---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 734: چپتر 734 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 734: چپتر 734

0

راهب بودای خونین‌صدای​ از دور به‌آهنگین​ شهر خیره شد.

«نامو آمیتابا بودا.»

عجیب بود که‌چیزیه​ حالت چهره‌اش پر‌بهش​ از شادی بود.

«چقدر بافضیلت، چقدر بافضیلت. خیلی وقت‌این‌قدر​ بود همچین مرد بافضیلتی پیدا نشده‌تلاش​ بود. چقدر عالی، واقعاً چقدر عالی.»

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو،‌لحنی​ راهب اعظم معبد بودای خونین،‌داد​ این‌طوری از کسی تعریف کنی♪»

چیز سفیدی‌نیست​ پشت سرش‌پرورش​ ظاهر شد.

بک چون-گون.

مرد نقاب‌دار‌پرورش​ به راهب بودای‌اینکه​ خونین نگاه کرد.

«اگه آدم به یه چیز‌زمزمه‌وار​ عالی نگه عالی، مگه این ریاکاری‌هست​ نیست و مانع پرورش خودش نمیشه؟»

«اینکه این‌قدر برای نجات‌پرورش​ همه موجودات زنده تلاش می‌کنی.‌برای​ واقعاً که آدم فوق‌العاده‌ای هستی.»

«توی جمع کردن کارمای خوب، بالا و پایین وجود نداره. تو‌عجیبیه♪​ چی، چی تو رو کشونده اینجا؟ فکر می‌کردم فرقه جاودانه خون‌می‌افته​ و معبد من توافق کرده بودن که تو کار هم دخالت نکنن.»

«فقط اومدم تا بذر یه نیمه‌جاودان رو ببینم♪ اون‌همه​ اینجا هم داره کار فوق‌العاده‌ای تو به هم ریختن‌کردن​ چی بهشتی می‌کنه. باید بگم که تحت‌تأثیر قرار گرفتم.»

صدای بک چون-گون‌صدای​ با لحنی زمزمه‌وار و‌ادامه​ آهنگین ادامه پیدا کرد.

راهب بودای خونین جواب داد:

«چی بهشتی چیزیه که هم هست‌بهش​ و هم نیست. تا وقتی بهش بچسبی،‌دیدی​ هیچ‌وقت به مقام یه جاودانه خون نمی‌رسی.»

«این واقعاً دیدگاه عجیبیه♪»

«خب، حالا که‌صدای​ این مرد بافضیلت‌آهنگین​ رو دیدی، نظرت چیه؟»

«اون فوق‌العاده‌ست. واقعاً بذر یه نیمه‌جاودانه. خیلی‌اینکه​ امیدوارم که یه نگاه خوب و طولانی به‌می‌کنی​ اتفاقاتی که داره تو این پادشاهی می‌افته بندازه.»

«نامو آمیتابا بودا.»

راهب بودای خونین‌خودش​ کف دست‌هاش رو‌این‌قدر​ به هم چسباند.

و با وزش بادی‌لحنی​ پر از شن، هر‌جواب​ دو مثل مه ناپدید شدند.

«تقریباً همه‌چیز آماده‌ست؟»

بعد از اینکه فرقه شیطانی‌اینکه​ کنترل رو به دست گرفت،‌موجودات​ همه‌چیز با سرعت پیش رفت.

یهو ها-ریون به دوستانش تو‌زمزمه‌وار​ فرقه شیطانی سپرده بود تا جابه‌جایی‌هست​ تجهیزات و افراد رو شروع کنن.

معمولاً این‌جور کارها باید‌پرورش​ از پایتخت شروع می‌شد،‌این‌قدر​ اما اینم بد نبود.

یه جورایی، یه شهر دامداری‌وقتی​ رو به زوال می‌تونست یه محیط‌عجیبیه♪​ ایده‌آل و پربرکت به حساب بیاد.

