چپتر 947: چپتر 947
0صبر کن ببینم؟
تا به حالازای از این زاویه بهوسط بنیانگذار فکر نکرده بود.
مگه تابلو نبود؟ از اونجایی کهعمارت «افسانه سه برادر» رو خونده بودم، چارهاینمیتونیم نداشتم جز اینکه فکر کنم خوب میشناسمش.
اما حالا که داشتمکنن مسائل رو یکییکی اززیر دیدگاه خانواده جگال بررسی میکردم...
یعنی ممکنه نوادگانشستاره در واقع هیچچیزیآمد درباره جدشون ندونن؟
زمانی که طول کشید تا جینکافیه چون-هی به این درک برسه، فقط کسریآدمهای از ثانیه بود، کمتر از ۰.۳ ثانیه.
تو همون مدتوسط کوتاه، زاهد ستارهعمارت مقدس به حرف آمد.
«هوووه. جرئت میکنی ادعا کنی که یه آرایش از خانوادههاهاهاهاها جگال میتونه آرایش طلسم ما رو شکست بده. اصلاً حواستمنفعت هست که این کار یه جور به چالش کشیدن فرقه ماست؟»
«...»
پلک.
جین چون-هی تکنیک الهی فعالسازیمیرسه مبدأ خودش رو پس کشیدزنده و فوراً به دنیای واقعی برگشت.
زمانی که بینهایتپرداخت کش آمده بود، بهبیخیال سرعت اصلی خودش برگشت.
«خب، بیشتر از اینکهمقدس یه چالش باشه... بهجرئت نظرم یه سود دوطرفهست.»
«برای ما همین که در ازایکافیه دستمزد کار کنیم کافیه. اما اینهستیم وسط چه سودی به تو میرسه؟»
«ما یه عمارت پزشکی هستیم. هر چی آدمهای زنده بیشتر باشن،باشن سود ما هم بیشتر میشه. نمیتونیم مردهها رو که درمان کنیم،کنن میتونیم؟ باید زنده باشن تا بتونن صورتحساب پزشکیشون رو پرداخت کنن.»
با این جواب شادکنن و بیخیال جین چون-هی، زاهدخنده ستاره مقدس زد زیر خنده.
«ها؟ هاهاهاهاها! خب، حالا. این دیگه شاهکاره. تو... تو یه کارکنی خیر انجام میدی، اما اصرار داری اون رو تو زرورق سود وکشیدن منفعت بپیچی! خب... باشه. خوشم اومد. دیدن همچین صحنهای واقعاً لذتبخش بود.»
بدنش شبیه یه مرددستمزد بافضیلت بود، اما زبانشسودی مثل یه تاجر میچرخید.
چرا اینطورکافیه بود؟ از اینمیرسه موضوع بدش نمیآمد.
لبخند زاهد ستاره مقدسکنن با رگهای از تلخیزیر روی لبش خشک شد.
شاید بازتابی ازستاره جوانی خودش روآمد در او میدید.
چشمانش طوری بودازای که انگار داشتکافیه گذشته رو بازتاب میداد.
«خیلی خب. پس اول بذار آرایشعمارت رو ببینم. اگه انتظاراتم رو برآورده نکنه،نمیتونیم فرض میکنیم این مکالمه اصلاً اتفاق نیفتاده.»
«عالیه!»
جین چون-هی لبخند درخشانی زد.
این یاروکافیه دقیقاً دارهسودی چه غلطی میکنه؟
همه با همچینپرداخت نگاهی به جینشاد چون-هی خیره شده بودند.
دلیلش این بود کهمقدس داشت با استفاده ازجرئت گانگ چی زمین رو میکند.
کوگواگواگواک!
همین که یه رزمیکار الگوهای آرایش رو برای یه طلسم آماده کنه، بهخودیخود پدیدهمردهها نادر و عجیبی بود، اما دیدن صحنهای که یه استاد اوج با قابلیت استفادههاهاهاهاها از گانگ چی داره این کار رو میکنه، دیگه کلاً یه چیز دیگه بود.
