---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 747: چپتر ۷۴۷ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 747: چپتر ۷۴۷

0

بدن هیونگ همین‌طور بود.

می‌تونست در یک لحظه،‌عمیق​ قدرتی در حد و‌درست​ اندازه قدرت خودم بیرون بکشه.

اما بنیه‌همیشه​ لازم برای حفظ‌می‌خورد​ اون رو نداشت.

هیونگ یک بار خودش رو‌غذاش​ به یک «موتور بخار با‌زیادی​ بازدهی پایین» تشبیه کرده بود.

تمرین کردن کالری می‌سوزوند، جنگیدن‌استعداد​ کالری می‌سوزوند و حتی ترمیم‌ناله​ بدنش هم کالری مصرف می‌کرد.

زیر لب یه چیزهایی در مورد داشتن‌می‌افتاد​ راهی برای جبران این ریکاوری زمزمه کرده بود،‌می‌رسید​ اما به نظر نمی‌رسید که درمان قطعی باشه.

بدنی که هیچ استعداد رزمی‌ای نداشت،‌زیاد​ هر بار که یه درک عمیق‌زیادی​ رو آزاد می‌کرد، به ناله می‌افتاد.

درست وقتی که بدنش داشت با‌اطرافیانش​ شرایط سازگار می‌شد، به درک بعدی‌اگه​ می‌رسید، درکی حتی بالاتر از قبلی.

مدام سرعت‌باشه​ می‌گرفت، دوباره و‌استعداد​ دوباره و دوباره.

چاره‌ای نبود.

دشمنانی که‌همیشه​ سراغش می‌اومدن،‌غذا​ دشمن‌های معمولی نبودن.

برای اینکه نمیره، برای اینکه‌غذاش​ نذاره بقیه بمیرن، هیچ انتخابی‌زیادی​ جز رو به جلو رفتن نداشت.

پس برای دوام‌بدنی​ آوردن، یکی از این‌درک​ دو راه رو داشت.

یا گیاهان دارویی قویِ تسکین‌دهنده درد رو‌می‌افتاد​ دود کنه، یا در مواقع ضروری، هر‌بعدی​ چیزی که دم دستش بود رو بخوره.

برای همین بود که‌غذا​ هیونگ همیشه خوب غذا‌اطرافیانش​ می‌خورد و زیاد هم می‌خورد.

اینکه غذاش رو با اطرافیانش تقسیم‌اطرافیانش​ می‌کرد، یعنی همیشه مقدار زیادی از‌اگه​ اون رو با خودش به همراه داشت.

«اگه حریف‌هاش‌باشه​ انسان بودن، الان‌استعداد​ داشت دود می‌کرد.»

خوشبختانه، همه‌شون شیاطین جسد بودن.

جین چون-هی به حرف اومد.

«بعد از اینکه همه‌جا‌زیاد​ رو گشتیم، بیا تمام‌یعنی​ آرایش‌ها رو نابود کنیم.»

کرچ کرچ...

صدایی که اصلاً‌درک​ با اون منظره‌ناله​ همخوانی نداشت، مدام می‌پیچید.

«یکی می‌خوای؟»

«اوهوم.»

یهو ها-ریون‌باشه​ دست رد‌هیچ​ به سینه‌اش نزد.

جین چون-هی تمام نقاشی‌های دیواری حک‌شده‌ناله​ رو بررسی کرد و اون‌هایی که‌سازگار​ اهمیت جادویی داشتن رو از بین برد.

برای کف‌همیشه​ زمین هم همین‌می‌خورد​ کار رو کرد.

به سمت داخل پیش‌زیاد​ رفت و تک‌تک چیزها‌یعنی​ رو بررسی و تایید کرد.

در داخل،‌باشه​ فضای بزرگی‌هیچ​ نمایان شد.

ناگهان، چیز عجیبی دید.

«ریشه؟»

ریشه‌های یک درخت بودن.

ریشه‌ها از سقف به پایین‌استعداد​ امتداد پیدا کرده بودن و‌ناله​ زیرشون چیزهایی شبیه پیله آویزون بود.

اون‌قدر زیاد‌رزمی‌ای​ بودن که‌عمیق​ شمردنشون سخت بود.

حتی می‌تونست ببینه که‌غذا​ چیزی داخلشون وول می‌خوره،‌اطرافیانش​ انگار که زنده بودن.