یکی از پزشکان ارشد با ذهنی گیج و‌نجات​ منگ پرسید: «استاد جوان عمارت، من الان روی کول‌جمع​ یکی از اعضای فرقه شیطانی تا اینجا آورده شدم؟»

جین چون-هی جواب داد که‌زمزمه‌وار​ فداکاری این مرد برای پیشرفت‌چیزیه​ بشریت رو هرگز فراموش نمی‌کنه.

پزشک ارشد... خب، پزشک‌پرورش​ ارشد دیگه به این‌این‌قدر​ وضع عادت کرده بود.

'آره. همون لحظه‌ای که استاد‌وقتی​ جوان عمارت صدام کرد، باید‌دیدگاه​ انتظار همچین چیزی رو می‌داشتم.'

مهم نبود که صد روز یا هزار‌برای​ روز غر بزنه و شکایت کنه، استاد‌فوق‌العاده‌ای​ جوان عمارت هیچ‌وقت اونا رو فراموش نمی‌کرد.

دقیقاً همون لحظه‌ای که‌لحنی​ بهشون نیاز بود صداشون می‌کرد‌داد​ و اونا رو بیرون می‌کشید.

و مگه زندگی‌مانع​ یه پزشک ارشد چیزی‌اینکه​ جز سگ‌دو زدن بود؟

«قربان، تکنیک‌های حرکتی اعضای فرقه شیطانی واقعاً بی‌نظیره،‌مقام​ مگه نه؟ از هر اسبی سریع‌ترن. شاید حتی‌فوق‌العاده‌ست​ از تکنیک‌های حرکتی خانواده جگال هم سریع‌تر باشن.»

با شنیدن این‌خودش​ حرف، پزشک ارشد‌این‌قدر​ پیر جواب داد:

«دوست من، فکر می‌کنی این چیز خوبیه؟ برای حمله به دشت‌های مرکزی از صد‌بچسبی​ هزار کوهستان، اونا باید از اسب‌ها سریع‌تر باشن و بیشتر از اونا بدوَن. برای همینه‌می‌افته​ که هنرهای رزمی‌شون رو طوری تمرین می‌کنن که انگار قراره قبل از سی سالگی بمیرن.»

جین چون-هی‌نیست​ با تأیید‌پرورش​ سر تکون داد.

«آره. دقیقاً همین‌طوره، دوست پزشک ارشد من. خیلی خوب متوجه شدی. مهم نیست انرژی‌نظرت​ درونی و استخون‌هاشون چقدر محکم و فولادین باشه، اگه این‌طوری بدوَن، مفصل‌هاشون قبل از چهل‌ناپدید​ سالگی داغون میشه. مگه اینکه پاکسازی مغز استخوان رو انجام بدن، وگرنه واقعاً زجر می‌کشن.»

پزشک پایه تازه‌کار، نگاهی بین‌اینکه​ پزشک ارشد و استاد جوان‌موجودات​ عمارت رد و بدل کرد.

این اولین باری بود که این پزشک‌ادامه​ پایه که از یکی از شعبه‌ها اومده‌بچسبی​ بود، جین چون-هی رو از نزدیک می‌دید.

اما احساس می‌کرد حالا‌پرورش​ می‌فهمه طرز حرف زدن پزشک‌برای​ ارشد از کجا نشأت گرفته.

این دو‌داد​ نفر شبیه‌هست​ هم بودن.

لحن‌شون، و‌پرورش​ حتی اون دیوانگی‌اینکه​ عجیب و روشن‌شون.

'آهان، پس بی‌دلیل نبود‌لحنی​ که همه پزشکان ارشد‌جواب​ یه جور حرف می‌زدن...'

بچه به‌نیست​ پدر و‌پرورش​ مادرش میره.

مهم نیست چقدر دلت نخواد‌وقتی​ شبیه‌شون بشی، اونا ناگزیر تو‌دیدگاه​ بیشتر بخش‌های زندگیت روت تأثیر می‌ذارن.

مخصوصاً وقتی به عنوان استاد به استاد جوان‌نجات​ عمارت خدمت کنی و این‌طوری تو کارها غلت‌توی​ بخوری؛ بدون اینکه حتی خودت متوجه بشی، شبیهش میشی.

نفرینِ استاد.

