---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 727: بازتاب درونی و جادوگر محلی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 727: بازتاب درونی و جادوگر محلی

0

این‌جور درگیری‌های ذهنی و سرزنش‌همه​ کردن خودم، هیچ‌وقت موقع آشپزی‌هووووو​ یا ساختن یه وسیله پیش نمی‌اومد.

فقط وقتی پای هنرهای رزمی و‌هستیم​ جون آدم‌ها وسط می‌اومد، می‌افتادم به جون‌می‌خوام​ خودم و این‌طوری خودم رو نقد می‌کردم.

نه، اصلاً خود هنرهای رزمی هم‌بیرون​ مسئله مرگ و زندگیه، پس در نهایت‌شدن​ همه‌چیز به همون جون آدم‌ها ختم می‌شد.

واسه سلامت‌یکی​ روان آدم‌یهو​ اصلاً خوب نبود.

در عوض،‌این​ واکنش مردم محلی‌همه​ کاملاً فرق داشت.

«یه قهرمان!‌استفاده​ بودا برامون‌مطیع​ یه قهرمان فرستاده!»

یکی از‌بعدش​ روستایی‌ها یهو این‌ریختن​ رو فریاد زد.

بعدش همه‌یکی​ با داد و‌این​ فریاد ریختن بیرون.

«قهرمان اومده!»

«هووووو!»

حتی بچه‌های کوچیک هم‌داد​ بلند شدن و شروع‌هووووو​ کردن به هورا کشیدن.

«درسته. من امروز جون‌یهو​ آدم‌ها رو نجات دادم.‌همه​ همین از همه‌چیز مهم‌تره.»

اصلاً بقیه‌ش چه اهمیتی داشت؟

هیچ آدم بی‌گناهی کشته‌مطیع​ نشده بود، پس باید فقط‌صدای​ بابت همین قضیه شکرگزار می‌بودم.

«لطفاً این راهزن‌هایی که افتادن‌ریختن​ رو ببندید. خطر جانی تهدیدشون‌بچه‌های​ نمی‌کنه، برای همین زود بهوش میان.»

اما جوابی که‌روستایی‌ها​ شنیدم کاملاً دور‌فریاد​ از انتظار بود.

«اوه! قهرمان می‌خواد‌فریاد​ از این راهزن‌ها‌داد​ به‌عنوان قربانی استفاده کنه!»

«ما مطیع فرمان قهرمان هستیم!»

قربانی؟ قـ... قربانی؟!

حسابی جا‌یکی​ خوردم و با‌این​ صدای بلند گفتم:

«نه. اصلاً این‌طور نیست! می‌خوام ازشون بازجویی کنم‌بیرون​ تا جای پایگاه اصلی راهزنان باد خونین رو پیدا‌هورا​ کنم. و از اونجایی که مجرمن، تحویل مقامات می‌دمشون.»

«آها! پس‌استفاده​ می‌خواید به‌عنوان برده‌فرمان​ بفروشیدشون. متوجه شدم.»

«گفت که نمی‌خواد قربانی‌شون‌داد​ کنه. خود قهرمان می‌خواد‌هووووو​ اونا رو برده‌های خودش کنه!»

«هووووو!»

لبخندهای گشاد و‌فریاد​ صداهای پر از‌داد​ ذوق و شوق.

آخه چرا؟

یه جور جنون‌همه​ عجیب از این مردم‌اومده​ عادیِ خندون حس می‌شد.

مردم اسب‌ها رو یه‌یهو​ جا جمع کردن و راهزن‌های‌داد​ بی‌هوش رو با طناب بستن.

«نه، من نمی‌خوام‌فریاد​ برده‌شون کنم، می‌خوام‌داد​ تحویل مقامات محلی بدمشون...؟»

فکر می‌کردم تا حد قابل‌قبولی زبون‌هستیم​ و فرهنگ این منطقه رو یاد‌نیست​ گرفتم، اما ظاهراً سخت در اشتباه بودم.

