چپتر 246: بیدار شدن در عمارت پزشکی
0بوی دارو میآمد.
وقتی چشمهایم را باز کردم، کاملاًگردنت طبیعی بود که سقف شعبه موقتبشنوم عمارت پزشکی فلس سفید را ببینم.
چیزی که بیشترحرفها اذیتم میکرد، بیحسی ازواو گردن به پایین بود.
نه وزن پتو راواقعاً حس میکردم، نه گرما،شنیدن نه سرما، مطلقاً هیچچیز.
حتی وقتی انرژی درونیام را به گردش درآوردم، فقطلحظه در ذهنم میدانستم که دارم این کار را میکنم؛ هیچنام حسی از جریان یافتن آن در چی و خونم نداشتم.
«احتمالاً فلج کامل بدن نیست...»
در طول مبارزه،حرفها با دقت وضعیتمنمیگفت را زیر نظر داشتم.
تمام تلاشم را کرده بودم تا از هرگونه آسیب به ستونخودش فقراتم جلوگیری کنم و حتی در نبرد نهایی، مراقب بودم کهشاگرد نصفالنهارهای آن ناحیه پاره نشوند، حتی اگر بقیه نصفالنهارها آسیب میدیدند.
«همم، پس حتماًخودش کار مهر و مومخوشبخته نقاط طب سوزنی است.»
با رسیدن بهآخرین این نتیجه، دوباره سرمنکردم را به پهلو چرخاندم.
«هیک؟!»
استادم با لبخندیبشنوم درخشان داشت بههستم شاگردش نگاه میکرد.
«ا... استاد... صبح بخیر.»
«بله. بهعنوان آخرین لطف، نقاط طب سوزنی بالای گردنت راگفتن مهر و موم نکردم، هی. به لطف همین کار، میتوانمخودش صبح بخیر گفتن شاگردم را بشنوم. من واقعاً استاد خوشبختی هستم.»
هیچ شاگردی با شنیدن این حرفها پیشواو خودش نمیگفت: «واو، استادم چقدر خوشبخته!» فکر طبیعیهاهاها در این لحظه این بود: «بدبخت شدم رفت.»
«ها... هاهاها، این شاگرد خدمت بزرگیهستم به اتحاد رزمی کرده و نام عمارتواو پزشکی فلس سفید را همهجا پخش کرده.»
«برای کسی که بدنشنمیگفت داغان شده، هنوز همفکر خوب زبان میریزی، هی.»
«شما... شمابهعنوان قصد نداریدلطف بازم کنید، نه؟»
«سم هنر سم خون مار شیطانینمیگفت هنوز کاملاً پاکسازی نشده، آنوقت میخواهی باشدم این بدن تکان بخوری؟ بفرما، امتحان کن.»
یعنی باید مثلبشنوم یک عروسک، همینطورهستم فلج زندگی کنم؟
جین چون-هی باخودش چهرهای رنگپریده بهچقدر استادش نگاه کرد.
استادش گفت:
«تمام نصفالنهارها و رگهایت تکهپاره شدهاند. به نظر میرسد توانستهای بدون اینکه دوباره دچار انحراف چی شوی دوامبزرگی بیاوری، اما خیلی شانس آوردی. با اضافه شدن هنر سم خون مار شیطانی، درمانت حتی کندتر هم پیش میرود.کنید اگر در این وضعیت تکان بخوری، در کمتر از یک ساعت از هر هفت سوراخ بدنت خون فواره میزند.»
پس به همینبشنوم خاطر بود کههستم کاملاً بیحرکتم کرده بود.
«پس تا کی...»
«حداقل پنج روز.»
«آخ.»
«به نظرت شوخی میآید؟ باید بدانی که این استاد وقتی پای پزشکی در میانچقدر باشد، هرگز حرف الکی نمیزند. پس دندان روی جگر بگذار، حتی اگر حوصلهات سرهمهجا رفت. من هم تمایلم برای یک گوشمالی حسابی دادن به شاگردم را تحمل میکنم.»
