چپتر 874: چپتر ۸۷۴
0صبح روز بعد.
همونطور کهمنفجر قول دادهنیمهشفاف بودن، پیراشکیها رسیدن.
هنوز ازشون بخار بلندنمیتونین میشد، نشونهی اینکه قبلانگار از سرد شدن رسیده بودن.
«یعنی واقعاً یه رزمیکارخمیر با استفاده از تکنیکهایجگال حرکتی اینا رو آورده؟»
«هووو؟ چه جالب. حتی با یه جنگجوی درجهمردم سه هم اینقدر گرم موندن؟ یا شاید درجه سهخاصی نبوده؟ آخه جنگجوی درجه دو که خیلی گرون درمیاد.»
راستش رو بخوای، حتی یهخیس جنگجوی درجه سه هم برایگفتن پیک پیراشکی خیلی گرون بود.
تازه کلی جنگجوی درجه دوبخورین هم بودن که اصلاً نمیتونستنچیزی از تکنیکهای حرکتی استفاده کنن.
کلاً کسب ومنفجر کاری بود کهخیس هیچ منطقی نداشت.
ارشد گواک، همونطور که از مقامشگفتن انتظار میرفت، اول از همه شروعسرو کرد به تحلیل قیمت تمامشدهی پیراشکیهای تحویلدادهشده.
«همه میگن اینا به زودی ورشکست میشن.جگال برای همین میگن تا قبل از اینکهبشن درش رو تخته کنن، چند تا سفارش بدیم.»
قبل از ورشکستگیشونهست سفارش بدیم، چونبهشون قطعا ورشکست میشن.
یه جوراییخوک متناقض بهخمیر نظر میرسید.
با این حال،جگال دستمزد یه رزمیکارگفتن اصلاً ارزون نبود.
یه پیراشکی برداشت و یهخیس مدتی روش فوت کرد... هوو، ها،ممکنه هووها!... و بعد انداختش تو دهنش.
آب گوشت خوک تونمیتونین دهنش منفجر شد و خمیرهمچین نیمهشفاف پیراشکی رو خیس کرد.
«کییییوه! پیراشکیهای جگال! واقعاً بینظیره!»
«آها، گفتن چون ممکنه مردم خسته بشن، هر روزخسته صبح پیراشکیهای متفاوتی سرو میکنن. تازه گفتن اگه ماده غذایینمیتونین خاصی هست که نمیتونین بخورین، از قبل بهشون خبر بدیم.»
«انگار همچین چیزیخمیر هم پیدا میشه. بروجگال بین بقیه پخششون کن.»
«چشم، چشم قربان! حتماً!»
خدمتکار با ذوق وخمیر شوق سهم پیراشکیهای خودشونجگال رو برداشت و رفت.
«ایگو، چقدر گرمه. خیلی گرمه.»
اینکه یه رزمیکار غذات روخیس تا دم در خونه بیاره،گفتن هیچ تجملاتی به پاش نمیرسید.
ارشد گواک بالاخرههست پاداش اون همه پولخبر درآوردنش رو حس کرد.
«برای همینه که آدمخمیر مثل سگ جون میکَنهجگال تا پول دربیاره دیگه.»
حالا که اینطورجگال شد، باید بهگفتن بقیه ارشدها هم بگم.
مگه همه بهخمیر نقدهای غذایی ارشدکییییوه گواک اعتماد ندارن؟
«کوه... خودشه.خاصی همینه. اینهنمیتونین اون طعم واقعی!»
خوشبختی.
همون روز، موقع عصر.
شب داشتخاصی کمکم تاریکنمیتونین و عمیق میشد.
موول امروزخوک هم داشتخمیر اضافهکاری میکرد.
چهار بشقابکییییوه پیراشکی جلوشبینظیره چیده شده بود.
اسناد و مدارک هنوز مثل کوهکییییوه روی هم تلنبار شده بودن ومردم هیچ نشونهای از کم شدنشون دیده نمیشد.
پیراشکیها هنوز گرم بودن، برایبخورین همین قصد داشت حداقل یکیچیزی دیگه رو بفرسته تو معدهاش.
«آره. با اینمنفجر همه کار، حداقلخیس باید خوب غذا بخورم.»
موول.
اون کسب و کار پیک تحویل غذاجگال رو با یه نقشه راهاندازی کرده بودبشن که با یه تیر سه نشون میزد.
البته، این ایده رو اعضای تیمش داده بودن،انگار اما وظیفهاش به عنوان مقام مافوق این بودپخششون که اون رو تایید کنه و گسترش بده.