همون موقع،‌بعدش​ جادوگر بی‌سروصدا‌داد​ بهم نزدیک شد.

«تو. تو‌یکی​ یه غریبه‌ای،‌یهو​ مگه نه؟»

«غریبه؟»

«اینجا جای این‌کنه​ حرف‌ها نیست. بیا‌هستیم​ به اقامتگاه من.»

جادوگر بعد از گفتن این‌ریختن​ حرف، با خونسردی رفت و‌بچه‌های​ تو یه گوشه‌ای ناپدید شد.

در کمال تعجب،‌روستایی‌ها​ اصلاً نتونستم ناپدید‌فریاد​ شدنش رو حس کنم.

«واقعاً آدم ماهریه!‌فریاد​ باید یه چیز‌داد​ خوشمزه بهش بدم.»

هر چی‌استفاده​ بیشتر می‌دیدمش، بیشتر‌فرمان​ ازش خوشم می‌اومد.

جمع‌وجور کردن اوضاع رو‌یهو​ به مردم سپردم و به‌داد​ سمت اعماق جنگل راه افتادم.

چقدر راه رفته بودم؟

یه کلبه مخروطی‌شکل که با‌فرمان​ شاخ و برگ ساخته شده‌گفتم​ بود، جلوی چشمم ظاهر شد.

به نظر می‌رسید تو کلبه آتیش‌بیرون​ روشن کردن، چون بوی دود و‌بلند​ صدای ضعیف سوختن چوب به گوش می‌رسید.

با همون‌یکی​ نشونه‌ها تونستم‌یهو​ فوراً پیداش کنم.

«بوی چرم میاد. انگار‌بعدش​ به جای در، از‌بیرون​ یه پرده چرمی استفاده کرده.»

دستم رو دراز کردم و‌فرمان​ خیلی عادی پرده چرمی رو‌گفتم​ کنار زدم و رفتم داخل.

«تو واقعاً کوری؟»

«آه، راستش این کوری فقط‌این​ یه تغییر قیافه‌ست. من فقط‌ریختن​ با چشم‌های بسته راه می‌رم.»

«با چشم‌های بسته تو مسیر کوهستانی طوری‌ریختن​ راه می‌ری که انگار خونه خودته؟ خدای بزرگ.‌شدن​ یعنی همه مردم دشت‌های مرکزی این‌طورین؟ بعید می‌دونم.»

جادوگر در حالی‌کنه​ که به استقبالم می‌اومد،‌حسابی​ زیر لب غرغر کرد.

«آها، اون سگ و پرنده رو بذار‌اومده​ بیرون بمونن. اینجا قلمرو منه و اگه‌شروع​ موجودات خیلی قوی واردش بشن، ممکنه طلسمش بشکنه.»

«قبلاً که رفته بودم وانونگ، هیچ‌وقت‌فریاد​ همچین چیزهایی درباره هوانگ‌گو و تاندرکوئیک‌اومده​ نشنیده بودم. قطعاً خیلی قوی‌تر شدن.»

جانوران روحانی حالا اون‌قدر قوی‌همه​ شده بودن که حتی نمی‌تونستن‌هووووو​ وارد قلمرو این جادوگر بشن.

«خب، عملکردشون تو‌کنه​ نبرد قبلی هم‌هستیم​ واقعاً فوق‌العاده بود.»

به اون دو تا‌داد​ گفتم یه لحظه بیرون منتظر‌حتی​ بمونن و خودم رفتم داخل.

جادوگر همون‌طور که‌روستایی‌ها​ یه شاخه رو‌فریاد​ می‌نداخت تو آتیش، پرسید:

«یه غریبه اینجا چیکار می‌کنه؟»

«غریبه؟ مگه‌استفاده​ اینجا خارج‌مطیع​ از مرزهاست...»

«اگه امپراتوری هوا رو مرکز در نظر‌اومده​ بگیریم، آره، اینجا خارج از مرزهاست. اما‌شروع​ اگه ما مرکز باشیم، اونوقت تو می‌شی غریبه.»

