چپتر 757: چپتر ۷۵۷
0یهو ها-ریونشیطانی به حرفشبشیم ادامه داد.
«هنرهای رزمی شاید نتونن باعث رشد محصولات تو یهدنیا مزرعه بشن، اما میتونن طرفی که جلوت وایستاده رواین تو یه چشم به هم زدن بکشن، مگه نه؟»
اینم حرف درستی بود.
یهو ها-ریون گفت: «به جای اینکه یهبیعدالتی اقلیت برای منفعت اکثریت ظلم کنن، خشونتزمانی فردیِ آدمای فوقالعاده قدرتمند جاش رو گرفته.»
نگاه یهو ها-ریون به بشریت اونقدر تاریکجلوشون و ناامیدکننده بود که آدم حس میکرد نابودیفقط میتونه یه جور زنگ تفریح و آرامش باشه.
جین چون-هی جواب داد: «اما گروههایی هم هستن کهدنیا با بیعدالتی میجنگن. مثل شائولین یا کوه هوا، هرچنداین که یه زمانی به بیراهه رفتن، و البته وودانگ.»
«دقیقاً. عمارت پزشکی فلس سفید هم هست. اما مطمئنمدشتهای متوقف کردن کسی که حاضره یک نفر رو فدایعنوان اکثریت کنه، با خونریزی خیلی راحتتر از متقاعد کردنشه.»
«درسته. هر چیچون باشه، طرف حسابمونهستن یه فرقه شیطانیه.»
«و اگه ما ازبشیم فرقه شیطانی ضعیفتر بشیم،بگیریم دیگه نمیتونیم جلوشون رو بگیریم.»
اون جوانمردیای که دنیا اینقدرجلوشون ستایشش میکرد، در نهایت فقطاینقدر با داشتن قدرت امکانپذیر بود.
جین چون-هی که نمیتونستعجیب این واقعیت رو هم انکاردشتهای کنه، سرش رو تکون داد.
«چون توجین این دنیا،جواب قویترها حکومت میکنن.»
براش عجیب بود که آیین کنفوسیوسنمیتونیم چطور تونسته بود تو دشتهای مرکزی کهستایشش بر پایه قانون قدرت میچرخید، ریشه بدوونه.
یهو ها-ریون با آرامش گفت: «حتی اگه از آدما به عنوان هیزم استفاده کنن،داشتن اگه قدرت نداشته باشی نمیتونی جلوشون رو بگیری. این یعنی جیانگهو، و به همینآیین خاطره که فرقه شیطانی خورشید و ماه قدرت رو بالاتر از هر چیزی میدونه.»
«اما برای رسیدن بهعجیب این قدرت، بچهها روتونسته قربانی مراسم گو میکنین.»
یهو ها-ریونجین حرفهای نیشدار برادرشگروههایی رو تکذیب نکرد.
«آره. فرقه شیطانیِ فعلی به خاطر روشهاش،جلوشون اصول و عقاید خودش رو نادیده میگیره. کسیفقط هم که باعث این قضیه شده، شیطان آسمانیِ.»
«با این حال،دیگه تو مناطق بیرونی،بگیریم فرقه شیطانی بهترین گزینهست.»
دنیایی که توشبراش واقعاً معجزه رخکنفوسیوس میداد، جای عجیبی بود.
دنیایی که ریشه عبارت «همه انسانهاهستن برابر آفریده شدهاند» رو انکار میکردهوا و روی بیشمار جسد بنا شده بود.
اما با وجودضعیفتر همه اینها، آسموننمیتونیم شب بیرحمانه زیبا بود.
حتی همین الان هم،نمیتونیم خیلی وقتها میایستاد وجوانمردیای خیره به آسمون نگاه میکرد.
حتی در حالی که فکرآیین میکرد نورهایی که تو بادمرکزی سوسو میزنن، شبیه جونِ آدمها هستن.
