چپتر 740: چپتر ۷۴۰
0کل ساختمان لرزیدلطفا و ارتعاشش ازهوانگگو زیر پاهایشان حس شد.
فقط با همان یک لرزش،بهشدت ذهن نابغهی «تکنیک الهی فعالسازیبتونی مبدأ» بلافاصله متوجه ماجرا شد.
«پس یهچون راه مخفیتلنگر این پایین بود؟»
همون لحظه، صدایاستفاده تقِ باز شدن درِتانگ زیرزمین به گوش رسید.
یه سوزن بلندلطفا از روی کمرشهوانگگو کشید و پرتابش کرد.
«هیااااک!»
سوزن بلند هوا رو شکافتانگشت و درست وسط ابروهای یهتانگ چهرهی آشنا رو هدف گرفت.
جین چون-هی بلافاصله از هنرتغییر تلنگر انگشت استفاده کرد تاقرمز مسیر سوزن رو تغییر بده.
تانگ!
اون ایلکانه بود.
یه خطچون قرمز نازکتلنگر روی گونهاش افتاد.
«برادر. این یهاستفاده کم بیش ازبده حد بیرحمانه نبود؟»
«آه، نمیدونستم تویی ایلکانه.»
ایلکانه با دیدنصورت خندهی اون چشمهایکاری آبی، بیدلیل مورمورش شد.
نباید گول اینهنر لبخند و ایناستفاده فضا رو بخورم.
چون سوزن بلندی که جین چون-هیبده همین چند لحظه پیش پرت کردهگونهاش بود، میلیمتری با چشم ایلکانه فاصله داشت.
فرقی نمیکرد حریف یه شیطان جسد باشهحالی یا یکی از اعضای فرقه جاودانه خون، درمحض هر صورت این یه حملهی بهشدت کاری بود.
اما اینکه وسط این نبردِبهشدت خر تو خر بتونی همچینبتونی واکنشی نشون بدی و پرتابش کنی؟
«کافیه، لطفا زودتر بیاین پایین!»
هوانگگو در حالی کهمسیر تاندرکوئیک رو روی پشتش سوارایلکانه کرده بود، سریع پرید تو.
پشت سر هوانگگو،لطفا جین چون-هی همهوانگگو پرید پایین توی زیرزمین.
به محض اینکه جینحملهی چون-هی رفت تو، ایلکانهاینکه با عجله در رو بست.
تق!
زیرزمین تاریک بود، امازودتر به لطف مشعلها میتونستنتاندرکوئیک تا حدودی اطرافشون رو ببینن.
هرچند فقطخون در حد جلویبهشدت پاشون روشن بود.
«برادر، انگار دیدهنر در شبت ازاستفاده منم بهتره، نه؟»
«نه بابا، دقیقااستفاده برعکسه. همون بهتربده که آدم نبینه.»
«...؟»
این دیگهخون چه چرتحملهی و پرتی بود؟
البته بار اول وتلنگر دومش نبود که از اینبده حرفهای عجیب و غریب میزد.
در همین حداستفاده میتونست یه پوزخندبده بزنه و ازش بگذره.
اما مسئلهکافیه فراتر اززودتر این حرفها بود...
لعنتی. دستم... هنوز داره...
نوک انگشتهاش هنوز داشت میلرزید.
دلیلش چی بود؟ وقتی جین چون-هی رو در حالایلکانه مبارزه با شیاطین جسد دید، برای یه لحظه چیزینمیدونستم به اسم «ترس» رو با تمام وجودش حس کرد.
نقطه قوتش این بود که بدنشهوانگگو حتی جلوی «ستاره قاتل آسمانی»، یهو ها-ریونپشت یا حتی «شیطان بهشتی» هم قفل نمیکرد.
این دستاوردی بود که به لطف چاکراتانت،اما ارادهی ذهنی قوی و اون تمرینات جهنمیبدی جگال لینِ لعنتی به دست اومده بود.
اما این بار فرق داشت.
همون لحظهای که با اونتغییر چشمهای آبیِ بیروح چشم توقرمز چشم شد، مغزش از کار افتاد.