با شنیدن‌یکی​ این حرف،‌یهو​ یهو دوزاریم افتاد.

«آه... درسته. حق‌فریاد​ با شماست. از کجا‌ریختن​ فهمیدید من اهل امپراتوری‌ام؟»

«چطور ممکنه که از یه طرف انگار ذات همه‌چیز‌صدای​ تو این دنیا رو می‌بینی، اما وقتی پای این‌جور‌پایگاه​ مسائل وسط میاد، عین یه احمق تمام‌عیار به نظر می‌رسی؟»

«هاهاها.»

جادوگر با‌یکی​ دیدن این نوازنده‌این​ کور آهی کشید.

نه، در واقع این غریبه‌همه​ که خودش رو شبیه یه‌هووووو​ نوازنده کور جا زده بود.

«همین چند لحظه پیش یه تنه با راهزنان‌خوردم​ باد خونین جنگیدی، اما حالا که اومدی اینجا،‌کنم​ حتی طرز گرم کردن خودت کنار آتیش هم ناشیانه‌ست.»

واقعاً آدم عجیبی بود.

این غریبه‌ای‌یکی​ که روبه‌روش‌یهو​ نشسته بود.

«اولاً، خط فکت که از زیر بانداژ معلومه، اصلاً به بومی‌های‌حتی​ اینجا نمی‌خوره. رنگ پوستت هم بیشتر شبیه شمالی‌هاست. البته فقط از روی‌همین​ اینا نمی‌شه قضاوت کرد. اینجا جاییه که آدم‌های مختلفی از همه‌جا میان.»

«که این‌طور.»

«مهم‌تر از همه،‌همه​ اثر روحانیت متعلق‌بیرون​ به این سرزمین نبود.»

«اثر روحانی؟»

روح نه، اثر روحانی.

با اینکه تو تلفظ فقط‌فرمان​ تو یه حرف با هم فرق‌این‌طور​ داشتن، اما معنیشون کاملاً متفاوت بود.

از شنیدن این‌همه​ مفهوم ناآشنا، دهنم‌بیرون​ از تعجب باز موند.

«چی؟ تو جادوگری‌روستایی‌ها​ می‌کنی و حتی درباره‌بعدش​ اثر روحانی چیزی نمی‌دونی؟»

«من... من‌این​ تاحالا چیزی در‌همه​ موردش یاد نگرفتم.»

جادوگر که‌استفاده​ حسابی گیج‌مطیع​ شده بود، پرسید:

«مطمئنی اصلاً‌بعدش​ می‌تونی از‌داد​ جادو استفاده کنی؟»

«آ... آره!‌یکی​ می‌خوای بهت‌یهو​ نشون بدم؟»

با عجله یه بریدگی روی مچ دستم‌ریختن​ ایجاد کردم و بهش نشون دادم، بعدش‌بلند​ با استفاده از یه طلسم شفاش دادم.

تو حالت عادی، همیشه درمان طبیعی رو‌حسابی​ به این کار ترجیح می‌دادم، اما اینجا پای‌بازجویی​ اعتبارم وسط بود، برای همین سریع انجامش دادم.

تازه بعد از دیدن‌داد​ این صحنه بود که‌هووووو​ جادوگر با ناباوری داد زد:

«ای لعنت بهش!‌روستایی‌ها​ این که یه‌فریاد​ طلسم سطح بالاست!»

«چرا فحش می‌دی؟»

«اون‌وقت همچین‌استفاده​ آدمی درباره اثر‌فرمان​ روحانی هیچی نمی‌دونه؟»

جادوگر که از شدت‌داد​ تعجب زبونش بند اومده‌هووووو​ بود، با لکنت پرسید:

«تو حتماً پایه‌ها رو‌یهو​ از یه جادوگر دیگه‌همه​ یاد گرفتی، مگه نه؟!»

«من فقط همین رو یاد‌همه​ گرفتم. آها، یه چیزی هم‌هووووو​ شبیه به روش ضدعفونی کردن...»