پزشک چنان مجذوبچون شده بود کههستن نمیتونست نگاهش رو بگیره.
این همون جیانگهو بود.
جیانگهو توبشیم مناطق بیرونینمیتونیم هم وجود داشت.
تاریکیِ پهناوری بود کهعجیب سوسو میزد، میدرخشید وتونسته آدمها رو طلسم میکرد.
به عبارتجین دیگه، اینجواب ذات بشریت بود.
بالاخره به شهر معدنی رسیدن.
سایتهای استخراج معدن ردیف به ردیف روی کوه سنگیدشتهای قرار داشتن و یه چیزایی هم شبیه مجسمههای بوداعنوان دیده میشد که از دل صخرهها تراشیده شده بودن.
«اون سنگ سوداست؟»
«نه. سنگ سودا در برابر آب ضعیفه؛ اگهبگیریم بارون بهش بخوره تو یه چشم به همداشتن زدن از بین میره. اونا فقط سنگهای معمولین.»
شهر نسبتاً بزرگی بود.
جمعیتش هم زیادبراش بود، میگفتن حدود دههزارچطور نفر اونجا زندگی میکنن.
البته این فقط تخمین مدیر شهر بود؛ بامیجنگن در نظر گرفتن این دوره و زمونه، جمعیترفتن واقعی احتمالاً خیلی بیشتر از این حرفها بود.
وقتی به شهر معدنیبشیم رسیدن، یه پسر بچه تواون ورودی شهر راهشون رو بست.
لباسهای پسر بچه زرق و برق خاصیاون نداشت اما مرتب بود و این حس روقدرت میداد که تو جای نسبتاً مرفهی زندگی میکنه.
پسر بچه به محض اینکه اوناکنفوسیوس رو دید، یه نفس عمیق کشیدقانون و با تمام توانش داد زد.
«برگردین—!»
«همم؟»
تا چشمش به جیننمیتونیم چون-هی افتاد، دوباره بهجوانمردیای داد زدن ادامه داد.
«برگردین! نیاینمیکنن تو! اینجاعجیب جای شما نیست!»
به نظر نمیرسیدچون که این کارشهستن از روی قلمروطلبی باشه.
حداقلش اینشیطانی بود کهبشیم سنگ پرتاب نمیکرد.
همونطور که انتظار میرفت، یهجلوشون نفر از پشت سر پسراینقدر بچه شروع به دویدن کرد.
«ارباب جوان!میکنن باز داریعجیب اونجا چیکار میکنی!»
از روی لباسشچون میشد حدس زدهستن که یه سربازه.
پسر بچه نوچی کردبشیم و در حالی کهبگیریم فرار میکرد، دوباره داد زد.
«شماها! زودتربشیم از این شهرجلوشون برین! وگرنه میمیرین!»
سربازها دنبال پسر بچه دویدن.
چند نفرشونجین هم به جینگروههایی چون-هی نزدیک شدن.
«خوش اومدین. به شهر ناتروندیگه خوش اومدین. ارباب جوان ما یکمدنیا شیطونه، امیدوارم حرف عجیبی نزده باشه...»
«ارباب جوان... منظورتوندیگه همون بچه کوچولوییهبگیریم که الان اینجا بود؟»
«ایشون پسر ارباببراش ایالت هستن. هنوز بچهست،چطور برای همین خیلی پرانرژیه.»
جین چون-هیجین با خودشجواب فکر کرد.
«اگه نمیخواین بمیرین برگردین.
حتماً خوشآمدگوییبشیم رو به سبکجلوشون جیانگهو یاد گرفته.»
تو شهری که پسزمینه مشکوکی داشت، اینکهچطور یه بچه بیاد بیرون و اینطوری تهدید کنه،بدوونه جزو آداب و رسوم جیانگهو به حساب میاومد.
با رسیدن به این فکر،گروههایی جین چون-هی مژههاش رو پایینشائولین انداخت و لبخند مهربونانهای زد.