پزشک پایه فهمید‌مانع​ که این چرخه‌نمیشه​ جهنمی، آینده خودشه.

'من فقط‌داد​ تا سطح پزشک‌وقتی​ میانی پیش میرم.'

حتی اگه تا سطح پزشک ارشد‌این‌قدر​ هم بالا نمی‌رفت، بازم می‌تونست به عنوان‌می‌کنی​ یه پزشک میانی کلی پول پارو کنه.

'عمراً پامو تو‌صدای​ سالن جراحی یا‌آهنگین​ سالن تحقیقات بذارم.'

ترجیح می‌داد بره سالن طب سوزنی‌نمیشه​ که می‌گفتن خشک‌ترین و سخت‌ترین بخشه،‌موجودات​ اما سالن جراحی... واقعاً نیازی بهش بود؟

به هر حال، جین‌هست​ چون-هی کارگرها، گاوها و پزشکان‌نمی‌رسی​ رو دور هم جمع کرد.

از اونجایی که می‌تونستن‌نمیشه​ از امکانات موجود دوباره‌نجات​ استفاده کنن، و یه جورایی...

«اینجا نیازی به دخالت خانواده سلطنتی نیست،‌ادامه​ برای همین ساخت و ساز سریع پیش‌بچسبی​ میره. در مورد برپایی تشکیلات هم همین‌طوره.»

«آره. واقعاً... فرقه‌مانع​ شیطانی... تو مناطق‌نمیشه​ خارجی خیلی احترام داره.»

مگه نمی‌گفتن تو مناطق خارجی حتی‌بهش​ یه نجیب‌زاده هم پیدا نمیشه که‌حالا​ از فرقه شیطانی پول نگرفته باشه؟

الان داشتن‌پرورش​ ارزش کامل این‌اینکه​ قضیه رو می‌دیدن.

بعد از اینکه به بقیه سپرد‌آهنگین​ تا آماده‌سازی‌های اولیه رو انجام بدن، جین‌بهش​ چون-هی بالاخره روبروی یه گاو بیمار ایستاد.

ووونگ-

روش جین چون-هی برای‌هست​ ساختن میوه نفرین‌شده با‌مقام​ بقیه جادوگران فرق داشت.

اون خیلی راحت دستش‌نمیشه​ رو روی جسد گاو مرده‌همه​ گذاشت و چشماش رو بست.

کلمه سانسکریتی که‌صدای​ پشت دستش کشیده شده‌ادامه​ بود، برای لحظه‌ای درخشید.

میوه‌ای شبیه‌نیست​ به سیب، از‌خودش​ هوا پایین افتاد.

بام!

یهو ها-ریون نظر داد:

«این اولین باریه که می‌بینم یه‌آهنگین​ طلسم این‌طوری اجرا میشه. معمولاً باید‌وقتی​ یه درخت رشد می‌کرد، مگه نه؟»

«همم. فشرده‌اش کردم.»

«انجام دادنش به همین راحتیه؟»

«نمی‌دونم. جادوگری با ریاضیات فرق داره. بیشتر شبیه‌نجات​ یه حس شهودیه، فکر کنم. حس کردم جواب‌توی​ میده، برای همین امتحانش کردم و جواب هم داد.»

این قلمرویی بود‌صدای​ که از منطق‌آهنگین​ خیلی فاصله داشت.

پزشک، میوه نفرین‌شده رو‌پرورش​ با راحتیِ بیش از‌این‌قدر​ حدی به وجود آورد.

بعد شروع کرد به خوراندن‌وقتی​ میوه‌های نفرین‌شده به گاوهای بیمار‌دیدگاه​ تا بهشون کمک کنه دووم بیارن.

«این همون روشی نیست‌نمیشه​ که اینجا هم استفاده‌نجات​ می‌کنن؟ این کافی نیست، هست؟»

«حق با توئه. کافی نیست.‌زمزمه‌وار​ ما گیاهان دارویی هم بهشون می‌دیم‌هست​ که سیستم ایمنی‌شون رو تقویت کنه.»