حسی شبیهکافیه به یأس وبیاین ناامیدی مطلق بود.
به زور سعیصورت کرد لرزش صداشکاری رو کنترل کنه.
«برادر، انگار وقتیهنر با آدمها میجنگی خیلیمسیر خودت رو کنترل میکنی.»
«آخه من همونیام که باید درمانشون کنه. چیکاراون میتونم بکنم؟ نمیتونم که بکشمشون. فقط باید دربیرحمانه حدی بهشون آسیب بزنم که دیگه نتونن بجنگن.»
جین چون-هی وقتی خودشزودتر رو کنترل نمیکرد، کلاًتاندرکوئیک یه آدم دیگه میشد.
هیولایی که در کسری از ثانیه وقتی میفهمیداینکه طرف مقابلش کیه، میتونست مسیر سوزنی رو که مستقیملطفا به سمت تخم چشم نشونه رفته بود، عوض کنه.
اون تغییر چهرهاش وقتی نگاهشانگشت از روی شیاطین جسد چرخیدتانگ و روی ایلکانه قفل شد.
هووو... آروم باش. آروم.
وقتی فهمید طرف مقابلشزودتر یه انسانه، تازه یه حالتپشتش چهرهی عادی به خودش گرفت.
این حس با اون ابهت وکاری ترس خاصی که شیطان بهشتی یا یهونشون ها-ریون به آدم منتقل میکردن، فرق داشت.
شبیه یهچون داستان ترسناکتلنگر ارواح بود.
شاید یه چیزی شبیه به حسبده یه آدم معمولی بود که وسطگونهاش ظرف ناهارش، یه ناخن خونی پیدا میکنه؟
هاپ؟
هوانگگو اولین کسیصورت بود که متوجهکاری حال ایلکانه شد.
یه کم رو مخه.
در مقایسهانگشت با اون، تاندرکوئیکتغییر خیلی بهتر بود.
پرندهها کلاًکافیه نسبت به تغییراتبیاین احساسیِ آدمها بیتفاوتن.
اصلاً مگه ذاتصورت و وجودشون ازکاری دنیای آدمها فاصله نداره؟
خودِ تاندرکوئیک هم باتلنگر اون ذات وحشی و قدرتمندش،بده هیچ اهمیتی به آدمها نمیداد.
البته به جز جین چون-هی.
اما سگها فرق دارن.
سگها همون موجوداتی هستنحملهی که از دوران باستان ونبردِ عصر اسطورهها کنار آدمها بودن.
یه سگ فقط از روی بوی آدم میتونه بفهمهبده طرف دوستش داره یا نه، حال جسمیش خوبه یابیش بد، و حتی میتونه بفهمه طرف افسردهست یا نه.
هاه، هاه، هاه، هاه!
هوانگگو سرشکافیه رو بهزودتر پای ایلکانه مالید.
خزش ضخیم و پفدار بود.
جین چون-هی گفت:
«ای شیطون.انگشت الان وقتمسیر لوس شدن نیستا.»
«مشکلی نیست برادر. خیلی بانمکه.»
هوانگگو دستخون لرزون ایلکانهحملهی رو لیسید.
بوی آب دهنش افتضاح بود.
اما در کمالاستفاده تعجب، لرزش دستبده ایلکانه قطع شد.
شاید به همین خاطرهزودتر که برادر اینقدر اینتاندرکوئیک سگ رو لوس میکنه.
الان که «پاکسازی مغز استخوان» رو پشت سر گذاشتهنبردِ بود میتونست کنارش بجنگه، اما مگه تو گذشته، برادرزودتر با شرکت ندادنش تو نبردهای سخت ازش محافظت نمیکرد؟
برای یه لحظه،هنر ایلکانه اون حساستفاده رو درک کرد.
چقدر رفته بودن پایین؟
یه تالارکافیه سنگی زیرزمینیزودتر نمایان شد.
سقف بلندیخون داشت، شایدحملهی حدود دو ژانگ.