«فقط با آموزش‌کنه​ دیدن همین دو تا‌حسابی​ چیز رو یاد گرفتی؟»

«چی؟ آره.‌بعدش​ چون بهم‌داد​ یاد دادن.»

«...»

«من تمام نکات کلیدی رو یادداشت‌داد​ کردم، مرورشون کردم و جادوگریم رو با‌کوچیک​ تمرین‌های مداوم و کاربرد عملی تقویت کردم!»

«...»

به دلایلی، می‌شد حس‌داد​ کرد که جادوگر داره‌هووووو​ از بی‌عدالتی روزگار حرص می‌خوره.

انگار از‌یکی​ کل زندگیش‌یهو​ پشیمون بود.

برای لحظه‌ای سرش‌فریاد​ رو بین دستاش گرفت‌ریختن​ و با درماندگی نالید.

«... دنیا خیلی بی‌انصافه.»

بعد از‌بعدش​ مکثی طولانی، بالاخره‌ریختن​ به حرف اومد:

«بگذریم، یه‌یکی​ قطره از خونت‌این​ رو بهم بده.»

کاسه‌ای رو که از‌بعدش​ استخوان ساخته شده بود‌بیرون​ به سمتم دراز کرد.

جمجمه یه حیوون‌کنه​ بود، ولی نمی‌شد دقیق‌حسابی​ تشخیص داد چه حیوونیه.

«نفرینی چیزی که نیست، درسته؟»

«مگه دیوونه‌ام؟ جلوی مردی که می‌تونه‌فریاد​ همینجا با لبه دستش سرم رو‌اومده​ از تنم جدا کنه، نفرین اجرا کنم؟»

حتی می‌شد یه جور‌بعدش​ حس بدبختی و استیصال‌بیرون​ رو از جادوگر حس کرد.

جین چون-هی یه‌کنه​ قطره از خونش‌هستیم​ رو بهش داد.

«بفرما.»

چک.

خون قرمز تیره‌فریاد​ مثل یه دونه‌داد​ انار پایین غلتید.

مدت طولانی‌ای زیر‌کنه​ لب برای اون‌هستیم​ قطره خون ورد خوند.

بعد، خون خودبه‌خود شروع به جوشیدن‌بیرون​ کرد، تبدیل به بخار شد و‌بلند​ به داخل دهن و بینی‌اش مکیده شد.

«همون‌طور که‌یکی​ فکر می‌کردم... تو‌این​ خون الهی داری.»

با شنیدن این‌فریاد​ حرف، چشم‌های جین‌داد​ چون-هی کمی گشاد شد.

«واو، پس فهمید.»

وقتی فهمید جین چون-هی‌داد​ خون الهی داره، به دلایلی‌حتی​ چهره‌اش از هم باز شد.

«خون الهی چیز فوق‌العاده‌ایه؟»

«از همین که می‌تونی فقط با همون مطالعه و مرور، جادوهای سطح بالا رو اجرا‌شدن​ کنی معلوم نیست؟ تازه فقط این نیست. شگفت‌انگیزی‌اش تو اینه که می‌تونی همزمان از طلسم‌هایی استفاده‌بود​ کنی که در حالت عادی با هم ناسازگارن. در ضمن، برای قربانی کردن هم بهترین گزینه‌ست.»

قربانی.

کلمه‌ای که فشار‌همه​ سنگینی روی شبکه‌بیرون​ خورشیدی‌اش وارد کرد.

جین چون-هی عمداً با‌یهو​ لحنی بی‌تفاوت، جوری که‌همه​ انگار هیچ اهمیتی نداره، پرسید:

«راستی، روستایی‌ها داشتن درباره قربانی‌ها‌همه​ حرف می‌زدن. نکنه شما اینجا‌هووووو​ قربانی انسانی هم انجام می‌دین؟»

«هنر من‌استفاده​ چیزی به اسم‌فرمان​ قربانی انسانی نمی‌شناسه.»

جای شکرش باقی بود.

«اما چرا این رو می‌پرسی؟»

«چون اونایی که‌فریاد​ قربانی انسانی انجام می‌دن،‌ریختن​ مسیرشون از من جداست.»

