چپتر 1214.5: به فرقه نابوپا و عمارت پزشکی فلس سفید خوش آمدید!
0در راهحسابی بازگشت ازکار قصر امپراتوری.
جین چون-هیتابلو با تمامبرگشت توانش فرار کرد.
او خودش را به نشنیدن زده بود تا متوجه تدارکات خواجه ارشد برای آمادهکوچکی کردن یک کجاوهی چهار نفرهی دیگر نشود؛ کجاوهای که قرار بود او را تمامافکارش مسیر تا استان جیانگسو اسکورت کند. و بعد، با تمام قوا جیم شده بود.
«آره. عجبهاپ جیمشدن تمیزیطولانی بود، پسر.»
تا خود استان جیانگسوکار با آن رژهی کجاوهیزیاد پر زرق و برق برود؟
مگر دیوانه شده بود؟
همان مسیر آمدنبرسد هم به اندازهی کافیمثل افراطی و تابلو بود.
اگر مسیر برگشت راطولانی هم همانطور طی میکرد، چهگرفت شایعاتی پشت سرش پخش میشد؟
کسی که باید بارکار این شایعات را به دوشماشین میکشید، خود جین چون-هی بود.
تازه فقط این هم نبود.
یک انسان هر چقدر همدرختها که میتوانست تند بدود، بازکنارشان هم به پای هوانگگو نمیرسید.
البته، شایدهاپ سرعت لحظهای یکانتظار نفر بیشتر میبود.
اما از نظرهیجانزده استقامت، دیر یاسرعتش زود قطعاً کم میآوردند.
این قضیه دراگر مورد جین چون-هیمیکرد هم صدق میکرد.
با اینکه او به قلمرودرختها دگرگونی رسیده بود، اما همگام ماندنمیشدند با استقامت هوانگگو واقعاً مکافات بود.
هاپ، هاپ، هاپ، هاپ!
هوانگگو که از این پیادهروی طولانیسرعتش و مورد انتظار حسابی هیجانزده شدهزمین بود، تمام توانش را به کار گرفت.
سرعتش آنقدر زیاد نبود کههمانطور یک ماشین سوپراسپرت روی زمینپخش در برابرش کند به نظر برسد؟
کوهها و درختها باکوهها سرعت وحشتناکی مثل یک هالهیتار تار از کنارشان رد میشدند.
جین چون-هی رویپیادهروی پشتش نشسته بودحسابی و آه کوچکی کشید.
در مسیر رفتن به قصرگرفت امپراتوری، آنقدر درگیر بود کهسوپراسپرت نمیتوانست عمیقاً به چیزی فکر کند.
اما حالا بالاخره این فرصتهمانطور را داشت که با خیالپخش راحت افکارش را مرتب کند.
یکی از آنبرسد افکار، مربوط بهوحشتناکی هوانگگو و تاندرکوئیک بود.
به هر حال، با جواب دادن به احضار حاکم جاودانه، رفتن بهزیاد قصر امپراتوری و شنیدن داستانهای مختلف، چیزهای زیادی یاد گرفته بود؛ یکیتار از آنها، دلیل این بود که چرا تاندرکوئیک و هوانگگو اینقدر بزرگ میشدند.
«هیچوقت نمیدانستم سیستمهیجانزده شایستگی و ناشایستگی میتواندآنقدر چنین تأثیری داشته باشد.»
حاکم جاودانه گذریاگر به این موضوعمیکرد اشاره کرده بود.
— پس آن دو جانور روحی، یعنی هوانگگو و تاندرکوئیک، غذایی را میخورند کهکوچکی خودت شخصاً آماده میکنی و در بیشتر مواقع هم همراهت هستند. در این صورت،افکارش مگر نه اینکه آنها هم دارند در سیستم شایستگی و ناشایستگیِ تو شریک میشوند؟
در جیانگهو کاملاً معروف بود که وقتی حرف ازگرفت دیوانه یکتای آسمانها، دکتر دیوانه نجاتبخش جین چون-هی میشد،برسد پادشاه سگها هوانگگو و پادشاه شاهینها تاندرکوئیک همیشه همراهش بودند!
به عبارت دیگر.
«انگار ماتابلو را مثل یکهمانطور منوی ترکیبی میبینند.»
البته، غذایبرابرش اصلی خودکوهها جین چون-هی بود.
مثلاً، اگر جین چون-هی گوشت خوک ترشهیجانزده و شیرین بود، آنها مثل پیراشکیهای سرخشدهایسوپراسپرت بودند که به عنوان اشانتیون کنارش سرو میشدند.
و با توجه به تجربهاشگرفت با اژدهای بالدار و اتفاقات مختلفروی دیگر، به درک روشنی رسیده بود.