یه تالارچون سنگیِ زیرزمینیتلنگر و وسیع بود.
«اوهو، همچینانگشت فضایی اونممسیر زیر زمین؟»
تو حالت عادی، آدم باید نگران شبیخون و کمینپشتش میبود، اما جین چون-هی در حالی که داشت با دقتتاریک کندهکاریهای روی دیوار رو بررسی میکرد، این حرف رو زد.
«واو، معلومه برایصورت این کار یه معماراما حسابی و گرونقیمت آوردن.»
اول ازچون همه قیمت معمارانگشت رو تخمین زد.
دیوونه.
البته همیشه همینطوریلطفا بود، برای همینهوانگگو زیاد جای تعجب نداشت.
«مم، رسیدین؟»
صدای یهوچون ها-ریون توی طبقهیانگشت پایینِ زیرزمین پیچید.
موهای پرکلاغیشانگشت با تاریکیِ اونجاتغییر یکی شده بود.
پشت سرش، حدودلطفا پونزده تا مردِهوانگگو سیاهپوش ظاهر شدن.
جنگجوهای «فرقه شیطانی».
جین چون-هی چشمهای آبیرنگشتلنگر رو بالا آورد وتغییر به برادر کوچیکترش نگاه کرد.
«اوه، به نظر میاد تکتکشون حداقل در سطح استادایلکانه اوج باشن. یه گروه با این تعداد راحت میتونهنمیدونستم یه فرقهی کوچیک تا متوسط رو با خاک یکسان کنه.»
دقیقاً همینطور بود.
اما از اونجایی که فقط با یه نگاه تونستهنبردِ بود سطح قدرت همهشون رو تشخیص بده، تمام اونزودتر افراد با چشمهای غضبناک به جین چون-هی زل زدن.
یهو ها-ریونچون برگشت وتلنگر نگاهی بهشون انداخت.
«عوضیها. جرئتانگشت میکنین به برادرتغییر من بیاحترامی کنین...؟»
گوگوگوگو-
جین چون-هی متوجه قضیه شد.
یهو ها-ریون ازهنر قصد نیت قتلشاستفاده رو آزاد نمیکرد.
فقط با نشون دادنمسیر عصبانیتش، نیت قتلش بهاون بیرون درز کرده بود.
داره کمکم به سطحی میرسهبیاین که پدیدههای اطرافش با توجهسوار به وضعیت ذهنش تغییر میکنن.
اون نیت قتل مثلحملهی یه تیغهی برنده، زمیناینکه رو تحت فشار قرار میداد.
فقط ایستادن درهنر برابرش، نفس کشیدناستفاده رو غیرممکن میکرد.
«کهوک، کهوهوک... بااستفاده این حال... ما فقطتانگ به ارباب جوان وفاداریم!»
«پس بهکافیه برادر منزودتر هم احترام بذارین.»
«ما... ماخون فقط بهحملهی ارباب جوان وفاداریم!»
تکرار همون کلماتِ قبلی.
اون شستوشوی مغزی که تا مغزبده استخونشون نفوذ کرده بود، احتمالاً تو اینافتاد وضعیت بحرانی از ناخودآگاهشون بیرون زده بود.
«شما عوضیها...»
ابروی یهو ها-ریون پرید.
چشمهای سرخ وهنر خونینش پدیدار شد، چشمهاییمسیر که پیامآور مرگ بود.
قتل آسمانی.
درست تو همون لحظهای که فرزندهوانگگو محبوب مرگ میخواست دستش رو بالاپرید بیاره، جین چون-هی یه قدم رفت جلو.
«ایگو~ سلام. منصورت جین چون-هی هستم،کاری برادر قسمخوردهی ها-ریون.»
نیت قتل یهو ها-ریون در یکاستفاده لحظه محو شد و در نهایت،ایلکانه هوا دوباره برای نفس کشیدن باز شد.
جین چون-هی با وجود استفادهتغییر از چنین مهارت عمیقی، هیچگونهقرمز حالت آمادهباشی به خودش نگرفت.