«اونم کافی‌نیست​ نخواهد بود،‌پرورش​ مگه نه؟»

«درسته. اونم کافی نیست. اولویت اینه که‌بچسبی​ بنیه‌شون رو تقویت کنیم تا بتونن دووم بیارن.‌چیه​ این تنها راهیه که می‌تونیم یه واکسن بسازیم.»

اون حتی انرژی درونی خودش رو‌این‌قدر​ هم وارد کار کرد و شروع‌تلاش​ کرد به مراقبت از گاوهای بیمار.

«از اینجا‌گرفتم​ به بعد،‌لحنی​ مسابقه با زمانه.»

و این‌گونه، زمان گذشت.

چیز وحشتناک در مورد طاعون گاوی‌بهش​ این بود که مرگ چقدر سریع‌حالا​ بعد از شروع علائم از راه می‌رسید.

با این حال، وقتی جین چون-هی با جدیت شروع به‌موجودات​ مراقبت از اونا کرد، گاوها تونستن در برابر بیماری‌ای با‌خوب​ نرخ مرگ و میر بالای ۸۰ تا ۹۰ درصد، مقاومت کنن.

«ولی هنوزم دارن می‌میرن.»

«آره. همین‌طوره.»

جین چون-هی دوباره از جسد یه گاو مرده‌مقام​ استفاده کرد تا یه میوه نفرین‌شده بسازه و‌فوق‌العاده‌ست​ اون رو به یه گاو بیمار دیگه داد.

به خاطر همین بود؟ با‌اینکه​ این وجود، بیشتر از نیمی‌موجودات​ از اونا تونستن زنده بمونن.

«استاد جوان‌گرفتم​ عمارت. سانتریفیوژهای دستی‌زمزمه‌وار​ و کوچک آماده‌ن.»

«اوه، پس‌نیست​ آزمایشگاه هم‌پرورش​ الان آماده‌ست.»

«بله! آرایش هم کامل شده.»

«خسته نباشید. لطفا از اعضای فرقه‌این‌قدر​ شیطانی خورشید و ماه که کمک‌تلاش​ کردن، از طرف من تشکر کن.»

یهو ها-ریون با‌صدای​ دقت به جین‌آهنگین​ چون-هی خیره شد.

برادرش دقیقا داشت چیکار می‌کرد؟

جین چون-هی خون گاوهایی که از طاعون گاوی جون سالم به‌زنده​ در برده بودن رو جمع کرد، اون رو توی چیزی شبیه‌پایین​ به یه میله شیشه‌ای کوچیک ریخت و درش رو محکم بست.

یهو ها-ریون با‌صدای​ خودش فکر کرد:‌آهنگین​ «چه دستگاه عجیبی.»

جین چون-هی شیشه رو داخل‌خودش​ سانتریفیوژ گذاشت و بعد سریع‌نجات​ شروع کرد به چرخوندن دسته‌اش.

دررررر-

جین چون-هی گفت: «راستش این دستگاه‌این‌قدر​ در اصل خیلی پیچیده‌تر از این‌تلاش​ حرفاست. به زور تونستم یکم ارتقاش بدم.»

یه سانتریفیوژ.

سعی کرده بود به روش‌های مختلفی بهترش کنه،‌این‌قدر​ اما هنوز هم به پای کاری که یه‌فوق‌العاده‌ای​ رزمی‌کار با هنرهای رزمی‌اش می‌تونست انجام بده، نمی‌رسید.

با این حال، نمی‌تونست‌هست​ که هر دفعه از‌مقام​ یه رزمی‌کار استفاده کنه.

«این دفعه، ارتباطم با خانواده‌اینکه​ نامگونگ باعث شد بتونم چندتا‌موجودات​ از صنعتگرهای مکانیکشون رو قرض بگیرم.»

این کار به‌صدای​ مهارت‌های ظریف آهنگری‌آهنگین​ قرن هجدهم نیاز داشت.

تازه، هنر مکانیک و سازوکارها‌خودش​ چیزی نبود که فقط با یه‌همه​ آهنگری عالی بشه توش استاد شد.