«اوه، لطفاً یهپرداخت لحظه صبر کنید~شاد یه کم برید عقبتر~»
در حالی که یه کلاه زرد رویهوووه سرش گذاشته بود، با خونسردی تمام و باشکست یه تیکه گچ سفید روی زمین طرحی کشید.
یه قطبنمای ژئومانتیک تو دستش بود، اماوسط غیر از اون، روش کارش با روشزنده معمول ساخت یه آرایش استادانه کاملاً فرق داشت.
«واقعاً دارهکافیه یه آرایشسودی استادانه میسازه؟»
«آه، بله. آرایش استادانه هم یه جور مهندسی عمرانه دیگه. طراحی باید درست انجام بشه تا بعداً محاسباتاون به هم نریزه. اجداد ما ظاهراً چی بهشتی رو حسی میخوندن، اما این کار دقت لازم رو نداره.میچرخید اگه بخوای همهچیز رو با حس و حال پیش ببری، در نهایت یه آرایش سرهمبندیشده و بیکیفیت تحویل میگیری.»
«...»
این عوضی داره چی میگه؟
به هر حال، او حتی هوانگگو رو هم برای کندن زمین بسیج کرد و از تاندر quake برای پیدا کردن و جابهجایی سنگها استفاده کرد.
آرایشی که از دل اونهمهجواب هرجومرج بیرون آمد، حدود صدهاهاهاهاها ژانگ تقریباً ۳۰۰ متر عرض داشت.
میشد گفت در برابر اونهمهحرف هیاهویی که به پا کردهادعا بود، کمی کوچک به نظر میرسید.
در حین برپا کردندستمزد آرایش، جین چون-هی داشتسودی متوجه چیز جدیدی میشد.
آه، این... یه آرایش احضاره.
چیزهایی که فقط از طریق خاطرات میدانست، ناگهان مثلخنده حس ششم بر او نازل شدند و ساختار واون ماهیتشان را با سرعتی بالا در گوشش زمزمه کردند.
فقط با بیرون کشیدن چیزیحرف که حفظ کرده بود، داشتادعا به معنای واقعیاش پی میبرد.
اگه افراد فرقه موساندستمزد این رو میفهمیدن، ازسودی شدت شوک غش میکردن.
اما جینکافیه چون-هی حرفیسودی ازش نزد.
چرا باید یهپرداخت آرایش احضار تو خانوادهبیخیال جگال نسلبهنسل منتقل بشه؟
طلسمها انواع مختلفی داشتند.
اگه تمام زیرشاخهها رو هم در نظر میگرفتی، تعدادشون به اندازهپزشکی دانههای شن میشد، اما با جمعبندی چیزهایی که جین چون-هی از جادوگرانصورتحساب پادشاهی داتو و جاشی یاد گرفته بود، تقریباً به این شکل میشد.
روح، روان،کافیه احضار، فراخوانی، عنصری،میرسه آفرینش و حیات.
شنیده بود که بسته به منطقه، سیستمهای کاملاًزیر جدیدی از طلسمها و جادوگری رواج داره، اما درداری حال حاضر، به نظر میرسید این دستهبندی کلی باشه.
میگن عجیبترینشون «آفرینش»ـه.
منظور خلقهمین واقعی آسماندستمزد و زمین نبود.
بیشتر به تغییر وسودی دگرگونی نزدیک بود تاهستیم خلق چیزی از هیچ.
مثلاً، عروسکگردانی.
با دمیدن اراده به یک عروسک خیمهشببازی برای بهمیکنی حرکت درآوردنش، این فرایند به خلق نوعی روح مصنوعی نزدیکهست میشه و به همین دلیل تو دسته آفرینش قرار میگرفت.
پس پای ساخت یه روح واقعی دروسط میان نبود، بلکه تغییر چیزی بود کهزنده از قبل وجود داشت، اما به روشی متفاوت.
با «آفرینش»کافیه واقعی فاصلهسودی زیادی داشت.
طبیعتاً، مادهپزشکیشون اولیه تمام اینهاجواب انرژی معنوی بود.
ریشهاش همون چی بود، بنابراین تا حدودی میشدجرئت اون رو با چی حقیقی درونی یه رزمیکاربده جایگزین کرد، اما بازدهی پایینتر و ریسک بالاتری داشت.