«خب، بچهها معمولاً همینطورین. آه، یادم رفت خودم رو معرفیجوانمردیای کنم. من پرفکت جین چون-هی هستم، از امپراتوری هوا برایاین تجارت اومدم. یه نامه شخصی هم از طرف اعلیحضرت پادشاه دارم.»
این روبشیم گفت و نامهجلوشون رو بهشون داد.
«آه! وقتی اون سگ بزرگآیین رو دیدم شک کردم، امامرکزی قدیسِ نابینا و سفیدپوش! چه افتخاری...»
به نظر میرسید داستانهایجواب مربوط به جین چون-هیمیجنگن حسابی همهجا پخش شده بود.
سربازها گفتن: «ما شمابشیم رو به داخل راهنماییبگیریم میکنیم. لطفاً دنبالمون بیاین.»
جین چون-هیمیکنن تو سکوت دنبالآیین سربازها راه افتاد.
تو چهرهاش هیچ نشونهایجواب از تعجب یا اضطراب بابتمثل دیدن اون بچه دیده نمیشد.
جاشی شنی روضعیفتر که تو دستش بود،جلوشون تو باد پخش کرد.
با صدای تقتقدیگه گردنبند استخوانی، زمزمهای بهاون گوش جین چون-هی رسید.
[خیلی دارن دوستانه رفتار میکنن.]
«انتقال صدا؟ نه،چون این با انتقالهستن صدا فرق داره.»
جین چون-هی فوراً متوجه شد.
«این یه طلسمه.
میتونه افکارش روبراش از طریق یهکنفوسیوس طلسم منتقل کنه.»
جاشی داشت کاری رو کهگروههایی برای یه جادوگر معمولی غیرممکنشائولین بود، با کمال راحتی انجام میداد.
معلوم نبود این به خاطر اینه که جاشی بااون سوزوندن نیروی حیاتش از یه هنر ممنوعه استفاده کرده،امکانپذیر یا اینکه طلسم جداگانهای برای این کار وجود داره.
جین چون-هیبشیم با انتقالنمیتونیم صدا جواب داد.
[مگه دوستانهمیکنن رفتار کردنعجیب مشکلی داره؟]
[چند سال پیشچون که من اومدم اینجا،بیعدالتی اصلاً آدمهای دوستانهای نبودن.]
[شاید اینشیطانی یارو ذاتاًبشیم آدم خوشبرخوردیه؟]
جاشی لبخندی رو کهنمیتونیم رو لبهای جین چون-هیجوانمردیای شکل گرفته بود دید.
[اصلاً نمیتونم درکت کنم.
در هرجین صورت، گاردتجواب رو پایین نیار.]
جین چون-هی یهضعیفتر سرتکان دادن کوچیک وجلوشون تقریباً نامحسوس نشون داد.
خیلی زود، یهدیگه انتقال صدای دیگه ازاون طرف جین چون-هی اومد.
[از نظر طلسمبراش و جادو، چیزکنفوسیوس خاصی حس میکنی؟]
[هیچی.
ممکنه یهشیطانی جایی قایمشبشیم کرده باشن.]
چشمهای جینبشیم چون-هی بهنمیتونیم اطراف چرخید.
کمی بعد،میکنن جین چون-هی ازآیین یهو ها-ریون پرسید.
[ها-ریون.
زیردستانت چی شدن؟]
[بهشون گفتم تو پوششنمیتونیم یه صنف تجاری اولجوانمردیای نفوذ کنن، اما نمیبینمشون.
عجیبه.]
[همم... ارتباطتون قطع شده؟]
[قطع شدن ارتباطضعیفتر موقع کمین کردننمیتونیم یه چیز عادیه.
اول بایدبشیم از طریقنمیتونیم هوکمیو پیداشون کنم.]
«بسیار خب.
پس وضعیتجین از خیلیجواب جهات عجیبه.»
