چپتر 98: چنگال خلاء!
0از قبل میدانستمحتی که استفاده ازچهار چنگال خلاء ممکنه.
اما حرکت دادن شمشیری که دقیقاًنبوغ جلوت قرار داره، با حرکت دادن یکتموم شمشیر از اون فاصله خیلی فرق میکرد.
حیاط پررقص از همهمهالهی و پچپچ شد.
«عجب سطحی...»
«هو...»
با این حال، حرکت بعدی استادمنبوغ همه از جمله من، جین چون-هی،بالاخره رو بیشتر از قبل شگفتزده کرد.
یک شمشیررقص دیگه بهالهی پرواز درآمد.
و بعد یکی دیگه،مایه و یکی دیگه، ودنبال باز هم یکی دیگه.
در مجموع پنجحتی شمشیر جلوی استادمچهار در هوا شناور شد.
استادم، جگال لین، یکی ازداشت شمشیرها رو گرفت و با ریتموقتی موسیقی شروع به رقص شمشیر کرد.
چی شمشیر که با هنرعنصر الهی پنج عنصر ترکیب شدهجمع بود، در نوک شمشیر جمع شد.
جگال لین گفت:حتی «میگن رعد و برقحرکات با خودش خوشیمنی میآره.»
چی رعد به رنگمایه آبی در نوک شمشیردنبال جگال لین متمرکز شد.
انگار که نمایانگر حالت بیخویشتنی باشه،نبوغ رعد متراکم شد و به آرومیبالاخره نورش رو در همه جهات پخش کرد.
منظرهای معجزهآسا بود.
رئیس سالن طب سوزنی کهتعجب در حال تماشا بود، نالهایکدوم از سر شگفتی سر داد.
«رعد به وضوح انرژیایه که اصول عمیق سرعتدنبال و چابکی رو در خودش داره، پس چطوردیدینگ ممکنه انقدر کند و آروم ازش استفاده کرد؟»
من همدیدینگ نمیتونستم اینادامه رو درک کنم.
چیزی که حتی بیشتر مایه تعجب بود، این بود کهجمع چهار شمشیر دیگه هم حرکات استادم رو دنبال میکردن و هرانگار کدوم خطوط متفاوت و ظریف خودشون رو در هوا رسم میکردن.
دیدینگ- ملودی ادامه داشت.
همه از نبوغحتی مورمورکننده او زبانشونچهار بند اومده بود.
وقتی استادم بالاخره رقصادامه رو تموم کرد، تصویری رویبند کف سنگی حک شده بود.
آدم باید تو چهالهی سطحی از مهارت باشهبود که بتونه همچین چیزی بکشه؟
آیا واقعاً ممکن بود پنجتعجب شمشیر رو همزمان حرکت دادکدوم و رعد و برق پراکنده کرد؟
این در حد این نبودتعجب که فقط دست چپ و راستتخطوط رو تو جهتهای مختلف حرکت بدی.
مگه میشه فقطملودی با رسیدن به روشنبینیمورمورکننده اینها رو حرکت داد؟
چطور ممکنه اصول عمیقالهی سنگینی و لطافت رو بانوک رعد و برق پیاده کرد؟
جگال لین با بیخیالی تمام این سوالاتحرکات عمیق و بیشمار رو به حال خودشونخودشون رها کرد و گفت: «هی. این تویی.»
یک اژدها بود.
اژدهایی که با چی شمشیر کشیده شده بود،زبانشون چنان باعظمت بود که به نظر میرسید هرسنگی لحظه ممکنه به حرکت دربیاد و بیرون بپره.
حک کردن لقبهنر شاگردش با چی شمشیرشده اون هم جلوی همه!
از شدتچیزی خجالت خونمایه به صورتم دوید.
«استاد!»
«همم، از نقاشی خوشت نمیاد؟»
درست بود.
استادم که از قبل به خاطر لوس کردن احمقانهمیکردن شاگردش معروف بود، حالا که سلامتیش رو به دست آوردهداشت بود، دیگه اون قلب مهربون و لوسکنندهاش رو پنهان نمیکرد.