«هیونگ، اینا چی‌ان؟»

«ارواح. اونم ارواح کلی آدم.»

«پس تو‌رزمی‌ای​ هر پیله‌عمیق​ روح هست.»

«می‌دونم این چه‌خوب​ طلسمیه. خودم قبلاً‌زیاد​ ازش استفاده کردم.»

میوه نفرین‌شده.

داشتن ازش‌باشه​ روی خود‌هیچ​ ارواح استفاده می‌کردن.

به نظر می‌رسید طلسم‌های مختلف‌آزاد​ دیگه‌ای رو هم قاطیش کرده بودن،‌شرایط​ اما اصول کارش رو خوب می‌دونست.

نگاه جین چون-هی سرد شد.

«ساده بگم، این ریشه‌های درخت کینه ارواح رو به عنوان سوخت‌همراه​ می‌مکند تا لشکر شیاطین جسد رو توی این خرابه‌های باستانی سر پا‌حرف​ نگه دارن. در کنارش، باعث ایجاد انواع و اقسام معجزات هم می‌شدن.»

جین چون-هی آهی کشید.

«آرایش هنر آتش نه تنها شیاطین جسد رو سوزوند،‌وقتی​ بلکه چی تامین‌شده توسط این ریشه‌ها رو هم کاملاً تخلیه‌مدام​ کرد. خب، اگه صبر کنیم، قدرتشون بالاخره دوباره پر می‌شه.»

بعد از گفتن این‌غذا​ حرف، چی آتش رو از‌تقسیم​ نوک انگشت‌هاش به وجود آورد.

شعله‌ها زبانه کشیدن.

حتی بدون استفاده از روغن، چی‌رزمی‌ای​ آتش شروع به سوزاندن و از‌درست​ بین بردن طلسم و درخت کرد.

در میان شعله‌ها،‌درک​ جین چون-هی پیپای‌ناله​ خودش رو برداشت.

«ها-ریون، می‌تونی یه نگاهی‌غذا​ بندازی ببینی چیز دیگه‌ای‌اطرافیانش​ این اطراف هست یا نه؟»

«اوهوم.»

یهو ها-ریون‌باشه​ جواب داد و‌استعداد​ چرخید تا بره.

این نشونه‌ای‌رزمی‌ای​ بود که برادرش‌آزاد​ می‌خواست تنها باشه.

صدای پیپا به‌خوب​ آرومی در میان‌زیاد​ شعله‌ها طنین‌انداز شد.

صدای زنگ پرنده گریان‌زیاد​ داشت ارواح کینه‌توز رو‌یعنی​ یکی‌یکی به اون دنیا می‌فرستاد.

دیگه مثل‌باشه​ قبل یه‌هیچ​ صدای خشن نبود.

ملودی پیپا به آرومی ارواح مردم عادی‌می‌افتاد​ رو یکی‌یکی به جلو هل می‌داد و اون‌ها‌می‌رسید​ رو به جایی که باید می‌رفتن، راهنمایی می‌کرد.

یهو ها-ریون با گوش‌غذا​ دادن به این صدا،‌اطرافیانش​ غرق در افکارش شد.

«کار فرقه جاودانه خون نیست.»

اون‌ها تحت تاثیر فرقه جاودانه خون قرار‌درک​ گرفته بودن، اما برخلاف دفعه قبل، هیچ‌داشت​ کاهنی از فرقه مستقیماً ظاهر نشده بود.

اون‌ها این کار رو با میل و‌می‌افتاد​ اراده خودشون انجام داده بودن و اون‌بعدی​ رو با طلسم‌های بومی خودشون ترکیب کرده بودن.

«هیونگ حتماً با‌خوب​ دیدن میوه نفرین‌شده‌زیاد​ متوجه این موضوع شده.»

اینکه نابودی فرقه جاودانه‌زیاد​ خون، شرارت ذاتی درون‌یعنی​ بشریت رو پاک نمی‌کنه.

چرا که شری که‌هیچ​ به دست انسان‌ها ساخته می‌شه،‌آزاد​ از هر چیز دیگه‌ای بی‌رحمانه‌تره.

ناگهان، یهو ها-ریون دید که یک‌ناله​ نقطه نورانی سوسو زد و بعد‌سازگار​ به آرومی تو هوا پخش شد.

منظره زیبایی بود.

