چپتر 252: فصل 252
0جین چون-هی اینمستقل روزها سخت مشغولویژگیهای نوشتن یک کتاب بود.
کنارش، جگال لین در حالیچشمهای که بیصدا جوشاندهی گرمش رادنیای جرعهجرعه مینوشید، به شاگردش نگاه میکرد.
«هنرهای رزمی استاندارد. تامین منظم اکسیرها. یه روش تمرینی سیستماتیک. این کار ناگزیر فردیت هر جنگجوتفاوت رو تا حدودی سرکوب میکنه، اما در عوض قدرت اعداد و گستردگی رو از طریق نیرویداد جمعی به نمایش میذاره. این دقیقاً همون کاریه که از این به بعد باید انجام بدیم.»
برقی آبیرنگشبیه تو چشمهایدنیای جین چون-هی درخشید.
«این بیشترسرگردان شبیه روش ارتشهنگهبانها تا دنیای رزمی.»
«آره. چیزبدیم خیلی جدیدیآبیرنگ هم نیست.»
«با ایناژدهای حال، جزئیاتشگرفته حسابی متفاوته.»
خشخش.
قلممو بدون هیچ مکثیاسکورتها روی کاغذ حرکت میکردانقدر و کلمات رو مینوشت.
این یکی از همون کارهایی بوددرخشید که جین چون-هی از زمان اومدنش بهخیلی عمارت پزشکی فلس سفید، مدام تکرارش میکرد.
کارِ ترجمه و بومیسازیِگرفته پزشکی جراحی مدرن، تااسکورتها با دنیای جیانگهو جور دربیاد.
به عبارت دیگه،ارتشه یه کتاب پزشکیچیز دربارهی هنر جراحی.
«دلیلش اینه که ما یه عمارت پزشکی هستیم، نه یه سازمان نظامی. تازه، از جنگجوهاییمدیریتش که از طرف بنیاد اژدهای سفید میان گرفته تا مبارزهای سرگردان و مستقل، اسکورتها وگفت نگهبانها، ویژگیهای همهشون انقدر با هم فرق داره که باید تا حدودی بینشون تفاوت قائل بشیم.»
«مدیریتش خوب پیش میره؟»
«داریم کادر اداریمون رو هممبارزهای گسترش میدیم، پس نگران نباش.ویژگیهای همهچی داره خوب پیش میره.»
جین چون-هی سر تکون داد.
در نگاه اول، شبیه یه گپ و گفتانقدر معمولی بین یه استاد و شاگرد به نظرخوب میرسید، اما در حقیقت، ماجرای خیلی عجیبی بود.
جین چون-هی که شاگرد بود، از روندبیشتر کارهای اجرایی فرقه درست و حسابی خبر نداشتنیست و جگال لینِ استاد داشت براش توضیح میداد.
از اون طرف، چهار استاد تالار کهمستقل پزشک الهی فلس سفید رو خوب میشناختن،داره اگه این صحنه رو میدیدن حسابی تعجب میکردن.
اینکه مردی با اون همه راز بخوادخیلی تا این حد دربارهی مسائل بحث وخشخش تبادل نظر کنه، به خودی خود بیسابقه بود.
«خب، هی. قصد داریاسکورتها چقدر از این کتابانقدر پزشکی رو تکمیل کنی؟»
«فکر کنم تا الانآبیرنگ حدود هفتاد درصد ازشبیه چیزایی که میدونم رو نوشتم.»
با شنیدناژدهای این حرف، استادشمبارزهای سر تکون داد.
«حدس میزنم اون سیدنیای درصد باقیمونده چیزاییه کهجدیدی نمیشه به غریبهها نشون داد.»
«البته که اینم هست... اما یهویژگیهای سری چیزا هم هستن که حتیتفاوت اگه بهشون نشون بدم، درکش براشون سخته.»
حتی تو همون دوران زندگی قبلیدرخشید جین چون-هی هم حقایق آناتومی جدیدیچیز مدام در حال کشف شدن بود.
یه اندام جدید زیر پوست کشفسرگردان شده بود که سر و صدایانقدر زیادی تو دنیای آکادمیک به پا کرد.
تازه، رگهای لنفاوی تو مننژ مغزچیز پیدا شده بودن که سرنخ دیگهایحسابی برای غلبه بر آلزایمر به حساب میاومد.