در عوض، مثل یکزودتر فروشنده دورهگرد با صداییتاندرکوئیک اغراقآمیز شروع به پرحرفی کرد:
«ایگو! حتماً به خاطر برادر کوچیک من خیلی به دردسر میافتین. با این حال، اون همیشهکافیه مدیون شماست، پس ازتون خیلی ممنونم. اگه یه وقت احساس ناخوشی کردین، لطفاً هر زمان که خواستینتاریک بیاین عمارت پزشکی فلس سفید پیش من. از سر تا پا یه معاینه اساسی براتون انجام میدم~»
همه با دیدن او کهانگشت بدنش را تکان میداد و حتیاون چشمک میزد، با خودشان فکر کردند:
«این... همون برادر قسمخوردهمسیر ارباب جوانه که قرارهاون یه روز شیطان آسمانی بشه؟»
«میگفتن اون دیوانه یکتاست...»
همه از این دو برادر کهکاری حال و هوای کاملاً متضادی باواکنشی هم داشتند، مات و مبهوت مانده بودند.
یهو ها-ریون با عجله گفت:
«برادر. نیازی بهاستفاده این کار نیست.بده همه این افراد...»
«ها-ریون! هی پسر، این طرز برخوردهوانگگو با کسایی که باهاشون کار میکنی نیست.پشت حتی اگه رئیس باشی. توی اجتماع، روابط...»
در آن لحظه، ستارهحملهی قاتل آسمانی در ذهناینکه یهو ها-ریون به حرف آمد.
-هی. زود جلوش روتلنگر بگیر. ممکنه دوباره شروعتغییر کنه به غر زدن. لعنتی.
«همم. بایدانگشت جلوش رومسیر بگیرم، اما چطوری...؟»
هم ستاره قاتل آسمانی و هم یهو ها-ریون میدانستندپشتش که اگر برادرش شروع به نصیحت و غر زدنبست کند، دیگر هیچ راهی برای متوقف کردنش وجود ندارد.
درست در لحظهای که اینبهشدت دو شخصیت درگیر افکارشان بودند،بتونی ایلکانه به سرعت مداخله کرد:
«برادر. الان اصلاً وقتتلنگر این حرفها نیست. مگهتغییر همین الان بهمون حمله نشد؟»
«آه. راست میگی.»
«باید به ایلکانهلطفا یه پاداش درستهوانگگو و حسابی بدم.»
ستاره قاتلخون آسمانی بهحملهی سرعت پاسخ داد:
-موافقم.
یهو ها-ریونبدی بلافاصله حرفهای ایلکانهلطفا را پی گرفت.
واکنش سریعی کهواکنشی یهو ها-ریونِ اصلی هرگزکافیه از خودش نشان نمیداد.
«برادر، زیر ایناما پایتخت سلطنتی، یهبتونی شهر دیگه وجود داره.»
«چی؟»
چشمان جینبدی چون-هی کمیکافیه گشاد شد.
برای او هم همینطور بود.بدی خودش هم بعد از دیدن آنهوانگگو «منظره» به چشمانش شک کرده بود.
یهو ها-ریون ادامه داد:
«فاضلابهای این پایتخت سلطنتی، خودشون شبیه یه شهر مجزان. طبقبتونی چیزایی که ایلکانه فهمیده، این پایتخت داره کمکم توی شنهوانگگو فرو میره. برای همین، اونا مدام بخشهای جدیدی بهش اضافه کردن.»
«پس یعنی یههنر شهر دیگه زیراستفاده این شهر دفن شده؟»
«درسته. و الاناستفاده داره به عنوانبده فاضلاب ازش استفاده میشه.»
پس این فضا به طوربیاین طبیعی شکل نگرفته بود، بلکه باسریع نوعی محاسبات پیشرفته ساخته شده بود.
«یادمه وقتی بچه بودم یهبهشدت چیزی شبیه به این روبتونی توی یه فیلم دیده بودم.»
برای اولین بار درتلنگر چند وقت اخیر، قلبتغییر جین چون-هی به تپش افتاد.