مسیری جدا.

عبارت کوتاهی بود، اما‌داد​ معنیش به دلایلی نه‌هووووو​ تنها سرد، بلکه مورمورکننده بود.

جادوگر با‌یکی​ دیدن این‌یهو​ واکنش پوزخندی زد.

«افکار امپراتوری هوای خودتون رو به ما تحمیل نکن. اینجا یه سرزمین‌بچه‌های​ بایره. قانون بقا و شکار ضعیف توسط قوی، همون‌طور که تو امپراتوری هوا‌بقیه‌ش​ می‌گین، دقیقاً همون زندگی روزمره ماست. البته، مگه برای شما هم همین‌طور نیست؟»

زندگی مردم عادی تو جیانگهو.

رزمی‌کارها خون مردم عادی رو‌ریختن​ تو شیشه می‌کنن و مردم‌بچه‌های​ زیر دست و پاشون زجر می‌کشن.

خون تو جیانگهو هیچ‌وقت‌یهو​ بند نمیاد و قوی‌همه​ همیشه ضعیف رو می‌کشه.

مرگ، مرگ، مرگ...

«حداقل من زندگی‌کنه​ می‌کنم تا جلوی‌هستیم​ این چرخه رو بگیرم.»

«می‌بینم که روت نمی‌شه بگی جیانگهو با‌اومده​ اینجا فرق داره. برخلاف بقیه غریبه‌ها، هیچ ریاکاری‌ای‌هورا​ تو وجودت نیست، برای همین ازت خوشم میاد.»

«...»

جین چون-هی جوابی نداد.

با این حال، جادوگر به‌فرمان​ نظر راضی می‌رسید و با‌گفتم​ خونسردی به حرفش ادامه داد:

«قوی ضعیف رو می‌دره. درست مثل همون راهزنان باد خونین که امروز برای غارت اینجا‌هورا​ اومدن. اگه جلوشون رو نگرفته بودی، بیشتر روستایی‌ها کشته می‌شدن و اموالشون به غارت می‌رفت.‌باید​ بچه‌ها رو اسیر می‌کردن و می‌بردن یه جای دیگه تا زندگی‌ای بدتر از سگ داشته باشن.»

چون این‌یکی​ دقیقاً همون کاریه‌این​ که راهزن‌ها می‌کنن.

او ادامه داد:

«در این صورت، آیا عادلانه نیست که از اونا به‌گفتم​ عنوان قربانی استفاده کنیم تا یه طلسم بزرگ اجرا کنیم‌راهزنان​ و این روستا رو آباد کنیم؟ قربانی انسانی یعنی همین.»

«اما...»

قبل از اینکه‌روستایی‌ها​ جین چون-هی بتونه‌فریاد​ اعتراضی بکنه، ادامه داد:

«تو جیانگهو یه ضرب‌المثل هست. اگه قصد کشتن کسی رو داری،‌حتی​ باید آماده باشی که خودت هم کشته بشی. این رو که‌دادم​ انکار نمی‌کنی، مگه نه؟ اونم تویی که تو جیانگهو زندگی کردی.»

برای لحظه‌ای، جین‌کنه​ چون-هی به برادرهای‌هستیم​ قسم‌خورده‌اش فکر کرد.

یهو ها-ریون،‌بعدش​ جین چون-و،‌داد​ ساما هیون.

هیچ‌کدومشون نبودن که‌روستایی‌ها​ دستشون به خون‌فریاد​ آلوده نشده باشه.

تا وقتی به عنوان یه‌همه​ جنگجو تو جیانگهو زندگی می‌کردی، همیشه‌حتی​ وسط گرداب کینه و انتقام بودی.

و این چرخه‌کنه​ فقط زمانی تموم می‌شد‌حسابی​ که یکی کشته بشه.

تو همچین شرایطی،‌همه​ هدف فقط نجات‌بیرون​ جون خودت بود.