نفت رو در نظر بگیرید.
حتی اگه همهشون نفت باشن، نفتعمارت کوره، بنزین، گازوئیل و نفت سفیدمیشه با هم فرق دارن، مگه نه؟
فقط با حرارت دادن نفت خامشاد و جداسازی اون بر اساس نقاطشاهکاره جوش، این سوختهای مختلف تولید میشن.
به همین ترتیب، تو مبحثحرف چی، انرژی معنوی و چیادعا حقیقی با هم تفاوت دارن.
و همونطور که ماشینهای مختلف سوختهای متفاوتی مصرفسودی میکنن، بسته به اینکه برای هنرهای رزمی استفادهمیشه بشن یا طلسمها، نوع سوخت هم متغیر بود.
من... شامل این قضیه نمیشم.
نمیدونست بهپزشکیشون خاطر خون الهیاشجواب بود یا نه.
به دلایلی، این بدن، چه از انرژی معنویجرئت استفاده میکرد چه چی حقیقی، به طور طبیعیبده اونها رو به هم تبدیل و مصرف میکرد.
...اگه مچم روازای بگیرن، این همکافیه یه دردسر جدید میشه.
نمیدونست آیا استادش پیشبینیسودی کرده بود که دستهستیم شاگردش رو میشه یا نه.
با این حال، چیزی که قطعی بودبیخیال این بود که مهارتهای اجتماعی جین چون-هیانجام از قبل به قلمرو تائو رسیده بود.
«اووه، همونطور که از دیوانه یکتا انتظار میرفت.جرئت هیچ کاری نیست که نتونی انجام بدی. فکرش رواصلاً بکن که حتی میتونی انرژی معنوی هم جمع کنی...»
«اصلاً ممکنه آدم بتونهدستمزد چی حقیقی و انرژیسودی معنوی رو همزمان جمع کنه؟»
«نمیدونم. ولی خب کسی هممیرسه نیست که با هنرهای رزمیزنده برنج سرخکرده درست کنه، هست؟»
«شاید یه هنر مخفی از خانواده جگال باشه که ما ازشدیگه بیخبریم. هر چی باشه، میگن آرایش استادانهای که به این طلسمخوشم کمک میکنه هم یکی از هنرهای مخفی خانواده جگال محسوب میشه.»
زندگی گذشته و زندگی فعلی.
حقیقتی که در طول دستوپا زدن تو زندگیسودی اجتماعی یاد گرفته بود این بود که انسانها،میشه خب، چیزی رو میبینن که دوست دارن ببینن.
وقتی یاروی روبهروت داره یه جعبه تدارکات رو از انبار میبره بیرون، اینکه شبیه یهدرمان دزد به نظر برسه یا کسی که داره جعبه رو میبره تا به تیم فروشیشاهکاره که میخوان برن مأموریت تحویل بده، کاملاً به شهرت اون فرد و حالوهوای بقیه بستگی داره.
همه افراد حاضر در اینجاجواب قبلاً مهمان مرغ تفتداده وهاهاهاهاها برنج سرخکرده جین چون-هی شده بودند.
اونها باور داشتند که جین چون-هی داره با استفاده از قدرت عرفانی خانواده جگالطلسم انرژی معنوی جمع میکنه، نه اینکه این کار رو با قدرت خون الهیاش بهالهی عنوان فرزند نامشروع امپراتور فقید یا شاهزادهای که هویتش رو پنهان کرده انجام میده.
میدانست که اگر این را جلوی ریشسفیدان نشان دهدمیرسه ممکن است به دردسر بزرگی بیفتد، بنابراین این کار رادرمان کمکم و با در نظر گرفتن زمانبندی مناسب انجام میداد.
هرچه بیشتر به ساخت آرایش ادامه میداد و به بینشهای جدیدیباشن میرسید، متوجه شده بود آرایشی که یاد گرفته و فکر میکرد فقطجواب برای جمعآوری انرژی معنوی است، در واقع هدف واقعی و متفاوتی دارد.
«دیوانهکنندهست... هرپزشکیشون چقدر هم چکشجواب میکنم، بازم عجیبه.