«از وقتی تکنیک اصلاح بزرگ روخیس دریافت کردم، مهم نیست نصفهشب چقدرممکنه غذا بخورم، دیگه اصلاً سوءهاضمه نمیگیرم.»
فقط همین بود؟ حتیبینظیره وقتی شبا غذای تندمردم میخورد، صورتش اصلاً ورم نمیکرد.
همیشه پوست صافخمیر و شفافی داشتکییییوه که میتونست بهش بباله.
علاوه بر اون،هست هیچوقت مشکل معدهبهشون یا روده پیدا نمیکرد.
اون خودِ تجسم سلامتی بود.
البته، همهچیز بهجگال دریافت تکنیک اصلاحگفتن بزرگ ختم نمیشد.
برای حفظ این بدنِ از نو متولد شده،بینظیره باید هر روز چی خودش رو پرورش میدادسرو و حداقل یه سری ورزشهای سبک انجام میداد.
وگرنه، بهش گفتههست بودن که در نهایتخبر به حالت اولش برمیگرده.
موول هر روز چی خودش رو پرورشکییییوه میداد و ورزش میکرد؟ اون داشت به اندازهبشن هر جنگجوی دیگهای با پشتکار به بدنش میرسید.
به لطف جوانیاش که با کشتن آدمهای بیشمار در قبیله هائو و تقویتمیکنن مهارتهای عملیاش گذشته بود، و ترکیب اون با تکنیک اصلاح بزرگ، انرژی درونیاشپیدا و آموزشهای خصوصی جگال لین، اون از قبل به قلمرو دگرگونی رسیده بود.
در نتیجه، با وجود اینکه سن و سالی ازشآها گذشته بود، صورتش اونقدر کشیده و شاداب بود کهاگه ممکن بود با یه جوان بیستساله اشتباه گرفته بشه.
استقامتش هم همینطور بود.
با موقعیتش به عنوان یه استاد قلمرو دگرگونی، یکی از ارکان اصلی قدرت در عمارت پزشکی فلسسرو سفید، هنرهای رزمیای که شخصاً توسط جگال لین بهش آموزش داده شده بود و چهرهی ذاتاً جذابش،بین همیشه کسایی بودن که علناً سعی میکردن مخش رو بزنن، اما موول دور خودش دیوار کشیده بود.
اون هیچوقت تصمیمجگال خاصی برای مجردگفتن موندن نگرفته بود.
قضیه خیلی ساده بود؛نیمهشفاف وقتی کار میکرد، دیگهبینظیره هیچ وقتی برای عاشقانهبازی نداشت.
در وسط همچین روزنمیتونین دیوانهواری، عمراً همچین وعدهانگار غذایی نصفهشبی رو رد میکرد.
برای تحمل اینمنفجر کار طاقتفرسا، به لذتکییییوه غذا خوردن نیاز داشت.
«خب، بهترهکییییوه دیگه حسابی شروعآها کنم به خوردن.»
همونطور که این رو میگفت وکییییوه یه طومار بامبو رو میزد کنار، حضورخسته کسی رو بیرون از اتاق حس کرد.
تو حالت عادی کسینمیتونین متوجه نمیشد، اما حواس قلمروهمچین دگرگونیاش فوراً بهش هشدار داد.
«همم، این طرز راه رفتن...
رئیس سالن، ساما هه است.»
اون همرزممنفجر قدیمیاش تونیمهشفاف اضافهکاریهای طولانی بود.
«مدیرکل، میتونم بیام تو؟»
«بفرمایید داخل.»
با اجازه موول،جگال اون با چشمهایی گودرفتهممکنه و خسته وارد شد.
همونطور که انتظارخمیر میرفت، سالن بازسازیکییییوه حسابی شلوغ بود.
بقیه سالنها همیشه میگفتن همونقدر درآمدبهشون دارن، اما وقتی حجم کار اینقدرمیشه سرسامآور بود، شاید قضیه فرق میکرد.
«واو، داشتین غذا میخوردین؟»
ساما هه با لحنیبینظیره که به زور سعی میکردخسته شاداب باشه، این رو گفت.
با این حال، نتونست ردخیس خستگیای که به تهمایهی صداشگفتن چسبیده بود رو پاک کنه.
«هنوز کلی کار مونده کهبخورین باید انجام بدم، پس حداقلچیزی باید به غذا خوردنم برسم.»
«هوو، انگار شایعهها راست بوده.»