از طراحی گرفته تا تولید، نباید حتی یه‌مقام​ ذره خطا وجود می‌داشت، برای همین آدمای بااستعدادی‌فوق‌العاده‌ست​ که بتونن این کار رو بکنن خیلی کمتر بودن.

«مگه اصل و نسب سانتریفیوژ برنمی‌گشت به اروپای قرن‌همه​ پانزدهم؟ اولین بار وقتی بود که شیر رو تو‌کردن​ یه ظرف ریختن و چرخوندنش تا خامه‌اش جدا بشه.»

تو تاریخ بشریت، آشپزی‌لحنی​ و شیمی همیشه سر‌جواب​ و ته یه کرباس بودن.

یه نسخه مکانیکی‌تر‌مانع​ از این دستگاه‌نمیشه​ تو سال ۱۸۶۴ اومد.

توسط یه‌داد​ کارآفرین به‌هست​ اسم آنتونین پرانتل.

این آدم از سانتریفیوژ‌نمیشه​ برای جدا کردن شیر‌نجات​ و خامه استفاده کرد.

این واقعا یه‌صدای​ انقلاب صنعتی تو‌آهنگین​ طعم و مزه بود!

یه جورایی،‌نیست​ ماشین‌آلات وارد دنیای‌خودش​ آشپزی شده بودن.

و بعد از اون.

تو سال ۱۸۶۹، یه پزشک و زیست‌شناس سوئیسی به اسم فردریش‌زنده​ میشر به این فکر افتاد که سانتریفیوژ فقط برای لبنیات نیست، بلکه‌وجود​ به عنوان یه تجهیزات آزمایشگاهی پزشکی و شیمیایی هم ارزش فوق‌العاده‌ای داره.

اون یه‌گرفتم​ سانتریفیوژ مخصوص پزشکی‌زمزمه‌وار​ و شیمی ساخت.

«البته تو دوران مدرن، سانتریفیوژهای‌خودش​ تمام‌اتوماتیک خیلی رایجن، اما هنوزم‌نجات​ مدل‌های دستیش رو می‌سازن و می‌فروشن.»

پس کاری که جین‌هست​ چون-هی داشت می‌کرد، در‌مقام​ واقع تکنولوژی قرن هجدهم بود.

قاعده کارش چیز خاصی نبود.

دقیقا همون سیستم‌صدای​ دستگاه تخته‌پاک‌کن تمیزکنی بود‌ادامه​ که بچگی‌هاش استفاده می‌کرد.

تخته‌پاک‌کن رو می‌ذاشتی تو یه جعبه و‌اینکه​ دسته‌اش رو می‌چرخوندی، چرخ‌دنده‌های توش می‌چرخیدن و‌تلاش​ با ضربه زدن به تخته‌پاک‌کن، تمیزش می‌کردن.

می‌شد گفت که اون همون‌وقتی​ ساختار رو یه کم دستکاری‌دیدگاه​ کرده بود تا یه سانتریفیوژ بسازه.

«اصلا بچه‌های این دوره زمونه می‌دونن‌این‌قدر​ دستگاه تخته‌پاک‌کن تمیزکن چیه؟ زمان ما،‌تلاش​ این خودش یه تکنولوژی جدید بود.

با اینکه کلی خاک گچ‌زمزمه‌وار​ می‌رفت تو هوا، مبصر کلاس مجبور‌هست​ بود هی اینو بچرخونه و بچرخونه.»

این خرد یه پیرمرد بود.

«وقتی واقعا خواستم بسازمش،‌هست​ به خاطر محدودیت‌های تکنولوژی‌مقام​ آهنگری یکم به دردسر افتادم.»

با کمک یوهو یه نمونه اولیه ساخت‌برای​ و بعد با استفاده از صنعتگرهای مکانیک‌فوق‌العاده‌ای​ خانواده نامگونگ، تعداد خیلی بیشتری تولید کرد.

تعدادش اونقدر نبود‌صدای​ که بشه بهش‌آهنگین​ گفت تولید انبوه.