این دیگه چه جور آرایشیه؟»
هر چی بیشترازای کاملش میکرد، بیشتر حسوسط میکرد سرش کلاه رفته.
اگه این یهوسط بازی کارتی قدیمی بود،پزشکی احتمالاً اینطوری توصیفش میکردن:
- اگه این کارت آرایش احضار روبیخیال به پشت قرار بدی، هر نوبت انرژیانجام معنوی رو به زمین بازی احضار میکنه.
مقدار انرژی معنوی احضار شده،حرف با اندازه کاشیهای آرایش وادعا مقدار ویژگی زمین بازی متناسبه.
«بچههای اینهمین دوره زمونه اصلاًکنیم بازی کارتی میشناسن؟»
در هر صورت،وسط این آرایش واقعاًعمارت یه تختش کم بود.
«جناب بنیانگذار، آخه شما این آرایش کلاهبرداری رو که تظاهر میکنهدیگه داره انرژی معنوی جمع میکنه ولی در واقع از یه جایخوشم دیگه احضارش میکنه، از کجا یاد گرفتی و به ارث گذاشتی... هههههه.»
و بعد از اینمقدس همه ماجرا، حتی طلسمهاش رومیکنی هم به نوادگانت منتقل نکردی.
البته، این تنها آرایشی نبودکنیم که بنیانگذار برای دستکاری انرژی معنویپزشکی از خودش به جا گذاشته بود.
اما در بین اونها، واقعیتمیرسه این بود که این یکی بیشترباشن از همه انرژی معنوی جمع میکرد.
این حقیقتی بود کهکنن وقتی فقط از رویزیر متن حفظش کرده بود، نمیدونست.
خوشبختانه، به نظر میرسید بقیهحرف شاگردای فرقه موسان که داشتن تماشاکنی میکردن، از این موضوع بیخبر بودن.
یه جگال مردهازای داشت فرقه موسانکافیه زنده رو گول میزد.
«آخه از کجایوسط دنیا داره این انرژیپزشکی معنوی رو احضار میکنه؟»
مشکل اینجا بود که هر چقدر همبیخیال آرایش رو کالبدشکافی میکرد، نمیتونست بفهمه انرژیانجام معنوی رو از کجا داره احضار میکنه.
در همونزاهد لحظه، آرایشمقدس کامل شد.
فووووش!
مقدار عظیمی ازوسط انرژی معنوی شروععمارت به اوج گرفتن کرد.
«ایـ... این دیگه چیه؟!»
«تو تمامزاهد عمرم اینقدر انرژیحرف معنوی ندیده بودم!»
«اصلاً این انرژیازای معنویه؟! چشمه آبکافیه گرم که نیست؟»
«مگه این پدیدهای نیست که فقطعمارت تو یه رگ اژدهای واقعی دیده میشه،نمیتونیم همونایی که تو افسانهها ازشون یاد شده؟!»
«من فقط شنیده بودمکنن همچین پدیدهای تو یه سرزمینخنده معنوی درجه یک ظاهر میشه!»
در همون لحظه،ستاره جین چون-هی انگشتهاشآمد رو حرکت داد.
«اوه! این یکی.»
کواگواگواگواگوانگ!
آرایش در یکپرداخت چشم به همشاد زدن نابود شد.
شاگردای فرقه موسان کهمقدس داشتن تماشا میکردن، با شوکمیکنی به جین چون-هی خیره شدن.
چون اون رگازای معنوی سرریز شده،کافیه ناپدید شده بود.
جین چون-هی گفت:
«آه، آرایشش مشکل داشت.»
«اون انرژیزاهد معنوی همینمقدس الان... چی بود؟»
«آره. موقع ساختنش یه اشتباهیکنیم کردم، برای همین سریع از همپزشکی بازش کردم. ممکن بود خطرناک بشه.»
با اینکافیه حرفش، شاگرداسودی ساکت شدن.
«اون آرایشِپزشکیشون همین الانکنن چی بود؟»
«همونطور... همونطورزاهد که از خانوادهحرف جگال انتظار میرفت.
چی... اوناهمین دارن سعیدستمزد میکنن چی بسازن؟»
«حیف شد.