شک کردن به آدمها در نگاه اول چیزیبگیریم نبود که خوشایندش باشه، اما مگه از همون اولقدرت به خاطر مشکوک بودن این روستا نیومده بودن اینجا؟
از یه جهاتی، کاملاًنمیتونیم طبیعی بود که اوضاعجوانمردیای به شکل عجیبی پیش بره.
جین چون-هی فقط چشماش روآیین حرکت داد و به سرعت رنگپایه و روی روستاییها رو ارزیابی کرد.
«اوه، اونجین همون قدیسجواب سفید و نابیناست!»
«چقدر عالیه کهضعیفتر تو این سننمیتونیم کم اینقدر آدم بزرگیه!»
مردمی که برای دیدن جین چون-هیبگیریم بیرون اومده بودن، حسابی مشغول خندیدننهایت و حرف زدن با همدیگه بودن.
بچهها تپل بودن وعجیب بزرگترها دندونهای مرتب وتونسته رنگ و روی خوبی داشتن.
این قطعاً چیز خوبیجواب بود، اما در عینمیجنگن حال عجیب هم بود.
«طاعون گاوی خیلی وقت نیستدیگه که برطرف شده، پس وضعیت غذادنیا نباید به این زودیها بهتر میشد...»
جین چون-هی یکی از سربازهاجلوشون رو متوقف کرد و پرسید:اینقدر «اینجا هیچ کمبود غذایی وجود نداشت؟»
«حرفش رو هم نزن. ما احتمالاً کسایی بودیم که بیشترمرکزی از همه از کمبود غذا رنج بردیم. از اونجایی کهاستفاده اینجا شهریه که حول محور معادن میچرخه، هیچ غذایی نداشتیم...»
سرباز آه عمیقی کشیدجواب و با یادآوری اونمیجنگن دوران، سرش رو تکون داد.
جین چون-هی پرسید:ضعیفتر «اما الان همهتون خیلیجلوشون سرزنده به نظر میرسین؟»
«معلومه! فرقهبشیم مایتریا بهنمیتونیم ما رستگاری داد!»
رستگاریای که فرقه مایتریا، یا بهترهکنفوسیوس بگم، فرقه مایتریا و جاودانه خونقانون میتونست ارائه بده، کاملاً متنوع بود.
نه فقط رستگاری بهجواب معنای لغوی، بلکه این ادعامثل که خود مرگ هم رستگاریه.
«چه جور رستگاریای بود؟»
جین چون-هیبشیم رک ونمیتونیم راست پرسید.
سرباز جواب داد:براش «اوم، جواب دادن بهچطور این سوال برام سخته.»
«که اینطور؟»
«بله.»
سرباز فقط همین رونمیتونیم گفت و کلمه خاصجوانمردیای دیگهای به زبون نیاورد.
نگرش اون، طوری که انگار لبهاشکنفوسیوس مهر و موم شده بودن، فقطقانون شک و تردید رو بیشتر میکرد.
بالاخره.
جین چون-هی تونستضعیفتر به اقامتگاه حاکمنمیتونیم ایالتی این شهر برسه.
«من حاکممیکنن ایالتی، ناکرانتیکعجیب هستم. قدیس سفید.»
قصر بزرگ و سفیدجواب با شیشههای گرانبها و بهمثل شکلی مجلل تزئین شده بود.
از مجسمههای شیشهای پرآذین گرفته تانمیتونیم جام شرابی که در دست داشت،اینقدر همهچیز با الگوهای موجدار و لوکس بود.
با اینبشیم حال، چیزنمیتونیم عجیب این بود.
«چرا هیچ غذایی نیست؟»
فقط کمی الکل وجودجواب داشت؛ هیچ گوشت یامیجنگن میوهای در کار نبود.
