدها که در هم تنیده شده بودند.

«ایـ-این...؟»

«این نشان بازرس طلاییه. یه نشان طلایی که رتبه‌اش از نشان‌آوردی​ بازرسی که الان داری بالاتره. این نشان چنان قدرت و اختیاراتی‌بلدی​ داره که می‌تونی باهاش حتی یه ارباب استان رو هم بازخواست کنی.»

«عجب، آخه چرا‌می‌رسید​ باید همچین چیزی‌صمیمی​ به من بدید...»

«خب، اگه جسارت نباشه، مگه معنیش‌بهش​ این نیست که اعلیحضرت قصد دارن‌نواختن​ تا حد مرگ ازت کار بکشن؟ هه‌هه‌هه.»

این را گفت‌آورد​ و دست‌هایش را‌کرد​ به هم مالید.

جین چون-هی آهی کشید، نشان بازرس‌کرد​ قبلی‌اش را پس داد و نشان‌چطور​ بازرس طلایی جدید را دور مچش بست.

تق-

«وزنش دقیقاً‌هفت‌سیم​ مثل... یه جفت‌هیون​ غل و زنجیره.»

خواجه ارشد به حرف آمد:

«شاید چون توی شمال بودی خبر نداشته باشی، اما کلانتر شهرِ دیوار به دیوارِ‌ملاقات​ شهرستان بکرین، به جرم فساد گردن زده شد. از اونجایی که شهرستان بکرین هم برای‌حال​ اینکه یه شهرستان مستقل به حساب بیاد خیلی کوچیک بود، با شهر همسایه ادغام شده!»

«که این‌طور!»

به نظر می‌رسید در مدتی که او‌هدیه​ در قصر یخی دریای شمالی بوده، اتفاقات‌انگار​ زیادی به طور همزمان رخ داده است.

جین چون-هی دوباره پرسید:

«وسعت تیول اونجا... چقدره؟»

«خیلی بزرگ نیست. اونجا‌فضا​ هم یه شهرستان کوچیک‌زیتر​ بود. حدود ۶۰۰۰ خانوار؟»

«هااا؟!»

تیولی که او برای شهرستان‌نواختن​ بکرین دریافت کرده بود، حدود‌خودت​ ۲۰۰۰ خانوار را شامل می‌شد.

جمعیتی در حدود ۱۶,۰۰۰ نفر.

«اما یهو ۶۰۰۰ خانوار اضافه‌حسابی​ کردن، یعنی سه برابر قبل؟‌نقره‌ای​ این‌که دمش از خودش درازتر شد!»

وقتی رنگ از‌نقره‌ای​ رخسار جین چون-هی‌بهش​ پرید، خواجه ارشد گفت:

«اوه، من فکر می‌کردم از اینکه به خاطر‌چیزهای​ ماجرای پادشاهی عایشه مورد لطف اعلیحضرت قرار گرفتی‌موجود​ و قدرت بیشتری به دست آوردی، خوشحال می‌شی.»

«... من از پس این‌همه‌نواختن​ کار برنمیام. با یه حساب‌خودت​ سرانگشتی، حجم کارم سه برابر شده!»

با شنیدن این حرفِ‌فضا​ جین چون-هی، خواجه ارشد‌زیتر​ از ته دل خندید.

«تو اولین نفری هستی که‌هیون​ می‌بینم نگران همچین چیزیه. واقعاً‌آورد​ که شایسته توجه اعلیحضرت هستی.»

«این یه دردسر خیلی بزرگه!»

از دیدن چهره شوکه‌شده جین چون-هی،‌کرد​ به نظر می‌رسید که خواجه ارشد‌چطور​ بیشتر از او خوشش آمده است.

اما فارغ از اینکه او‌حسابی​ خوشش آمده بود یا نه، سرِ‌ساما​ جین چون-هی تازه داشت درد می‌گرفت.

«توی این دوران،‌نقره‌ای​ هر خانوار معمولاً حداقل‌هدیه​ هشت نفر عضو داره.

با یه حساب سرانگشتی،‌شروع​ یعنی جمعیت یهو حدود‌چیزهای​ ۴۸,۰۰۰ نفر بیشتر شده.»

ماجرا فقط‌بیرون​ به اینجا‌شروع​ ختم نمی‌شد.

شهرستان همسایه‌راضی​ با دریاچه‌فضا​ هونگ‌تک هم‌مرز بود.

و طبیعتاً شهرستانی بود‌ساما​ که بندر نسبتاً خوبی هم‌بیرون​ در حاشیه دریاچه هونگ‌تک داشت.

«پس این بندر پر از کشتی‌های تجاری می‌شه که بین‌خودت​ دریاچه هونگ‌تک و رودخونه یانگ‌تسه در رفت‌وآمدن، و البته قایق‌های‌قطعا​ تفریحی برای توریست‌هایی که میان تا شکوفه‌ها رو تماشا کنن.»

انگار که خواجه‌آورد​ ارشد ذهن جین چون-هی‌انگار​ را خوانده باشد، گفت:

«اونجا یه تیکه زمین درجه‌یکه!»