«...»
با اینبهعنوان حرفها، جینلطف چون-هی لال شد.
«با اینکه شاگردم جسور است، اما نمیدانستم آنقدر جرات داردفکر که شخصاً با اجرای استراتژی بیرون کشیدن ببر از کوهستان،رزمی برای کسی در سطح ده استاد برتر جیانگهو تله بگذارد.»
«هاها...»
«وقتی فهمیدم چطور مقابل چنین شخصی زنده ماندی و چطوربدبخت توانستی او را زنده دستگیر کنی، بیشتر حیرت کردم. ازهمهجا گشایش پنج عنصر استفاده کردی؟ آن هم فقط با مرحله پنجم؟»
جگال لین بهآرامی نوچنوچ کرد.
دلیل اینکه بیشتر از اینخودش عصبانی نشد، این بود که سوسویلحظه غمی را در چشمان شاگردش دید.
او حتماً میخواست هرطور شده جلوی استادششاگردی را بگیرد که سعی داشت دوست خودشچقدر را بهعنوان یک مهره مصرفی قربانی کند.
کی متوجه نقشه شد؟ یعنیواو دوکگو سون دهنلقی کرده وبدبخت چیزی را اشتباهی لو داده بود؟
اما او پسر باهوشی بود؛بالای قطعاً حتی بدون اینکه کسیگفتن به او بگوید هم متوجه میشد.
«یک خبر خوب دارمپیش و یک خبر بد.چقدر اول کدام را میخواهی بشنوی؟»
«خبر خوب را.»
«اول اینکه، از آنجایی که بر هنر سم خون مار شیطانی غلبه کردی، نسبت بهخدمت آن مقاومت پیدا میکنی. به نظر میرسد سم انقیاد پنج عنصرت قویتر خواهد شد. خیلیمیریزی بعید است کسی، حتی یک استاد سم از خانواده تانگ، بتواند تو را مسموم کند.»
«یعنی دارم از مصونیت دربالای برابر صد سم به مصونیتگفتن در برابر هزار سم میرسم؟»
«بله. دستاورد عظیمی خواهد بود. البته،نمیگفت در مقایسه با این واقعیت که زندهشدم برگشتی، این یک پاداش بهشدت. ناچیز. است.»
به نظر میرسیدبشنوم این موضوع تاهستم مدتها کش پیدا کند.
«خبر بد چیه؟»
«شاه نیزه هم در وضعیتی مشابه تو است. او در حین رویارویی با ارباب آسمان مبدأ دچار جراحاتحرفها داخلی شدیدی شد. آه، در مورد ارباب آسمان شرقی که من با او روبرو شدم، با اینکه فرارنام کرد، اما نصفالنهارهای کل بدنش به هم گره خورده و داغان شدهاند. احتمالاً تا آخر سال دوام نمیآورد.»
«آنقدر درد جانکاهی میکشد تاخودش اینکه برای حس کردنش همفکر خیلی ضعیف شود، و بعد میمیرد.»
هیچ همدردیای حس نمیکردم.
میدانستم فرقه جاودانه خوننمیگفت برای رسیدن به آن جایگاهلحظه چه کارهایی باید کرده باشد.
«به جز آنها،آخرین فرقههای متعدد دیگریگردنت هم آسیب دیدهاند.»
«پس فرقههایشنیدن باقیمانده ضربهپیش سختی خوردند.»
«بله، و نه تنها این، بلکه خائنان همشنیدن لو رفتهاند. مشخص شده که دو فرقه ازفکر اتحاد رزمی و یکی از جناح غیرمتعارف خائن بودهاند.»
«... انتظارش راخودش داشتم، اما هنوزچقدر هم شوکهکننده است.»
فکر میکردمبهعنوان تعداد بیشتری ازبالای جناح غیرمتعارف باشند.
اما بهشنیدن نظر میرسید واقعیتخودش کمی متفاوت است.