اون داشت تمام دانش پزشکیای رو که بهانقدر یاد میآورد مکتوب میکرد، اما با خودش فکرخوب میکرد که واقعاً چند نفر قراره اینا رو بفهمن.
«بخش مربوط به پیوندآبیرنگ اعضا، دانشیه که هنوزشبیه نباید به کسی منتقل بشه.»
تو دنیای مدرن، انواع و اقسام کلاهبرداریهامستقل و جرایم مربوط به پیوند اعضا بیدادداره میکرد؛ دیگه چه برسه به این جامعهی طبقاتی.
خانوادههای رزمی برای نجاتدنیای جون بچههای خودشون دستجدیدی به هر کاری میزدن.
مردم عادی ممکنه برایاسکورتها نجات خانوادهشون، اعضای بدنشونانقدر رو در ازای پول بفروشن.
یا مثل قاتلهای دنیای رزمی،چشمهای حتی ممکنه بچههایی رو صرفاًدنیای برای پیوند اعضا پرورش بدن.
با فاکتور گرفتن از این موارد،سرگردان اون داشت تمام دانش باقیموندهاش روانقدر تو قالب کتابهای پزشکی کامل میکرد.
حداقلش این بود که پایههایآره پزشکی جراحی تو عمارت پزشکیحال فلس سفید جوونه زده بود.
حالا دیگه فقط باید صبر میکرد وهمهشون امیدوار بود که با گذشت زمان، این جوونهمدیریتش به یه درخت بزرگ و هزارساله تبدیل بشه.
«با این حال، بخشهای اصلی تقریباً تموم شدن. وقتیارتشه کار دستهبندی اینا تموم بشه، آموزش دادن به پزشکانحسابی عمارت هم راحتتر میشه. استاد، شما همهچیز رو متوجه شدید؟»
جین چون-هی در حالی که کتابسرگردان رو تو دستش نگه داشته بودانقدر تا جوهرش خشک بشه، این رو پرسید.
چهرهی جگالشبیه لین کمیدنیای درهم رفت.
«من تمام مطالبمستقل رو حفظ کردم، اماهمهشون فهمیدن همهچیز واقعاً سخته.»
«حتی برای شما، استاد؟»
«بخشهای زیادی هستن که با مهارتهای پزشکیای که از قبل میدونستم فرقانقدر دارن، برای همین دستهبندی کردنشون تو ذهنم زمان میبره. البته دارم یه درکاداریمون کلی از مفاهیم پیدا میکنم... با این حساب، کارت برای امروز تموم شده؟»
«الان باید ویزیتارتشه بیمارهام رو شروع کنم.خیلی خودتون که میدونید، استاد...»
برنامهی روزمرهی جینمستقل چون-هی تا دقیقهیویژگیهای آخرش پر بود.
کلهی سحر بیداربرقی میشد تا هنرهایدرخشید رزمیاش رو تمرین کنه.
تا روشن شدنمیان هوا، مشغول نوشتنسرگردان کتابهای پزشکیاش میشد.
و صبحها همارتشه برای بررسی وضعیت بیماران،خیلی ویزیتش رو انجام میداد.
تازه بماند که ایناسکورتها وسط سر و کلهیانقدر بیمارهای اورژانسی هم پیدا میشد.
«با این حال، از اونجایی که بخش سختِ نوشتنِ این کتاب رو ردخیلی کردم، از فردا باید یکم وقت آزاد بیشتری داشته باشم. ولی اصلاً چراکاغذ پرسیدید کارم تموم شده یا نه؟ شما که برنامهی من رو میدونید، استاد.»
استادش دراژدهای جوابِ سوالگرفته جین چون-هی گفت:
«هوم، چند وقت پیش یه پیام به دستمجدیدی رسید. یه شخص نسبتاً مهم درخواستی فرستاده. پرسیدن کههیچ آیا میتونیم یه بیمار رو پذیرش کنیم یا نه.»
یه شخص مهم.
شنیدن همچین کلماتیبرقی از دهن استادشدرخشید اصلاً چیز عادیای نبود.