«یعنی منم‌غذا​ الان می‌تونم ارواح‌غذاش​ مردگان رو ببینم؟»

زنگ پرنده گریان برادرش این‌قدر قدرتمند‌رزمی‌ای​ بود؟ یا شاید به خاطر طبیعت خاص‌وقتی​ این مکان، یعنی این خرابه‌های باستانی بود.

یهو ها-ریون منتظر‌درک​ موند تا اجرای‌ناله​ برادرش تموم بشه.

و این‌گونه امروز،‌خوب​ یکی از درهای‌زیاد​ جهنم بسته شد.

جین چون-هی نفس عمیقی کشید.

«نکنه بیش از‌درک​ حد از زنگ‌ناله​ پرنده گریان استفاده کردم؟»

اون‌قدر کار کرده بود که‌می‌خورد​ حتی یک تائوئیست مشهور از‌یعنی​ کوه وودانگ رو هم شگفت‌زده می‌کرد.

زنگ پرنده گریان که نوعی تکنیک‌اطرافیانش​ انتقال روح بود، هم انرژی درونی‌اگه​ و هم قدرت طلسم رو مصرف می‌کرد.

تو ورودی گذرگاه زیرزمینی‌هیچ​ جنگیده بود و از اعضای‌آزاد​ فرقه شیطانی محافظت کرده بود.

یک آرایش در مقیاس بزرگ، یعنی آرایش هنر‌درست​ آتش رو مستقر کرده بود و از هنرهای‌درکی​ صوتی برای از کار انداختن تله‌ها استفاده کرده بود.

ارواح رو راهی کرده بود، بعد‌زیاد​ دوباره با هنرهای رزمی جنگیده بود‌زیادی​ و باز هم بیشتر جنگیده بود.

علاوه بر همه این‌ها، اونجا رو پاکسازی‌تقسیم​ کرده بود تا مطمئن بشه که دیگه‌انسان​ نمی‌شه از این خرابه‌های زیرزمینی استفاده کرد.

نتیجه این بود که بارها و بارها خودش رو‌آزاد​ تو یه مسیر طاقت‌فرسا تحت فشار گذاشته بود که‌بعدی​ حتی کسی با استعداد رزمی عالی هم نمی‌تونست تحملش کنه.

انرژی درونی جین چون-هی‌عمیق​ از قبل ته کشیده‌درست​ بود و سردرد شدیدی داشت.

«دارم می‌میرم.»

جین چون-هی به‌می‌خورد​ دیوار تکیه داد‌اطرافیانش​ و بالا آورد.

چند تکه از قرص غلات‌استعداد​ عسلی که تازه خورده بود، همراه‌می‌افتاد​ با خون از گلوش بیرون ریخت.

«هیونگ؟»

«فکر کنم‌همیشه​ یه کم‌غذا​ زیاده‌روی کردم.»

اگه داروی اورژانسی‌ای که‌زیاد​ ایلکانه بهش داده بود‌یعنی​ نبود، تو خطر می‌افتاد.

«وقتی بدنم رو تا‌هیچ​ این حد فرسوده کردم، حتی‌آزاد​ گوی هم کمک زیادی نمی‌کنه.»

جین چون-هی یک‌درک​ ظرف دارو از‌ناله​ کمربندش بیرون آورد.

یک ظرف داروی معمولی نبود.

مشخصاً یکی از گنجینه‌های دنیای رزمی بود،‌تقسیم​ ظرفی که ساخته شده بود تا حتی‌انسان​ تو شدیدترین نبردها هم از محتویاتش محافظت کنه.

با دیدن نشان جناح خون‌استعداد​ طلایی، به نظر می‌رسید ساما هیون‌می‌افتاد​ اون رو براش تهیه کرده باشه.

یک قرص سیاه‌درک​ از داخلش بیرون‌ناله​ آورد و قورت داد.

بعد یه‌همیشه​ سرنگ فلزی‌غذا​ بیرون آورد.

اون رو وارد رگ‌زیاد​ خونی‌اش کرد و پلک‌های‌یعنی​ برادرش بلافاصله سنگین شد.

خواب‌آلودگی.

یک خواب‌آلودگی شدید.

«اون چیه؟»

«همم... فکر‌غذا​ کنم یه‌زیاد​ جور اکسیر باشه.»

صدای هیونگ بی‌حال بود.