استادم ادامه داد:
«این افراد از درون به بخشهایی از آرایشفکر آسیب رساندند و از ابزارهای جادوگری مشکوکی استفادهبزرگی کردند که باعث تشدید هرج و مرج شد.»
«با این حساب، فرقه جاودانهبالای خون رسماً به دشمن عمومیگفتن دنیای رزمی تبدیل شده است.»
«دقیقاً. دستور قتل صادر شده است. جناح متعارفچقدر و جناح غیرمتعارف با تمام قوا به همشاگرد میپیوندند تا فرقه جاودانه خون را شکار کنند.»
«... فرقهشاگردم شیطانی خورشیدواقعاً و ماه چطور؟»
«آنها کنار کشیدند. ادعا میکنند هیچ خائنی در صفوفشان نبوده،بدبخت به جناح متعارف و جناح غیرمتعارف گفتند خودشان قضیه راهمهجا حل کنند، و تمام اعضای فرقهشان را به مقر اصلی فراخواندند.»
«نمیتوانم افکار شیطان آسمانی رابالای درک کنم. به نظر میرسدگفتن اصلاً قصد کمک کردن ندارد.»
در ظاهر، این میتوانست حرکتی برای تقویت قدرتچقدر خودشان تلقی شود، در حالی که اتحاد رزمی، جناحخدمت غیرمتعارف و فرقه جاودانه خون همدیگر را تکهپاره میکردند.
با این حال، این یک استراتژیهستم پیشپاافتاده بود که حتی یک استراتژیستنمیگفت تازهکار هم میتوانست به آن فکر کند.
او از آن دست آدمهاییواو به نظر نمیرسید که ازبدبخت چنین تاکتیک سطحیای استفاده کند.
در عوض، به احتمال زیاد...
«به خاطر این استپیش که این وضعیت برای پراکندهخوشبخته کردن چی بهشتی مفید است.»
دلیل اینکه شیطانبشنوم آسمانی شخصاً باهستم جین چون-هی ملاقات کرد.
و دلیلی که اونمیگفت هنر الهی شیطان آسمانی رالحظه منتقل کرد و ناپدید شد.
در رمان اصلی، یعنی شیطان آسمانی عالی،نکردم داستان اکنون در حال ورود به نیمهخوشبختی دوم جلد اول تا ابتدای جلد دوم بود.
یکی از ویژگیهای شیطان آسمانیخودش عالی این بود که بهندرت تاریخهالحظه و زمانهای دقیق را توصیف میکرد.
اما با در نظر گرفتن مقطعی که یهو ها-ریون بخشی از رشد خود را کامل کرده بود وبدبخت در حال حل ماموریتهای مختلف محول شده از سوی فرقه شیطانی خورشید و ماه بود، و اولین قدمهایشخوب را بهعنوان ارباب جوان تثبیت میکرد، این زمان مربوط به نیمه دوم جلد اول تا ابتدای جلد دوم میشد.
به عبارت دیگر،خودش زمان فعلی بخشچقدر مقدماتی داستان بود.
یهو ها-ریون، که اکنون ارباب جوان بود، باید ماموریتهای مختلفگفتن فرقه شیطانی خورشید و ماه را حل میکرد و مسیریخودش خونین را از میان رازها و توطئههای جیانگهو برای خود میساخت.
علاوه بر اینها.
او همچنین مجبور بود در جنگیهستم بین اربابان جوان، بقیه آنها را بکشدواو و چی حقیقی اولیهشان را مصرف کند.
میشد آن را یک میدان کشتار توصیفخوشبخته کرد که در آن آدم باید همزمان همخدمت مأموریت انجام میداد و هم با برادرانش میجنگید.
«یهو ها-ریون هم رفت؟»
«شنیدم خود شیطان آسمانی دستور داده.نمیگفت که فوراً برگرده. زخمهاش هنوز کاملبدبخت خوب نشده بود، اما مجبور بود بره.»