انرژی معنوی درپرداخت سطح یه رگشاد اژدها... واقعاً حیف شد.»
با این حال،ستاره افکار جین چون-هیآمد کمی متفاوت بود.
«اشکالی ندارههمین اینو تو فرقهکنیم موسان نصب کنم؟»
اول اینکه، به نظر نمیرسیدمیرسه داره انرژی معنوی رو اززنده یه جای خطرناک احضار میکنه.
انرژی معنویای که واقعاً حس میکرد، بینقص و خالصخنده بود و اون دانش عجیبی که تو گوش جیناون چون-هی زمزمه میکرد، بهش میگفت که این آرایش امنه.
یه چیز دیگه.
«اگه این آرایشازای رو نصب کنم، فرقهوسط موسان احتمالاً یادش میگیره.»
حس میکرد کهوسط نمیتونن ماهیت اصلیشعمارت رو درک کنن.
اما به نظر میرسید بتونن فقطشاد با نگاه کردن، یه نسخه سطحشاهکاره پایینتر، خیلی سطح پایینتر ازش بسازن.
«ولی اصلاً دلیلیستاره داره ما ازآمد این استفاده کنیم؟»
طبق گفته جاشی، عمارت پزشکی فلسکافیه سفید در حال حاضر حمایت (؟) یوهوآدمهای رو داشت، بنابراین همچین آرایشی بیفایده بود.
در واقع، از اونجایی که هیچ شاگردی برای آموزش دیدنزنده وجود نداشت، داشتن انرژی معنویِ بیش از حد، فقط باعث اتفاقاتپرداخت عجیب و غریب میشد، پس بهتر بود این کار رو نکنه.
«پس درپزشکیشون هر صورتکنن بهش نیازی نداریم.»
به خاطرزاهد همون حمایتمقدس (؟) لعنتی یوهو.
«اگه اینطوره... فهمیدم.
قیمتش کافی نیست،وسط برای همین نمیخوامعمارت همین الان بهشون بدمش.»
باید قیمتی اونقدر بالا میگرفتجواب که ارائه دادن این آرایشهاهاهاهاها براش مثل یه هدررفت نباشه.
«هیچوقت فکرزاهد نمیکردم اینقدرمقدس باارزش باشه.»
انگار که منتظر اشاره باشن، نگاهکافیه شاگردای اطراف به طرز عجیبی چسبناک بود،آدمهای مثل آدمایی که سه روز گرسنگی کشیدن.
قابل درک بود.
یه رگ اژدها.
اینکه چیزی باستاره اون عظمت بهآمد فرقه موسان بیاد.
«پس چی میتونمازای از فرقه موسانکافیه به دست بیارم؟»
اطلاعات پایه رو میدونست.
اما برای دریافت یه قیمتجواب مناسب، به اطلاعاتی از یههاهاهاهاها زاویه دید دیگه نیاز داشت.
«هیس، زیادی عجولانه حرکت کردم؟»
اگه میدونست این اتفاق میافته، بایدکافیه قبل از اومدن تحلیل میکرد کههستیم چی میتونه از فرقه موسان بگیره.
حیف شد که بهسودی خاطر کار زیاد و جنگ،آدمهای وقت این کار رو نداشت.
درست همون موقع که داشت بهشاد این موضوع فکر میکرد، رهبر فرقهشاهکاره موسان، زاهد ستاره مقدس، دواندوان اومد.
«من... من همین الانمقدس یه انرژی معنوی فوقالعاده شدیدمیکنی حس کردم... کار تو بود؟»
همونطور که انتظارازای میرفت، رهبر فرقهکافیه محال بود متوجهش نشه.
پشت سرش، افراد دیگهای کهمیرسه به نظر میرسید از بزرگانزنده باشن هم با حیرت نگاه میکردن.
جین چون-هی با آرامش گفت:
«بله. در واقع کار آرایشیحرف بود که نصب کردم. البتهادعا همین الان تصادفاً نابودش کردم.»
«نـ... نه! چراازای باید به خاطر یهوسط اشتباه کوچیک نابودش کنی؟!»