«کدوم شایعه؟»
موول یهمنفجر کم سرشنیمهشفاف رو کج کرد.
«یه حرفایی پیچیده که شما کسب وخبر کار پیک تحویل غذا رو راه انداختین فقطبقیه به خاطر اینکه میخواستین موقع اضافهکاری پیراشکی بخورین.»
اون حرفش رو تمومخمیر نکرد، اما موول میتونستجگال بقیهاش رو حدس بزنه.
«یعنی با اینکه میدونست قراره شکست بخوره،ممکنه بازم توش پول ریخت تا فقط بتونه موقعماده اضافهکاری پیراشکی بخوره؟» احتمالاً یه همچین چیزی بود.
موول فقط خندید.
«هاهاها. خیلی هم غلط نیست. قطعاً یکی از دلایلش همین بوده.پیدا رئیس سالن ساما، به نظر میاد شما هم دارین تا دیروقت کارسهم میکنین. اگه چیزی نخوردین، لطفاً قبل از رفتن یه غذای سبک بخورین.»
«واقعاً؟ اتفاقاً داشتممنفجر گشنهام میشد... تو اینکییییوه شرایط، دیگه تعارف نمیکنم.»
ساما ههکییییوه این روبینظیره گفت و نشست.
موول براش کمی چاینیمهشفاف ریخت و یه راستبینظیره رفت سر اصل مطلب.
«خب، چیخاصی باعث شدهنمیتونین بیاین اینجا؟»
برای هر دویمنفجر اونا، زمان یهخیس منبع باارزش بود.
قرار نبود این منبع رو فقطگفتن برای تعارفات روزمره هدر بدن، پسسرو حتماً کار مهمی پیش اومده بود.
همونطور که انتظارخمیر میرفت، ساما ههکییییوه فوراً جواب داد.
«برای پیشنهاد بودجهی تامین پزشکهای سالن بازسازیخبر اومدم. از اونجایی که این یه زمینهبین تخصصیه، باید پزشکها رو از صفر آموزش بدیم.»
«بودجهای که قبلاًمنفجر اختصاص داده شدهخیس بود کافی نیست؟»
«انگار نه. برای سرعتبینظیره بخشیدن به آموزششون بهمردم قرصهای روح نیاز داریم.»
سالن بازسازی.
پزشکهای مرتبط با مراقبت از پوست، بهخصوص،خبر باید تو هنرهای رزمی مهارت داشته باشنبین و مقدار قابلتوجهی انرژی درونی داشته باشن.
به همین دلیل،منفجر اکسیرهای ویژهای به پزشکانکییییوه سالن بازسازی داده میشد.
«با اینکه پولیجگال که سالن بازسازی درمیآرهممکنه از حد تصور خارجه...»
اما اینم واقعیتخمیر داشت که بهکییییوه سرمایهگذاری بزرگی نیاز داشت.
«...»
ذهن موول در حالیخمیر که چایش را قورتجگال میداد، به سرعت کار میکرد.
مغزی که با هنر الهیآها فعالسازی مبدأ تقویت شده بود،بشن خیلی زود جواب رو پیدا کرد.
«منم بررسی طرح انتقالنیمهشفاف بودجه پروژه ارتقا به اونآها سمت رو در نظر میگیرم.»
«ممنون میشم این کار رو بکنی.بهشون آه، راستی. پس منظورت از اینکهمیشه قبلاً گفتی شایعه واقعیت داره چی بود؟»
ساما هه با مهارتخمیر با چاپستیکش یه دامپلینگجگال برداشت و گذاشت تو دهنش.
انتخاب یه دامپلینگ تندبینظیره درست از همون اول کار،خسته دقیقاً شبیه خودش بود؛ جسورانه.
«اینکه طرح رو جلو بردم چون میخواستم وقتایی که تا دیروقت کارمردم میکنم یه چیزی بخورم، واقعیت داره. ایده اولیهش از همونجا اومد. امابخورین دو تا دلیل دیگه هم داره. میشه گفت یه تیر و سه نشون.»
ساما هه بلافاصلههست چای رو یهبهشون نفس سر کشید.
خوردن و نوشیدن هردوشون بانیمهشفاف هم باید خیلی داغ میبود، اماگفتن به نظر نمیرسید دهنش سوخته باشه.
گفت: «یه تیر وبینظیره سه نشون... آه. فکرمردم کنم یکیش رو میدونم.»
«بگو.»