«خودش؟»
«آره. با توجه به اینکه برای اون،خوشبخته یک ارباب جوان فقط یکی از بینشاگرد کلی شیاطین کوچیکه، این یک اتفاق غیرعادیه.»
من این راآخرین میدانستم چون داستانگردنت اصلی را خوانده بودم.
حتی اگر طرف مقابلپیش ستاره قاتل آسمانی بود، بازخوشبخته هم این حقیقت تغییری نمیکرد.
او فقط زمانی کمی علاقه نشانهستم داده بود که شخصیت اصلی شروعنمیگفت به انجام کارهای خفن و قهرمانانهاش کرد.
اما این یکخودش انحراف واضح ازچقدر داستان اصلی بود.
«هی، داری بهآخرین اون ‹آیندهای› که میشناسینکردم فکر میکنی، مگه نه؟»
«...آره. ولی هیچ ایدهای ندارم کهنمیگفت از این به بعد قراره چطوریبدبخت تغییر کنه، برای همین حسابی گیج شدم.»
«این به خاطر اینه که تو کارهای زیادی انجام دادی. اگهخودش تو نبودی، امپراتور نمیمرد؟ در مورد همسر پرنس ژو، وانگ گاک-یونشاگرد و خود من هم همینطوره. همین الانش هم خیلی چیزها تغییر کرده.»
برای به دستخودش آوردن یک چیز، بایدخوشبخته از چیز دیگری گذشت.
چرا این یکآخرین مورد هیچ فرقیگردنت با زمین نداشت؟
«داره سرم درد میگیره.»
«پس، پشیمونی؟»
در جواب سؤالخودش استادم، بدون ذرهای تردیدخوشبخته سرم را تکان دادم.
«یک پزشک فقطآخرین کار یک پزشکگردنت رو انجام میده.»
نجات دادنشنیدن آدمها شغلپیش یک پزشک است.
میدانستم که اگر حتی یک بارهستم شروع به فرق گذاشتن بین آدمهانمیگفت کنم، این کار را ادامه خواهم داد.
و یک روز، موقع نجاتواو دادن یک نفر، به جایبدبخت وظیفهام، شرایط را در نظر میگرفتم.
آیا به «منِ»آخرین آن زمان هنوزگردنت هم میشد گفت «پزشک»؟
«این چیزیهشنیدن که... نمیتونمپیش سرش کوتاه بیام.»
حتی اگر بقیه به منخوشبختی بگویند احمق، من با ارادهایپیش محکم راه خودم را میروم.
«خوبه. اینپیش اراده همون چیزیهواو که اهمیت داره.»
این روشی بود که استادم مسیر جهنمیای راهمین که شاگردش قرار بود طی کند و همینشاگردی الان هم در آن قدم گذاشته بود، توصیف میکرد.
«راستی، برنامه برای آینده چیه؟»
«اول، یک حرکت عظیم برای پیدا کردن فرقه جاودانه خون شکل میگیره.نمیگفت تمام قدرت جناح متعارف و غیرمتعارف روی این موضوع متمرکز میشه. بابزرگی این حال، ما هیچ حرکتی نمیکنیم. این جستجو احتمالاً بیفایده خواهد بود.»
منظور از «ما»خودش در اینجا فقط عمارتخوشبخته پزشکی فلس سفید نبود.
یک ماه آبیآخرین در ذهن جینگردنت چون-هی طلوع کرد.
«که اینطور. پسحرفها ما باید چیکارنمیگفت کنیم وقتی بقیه مشغولن؟»
«ما باید منافعی رو که فرقههای رزمی فعلی بهشون توجهپیش نمیکنن به دست بیاریم و قدرتمون رو گسترش بدیم. اینرفت رو بسپار به من. استادت توی این زمینهها هم حسابی کاربلده.»
جگال لین دستیخودش به سر شاگردش کشیدخوشبخته و بعد بلند شد.