دلم میخواست یهحتی سوراخ موش پیداچهار کنم و برم توش.
رؤسای تالارهای عمارت پزشکیادامه هر کدوم شروع بهزبانشون شلوغکاری و چاپلوسی کردن.
«این اژدهای باشکوههنر دقیقاً شبیه اژدهایترکیب سفید کوچک است.»
«همین انتظار هم از استادتعجب عمارت میرفت. شما این روکدوم فقط با یک حرکت روان کشیدید.»
«کشیدن یک نقاشی با چیتعجب شمشیر، این موضوع تو دنیایکدوم رزمی حسابی سر و صدا میکنه.»
«ارتقای سطحتون رو تبریک میگیم!»
اگر میشد از خجالت مرد،عنصر تا الان زبونم رو گازجمع گرفته بودم و مرده بودم.
'اه.
تا هفته دیگه، حتی یکتعجب نفر هم تو جیانگهو پیدا نمیشهخطوط که در مورد این موضوع ندونه.'
پیشبینیام اشتباه بود.
روز بعد.
نامهای از پرنس ژو رسید.
نامهای بود که میگفتمایه او قطعاً! حتماً! برایدنبال دیدن این نقاشی میآد.
با دیدن لرزش انتهای خطوطداشت قلممو، میشد فهمید که موقعاومده نوشتنش داشته از خنده رودهبر میشده.
۰۱۶. خوشآمدگویی به مهمانان (۱)
چند روزچیزی بعد ازمایه پایان ضیافت.
هدایای بیشماری بهحتی عمارت پزشکی فلسچهار سفید سرازیر شد.
همه اونها هدایاییملودی برای جشن گرفتننبوغ بهبودی استاد عمارت بودن.
استادم با چهرهایهنر بیتفاوت چند تا نامهشده رو از نظر گذروند.
من با چهرهایحتی روشن گفتم: «همه دارنحرکات بهتون تبریک میگن، استاد.»
استادم در جواب گفت: «هی. تو جیانگهو، هیچچیز ترسناکتر از ببریخطوط نیست که با سلامتی کامل برگشته. اونهایی که فکر میکردن توزبانشون بستر مرگم و خیالشون راحت شده بود، به زودی شمشیرهاشون رو میکشن.»
«چی؟»
«اونها فکر میکردن آسمان قراره جونم رو بگیره،بود اما حالا که اینطور نشده، حتماً احساس میکننخوشیمنی که خودشون باید با شمشیر کارم رو تموم کنن.»
استادم لبخند سردی زد.
«البته، تو بینشون کسانی هم هستنچهار که از همون اول هم اصلاًمتفاوت باور نکرده بودن که من مریضم.»
«اما همه تو جیانگهو میدونستنداشت که شما از بچگی مشکل نصفالنهارهایوقتی قطع شده نه یین رو داشتید.»
«درسته. اما، هی، کسانی همعنصر هستن که فقط چیزی روجمع باور میکنن که خودشون دلشون میخواد.»
برای مکالمهای که وسط بازتعجب کردن کادوهای تبریک انجام میشد، بیشخطوط از حد تاریک و جدی بود.
سرم رو تکون دادم.
جگال لیندیدینگ با دیدن اینداشت حالم، پوزخندی زد.
«با این حال، آدمهای دنیای رزمی همونشده آدمهای دنیای رزمی هستن. هیچکدومشون اونقدر احمق نیستنخودش که چیز عجیبی رو قاطی کادوی بهبودی کنن.»
«اینطور هم نیست که کاملاً خوب شده باشید، استاد. ما فقطخطوط جلوی بحران مرگ ناگهانی رو گرفتیم و کمک کردیم قدرتتون روزبانشون به دست بیارید، اما مشکل مادرزادی نصفالنهارهای قطع شده نه یین...»
«آره، هی. تو جیانگهو، به همین میگن بهبودی. اگهمیکردن بتونی با دست و پای سالم زندگی کنی وادامه همزمان امواج چی شمشیر شلیک کنی، یعنی خوب شدی.»