از رهبران فرقه و ریشسفیدهای فرقههایسرگردان مختلف گرفته تا مقامات دولتی، همگی برایفرق درمان به ساختمون اصلی عمارت پزشکی میاومدن.
مهم نبود یه نفر چقدر قدرت داره،خیلی تا زمانی که از گوشت و خون انسانیقلممو ساخته شده بود، بالاخره یه روزی مریض میشد.
و اون وقت بود که ناگزیر میخواستنهمهشون به هر قیمتی که شده، از اونبشیم قدرت برای پیدا کردن ماهرترین پزشک استفاده کنن.
عمارت پزشکی فلس سفید، عمارتچشمهای پزشکی هواجو، و برای جناحدنیای غیرمتعارف، عمارت پزشکی بلک فیلد.
کاملاً طبیعی بود کهگرفته همه بخوان به ساختمونهای اصلینگهبانها این سه تا مکان برن.
اینکه کلمهی «شخص مهم» ازآره زبون استادش بیرون بیاد، نشون میدادجزئیاتش که این فرد واقعاً آدم کلهگندهایه.
«به نظر میرسهمستقل با یه بیمارویژگیهای خیلی «خاص» طرفیم.»
تو اصطلاحات مدرن، میشد بهشون گفت یه VIP.
این VIPها معمولاً کمکهای مالی هنگفتی از خودشون به جا میذارن.
کمکهای مالیای که از اینآره طریق جمع میشد، برای مخارج عمارتجزئیاتش پزشکی و کارهای خیریهاش استفاده میشد.
یه جورایی میشد گفت ایننگهبانها سیستم، شباهتهایی با زمینِ مدرن وبینشون به خصوص سیستم بیمارستانهای آمریکا داشت.
«تو گذشته، ما سرآبیرنگ درمانِ پرنس ژو با عمارتارتشه پزشکی هواجو رقابت کرده بودیم.»
استادش بااژدهای آرامش بهگرفته حرفش ادامه داد:
«در حال حاضر،ارتشه بیمار از کاهش شنواییخیلی و سرگیجه شکایت داره.»
«آه...»
فقط با همینبرقی دو تا علامت، تشخیصهایبیشتر احتمالیِ بیشماری وجود داشت.
با این حال، اگر چنین شخصیت مهمیمستقل به ساختمان اصلی عمارت پزشکی میآمد، یعنیداره پزشکان خودشان در درمان او شکست خورده بودند.
این یعنی احتمال زیادیدنیای وجود داشت که بیماریاش ازنیست آن موردهای خیلی سخت باشد.
«پیامی فرستادند و پرسیدند که آیاویژگیهای قابل درمان هست یا نه... اما مشکلقائل اینجاست که میخواهند یک رقابت راه بیندازند.»
«رقابت؟»
«از همان اول هم چیزی را پنهان نکردند. گفتند برای درمان،همهشون یا ما را انتخاب میکنند یا عمارت پزشکی هواجو را. همچنین کاملاًداریم روشن کردند که اگر درمان موفقیتآمیز باشد، دستمزد کلانی پرداخت خواهند کرد.»
معمولاً، پزشکی که از چنین شخصیت مهمیخیلی استقبال میکرد، بادی به غبغب میانداخت وخشخش با اطمینان اعلام میکرد که حتماً موفق میشود.
اما جین چون-هی،مستقل برعکس، کمی بیمیلویژگیهای به نظر میرسید.
«قبل از اینکهبرقی بیمار را معاینه کنم،بیشتر سخت است جوابی بدهم...؟»
کاهش شنوایی و سرگیجه.
برای جین چون-هی کهدنیای یک جراح عمومی بود،جدیدی این حوزه تخصصش محسوب نمیشد.
«این رو نباید یه متخصص گوش و حلق وفرق بینی ببینه؟ نه، صبر کن، تو این دنیا که اصلاًداریم گوش و حلق و بینی... وجود نداره. آره، وجود نداره.»
او اصول اولیه را خوبچشمهای میدانست و حتی چند باریدنیای هم در تشخیصها همکاری کرده بود.
اما فقطاژدهای در همینگرفته حد بود.
از آنجا که دردنیای این زمینه متخصص نبود،جدیدی طبیعی بود که نگران باشد.
«به نظر میرسدمستقل عمارت پزشکی هواجو کاملاًهمهشون به خودش مطمئن است.»