اما تا‌نیست​ جایی که‌پرورش​ می‌تونست ازش ساخت.

حداقل خیلی کاربردی‌تر از‌هست​ اون مدلی بود که با‌نمی‌رسی​ سیستم فرفره نخی کار می‌کرد.

بعد از اونطوری‌خودش​ چرخوندنش، خون به‌این‌قدر​ سه لایه تقسیم شد.

سرم خون،‌گرفتم​ یه رنگ‌لحنی​ زرد شفاف داشت.

«بیا، لطفا اینو نگه دار. و به استخراج کردنش هم‌نجات​ ادامه بده. با وجود کریستال یخی، حتی بدون کسی که‌کردن​ تو هنر یخی استاد باشه، نگهداری از سرم خیلی راحت‌تر می‌شه.»

تو گذشته، برای نگهداری سرم، به رزمی‌کارانی نیاز‌مقام​ بود که تو هنرهای یخی استاد باشن، یا‌فوق‌العاده‌ست​ به یه آرایش که از رگه‌های زمین استفاده می‌کرد.

در هر صورت، گیر‌نمیشه​ آوردنشون راحت نبود و‌نجات​ همیشه یه دردسر بزرگ بود.

«دماش حدود‌گرفتم​ منفی ۸۰‌لحنی​ درجه بود؟»

کریستال‌های یخی کوچیک.

کریستال‌های کوچیکی که‌چیزیه​ از کریستال یخی‌بهش​ اولیه کنده شده بودن.

می‌شد از اونا‌خودش​ برای همچین اهداف‌این‌قدر​ پزشکی‌ای استفاده کرد.

یهو ها-ریون گفت:‌صدای​ «اینو از قصر‌آهنگین​ یخی دریای شمالی گرفتی.»

«درسته.»

شگفت‌انگیز بود.

چیزهایی که برادرش تو قصر یخی دریای‌برای​ شمالی تجربه کرده بود اونقدر بی‌رحمانه بودن‌فوق‌العاده‌ای​ که می‌تونستن یه آدم معمولی رو دیوونه کنن.

اما با‌گرفتم​ این حال، چرا‌زمزمه‌وار​ اینطوری شده بود؟

مسیرهای پر از خاری که‌خودش​ برادرش طی کرده بود، حالا‌نجات​ همه‌شون داشتن بهش قدرت می‌دادن.

اون رئیس خانواده نامگونگ رو نجات داده‌بچسبی​ بود و صنعتگرهای مکانیک رو برای ساخت‌نظرت​ یه سانتریفیوژ دستی به دست آورده بود.

اون جلوی یه بیماری همه‌گیر رو تو قصر یخی دریای شمالی‌زنده​ گرفته بود و کریستال یخی اولیه رو به دست آورده بود‌پایین​ که باعث می‌شد حتی غیررزمی‌کارها هم بتونن سرم رو جدا کنن.

اون مردم عادی رو تو فرقه پنج سم نجات داده بود و یه‌بهش​ شعبه از عمارت پزشکی فلس سفید تاسیس کرده بود که بهش اجازه می‌داد پزشک‌های‌اتفاقاتی​ ارشد رو اعزام کنه و هر وقت مثل الان بهشون نیاز داشت، خبرشون کنه.

و مگه اون جادویی رو که‌نمیشه​ برادرش برای نجات شاهزاده تو وان‌نونگ‌موجودات​ استفاده کرده بود، یاد نگرفته بود؟

«فوق‌العاده‌ست.»

عجیب بود.

جان‌هایی که برادرش نجات‌لحنی​ داده بود، حالا داشتن به‌داد​ خاطر اون به حرکت درمی‌اومدن.

این یه پیوند‌مانع​ سرسخت بود، زنجیری‌نمیشه​ چسبنده‌تر از هر نفرینی.

«درسته. جون‌داد​ من رو هم‌وقتی​ اون نجات داد.»

حتی عمارت پزشکی فلس سفید که اون‌برای​ بخشی ازش بود، به این خاطر وجود‌فوق‌العاده‌ای​ داشت که اون استادش رو نجات داده بود.