'... که اینطور.'
حالا دیگه هیچ مشکلیالهی تو توانایی استادم برایبود شکافتن جمجمه آدمها وجود نداشت.
حتی اون رقص شمشیری که چند لحظهحرکات پیش نشون داده بود هم تو سطحیخودشون بود که تا حالا دیده نشده بود.
«کادوهای خیرخواهان وحتی کادوهای دشمنا همهچهار با هم قاطی شدن.»
«چطور از همملودی تشخیصشون میدید؟ ازنبوغ روی قیمت کادو؟»
«همم...»
استادم شقیقههاش رو مالید.
«اگه بخوام اصولیحتی بگم، اصلاً نیازیچهار به تشخیصشون نیست.»
«چرا؟»
استادم بهرقص جای جواب دادن،عنصر فقط لبخند زد.
بعد، چیز غیرمنتظرهای گفت.
«هی. توچیزی جیانگهو، قدرتمایه تنها اصل حاکمه.»
با شنیدندیدینگ این حرف سرمداشت رو تکون دادم.
نه تنها این رو توعنصر ذهنم میدونستم، بلکه حالا باجمع تمام وجودم درکش کرده بودم.
به لطف جایزهای که قبیله هائو برایحرکات سرم گذاشته بود، فهمیده بودم که قدرت تارسم چه حد تو جیانگهو همهچیز رو دیکته میکنه.
جگال لین رو به من کرد و گفت: «امیدوارم وقتی از شمشیرت استفاده میکنی،خودشون هیچ احساساتی رو باهاش قاطی نکنی. یک شمشیرزن باید بیاحساس باشه، و طرز فکرتصویری تو یه جورایی با بقیه آدمهای دنیای رزمی فرق داره. این موضوع نگرانم میکنه.»
«استاد.»
«مهم نیست یه چیزی چقدر برات ارزشمنده، همون لحظهای که تیغهاشگفت رو به سمتت میگیره، تبدیل میشه به چیزی که باید قطعشنمایانگر کنی. هی، ما قبل از اینکه پزشک باشیم، آدمهای جیانگهو هستیم.»
پزشکان در جیانگهو.
واقعاً جایگاه عجیبی بود.
از همان اولش هم، آنها سوگندنبوغ بقراط دنیایی که جین چون-هی ازبالاخره آن آمده بود را نخورده بودند.
عمارت پزشکی خودش یکالهی جناح واحد بود وبود با همین محوریت حرکت میکرد.
آنها حداقل وظیفه یکمایه پزشک برای نجات جاندنبال آدمها را انجام میدادند.
اما تا زمانی که در جیانگهو زندگیحرکات میکردند، هر عمارت پزشکی اصول خاص خودش رارسم داشت و قانون بقای قدرتمندترینها همچنان پابرجا بود.
پزشکانی که بین جناحادامه متعارف و جناح غیرمتعارفزبانشون در رفت و آمد بودند.
به نوعی، آنها یکیالهی از عجیبترین موجودات دنیایبود رزمی به حساب میآمدند.
«شاید هنوز آنقدرحتی مغرورم که نمیتوانمچهار به این جواب برسم.»
جین چون-هی هرگز اعماق فساد انسانیچهار که مردم در جیانگهو از آنمتفاوت حرف میزدند را به چشم ندیده بود.
استادش گفت: «هی، به من قول بده.مورمورکننده که مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، همیشهتصویری جان خودت را در اولویت قرار میدهی.»
«حتی اگر شماهنر هم نگویید، همینترکیب کار را میکنم.»
«اینطور است؟چیزی افکار منمایه کمی متفاوت است.»
استادش به آرامی خندید.
به دلیلی، صدای خندهاش انگارداشت از پوست جین چون-هی عبور میکردوقتی و مستقیم درون قلبش را میدید.
جین چون-هی کههنر ناگهان احساس عذاب وجدانشده کرد، گردنش را خاراند.
«جوابت؟»
«جانم را بالاتر ازمایه هر چیزی در اولویتدنبال قرار میدهم. قول میدهم.»