«عجب... فوقالعادهست.انگشت این دیگه چهتغییر جور ویرانه باستانیایه...»
یک چیزکافیه دیگر هم بهبیاین ذهنش خطور کرد.
«نه. منظورم اینه که حتی روی سیاره زمیناینکه هم اون شهر زیرزمینی توی منطقه کاپادوکیه ترکیهکافیه وجود داره که میگن حدود قرن هشتم ساخته شده.»
وقتی بچهچون بودم تویتلنگر یه فیلم دیدمش.
بیشتر از هشتاد متر زیرتغییر زمین حفر شده بود و فکرنازک کنم حدود بیست طبقه داشت، نه؟
میگفتن یه شهر زیرزمینی عظیمهبیاین که میتونه بیست هزار نفرسوار رو تو خودش جا بده...
«درسته. اگه همچین چیزی روی سیارهکاری زمین وجود داره، عجیبتر اینه کهواکنشی تو این دنیا وجود نداشته باشه.»
و انجمنهای مخفیهنر هم که به طرزمسیر عجیبی توی معماری پیشرفتهان.
برای ساختن مکانیسمها و آرایشهایتغییر مختلف، گذرگاههای مخفی و معابدقرمز زیرزمینی، چارهای جز این نیست.
«اوه، یه شهر زیرزمینی باستانی! درسته. یه چیزتاندرکوئیک مشابه رو توی قصر یخی دریای شمالی دیدهرفت بودم، برای همین حدس میزدم همچین چیزی ممکن باشه!»
مگه شبیه همون دانشمندای شروربهشدت توی کمیکهای زمین نیست کهبتونی به طرز مشکوکی تکنولوژی بالایی دارن؟
رباتهاشون مدام نابود میشن،تلنگر اما همیشه یه دونهتغییر جدید میسازن و میارن...
«آه، نکنه بچههای اینمسیر دوره زمونه دیگه کارتوناون رباتهای تبدیلشونده نگاه نمیکنن؟»
امکان نداره. مگه قرار نیستبیاین با خریدن اسباببازیهای ترکیبی و تبدیلشوندهسریع کمر پدر و مادرشون رو بشکنن؟
اصلاً رسالتخون یه شرکتحملهی اسباببازیسازی همینه دیگه.
یهو ها-ریونچون به صحبتشتلنگر ادامه داد:
«این شهر زیرزمینی احتمالاً پایگاه مخفی سازمانهاییه که تویایلکانه سایههای پایتخت سلطنتی فعالیت میکنن. ما تازه حدود یکنمیدونستم روزه که داریم درست و حسابی اینجا رو بررسی میکنیم.»
«یک روز؟ اونقدرهالطفا هم که فکرهوانگگو میکردم طولانی نیست.»
یهو ها-ریونخون سرش راحملهی تکان داد.
«شیاطین جسدنشون رو اونکنی بالا دیدی، درسته؟»
«آره. دیدمشون.»
نه تنها آنها را دیده بود، بلکه داشت آزمایشهای مختلفی انجامهوانگگو میداد تا ببیند آیا راهی وجود دارد که بتوان با انرژیعجله درونی کم هم به راحتی آنها را شکار کرد یا نه.
«حتی اگه همهشون رو شکست بدی، روزهمچین بعد دوباره ظاهر میشن. برای ورود به اینبیاین شهر زیرزمینی، باید از بین اونا عبور کنیم.»
«دوباره ظاهر میشن؟بدی یعنی کسی اونا روزودتر از جای دیگهای نمیاره؟»
«اونا فقط... ظاهر میشن.»
«این دیگه چه طلسم عجیبیه.»
مو به تنش سیخ شد.
این قطعاً جادوگری بود، اما چنان پدیده عجیبیبیاین بود که آدم را به این فکر میانداختپشت که آیا واقعاً فقط با جادوگری امکانپذیر است؟
یهو ها-ریونبدی سرش راکافیه تکان داد:
«پشیمونم کهانگشت چرا یه جادوگرتغییر از فرقهمون نیاوردم.»