جین چون-هی گفت:
«استاد... نمیشه فقط این مهر و مومواو نقاط طب سوزنی رو باز کنی؟ قول میدمهاهاها موقع حرکت مراقب باشم که نصفالنهارهام پاره نشن...»
«هاهاها، سعیشاگردم نکن کلکواقعاً بزنی، هی.»
همانطور که انتظار میرفت، او ازچقدر وضعیت شاگردش راضی نبود و صدایشرفت به شدت تیز و قاطع بود.
«ولی اگه همینطور اینجا دراز بکشم، عرقسوز میشم...همین تازه، اگه مهر و موم نقاط طب سوزنیشاگردی همینطور ادامه پیدا کنه، ممکنه واقعاً فلج بشم.»
«یا من یا یک نفر دیگه بهطورواو دورهای به نقاط فشارت ضربه میزنیم تا تحریکهاهاها بشن، پس نگران نباش. فقط همونجا دراز بکش.»
«استاد، استاد!»
استادش بدون اینکهخودش به پشت سرشچقدر نگاه کند رفت.
‹آخ، یعنی واقعاًآخرین باید پنج روزگردنت اینطوری زندگی کنم؟›
سپس، صداهایی شنید.
«خودکرده را تدبیر نیست~»
«هیونگ، چطورهپیش از ایننمیگفت قضیه درس بگیری؟»
چون-و و ساما هیون.
آن دو نفر آمدند داخل.
با یک حولهبشنوم خیس و، بازهستم هم... یک کاسه فرنی.
جین چون-هیپیش با خودشنمیگفت فکر کرد:
‹این صحنهبهعنوان به طرزلطف وحشتناکی آشناست.›
چون-و گفت:
«هیونگ... اگه از این وضعیتخوشبختی خوشت نمیاد، چطوره از اینپیش به بعد بیشتر مراقب بدنت باشی؟»
«نه آخه، وقتی اوضاعنمیگفت خودبهخود اینطوری پیش میره،فکر من باید چیکار کنم؟»
ساما هیون جواب داد:
«هیونگ. وسط میدان جنگ رقصیدن و داوطلبواو شدن برای طعمه شدن تا بقیه رورفت نجات بدی، قطعاً ‹خودبهخود پیش رفتن اوضاع› نیست~»
اشک در چشمانم حلقه زد.
ساما هیونپیش یک تیکهنمیگفت دیگر هم انداخت:
«چون-و هیونگ. احساس آرامش نمیکنی؟ برادر بزرگمون با مهرمیتوانم و موم نقاط طب سوزنی توی تخت افتاده. این یعنیپیش دیگه نمیتونه بره خودش رو به کشتن بده، مگه نه؟»
با اینشنیدن حرفها، چون-و سرشخودش را تکان داد.
«هیون، شاید تو اینطوریواقعاً فکر کنی، ولی منشنیدن امیدوارم هیونگ زودتر خوب بشه.»
«ها، نگاش کنخودش باز داره سعی میکنهخوشبخته خودش رو شیرین کنه.»
‹هرچقدر بهش فکر میکنم، طرز رفتارگردنت چون-و با من با رفتارش بابشنوم بقیه فرق داره. یعنی فقط خیالاتی شدم...؟›
مگر برادران رزمی چون-و از فرقهنمیگفت وودانگ، حتی وقتی داشتند با منبدبخت دعوا راه میانداختند، کمی از او نمیترسیدند؟
‹تازه میگفت توی یهواقعاً مبارزه تمرینی تمام دستشنیدن و پاشون رو شکسته...›
البته، مبارزه تمرینی بود،نمیگفت پس ممکن بود یک حادثهلحظه ناگوار و اجتنابناپذیر بوده باشد.
اما از آنجایی که او جلوی مننکردم فقط یک روی مهربان و ملایم نشانخوشبختی داده بود، نمیتوانستم کاملاً آن را تصور کنم.
‹درسته. آدمها جنبههای زیادیپیش دارن. چه فایدهای دارهچقدر که همه رو بشناسم؟›
به عنوان یک مبارز، چون-وخوشبختی هم برای زنده ماندن بهپیش یک روی بیرحم نیاز دارد.