«اکسیر رو تزریق می‌کنی؟»

«آره. تو مواقع اضطراری مثل الان ازش استفاده‌اطرافیانش​ می‌شه. می‌تونی بخوریش، ولی این‌طوری سریع‌تر جواب می‌ده.‌انسان​ البته عوارض جانبی‌اش هم سریع‌تر خودشون رو نشون می‌دن.»

«عوارض جانبی؟»

«آره. تو همچین وضعیتی، حتی اگه یه شیطان‌عمیق​ قلبی هم پیدا بشه، جلوی انحراف چی رو می‌گیره،‌می‌شد​ اما در عوض باعث می‌شه خوابت بگیره. سرفه... سرفه...»

جین چون-هی‌رزمی‌ای​ چند بار دیگه‌آزاد​ هم سرفه کرد.

خوشبختانه دیگه خونی بالا نیاورد.

«ببین اکسیرش چقدر خوب کار می‌کنه.‌اطرافیانش​ حتی قبل از اینکه وارد مراحل اولیه‌حریف‌هاش​ انحراف چی بشم، مشکل رو حل کرد.»

دیدن اینکه داشت اون رو به رگش تزریق می‌کرد اصلاً عاقلانه‌می‌افتاد​ به نظر نمی‌رسید، اما یهو ها-ریون با خودش فکر کرد که‌قبلی​ حتماً این یه نوع داروئه که تزریقش از خوردنش تأثیر بیشتری داره.

«و احتمالاً‌رزمی‌ای​ این هم‌عمیق​ بی‌خطر نیست.»

با توجه به اینکه تو هیچ‌کدوم از مبارزات قبلی‌اش ازش استفاده‌مقدار​ نکرده بود، به نظر می‌رسید چیزیه که فقط تو شرایط خیلی‌جسد​ بحرانی و وقتی که تو منگنه قرار می‌گیره، ازش استفاده می‌کنه.

«عمارت پزشکی فلس سفید الان اکسیرها رو‌تقسیم​ خیلی خوب درست می‌کنه، پس حتماً خودش‌انسان​ این یکی رو متناسب با شرایط ترکیب کرده.»

قطعاً، این کار عواقب‌هیچ​ و فشار خودش رو‌عمیق​ هم به همراه داشت.

هیونگ همه‌چیز رو بهش نمی‌گفت.

تا حدودی به این خاطر که او‌غذاش​ متوجه نمی‌شد، و تا حدودی هم به‌اگه​ این خاطر که اگه می‌فهمید نگران می‌شد.

تو این موقعیت نمی‌تونست تشخیص بده کدومش دلیله،‌یعنی​ اما در هر صورت، خیلی کم پیش می‌اومد که‌خوشبختانه​ این برادرش حقیقت رو به خاطر خودش پنهان کنه.

«بسیار خب. مشکل انحراف‌هیچ​ چی حل شد، پس‌عمیق​ حالا نوبت مبارزه با خواب‌آلودگیه.»

جین چون-هی در حالی که با‌ناله​ خوابی که داشت بهش غلبه می‌کرد‌سازگار​ می‌جنگید، شروع به راه رفتن کرد.

تمام استخوان‌های بدنش فریاد می‌کشیدند.

حس می‌کرد‌غذا​ تو ماهیچه‌هاش‌زیاد​ تیغ جاسازی شده.

«می‌گن درد زبان بدنه.‌هیچ​ تو این شرایط، می‌تونه‌عمیق​ چند تا معنی داشته باشه.»

اول اینکه داشت بهش می‌گفت‌آزاد​ بدنش که فاقد استعداد رزمیه،‌داشت​ به حد نهایی خودش رسیده.

اما دومین معنی.

«بهم می‌گه که هنوز زنده‌ام.»

خنده‌دار این بود که تو این‌رزمی‌ای​ حالت، یه درد خیالی رو تو‌درست​ انگشت کوچک دست چپش حس می‌کرد.

اصلاً وجود نداشت و جاش رو‌ناله​ یه دستکش گرفته بود، اما مغز احمقش‌می‌شد​ فکر می‌کرد واقعیه و درد رو می‌پذیرفت.

«مطمئن نیستم این‌خوب​ یه مشکل روانی‌زیاد​ باشه یا نه.»