حاکم گفت: «به خاطر کمبود تدارکات عذرخواهی میکنم.بگیریم وضعیت غذا هنوز خوب نیست. حالا که طاعونداشتن گاوی برطرف شده، باید به زودی بهتر بشه.»
«کاملاً درکبشیم میکنم. الکلنمیتونیم عطر خوبی داره.»
«شنیدم که شما طاعونعجیب گاوی رو حل کردین. ازدشتهای طرف مردم، ازتون تشکر میکنم.»
با شنیدن اینچون حرفها، جین چون-هیهستن دستهاش رو تکون داد.
«چیزی نبود. فقطضعیفتر خوشحالم که تونستمنمیتونیم کمکی به پادشاهی بکنم.»
جین چون-هی فروتنانه پذیرفت.
حاکم ایالتی که بهعجیب نظر میرسید از جینتونسته چون-هی راضیه، سر تکون داد.
«گستاخی من رو ببخشید، اما پرفکت جین، شمامیجنگن با بقیه فرستادههای امپراتوری هوا فرق دارین. نه تنهاالبته به زبان ما مسلط هستین، بلکه متواضع هم هستین.»
این یه تعریف کنایهآمیز دربارهدیگه فرستادههای قبلی امپراتوری هوا بود،جوانمردیای اما جین چون-هی بهش عادت داشت.
به هر حال، اونا هر باربگیریم که میاومدن، با درخواست شیشه، طلانهایت و نقره المشنگه به پا میکردن.
«هاهاها، ممنونمیکنن که منعجیب رو اینطور میبینین.»
«من نامهای از اعلیحضرت دریافت کردم، اما بهم گفتهمثل شد که جزئیات کارتون رو مستقیماً از خودتون بشنوم.وودانگ چی باعث شده اینهمه راه رو تا اینجا بیاین؟»
بالاخره بحث اصلی.
جین چون-هیبشیم جام شرابشنمیتونیم رو پایین گذاشت.
«من اومدم اینجا چون میخوام مقدار زیادیچطور از سنگ سودای شما رو وارد کنم.ریشه همچنین معافیت مالیاتی هم بهم داده شده.»
«معافیت مالیاتی هم؟ خب، قدیسیگروههایی که به یه فاجعه بزرگشائولین پایان داده، شایسته همچین مزایایی هست.»
پادشاه اینطور گفته بودبشیم و سپس حاکم بابگیریم یکی از زیردستانش صحبت کرد.
زیردست سر تکوندیگه داد و بهبگیریم سرعت نامهای نوشت.
بعید بود که جین چون-هیآیین دروغ بگه، اما بدون شکمرکزی محض احتیاط برای تایید فرستاده شد.
جین چون-هی گفت: «سنگجواب سودای تولید شده چطورمیجنگن خرید و فروش میشه؟»
«به عنوان اربابضعیفتر بازار، من مسئول همهچیزم.جلوشون معادن خصوصی غیرقانونی هستن.»
«فهمیدم.»
در دوران قرون وسطی، معمولآیین بود که معادنی مثل نمک، آهنپایه و مس تحت کنترل دولت باشن.
یا اینکه افراد خصوصی که حقوقش رو ازمیجنگن دولت میخریدن استخراجشون میکردن، اما اینجا، به نظررفتن میرسید ارباب بازار مستقیماً اون رو مدیریت میکنه.
به همین دلیلضعیفتر بود که استخراجنمیتونیم غیرقانونی وجود داشت.
این یعنی استخراجدیگه مخفیانه از دولتبگیریم برای پول درآوردن.
«همینطور، بهم قولبراش بخشی از سهامکنفوسیوس معدن داده شده.»
با گفتن این حرف، اسنادیگروههایی رو که با مهر رسمیشائولین پادشاه مهر شده بودن، نشون داد.
حاکم ایالتیشیطانی اون رو بهدیگه زیردستش نشون داد.
زیردست قبل از اینکهنمیتونیم سر تکون بده، مدتیجوانمردیای با ذرهبین بهش نگاه کرد.