«خوب است. اینملودی استادت حالا یکنبوغ ذره خیالش راحت شد.»
تشخیص اینکه واقعاًهنر خیالش راحت شدهترکیب یا نه، سخت بود.
جگال لین گفت: «حالا که میدانند من، جگال، ازمیکردن مجازات بهشتیام قسر در رفتهام، خیلیها شروع به حرکتادامه میکنند. تو باید با زیرکی در میان آنها حرکت کنی.»
«اینطور است؟»
«بله.»
استادش مژههایشرقص را پایین انداختعنصر و لبخند زد.
چهرهای زیبا.
آنقدر که آدم هیکلمایه رزمی و ترسناک صد ومیکردن نود سانتیمتریاش را فراموش میکرد.
«پس، هدیهای کهملودی دوست داری داشتهنبوغ باشی را انتخاب کن.»
«بله، چی؟»
«اگر استادی به شاگردش هدیه بدهد، هیچکس حرفی نمیزند.میکردن آن نخ کرم ابریشم بهشتی باارزش رسیده و همینطور شمشیرداشت کریستال یخی که از قصر یخی دریای شمالی فرستاده شده.»
«شمشیر کریستال یخی؟»
«با شنیدندیدینگ کلمه شمشیر،ادامه چشمهایت برق میزند.»
جگال لین از اینکهالهی جین چون-هی واکنش نشان دادهنوک بود، راضی به نظر میرسید.
«شمشیری است که از آهن سرد دریای شمالی ساخته شده. با وجود اینکه از فولاد است،دیدینگ انرژی کریستالهای یخی را در خود دارد و برای همین هوای سردی از خودش ساطع میکند.باید همچنین برای زمانی که از چی حقیقی یخ پنج عنصر استفاده میکنی، خیلی به کار میآید.»
جین چون-هیچیزی گفت: «میتوانممایه شمشیرزنی یاد بگیرم؟»
«هنرهای نیزه فقط به عنوان راهی برای محافظت از تو آماده شده بودند. در نهایت، همهکارهترینسنگی سلاح، شمشیر است. البته که میتوانی یاد بگیری. اگر هنرهای رزمی ساختمان اصلیمان را تا اوجشانجهتهای مسلط شوی، میتوانی دههزار سلاح را کنترل کنی و حتی به قویترین در زیر آسمان تبدیل شوی.»
عبارت «قویترین در زیر آسمان»عنصر یکی از آن حرفهایی بود کهگفت بیشتر فرقهها در رمانهای رزمی میزدند.
هنر رزمی آنها صدهامایه یا بسته به دیدگاهدنبال جهان، هزاران سال قدمت داشت.
غروری که در طول چنینتعجب زمان طولانیای ساخته شده بود،کدوم با هیچچیز قابل جایگزینی نبود.
«بخش مربوطدیدینگ به کنترل دههزارداشت سلاح واقعیت دارد.»
حتی هنر شمشیر سه جوهره بهترکیب تنهایی بسته به سلاحی که در دسترعد گرفته میشود، به روشهای بیشماری تغییر میکند.
«برای همین هم نقطه ضعفشتعجب این است که بیوقفه نیازکدوم به تمرینات پایه و خستهکننده دارد.
خب، اگر کسی از همان اول قصدحرکات داشت نصفهنیمه یادش بگیرد، تبدیل شدن به قویترینرسم در زیر آسمان به هر حال غیرممکن میشد.»
استادش حرکت قلمموی خود را متوقف کرد و بابند استفاده از چنگال خلاء، شمشیر کریستال یخی را بیرونباید کشید و آن را در دست جین چون-هی انداخت.
تق—
حس قبضه شمشیر سرد بود.
با وجود اینکه با تسمههای چرمیچهار یک جانور باارزش و ناشناخته پیچیده شدهظریف بود، هوای سردی به دستش منتقل میشد.
«شما نبایددیدینگ از اینادامه استفاده کنید، استاد.»