چشمهای ساما هههست برقی زد: «گسترشبهشون نفوذ، مگه نه؟»
با اینخوک حرف، موولخمیر پوزخندی زد: «درسته.»
اول اینکه میخواستجگال وقتی تا دیروقتگفتن کار میکنه، غذا بخوره.
دوم، سودآوری.
این که کاملاً مشخص بود.
سوم، با استخدام قانونی تعداد زیادیخیس از رزمیکارها، میتونستن در مواقع اضطراریممکنه ازشون به عنوان نیروی جنگی استفاده کنن.
به عبارت دیگه، بابینظیره استخدام رزمیکارها، نفوذ ومردم قدرت ما بیشتر میشه.
این سه تا.
«مدیرکل، تو دیگههست کاملاً شبیه یکی ازخبر اعضای خانواده جگال شدی.»
ساما هه این رو در حالیخیس گفت که با یه جفت چاپستیک دومردم تا دامپلینگ برداشت و انداخت تو دهنش.
واقعاً خوب غذا میخوره.
موول چند تاخمیر دامپلینگ دیگه گذاشتکییییوه جلوش و گفت:
«استاد عمارت و استاد جوانبخورین عمارت واقعاً میدونن چطور ازچیزی آدم کار بکشن تا جونش دربیاد...»
چاپستیکش روخوک گذاشت زمینخمیر و ادامه داد:
«... به هر حال، همه دارن سر شکست خوردنشخسته شرط میبندن، برای همین فکر میکردم شما هم همینهست کار رو میکنی، رئیس سالن ساما. این دور از انتظاره.»
با اینمنفجر حرف، ساما ههخیس با شیطنت خندید.
«وقتی اولین بار شنیدم، فکر کردم کارخبر سختیه. اما، نمیدونم؟ وقتی شنیدم برادر بزرگمبین بودجهاش رو تأمین کرده، نظرم عوض شد.»
روباه هزارچهره جناح خونخمیر طلایی، نه، الان دیگهجگال روباه چهره دیوانه بود؟
وزنهای که بهجگال دوش میکشید قابلگفتن توجه بود، مگه نه؟
و رئیس سالنخمیر ساما کسی بود کهجگال همچین آدمی برادرش بود.
بینش اونخاصی هم اصلاًنمیتونین معمولی نبود.
در همونخوک لحظه، چاپستیک موولنیمهشفاف کمی مکث کرد.
همزمان، درکییییوه با شدتبینظیره باز شد.
«موول-مووونگ! موقع انجام کارنیمهشفاف تحویل، یه ایده تجاری جدیدآها و فوقالعاده به ذهنم رسید!»
دیوانه یکتایخاصی ما، ولینعمتنمیتونین ما بود.
با دیدن اینکه چطور بدون هیچ حسکییییوه حضوری در رو باز کرد، به نظر میرسیدبشن از کار زیاد عقلش رو از دست داده.
انگار اینکییییوه مرد هم امروزآها داشت اضافهکاری میکرد.
فکر میکردم ذاتاً آدم سحرخیزیهخیس و ترجیح میده زود بیدارگفتن بشه تا به کارها برسه.
«اگه اینطورخاصی نیست... یعنینمیتونین نمیخوابه؟ عمراً؟»
درست همونطور که موول داشتنیمهشفاف به این موضوع فکر میکرد، چشمهایگفتن جین چون-هی به ساما هه افتاد.
«اوه؟ هه-آکییییوه هم اینجاست؟بینظیره اوووه! و دامپلینگ؟!»
با گفتنمنفجر این حرف،نیمهشفاف با بیخیالی نشست.
موول بلافاصله گفت: «استادنمیتونین جوان عمارت. قبلاً بهت نگفتمهمچین که دیگه نیروی انسانی نداریم؟»
«اما تا تنور داغه باید نون رو چسبوند. حالا کهآها فکرش رو میکنم، هه-آ. یه فرمول جدید برای سالن بازسازیماده ساخته شده و میخواستم در موردش بحث کنم. این عالیه.»
«آه، داری در موردبینظیره همونی حرف میزنی که ازخسته خانواده اون جینجو یاد گرفتی؟»
«درسته. من تا حالا یه جیانگشی هم ندیدمبینظیره که جوش داشته باشه. فهمیدم چرا بدون هیچ آرایشی،میکنن پوستشون اینقدر روشنه و حتی یه لک هم نداره.»
«درسته، تمرین تکنیکهای جیانگشی واقعاًبخورین پوست رو روشنتر میکنه، مگه نه؟پیدا هرچند بعداً تقریباً شبیه جسد میشه.»