«با این حال، من تو این چیزاحالی بد نیستم، پس مشکلی نیست. برادرت اینجاستتوی تا کمکت کنه. خب، حالا نقشه چیه؟»
با شنیدن این حرف،حملهی لبخند محوی روی صورتاینکه عروسکمانند یهو ها-ریون نقش بست.
«اول از همه بایدتلنگر این شهر زیرزمینی روتغییر بگردیم. سردستهها حتماً همینجان.»
«درسته. احتمالاً همینطوره.»
جین چون-هی اینلطفا را گفت و سپسحالی به فکر فرو رفت.
«پس برای وارد شدن باید شیاطین جسد رواینکه شکست بدیم؟ تازه از اون گذشته، اصولاً تقریباًکافیه هیچکس نمیتونه از یه همچین طلسم عجیبی استفاده کنه.»
گروهی غیر از فرقهتلنگر جاودانه خون که بتونهتغییر همچین کار عجیبی انجام بده...
با رسیدن به این نقطهتغییر از افکارش، جین چون-هی احساسقرمز کرد که ذهنش روشن شد.
«درسته. اینجاکافیه دنیای بیرونزودتر از رمانه.»
خود پادشاهی دامجین هم بهبهشدت ندرت توی رمان شیطان آسمانیبتونی عالی ظاهر شده بود، مگه نه؟
در اصل، توی رمان شیطان آسمانی عالی، یهو ها-ریونبده هیچ دلیلی برای اومدن به اینجا نداشت، پس اینجابیش باید جایی باشه که هرگز بهش اشارهای نشده بود.
«اما با این وجود،مسیر معنیش این نیست که قربانیایلکانه کردن انسانها هرگز اتفاق نیفتاده.»
فرقه جاودانه خون به این پادشاهی که بهتاندرکوئیک ندرت توی رمان حضور داشت هم نفوذ کردهرفت بود و قربانی کردن انسانها به شدت رواج داشت.
«مردم توی جاهایی کهحملهی ما نمیتونیم ببینیم میمیرن.اینکه و شرارت جوونه میزنه.»
ناگهان، جینچون چون-هی به یادانگشت پزشکِ کشتهشده افتاد.
اینکه او را شاگرد بنامد با مفهومتانگ رایج در جیانگهو بسیار متفاوت بود، امابرادر دردی که در قلبش میپیچید همان بود.
«آیا مرگکافیه اون بچهزودتر معنایی داشت؟»
به لطف کریستال یخی کوچکیبهشدت که اون بچه محکم تو دستشهمچین گرفته بود، روستا تونست زنده بمونه.
اما، بعدش چی؟
اگه قرار باشهاستفاده همینجا عقبنشینی کنیم وتانگ برگردیم، مرگش بیمعنی نمیشه؟
نمیدونم.
نمیدونم، اما...
حداقل، جین چون-هی کسی نبود کهاستفاده نداند اتفاقاتی که در پایتخت رخ میدهد،قرمز به روستاهای کوچک هم سرایت خواهد کرد.
این دقیقاً مثل یکمسیر بیماری بود که دراون جریان خون حرکت میکرد.
و پایتخت هم جاییزودتر بود که میتوانست آن راپشتش به هر نقطهای پخش کند.
به هر جایی.
«برادر. قیافهت شبیه کسیتلنگر شده که بار سنگینیتغییر رو به دوش میکشه.»
«زندگی یهانگشت انسان خیلیمسیر سنگینه، ها-ریون.»
«همم.»
یهو ها-ریون این راحملهی گفت و سپس لبهایشاینکه را محکم روی هم فشرد.
جین چون-هیچون با صداییتلنگر بشاش گفت:
«خیلی خب. بیاین بریم پایین و ببینیمتانگ چه خبره. اگه بتونیم یه گنجی چیزیبرادر هم پیدا کنیم که خیلی عالی میشه~»
قدمهای جین چون-هی در حالی کههوانگگو جلوتر از همه راه میرفت، بهپرید طرز اغراقآمیزی سبک و پرانرژی بود.