جین چون-هی که تانمیگفت اینجا فکر کرده بود،فکر سرش را تکان داد.
«برای یائو تیانجونآخرین که دستگیر شدهگردنت بود، چه اتفاقی افتاد؟»
«خب... ما با استفاده از خون یائو تیانجون یک پادزهر موقت برای هنرشدم سم خون مار شیطانی درست کردیم، اما چون یه درمان موقته، کاملاً درمان نمیکنه.داغان در حدیه که جون آدمها رو نجات میده و از مسمومیت بیشتر جلوگیری میکنه.»
همین کهشاگردم آن را ساختهاندخوشبختی کمک بزرگی است.
اگر جلوی پخش شدن سم گرفتهچقدر شود، تنها چیزی که باقی میماند اینهاهاها است که برای دفع سم وقت بگذاریم.
حالا، فقطبهعنوان باید روی اینبالای موضوع تمرکز میکردند.
«غیر از این... اون ترجیح میدهنمیگفت بمیره تا اینکه اطلاعاتی بده. ولیبدبخت خب یه کشف کوچیک هم کردیم.»
«یک کشف؟»
«آره، میدونی که این یاروها چطوری بعضی وقتافکر وحشی میشن و رم میکنن؟ با گرفتن قدرتبزرگی از اون یوسون، یا هر اسم دیگهای که داره.»
اگر این اتفاق میافتاد، آنها حتی در مرگ هممیتوانم آزاد نمیشدند، بنابراین حتی یک عضو فرقه جاودانه خونحرفها هم قبل از استفاده از آن باید خوب فکر میکرد.
«آره. میدونم.»
«بیدار شد و سعی کرد وحشی بشه،شاگردی اما وقتی چی آتش به پشت گردنشچقدر تزریق شد، نتونست این کار رو بکنه~»
«چی؟»
«و کسی کهآخرین اینو فهمید، پزشکگردنت الهی فلس سفید بود.»
استادم؟
چون-و گفت:
«اون یه خائنه که آدمهای بیشماری رو کشته. اگهلحظه قرار بود موقع بازجویی بمیره، همون چیزی میشد کهرزمی خودش میخواد. پزشک الهی فلس سفید شخصاً نظارت کرد. هیونگ.»
«حتی با وجود اینکه نصفالنهارهای هرگردنت چهار دست و پاش قطع شده بود،واقعاً باز هم مطلقاً حاضر نشد حرف بزنه.»
این دنیایی بود که در آننمیگفت یک مبارز میتوانست هزاران، بلکه دهها هزارشدم نفر از مردم عادی را قتلعام کند.
موعظه کردن قوانین حقوقواقعاً بشر مدرن برای چنینشنیدن شروری، هزاران کشته را برنمیگرداند.
و جلویپیش کارهایشان رانمیگفت هم نمیگرفت.
«...»
جین چون-هی قبل از اینکهخودش سرش را تکان دهد، حالتفکر چهره پیچیدهای به خود گرفت.
‹من فقط یک پزشکم، نه یک سیاستمدارشاگردی یا فیلسوف. تحمیل کردن استانداردهای خودم بهچقدر مردم این دنیا نهایت غرور و تکبره.›
همانطور که در روم باید از قوانینخوشبخته روم پیروی کرد، حالا که به دنیایشاگرد رزمی آمدهام، باید به روشهای آن عادت کنم.
‹فعلاً بذار فقط شکرگزارلطف باشم که در برابرهمین چنین حریف قدرتمندی زنده موندم.›
او موجودی بود کهپیش آنقدر قدرت داشت که حتیخوشبخته در کابوسهایم هم ظاهر شود.
مجبور بودم هر ثانیه درگیر یکهستم نبرد ذهنی شوم و خودم رانمیگفت تا مرز مطلق توانمندیهایم تحت فشار بگذارم.
«پس، چی فهمیدین؟»