«از دیدگاه سیستم ثواب و عقاب، انگارشایعاتی من که اینهمه کار خیر جمع کردم، شخصاًاین نذریها رو آماده کردم و به خوردشون دادم.»
تازه علاوه بر اون، بادرختها همسفر بودن، انجام کارهای خیرکنارشان و به دست آوردن شهرت...
یعنی سرنوشتشونهاپ به همطولانی گره خورده بود.
به همین خاطر، تو وضعیتیگرفت قرار گرفته بودن که کارماسوپراسپرت خیلی راحتتر بینشون تقسیم میشد.
دقیقاً همینطور بود.
وقتی جین چون-هی آدمهاکوهها رو نجات میداد، هوانگگوهالهی و تاندرکوئیک هم کنارش بودن.
وقتی با دشمنان شرورطولانی میجنگید، هوانگگو حمله میکرد وگرفت تاندرکوئیک رعد و برق میباروند.
اونها همتیمیهای فوقالعادهای بودن!
جین چون-هی، به عنوان یکهمانطور انسان مدرن، سیستم ثواب و عقابمیشد فرمانروای جاودان رو اینطوری درک میکرد.
«از همون قدیم هم تو بازیها طبیعیمثل بوده که وقتی تو یه گروه هستی، امتیازکشید تجربه بین همه اعضا تقسیم بشه، مگه نه؟»
به خاطر همین بود که هوانگگو اینقدرهیجانزده غولپیکر شده بود و تاندرکوئیک هم شبیهسوپراسپرت یه کلاغ-خوک چاق و چله درآمده بود.
«باید تاندرکوئیک روهیجانزده ببرم تو رژیم...سرعتش یا شایدم نه.
حالا که داره به تبدیل شدنمیکرد به یک موجود جاودان نزدیک میشه،کسی نکنه این هیکل همون ذات اصلیش باشه؟»
نبضش رو گرفتهبرسد بود و کاملاًوحشتناکی سالم به نظر میرسید.
برای پروازهاپ کردن همطولانی هیچ مشکلی نداشت.
«این فقط یه جانورکار روحی نیست، بلکه دارهزیاد به مقام جاودانگی میرسه.
آخه چطوریتابلو باید وضعیت سلامتیشهمانطور رو چک کنم؟»
طبق گفته فرمانروای جاودان، اگه اوضاع همینطورمثل پیش میرفت، میتونست به چیزی در حدکوچکی و اندازهی مار سمی روحی شششاخ تبدیل بشه.
«فقط یه چیز قطعیه.
پرندهها بیشتر از اونیکار که فکر میکردم، پرواززیاد کردن رو مایه دردسر میدونن.»
قبل از آشنایی با تاندرکوئیک، تصور مبهمیشایعاتی داشت که همونطور که ماهیها تو آببار شنا میکنن و سگها رو زمین میدون...
پرندهها همبرابرش ذاتاً از پروازدرختها کردن لذت میبرن.
حتی اگه لذتپیادهروی هم نمیبردن، فکرحسابی میکرد این فقط طبیعتشونه.
حداقل تصور میکردهیجانزده که از اینسرعتش کار بدشون نمیاد.
از نظر منطقی،اگر بالاخره یه دلیلی داشتشایعاتی که بال درآورده بودن.
اما از چیزهایی که دیده بود، بهمثل نظر میرسید این پرنده راه رفتن رویکوچکی دو پا رو به پرواز کردن ترجیح میده.
شاید پرواز کردن برای یهانتظار پرنده، مثل دویدن با تمامسرعتش سرعت برای یه انسان بود.
شاید برای یه بچه فرقگرفت کنه، اما وقتی بزرگ میشی، فقطروی تو موقعیتهای خاص میدوی، مگه نه؟
مثلاً وقتی کهاگر یه اتوبوس دارهمیکرد از دور نزدیک میشه.
حتی همون موقع هم،کوهها خیلیها فقط منتظر اتوبوس بعدیتار میمونن چون دویدن دردسر داره.
تاندرکوئیک هم دقیقاً همینطوری بود.
«یوهو قبلاً بهم گفته بود که احمقآنقدر نباشم و با منطق انسانی در موردشبرسد فکر نکنم، فقط بذارم به حال خودش باشه.»
جین چون-هی پرسید:
«تاندرکوئیک. این هیکلبرسد واسه رسیدن به جاودانگیه؟مثل یا فقط چاق شدی؟»
جیک؟
پرنده اصلاًحسابی نمیتونست مشکل چاقیگرفت رو درک کنه.
«؟»
پرواز کردنبرابرش براش بیش ازدرختها حد دردسر داشت.
تپل مپل، تپلی...