«ما قرار نیست تا اونجانیمهشفاف پیش بریم. ما فقط قدرت بازسازیگفتن رو بیرون میکشیم. فقط قدرت بازسازی!»
با این حرفها،جگال چشمهای خسته ساماگفتن هه دوباره برقی زد.
«ولینعمت، به نظرخمیر میاد این کارکییییوه قراره پولساز باشه.»
بیدلیل نبود که سالن بازسازی،بخورین با وجود اینکه جدید بود،چیزی بیشتر از بقیه سالنها درآمد داشت.
«بوی پولخوک رو حسخمیر نمیکنی، هه-آ؟»
«هاه... خوبه.کییییوه اما چقدر سهمآها بهم میدی، ولینعمت؟»
در یکمنفجر لحظه، جونیمهشفاف کاملاً عوض شد.
موول با خودش فکر کرد که دیوانه یکتا واقعاًهمچین دیوانه یکتاست و در عین حال، خودش رو تحسین کردحتماً که تحمل داشتن همچین آدمی رو به عنوان ولینعمت داره.
بعد گفت:خوک «قراره دامپلینگخمیر کم بیاریم.»
«آه، من ازجگال قبل یکم آمادهگفتن کردم. یه لحظه.»
با گفتن این حرف،نیمهشفاف رفت بیرون و بابینظیره چند تا ظرف برگشت.
«میانوعده آخر شب مرغه~ مرغ!»
ظرفهای مستطیلی.
اینها ظرفهای تحویل بودن که طوری ساخته شدهمردم بودن تا به راحتی روی هم چیده بشنغذایی و برای حمل تو یه جعبه بستهبندی بشن.
ساختشون تازه تموم شدهنیمهشفاف بود و صنعتگرها توبینظیره کارگاه داشتن اونا رو میساختن.
به نظر میرسیدهست خودش داره اونابهشون رو امتحان میکنه.
«احتمالاً داره خودشمنفجر امتحانش میکنه تا اگهکییییوه مشکلی بود گزارش بده.»
کار با تحویلجگال گرفتن اسناد پشتگفتن میز تموم نمیشه.
قبل از اینکه تأییدیهنیمهشفاف بده، اول درک میکنه کهآها تو عمل چطور کار میکنه.
دقیقاً مثل یک ولینعمت.
«فقط مرغ کهمنفجر فایده نداره؟ نودلخیس تند حلزون هم لازمه.»
نودل تندکییییوه حلزون روبینظیره گذاشت کنارش.
«این آبمنفجر گازداره. برای اینکهخیس گلومون خشک نشه.»
نتیجه تجارت با مناطق بیرونی.
گازدار کردن.
البته، هزینهها با همبینظیره نمیخوند، برای همین اونومردم به این شکل نمیفروختن.
جین چون-هی با لبه دستش ضربهای بهجگال بطری زد و گردنش رو تمیز بریدبشن و گاز آب با صدای فشفش بالا اومد.
«به نظرخاصی میاد سرنمیتونین کیفی، ولینعمت.»
با این حرف،منفجر جین چون-هی لبخندی زد:کییییوه «اینطور به نظر میام؟»
«انگار یه خبراییجگال شنیدی که منگفتن نشنیدم. اشتباه میکنم؟»
واقعاً که خیلی زود میگیره.
جین چون-هی خندید: «همم. به هر حال بالاخره خودت میفهمی... بیاپیدا اول بخوریم. هنوز قطعی نیست. اما اگه واقعاً کنجکاوی... بذار فقطشوق بگم اوضاع بهتر از اون چیزی که فکر میکردیم پیش رفت!»
«اوه؟»
چشمهای موول کمی گشاد شد.
جین چون-هیمنفجر برای همهنیمهشفاف آب گازدار ریخت.
«هنوز نمیتونیم گاردمونهست رو بیاریم پایین، اماخبر بازم، به سلامتی بنوشیم؟»
یه نوشیدنیخوک شیرین وخمیر گازدار بدون الکل.
برای رفع خستگی و جشنآها گرفتن یه چیزی، مگه میشدبشن چیزی بهتر از این پیدا کرد؟
ساما ههمنفجر گفت: «باشه.نیمهشفاف به سلامتی!»
موول همخاصی لیوانش رو زدبخورین به لیوان اونا.
جرینگ!
تیم شیفتکییییوه شب عمارتبینظیره پزشکی فلس سفید.
نوشیدنی به سلامتی موفقیت.