این یعنی اصل بود.
«پادشاه کاملاً سخاوتمنده.چون قصد دارین چقدرهستن به دست بیارین؟»
جین چون-هی اسنادی روبشیم که از قبل آمادهبگیریم کرده بود، تحویل داد.
«این مقداربشیم سالانهایه کهنمیتونیم ما میخوایم.»
«همم... قصد دارین از همونآیین اول مقدار زیادی ببرین. آخهمرکزی میخواین برای چی ازش استفاده کنین؟»
«قصد دارمجین برای مقاصد داروییگروههایی ازش استفاده کنم.»
با حرفهای جینضعیفتر چون-هی، حاکم ایالتینمیتونیم سر تکون داد.
«آب سودا واقعاً برای شستشوی دهان یااون هضم غذا عالیه. برای شستشوی لباس هم استفادهقدرت میشه. و برای نگهداری مواد غذایی هم خوبه.»
«بله. میخوام تابراش جایی که ممکنهکنفوسیوس به دست بیارم.»
تا الانجین سختیهای زیادیجواب کشیده بود.
میخواست هرشیطانی چیزی روبشیم که میتونه برداره.
«هاهاها. خب، کاریش نمیشه کرد. درکبگیریم میکنم. به هر حال سنگ سودا زیاده،فقط فقط باید نیروی انسانی بیشتری استخدام کنیم!»
«اوه، ممنونمیکنن بابت این معاملهآیین روون و بیدردسر.»
حاکم ایالتیجین واقعاً مردجواب بزرگواری بود.
او مردم روضعیفتر صدا زد ونمیتونیم یه ضیافت برگزار کرد.
اونجا همبشیم هیچ غذایی سروجلوشون نشد، فقط الکل.
با این حال،براش هیچکس هیچ نشونهایکنفوسیوس از گرسنگی نشون نمیداد.
جین چون-هی گفت: «اول،جواب دلم میخواد مهرتون رومیجنگن روی مجوز تجارت بزنین.»
«اوه، چقدرشیطانی عجولین. همه فرستادههایدیگه امپراتوری هوا اینطورین؟»
احساس میکرد یهدیگه جور گندکاری و آشوباون قراره به پا بشه.
جین چون-هی با تجربهعجیب کردن صحنههای بیشماری از هرجدشتهای و مرج، این رو میدونست.
مهم نبود چه نوع آشوبی بههستن پا میشه، باید قبل از اون یههرچند امضا یا مهر میگرفت و نگه میداشت!
«با این وجود، آیابشیم شهری که حتی بچههابگیریم هم توش غذا نمیخورن، عادیه؟!»
فقط یه قرارداد، اونم یه قراردادبگیریم بزرگ و زیبا، میتونست اون رو ازفقط هرج و مرج پیش رو نجات بده!
یهو ها-ریون بابراش تماشای جین چون-هی،کنفوسیوس یک انتقال صدا فرستاد.
[برادر، معمولاً وقتی یکی میفهمه یه جای کار میلنگه،مثل سعی میکنه تا جایی که ممکنه سریع فرار کنه،وودانگ نه اینکه اول سعی کنه یه مهر رسمی بگیره.]
[ها-ریون.
گوش کن.
اگه این کاربراش رو میکردم، تمامکنفوسیوس این دردسرها بیفایده میشد.
اگه اون یارو بعداً تبدیل به یه هیولا یا یهشائولین همچین چیزی بشه و جهنم به پا بشه، و یه حاکمپزشکی ایالتی جدید منصوب بشه، باید این رو بهش نشون بدم، نه؟]
[...تو چه جورضعیفتر هرج و مرجی روجلوشون پشت سر گذاشتی، برادر؟]
حرومزاده، تو همدیگه با من اینابگیریم رو از سر گذروندی.
فقط جایمیکنن شکرش باقیهعجیب که یادت نمیاد.