که اون هم‌روستایی‌ها​ به نوبه خودش، یعنی‌بعدش​ گرفتن جون یکی دیگه.

جادوگر دوباره پرسید:

«اگه قراره کسایی رو بکشم که قصد جونم رو داشتن، پس‌این‌طور​ آیا عادلانه نیست که به جای اینکه فقط بکشمشون، ازشون به‌خونین​ عنوان قربانی انسانی استفاده کنم و یه سودی هم ازشون ببرم؟»

«...»

جادوگر لرزش‌یکی​ خفیف گردن مرد‌این​ جوون رو دید.

«تو واقعاً آدم عجیبی هستی. همین چند لحظه‌بیرون​ پیش مثل تجلی خدای جنگ مبارزه می‌کردی، اما الان‌هورا​ با فکر کردن به یه جون ناقابل این‌طوری می‌لرزی.»

یعنی این‌استفاده​ سرنوشت کسیه که‌فرمان​ خون الهی داره؟

جادوگر این‌بعدش​ سؤال رو‌داد​ از خودش پرسید.

در نهایت ادامه داد:

«بسیار خب. امروز دیگه دیروقته، فردا برگرد. از فردا‌اومده​ بهت جادوگری یاد می‌دم. مشخصه که جنگجوی قدرتمندی هستی،‌کشیدن​ اما هنوز باید پایه‌ای‌ترین اصول جادوگری رو یاد بگیری.»

«... ممنونم.»

«فقط پنج‌بعدش​ روز وقتم رو‌ریختن​ در اختیارت می‌ذارم.»

جین چون-هی سر تکون‌یهو​ داد و بقچه کوچیکی‌همه​ بیرون آورد و بهش داد.

«این چیه؟»

«می‌دونم که آدم نباید دست‌خالی خونه‌هستیم​ کسی بره، و حتی برای یادگرفتن‌نیست​ یه خط نوشته هم باید قدردانی کرد.»

«آدم باادبی هستی.»

وقتی بقچه رو‌روستایی‌ها​ باز کرد، یه ظرف‌بعدش​ غذای کوچیک داخلش بود.

توش پر‌این​ از آب‌نبات‌های‌بعدش​ ستاره‌ای بود.

قبل از اومدن به این سرزمین‌هستیم​ غریب، اونا رو برای وقت‌هایی که‌نیست​ قند خونش می‌افتاد آماده کرده بود.

تو یه قسمت دیگه‌اش، یه تنقلات سفت بود‌هووووو​ که جادوگر تا حالا ندیده بود و به نظر‌درسته​ می‌رسید از میوه‌های خشک دشت‌های مرکزی درست شده باشه.

و چند‌یکی​ تا سکه نقره‌این​ هم کنارشون بود.

«پول‌ها رو پس‌فریاد​ بگیر. ارزش‌گذاری این‌داد​ کار با پول، توهین‌آمیزه.»

«عذر می‌خوام.»

جین چون-هی‌بعدش​ سریع سکه‌های‌داد​ نقره رو برداشت.

جادوگر داشت کم‌کم‌روستایی‌ها​ حسابی از این‌فریاد​ جین چون-هی خوشش می‌اومد.

«حالا دیگه می‌تونی بری.»

«ممنونم.»

جین چون-هی تعظیم‌همه​ کوتاهی کرد و‌بیرون​ از پرده بیرون رفت.

هوای خنک‌یکی​ سپیده‌دم ریه‌هاش‌یهو​ رو پر کرد.

صدای آواز پرنده‌ها‌فریاد​ از دور و‌داد​ نزدیک به گوش می‌رسید.

این صدای رسیدن صبح بود.

وقتی از زیر بانداژهاش به‌ریختن​ بیرون نگاه کرد، آسمون از قبل‌کوچیک​ به رنگ آبی نیلی دراومده بود.

«قربانی، یه قربانی.»

اون نور‌این​ آبیِ گذرا بین‌همه​ شب و صبح.

درست مثل‌استفاده​ زندگی یه‌مطیع​ انسان بود.

ناولها | novelha.net