«مگر عمارت پزشکیبرقی هواجو متخصص گوش وبیشتر حلق و بینی دارد؟»
«نکنه به جز من، یه رزیدنت دیگهمستقل هم که تخصصش گوش و حلق وداره بینی باشه به این دنیا تناسخ پیدا کرده...»
جین چون-هی هنوز امیدش راآره از دست نداده بود که شایدجزئیاتش رزیدنتها همینطوری از آسمان بیفتند پایین.
معمولاً دلش یک ارتوپد میخواست، اما درهمهشون این لحظه، به شدت به یک رزیدنتبشیم گوش و حلق و بینی نیاز داشت.
«... نمیدانم درباره چه چیزی صحبت میکنی.بیشتر گفتند اگر کار را به آنها بسپارند،جدیدی سعی میکنند با جوشاندههای گیاهی درمانش کنند.»
«همونطور کهاژدهای انتظار میرفت، واقعیتمبارزهای تلخ و سرده.»
به هر حال، جوشانده؟
«همم... یعنی تو هنرهای پزشکی جیانگهو که به طورفرق طبیعی تکامل پیدا کرده، جوابی براش هست؟ یا فقطمیره دارن بلوف میزنن تا یه مشتری ویآیپی رو تور کنن؟»
هنرهای پزشکی جیانگهو جنبههایی داشت که با پزشکیشبیه مدرن قابل توضیح نبود و به خصوص درحال درمانهای طبیعی، اثربخشی فوقالعادهای از خود نشان میداد.
حتی در زمین قرن بیست و یکم هم مواردینگهبانها وجود داشت که بیماران مبتلا به سرمازدگی که نیازبشیم به قطع عضو داشتند، با طب سوزنی درمان شده بودند.
هنرهای پزشکی دنیای رزمیدنیای جنبههایی داشت که حتیجدیدی از آن هم فراتر میرفت.
«چه ما باشیم و چه عمارتویژگیهای پزشکی هواجو، سلامتی بیمار در اولویتتفاوت است. امیدوارم بیماریاش قابل درمان باشد.»
«هاهاها. تو احتمالاً تنها پزشک زیردرخشید این آسمان هستی که میتوانی دربارهچیز یک شخصیت مهم چنین حرفی بزنی.»
استادش طوری کهمیان انگار باورش نمیشد،سرگردان خنده کوتاهی سر داد.
«به هر حال، گفتند که فرداچیز میرسند. آنها بعد از اینکه به عمارتمتفاوته پزشکی هواجو سر زدند، به اینجا میآیند.»
با شنیدن اینمستقل حرف، چشمان جین چون-هیهمهشون با سردی برقی زد.
«به نظربدیم میرسد روش درمانیچشمهای مناسبی پیدا نکردهاند.»
«دقیقاً. این رقابت فقط برای تحریک حسادت واسکورتها رقابت بین ما و عمارت پزشکی هواجو است.تفاوت در نهایت، حتماً شرایط دیگری هم در کار است.»
در زمین هم پزشکان زیادی بودند کهخیلی برای شهرت کار میکردند، بنابراین شاید آنهاخشخش هم قصد داشتند از همین موضوع سوءاستفاده کنند.
این روشسرگردان یک سیاستمدار بود،نگهبانها نه یک جنگجو.
«به هربدیم حال... خوب میشودچشمهای اگر معاینهشان کنم.»
از این وضعیتمیان خوشش نمیآمد، اما جانمستقل بیمار در اولویت بود.
اگر مشکل جدی نبود،دنیای میتوانست فقط یک نسخه بنویسدنیست و آنها را راهی کند.
اما از آنجا که این همهویژگیهای راه را تا اینجا آمده بودند،تفاوت احساس میکرد قضیه به این سادگیها نیست.
روز بعد، بعد از ناهار.
شخصی از راه رسید کهآره سی جنگجوی محافظ و بیستحال خدمتکار او را همراهی میکردند.
فقط یک بیمار وجوداسکورتها داشت، اما پنجاه نفر برایفرق رسیدگی به او آمده بودند.
همین موضوع بهبرقی تنهایی حس رعب وبیشتر وحشت قابلتوجهی ایجاد میکرد.