احساس درد حتی وقتی که‌غذاش​ خواب‌آلودگی داشت تمام وجودش رو‌زیادی​ فرا می‌گرفت، واقعاً دیوانه‌کننده بود.

تو همون‌باشه​ لحظه، قدرت‌هیچ​ پاهاش تحلیل رفت.

تاپ-

یهو ها-ریون‌همیشه​ یقه برادرش‌غذا​ رو گرفت.

«بیا رو کولم.»

«چقدر ضایع.»

در حالی که برادر بزرگ‌تر‌آزاد​ غر می‌زد، برادر کوچک‌تر به‌داشت​ زور او رو روی کولش کشید.

«این‌طوری خوبه، نه؟»

«این‌قدر لجبازی نکن.»

چرا این برادرش همیشه باید‌استعداد​ جلوی بقیه تظاهر می‌کرد که‌ناله​ حالش خوبه و مشکلی نداره؟

نمی‌تونست درک کنه.

نمی‌تونست درک کنه، اما‌غذا​ اگه خودش رو مجبور‌اطرافیانش​ می‌کرد که بهش فکر کنه...

«او تو‌غذا​ جایگاه مسئولیت‌پذیری‌زیاد​ بود. هیونگ. همیشه...»

او نمی‌تونست‌باشه​ به خودش اجازه‌استعداد​ زمین خوردن بده.

سعی می‌کرد درختی باشه که بقیه‌ناله​ وقتی خسته و درمونده می‌شن، بتونن‌سازگار​ بهش تکیه کنن و استراحت کنن.

و در‌همیشه​ واقعیت هم، هیونگ‌می‌خورد​ یه درخت بود.

مگه آدم‌های زیادی‌می‌خورد​ با احساس امنیت‌اطرافیانش​ بهش تکیه نکرده بودن؟

از پشت‌باشه​ سرش، تنفس برادرش‌استعداد​ کم‌کم منظم شد.

«گفته بود‌رزمی‌ای​ مبارزه کردن‌عمیق​ هم کالری می‌سوزونه؟»

بعد از این مبارزه، هیونگ‌می‌خورد​ دوباره یه عالمه غذا درست می‌کرد‌مقدار​ و با خوشحالی با همه می‌خورد.

زیاد می‌خورد، اما نه به اندازه‌اطرافیانش​ چون-و، یا خودش، یا ساما هیون،‌اگه​ که همگی استعداد رزمی مناسبی داشتن.

این کمبود‌باشه​ او رو‌هیچ​ فرسوده می‌کرد.

«آخه ته‌رزمی‌ای​ این مسیر‌عمیق​ چی می‌تونه باشه؟»

انسان موجودی بود‌خوب​ که می‌شد با یه‌غذاش​ انگشت شست لهش کرد.

دلیلی داشت که اساتید تو جیانگهو‌اطرافیانش​ هر چی قوی‌تر می‌شدن، طرز فکری‌اگه​ متفاوت از مردم عادی پیدا می‌کردن.

قدرت باعث‌باشه​ می‌شه آدم انسانیت‌استعداد​ رو کنار بذاره.

یه ستاره قاتل آسمانی مثل خودش‌ناله​ کمتر شبیه یه انسان بود و بیشتر‌می‌شد​ شبیه «چیزی» بود که پوست انسان پوشیده.

نمی‌تونست درک کنه.

نمی‌تونست درک کنه،‌می‌خورد​ اما می‌دونست اون مسیر‌تقسیم​ چقدر برای برادرش ارزشمنده.

یهو ها-ریون امیدوار بود جایی‌استعداد​ که برادرش در انتهای این‌ناله​ مسیر بهش می‌رسه، جای خوبی باشه.

اگر نه، حس می‌کرد دلش‌آزاد​ می‌خواد اون رو خرد و خاکشیر‌شرایط​ کنه، مهم نبود برادرش چی بگه.

وقتی جین چون-هی چشماش رو باز‌اطرافیانش​ کرد، متوجه شد که به همون ورودی‌ای‌حریف‌هاش​ رسیدن که در ابتدا ازش اومده بودن.

«واو، یهو‌باشه​ ها-ریون، عجب‌هیچ​ سواری راحتی بود.»

«حتی الان‌رزمی‌ای​ هم انرژی برای‌آزاد​ شوخی کردن داری؟»

او با حالتی‌خوب​ که انگار باورش‌زیاد​ نمی‌شد، غرولند کرد.