«... بله. در جریانم.»

«مگه رودخونه یانگ‌تسه که به دریاچه هونگ‌تک وصل‌چیزهای​ می‌شه، به نانجینگ، یعنی همون پایتخت دوم منتهی‌موجود​ نمی‌شه؟! اونجا جاییه که هیچ راهزن دریایی‌ای نداره!»

حق با او بود.

پیش از اینکه پکن‌فضا​ به عنوان پایتخت تأسیس‌زیتر​ شود، نانجینگ پایتخت بود.

هرچند حالا پایتخت دوم به حساب‌بهش​ می‌آمد، اما شهری بود که بسیاری از‌کرد​ بستگان مقامات عالی‌رتبه در آن زندگی می‌کردند.

دومین شهر‌بیرون​ بزرگ در‌شروع​ کل امپراتوری!

بنابراین منطقه‌ای بود که‌شروع​ راهزنان دریایی به محض‌چیزهای​ شناسایی شدن، فوراً سرکوب می‌شدند.

داشتن ارتباط مستقیم با چنین شهری‌صمیمی​ از طریق دریاچه هونگ‌تک، بدون شک‌هیون​ موقعیتی بی‌نظیر و درجه‌یک محسوب می‌شد.

جین چون-هی گفت:

«اما این یعنی نیمه تاریک بزرگی هم‌انگار​ وجود داره. رشد تجارت به معنی رشد‌ملاقات​ روسپی‌خانه‌ها، میخانه‌ها، قمارخانه‌ها و شیره‌کش‌خانه‌ها هم هست.»

با وجود اینکه عمارت پزشکی‌نواختن​ فلس سفید حالا به فرقه غالب‌آوردی​ در استان جیانگ‌سو تبدیل شده بود.

وسعت استان جیانگ‌سو به تنهایی‌حسابی​ با مساحت کره جنوبی برابری می‌کرد‌ساما​ و جمعیت کل آن میلیونی بود.

نیروی پلیس دولت کره جنوبی حدود ۱۲۰,۰۰۰‌هدیه​ نفر نیرو دارد، اما تعداد جنگجویان وابسته به‌چیزهای​ عمارت پزشکی فلس سفید که ۱۲۰,۰۰۰ نفر نبود!

«البته در استان جیانگ‌سو نسبت‌نواختن​ به مناطق دیگه، اعضای جناح‌خودت​ غیرمتعارف بیشتری ریشه‌کن شده بودن.»

با این حال، آن‌ها همچنان مثل‌کرد​ قارچ از این‌ور و آن‌ور سبز‌چطور​ می‌شدند و دست به جنایت می‌زدند.

«دقیقاً. جناح غیرمتعارف هم اونجا حسابی‌صمیمی​ وول می‌خورن. اینکه به این زودی‌هیون​ متوجه نیت اعلیحضرت شدی... فوق‌العاده‌ست، واقعاً فوق‌العاده‌ست!»

برخلاف انتظار، به نظر می‌رسید خواجه ارشد‌هدیه​ حسابی از جین چون-هی خوشش آمده و‌انگار​ چندین بار زبان به تحسین او گشود.

«فراموش نکن که این دستور صادر شده و دیگه نمی‌شه‌خودت​ پسش گرفت. می‌تونی به صلاحدید خودت از دفتر حکومتی فعلی‌قطعا​ توی شهرستان بکرین یا دفتر شهرستانِ تازه ادغام‌شده استفاده کنی.»

او در حالی که بدنش‌نواختن​ را با حالتی سبک و سرخوشانه‌آوردی​ تکان می‌داد، به حرفش ادامه داد:

«پس، طبیب جین.‌می‌رسید​ من مشتاقانه منتظر‌صمیمی​ دیدار بعدی‌مون می‌مونم. هول‌هول.»

«... هاه...»

خواجه ارشد با‌آورد​ این حرف‌ها جین‌کرد​ چون-هی را بدرقه کرد.

در ورودی قصر.

او فراموش نکرد که‌فضا​ یک جمله دیگر هم‌زیتر​ به جین چون-هیِ مبهوت بگوید:

«لطفاً مراقب وجود ارزشمندت باش. همین‌طور مراقب‌هدیه​ اون انگشتت. اعلیحضرت وقتی فهمیدن یه انگشتت‌انگار​ رو از دست دادی، حسابی خشمگین شدن.»

«بله؟ چی؟»

او با گیجی پرسید.

و دلیل خوبی هم برای این‌صمیمی​ تعجب داشت؛ مگر امپراتور به جای‌هیون​ عصبانی شدن، مشغول دست انداختن او نبود؟

در جواب سؤال جین‌ساما​ چون-هی، خواجه ارشد به جای‌بیرون​ پاسخ دادن فقط لبخندی زد.

«این پیرمرد‌بیرون​ رو باش که‌نواختن​ دیگه هیچی نمی‌گه.»

برای همینه که آدم‌شروع​ نباید جلوی آدم‌های قصر‌چیزهای​ امپراتوری گاردش رو بیاره پایین.

ناولها | novelha.net