ارتباط پشت‌گرفتم​ ارتباط شکل‌لحنی​ گرفته بود.

زندگی، زندگی‌های‌نیست​ دیگه‌ای رو‌پرورش​ فرا می‌خوند.

عجیب بود.

اختلال در چی بهشتی.

اگه معنیش این بود.

حس می‌کرد باید یه کلمه‌ای‌خودش​ برای روندی که برادرش الان‌نجات​ داشت طی می‌کرد، وجود داشته باشه.

«...»

یهو ها-ریون سعی کرد به‌اینکه​ یه کلمه مناسب فکر کنه،‌موجودات​ اما چیزی به ذهنش نرسید.

«به این کاری که داری می‌کنی‌آهنگین​ می‌گفتی سرم‌تراپی ایمنی، نه؟ آخه تو‌وقتی​ از کجا همچین دانشی به دست آوردی؟»

«همین‌جوری پیش اومد دیگه.»

برادرش همیشه این‌طوری طفره می‌رفت.

«راستی، برای شام چی می‌خوری؟ حالا‌این‌قدر​ که فرقه شیطانی داره حمایتمون می‌کنه،‌تلاش​ وضعیت آذوقه خوبه. فقط لب تر کن.»

«باز داری بحثو عوض می‌کنی.»

«کهه‌هه‌هه‌هت!»

آیا هیچ‌وقت می‌تونست بهش بگه؟

اما این موضوع‌خودش​ برای یهو ها-ریون‌این‌قدر​ اهمیت چندانی نداشت.

نمی‌دونست برادرش قبلا چیکار می‌کرده، اما مگه‌ادامه​ در حدی که حالش ازش به هم‌بچسبی​ بخوره، نمی‌شناختش و نمی‌دونست چه جور آدمیه؟

و این‌گونه‌نیست​ اون‌ها آماده شدن‌خودش​ و آماده شدن.

روستایی‌ها چیزهایی شبیه این می‌گفتن:

«منظورم اینه که این هیچ‌اینکه​ فرقی با کاری که بقیه طلسم‌سازها‌زنده​ می‌کردن نداره. چطوری می‌خوان نجاتشون بدن؟»

«اصلا می‌شه اینو حل کرد؟»

اما هیچ‌کس جرئت‌مانع​ نداشت اینو تو‌نمیشه​ روی جین چون-هی بگه.

اینجا جایی بود‌چیزیه​ که توسط فرقه‌بهش​ شیطانی اشغال شده بود.

عشق شاید‌پرورش​ دور باشه، اما‌اینکه​ خشونت همین نزدیکیاست.

و همین الان هم تو وضعیتی‌آهنگین​ بودن که باید با غذاهایی که یهو‌بهش​ ها-ریون پخش می‌کرد شکمشون رو سیر می‌کردن.

البته، خیلی‌ها‌نیست​ هم بودن‌پرورش​ که قدردان بودن.

«جون منو‌داد​ اون مرد‌هست​ نجات داد.»

سانتریفیوژ اولیه‌ای که توسط جین‌اینکه​ چون-هی، استاد جوان عمارت پزشکی‌موجودات​ فلس سفید طراحی شده بود.

با استفاده از گیره‌لحنی​ پایینی به یه میز وصل‌داد​ می‌شد و دسته‌اش رو می‌چرخوندن.

با اینکه تو تصویر‌پرورش​ مشخص نیست، اما ارتفاعش‌این‌قدر​ از داخل قابل تنظیمه.

چندین قطعه مختلف برای گیره پایینی ساخته‌بچسبی​ شده بود تا بشه اون رو با‌نظرت​ توجه به ضخامت و شکل میز تعویض کرد.

مواد اصلی سازنده‌اش چوب سرخ دریای شمالی و آهن ابری بربرهای جنوبی‌تلاش​ بود، و به طور مشترک توسط یوهو، مدیرکل سالن داخلی عمارت پزشکی‌نداره​ فلس سفید، و صنعتگران تالار ببر خیزان خانواده نامگونگ تولید شده بود.

ناولها | novelha.net