زاهد ستاره مقدس هم جوریمیرسه به نظر میرسید که انگار سهباشن روز، نه، ده روز گرسنگی کشیده.
کاملاً طبیعی بود.
شاگردا فقط مسئول مهارتهایمقدس فردی خودشون بودن، اماجرئت این مرد رهبر فرقه بود.
چشمهای زاهدهمین ستاره مقدسدستمزد داشت اینو میگفت:
«اگه اون آرایش رو داشتیم، فرقه موسانپزشکی ما میتونست تو آینده به دو برابر،مردهها یا حتی سه برابر دستاوردهای بیشتری برسه...»
خوبه.
به نظرزاهد میرسه طعمهمقدس خیلی اشتهاآوره.
جین چون-هی باازای حالتی مرموز چوبکافیه ماهیگیری رو تکون داد.
«آه... کاریش نمیشه کرد. هزینهمیرسه مواد اولیه اونقدر بالاست کهزنده نمیشه بدون هیچ اشتباهی انجامش داد...»
زاهد ستاره مقدس باکنن تماشای جین چون-هی کهزیر عمداً با سادگی جواب میداد.
مثل یه رهبرستاره فرقه واقعی، فوراًآمد متوجه منظورش شد.
«این پسر، منظورشازای اینه که ماکافیه قیمت بالاتری پیشنهاد بدیم!»
یعنی باطل کردن آرایشسودی طلسمی که فرماندهی بکرینهستیم رو پوشونده بود، کافی نبود؟
«بیرحمه.
بهتر بود اصلاً از وجودش خبردار نمیشدیم، اما اینکهمیکنی فقط یه ذره بهمون مزهاش رو بچشونه و بعدحواست نابودش کنه! همونطور که از خانواده جگال انتظار میرفت.
حیلههاشون اصلاً شوخیبردار نیست!»
در حقیقت،کافیه جین چون-هی هممیرسه نمیدونست اینقدر قدرتمنده.
زاهد ستارهپزشکیشون مقدس دچارکنن سوءتفاهم شده بود.
با این حال، از اونجایی کهآمد منطقاً غیرممکن بود یه آرایش استادانهآرایش رو بدون دونستن قدرتش بسازی، گفت:
«پـ... پس، برای همچین آرایش استادانهکافیه و گرونقیمتی، چطور باید بهاش رو بپردازیم؟آدمهای هر چقدر هزینه داشته باشه، پرداخت میکنیم.»
در حالت عادی، آدمسودی نباید بیدقت بگه «هرهستیم چقدر هزینه داشته باشه».
چون باید چونه زد.
با اینزاهد حال، این آرایشحرف ارزشش رو داشت.
اونقدر که حتی بقیهدستمزد بزرگان هم داشتن باسودی شدت سر تکون میدادن.
اونا همین الانوسط یه آرایش منطقاًعمارت غیرممکن رو دیده بودن.
اگه میدونستن همچین چیزیکنن وجود داره، برای بهزیر دست آوردنش هر کاری میکردن.
«مگه فرقه موسان ما پول کمآمد داره! مگه چیزی تو این دنیاآرایش هست که با پول نشه حلش کرد!»
«تحت هر شرایطی باید اینکنیم معامله رو جوش بدیم! بهعمارت خاطر همینه که ثروت جمع کردیم!»
کاملاً طبیعی بود.
خیلی کم پیش میاومدکنن که فرقه موسان توزیر رویدادهای جیانگهو غایب باشه.
از طلسمهایی که فرقه موسانحرف مینوشت گرفته تا طالعبینی زمینادعا و جنگیری تو مکانهای تسخیرشده!
اونا پول داشتن.
خیلی هم زیاد.
و با این سطح ازجواب عملکرد، حاضر بودن هر چقدرهاهاهاهاها که لازمه پول خرج کنن.
با این حال،ستاره مرد جوونِ روبهروشونآمد کاملاً خونسرد بود.
با اینکه قطعاًازای نمیتونست از ثروتکافیه فرقه موسان بیخبر باشه!
«آه، متوجهم. دروسط این صورت، چندعمارت تا آپشن وجود داره...»
«آ... آپشن؟»
این کلمهایزاهد بود که تاحرف حالا نشنیده بود.