جین چون-هی پشت سقف پنهان شده بودمستقل و در حالی که کوفته برنجیاش راداره میجوید، از دور صحنه را تماشا میکرد.
«اون نوهشبیه خواجه ارشددنیای بود، درسته؟»
خواجه ارشد.
یک خواجهبدیم سابق دربار وچشمهای رئیس اداره شرقی.
طبق چیزی که شنیده بود، اوسرگردان در سنین پایین وارد قصر امپراتوری شدهفرق و به یک خواجه تبدیل شده بود.
در میان کشمکشهای شدید برای رسیدن به تاججدیدی و تخت، او استعداد عجیبی در انتخاب طرفبدون درست داشت و توانست وارد هسته اصلی قدرت شود.
او از زمانی که هیچکس از شاهزادههایهمهشون دوقلو برای رسیدن به تاج و تخت حمایتمدیریتش نمیکرد، به تنهایی به آنها خدمت کرده بود.
وقتی بقیه با تاسف نوچنوچ میکردند و آن راارتشه یک هدف از دست رفته میدانستند، او تنها کسیحسابی بود که فریاد میزد: «این یکی موفق میشه! حتماً میشه!»
علاوه بر این، سخت بود که بگوییم تنها هدفش حمایت ازهمهشون امپراتورهای آینده بوده است، زیرا طبق گزارشها، او در گذشته هنگاممیره تلاش برای نجات امپراتورهای دوقلو یک دستش را از دست داده بود.
هیچ راهی برایارتشه توضیح این کارچیز جز وفاداری وجود نداشت.
در سختترین دورانها.
تنها خواجهای که بدونآبیرنگ تردید دستش را برایشبیه او فدا کرده بود.
هیچ دلیلی وجود نداشتگرفته که به او لطفاسکورتها و توجه ویژه نداشته باشند.
پس از اینکه اعلیحضرت برآره تخت نشست، این خواجه به نمادیجزئیاتش از درونیترین افکار امپراتور تبدیل شد.
پس از آن، او نام خانوادگیای را که اعلیحضرتفرق به او اعطا کرده بود دریافت کرد و یک پسرداریم و یک دختر را به فرزندی پذیرفت و بزرگشان کرد.
با وجود اینکه خودش نمیتوانست بچهدار شود، این حقیقت کهدنیای دو فرزند خواندهاش را مانند گوشت و خون خودش دوستخشخش داشت، به عنوان یک داستان دلگرمکننده در سراسر امپراتوری شناخته میشد.
«و نوهاشاژدهای همون بیماره... واقعاًمبارزهای که شخصیت بزرگیه.»
اگر اینقدر بهارتشه فرزندانش عشق میورزید، چقدرخیلی بیشتر نوهاش را میپرستید؟
داستان اینکه او شخصاً قبل از اینکه نوهاش حتیفرق بتواند راه برود، او را با یک آغوشی رویمیره پشتش حمل میکرد، حتی در داخل پایتخت هم معروف بود.
«اما حتی با وجود اینچشمهای داستانهای دلگرمکننده، خواجه ارشد دقیقاًدنیای یک آدم گرم و مهربون نیست.
همه میتونن حدس بزنن کهمبارزهای قبل از به قدرت رسیدن امپراتور،همهشون چه کارایی پشت پرده انجام داده.»
فجایع خونین وارتشه حمامهای خون بیشمار،چیز توطئهها و دسیسهها.
مهم نبود چقدر فرزندانش را دوستویژگیهای داشت، در نهایت، خواجه ارشد یکتفاوت هیولای پیر از قصر امپراتوری بود.
جدا از عشق،برقی کشمکش برای قدرتدرخشید کاملاً داستان دیگری بود.
«این داستان یه دنیای دیگهست.»
جین چون-هی آخرین تکهدنیای کوفته برنجی را در دهانشنیست چپاند و دستانش را تکاند.
«همین برایسرگردان یه ناهاراسکورتها سریع کافیه.»
حالا وقتش بود طوری به آنجا بدود که انگارارتشه تازه گزارش را شنیده است، آداب و رسوم مناسبحسابی را به جا بیاورد و به بیمار خوشآمد بگوید.
درست در همان لحظه،گرفته یک پزشک پایه با نگرانینگهبانها جین چون-هی را صدا زد.