تو اتاق سنگی درست زیر‌غذاش​ ورودی، تمام اعضای فرقه شیطانی،‌زیادی​ از جمله ایلکانه، جمع شده بودن.

«همه داشتن چی خودشون رو پرورش می‌دادن، ذهن و بدنشون رو‌می‌افتاد​ آروم می‌کردن و جراحاتشون رو درمان می‌کردن. به لطف شما دو‌قبلی​ تا که زدید... آه، بیهوششون کردید، بیشترشون یادشون نمیاد چه اتفاقی افتاده.»

«همین بهتر.»

«بله. اگه حافظه‌شون‌خوب​ رو از دست بدن،‌غذاش​ دچار شیطان قلبی نمی‌شن.»

با دیدن این‌جور‌می‌خورد​ چیزها، می‌فهمید که‌اطرافیانش​ بدن انسان واقعاً احمقه.

«خب، جای شکرش باقیه.»

جیغ و فریاد اون همه روح‌ناله​ کینه‌توز چیزی نبود که حتی شست‌وشوی‌مغزی‌شده‌ترین‌سازگار​ اعضای فرقه شیطانی هم بتونن تحملش کنن.

جین چون-هی گفت:

«از اعضای فرقه که دارن‌غذاش​ استراحت می‌کنن معذرت می‌خوام، اما فکر‌همراه​ کنم باید برگردیم به شهر زیرزمینی.»

«به خاطر این‌بدنی​ احتمال که دشمن‌رزمی‌ای​ این ورودی رو بشناسه.»

«آره. اصلاً جالب نمی‌شه که بیایم‌ناله​ بیرون و ببینیم دشمنا کمین کردن‌سازگار​ و یهو بگن "پخ!"، مگه نه؟»

«اون‌طوری که فاجعه می‌شه.»

«آره. پس‌غذا​ مجبوریم یه خروجی‌غذاش​ دیگه پیدا کنیم.»

جین چون-هی‌باشه​ با انگشتش شکلی‌استعداد​ روی زمین کشید.

«اگه بخوایم مسیرمون رو حدودی بررسی‌ناله​ کنیم، موقعیت ما تو این ویرانه‌ها‌سازگار​ اینجاست. خروجی احتمالی دیگه تو این جهته.»

جین چون-هی‌همیشه​ با دستش مسیر‌می‌خورد​ رو رسم کرد.

«برادر، تو‌غذا​ همین مدت کوتاه‌غذاش​ این رو فهمیدی؟»

«تازه یه چرت حسابی‌هیچ​ زدم، برای همین مغزم‌عمیق​ داره مثل ساعت کار می‌کنه.»

جین چون-هی‌رزمی‌ای​ این رو گفت‌آزاد​ و نرم خندید.

ایلکانه با خودش فکر کرد که آیا این‌اطرافیانش​ واقعاً مشکلی بود که فقط با یه چرت‌انسان​ حسابی حل بشه، اما طرف مقابلش دیوانه یکتا بود.

تصمیم گرفت فقط بی‌خیالش بشه.

مردی که روبه‌روش قرار داشت کسی بود‌درک​ که حتی یه استراتژیست همکار هم هرگز‌داشت​ نمی‌تونست او رو درک کنه یا بفهمه.

حدود نصف روز پیاده‌روی کردن.

این‌ور و اون‌ور تله‌هایی وجود‌غذاش​ داشت، اما خیلی کمتر از‌زیادی​ مسیر منتهی به مرکز بود.

حتی تو اون تاریکی هم، جین چون-هی‌درک​ با استفاده از هنرهای صوتی اطرافشون رو نقشه‌برداری‌شرایط​ کرد و بالاخره یه خروجی مناسب پیدا کرد.

«اینجا یه جای‌درک​ دورافتاده‌ست، پس فکر‌ناله​ کنم... باید امن باشه.»

در حالی که این رو می‌گفت،‌زیاد​ دوباره سعی کرد قبل از اینکه‌زیادی​ کسی چیزی بگه، اول خودش بره بالا.

بامپ!

یهو ها-ریون‌باشه​ شونه جین‌هیچ​ چون-هی رو گرفت.

«هیونگ، یه لحظه صبر کن.»

با این‌همیشه​ حرف، خودش به‌می‌خورد​ جاش پرید بالا.

ناولها | novelha.net