«دقیقاً. با وجود اینکه قرص درونی کپورشده آتشین دههزار ساله در حال کار است،برق بهتر است از انرژی سرد دور بمانم.»
«پس چرا...؟»
«این بهچیزی لطف ومایه کینه مربوط میشود.»
استادش فقط همینملودی را گفت ونبوغ دیگر جوابی نداد.
در عوض، یکهنر کیک برنجی چسبناک درشده دهان جین چون-هی گذاشت.
«...»
همانطور که جین چون-هی باتعجب اخم کیک برنجی را میجوید، استادشخطوط انگار که سرگرم شده باشد، خندید.
سپس به حرف آمد.
«من زمانی وارث ارباب قصر دریای شمالی را کشتم. در همان زمان، مردم قصربرق دریای شمالی را هم درمان کردم. ارباب قصر دریای شمالی گفت که لطف ونورش کینهاش به آسمانها رسیده، و برای همین منتظر میماند تا مجازات بهشتی من تمام شود.»
«منظورش این بوده که چون مقدرچهار شده بود به خاطر نصفالنهارهای قطع شدهظریف نه یین بمیرید، کاری به کارتان ندارد.»
«درمان مردم قصر دریای شمالی یک لطف بود، امامیکردن فراموش کردن کینه کشته شدن پسرش سخت است. وادامه فکر میکنم جواب آن در همین شمشیر نهفته است.»
جین چون-هی شمشیرملودی کریستال یخی رانبوغ از غلافش بیرون کشید.
ششررررنگ—
روی تیغه سرد یخی که بهچهار نظر میرسید سرمایی در درونش نهفته است،ظریف الگوی زیبای یک دانه برف وجود داشت.
چیزی بود که فقط با تاباندن نور رویدنبال آن و نگاه کردن از نزدیک میشد دید؛ درملودی حالت عادی، این الگوی دانه برف قابل مشاهده نبود.
استادش گفت: «وقتیملودی طعم خون رانبوغ بچشد، واضح میشود.»
«شما از کجا میدانید؟»
«چون این شمشیری بود که در دست وارث اربابمیکردن قصر دریای شمالی بود. من آن زمان این شمشیرادامه را به همراه جسد پسرش به ارباب قصر برگرداندم.»
«...»
سنگین بود.
وزن اینرقص شمشیر بیش ازعنصر حد سنگین بود.
همانطور که رنگ چهره جین چون-هی پرید، استادش با آرامش گفت:خطوط «این یک شمشیر بینظیر و ارزشمند است. آهن سرد دریای شمالی یکبند گنج بیبدیل است. حیف نیست بگذاریم در انبار خاک بخورد و بپوسد؟»
«این کمی...»
«هیچچیزی بهتر ازملودی این برای نجاتنبوغ جانت وجود ندارد.»
همیشه همینطور بود.
استادش کسی بودحتی که حساسیت عجیبیچهار داشت، متفاوت از بقیه.
«م...منونم.»
«هاهاها، و تازه. سختادامه است که آن رازبانشون فقط یک کینه خالص ببینیم.»
«چرا؟»
«آن زمان، ارباب قصر به من گفت که دعامیکردن میکند مجازات بهشتیام تمام شود، اما هرگز نگفت که بعدداشت از تمام شدنش قرار است چه کار کند، مگر نه؟»
«او حتی شمشیریحتی که پسرش استفادهچهار میکرده را فرستاده، استاد.
در حالت عادی،ملودی باید میآمد تا شمامورمورکننده را بکشد، درست نمیگویم...؟»
استادش که انگار حالت چهره جین چون-هی را خوانده بود، گفت: «به تو گفتم، مگر نه؟خوشیمنی تشخیص بین لطف و کینه از طریق هدایا بیمعنی است. اگر آنها با کینهای در خطمعجزهآسا مقدم به ساختمان اصلی بیایند، فقط مسئله این است که کاری کنیم بهایش را بپردازند. هاهاها.»
اینها کلماتی بودند کهمایه فقط میتوانستند از زباندنبال یک فرد قدرتمند گفته شوند.