چپتر 376: چپتر 376
0درخشش!
همزمان، دو چشم جینمرحله چون-هی مثل مرواریدهای درخشانپیش شروع به درخشیدن کردند.
نور لحظه به لحظه قویترمرز میشد، تا جایی که انگارحتی داشت از چشمانش بیرون میریخت.
یک نور آبی.
پدیدهای که وقتی تکنیکخورد الهی فعالسازی مبدأ بهآبیرنگ اوج عملکردش میرسید، اتفاق میافتاد!
علاوه بر این، جین چون-هیپنجم هنر رزمی نهاییای که تا بهحتی حال ساخته بود را بیرون کشید.
نیت قلبدرک رزمی متعالی،پنجم عدالت انسانی.
فرم عضلات تانگآشکار آه، چرخش استخوانهایشپیشبینی و زاویه نگاهش.
درک مرحله پنجم او که تاکوبیده مرز محدودیتهایش پیش رفته بود، شروعتکههایشان به ثبت حتی کوچکترین عادتهای او کرد.
این نه هنرهایدرک رزمی جیانگهو بود ومحدودیتهایش نه طرز تفکر جیانگهویی.
به این ترتیب، روند تفکر غریبه و منطقیرفته یک انسان مدرن، نیتهای تانگ آه را جویدطرز و قورت داد و آنها را کاملاً درک کرد.
«داره کمکمبرابر خودش روبنابراین نشون میده؟»
تانگ آه قطعاً کسی بودزمین که به روشنگری دست یافتهپودر و به قلمرو تحول رسیده بود.
اما این به آنمرحله معنا نبود که ازپیش کالبد انسانیاش خارج شده باشد.
تا زمانی که از استخوان، گوشتمحدودیتهایش و خون ساخته شده بود، تکتکعادتهای حرکاتش در برابر جین چون-هی آشکار میشد.
بنابراین، او به آرامیبنابراین شروع به پیشبینی حرکات دائماًتغییر در حال تغییر شلاق کرد.
نتیجه.
بنگ!
شلاق مثل یک اژدهاپنجم پیچ و تاب خوردرفته و به زمین کوبیده شد.
سنگهای آبیرنگ زمین تمرینبنابراین پودر شدند و تکههایشاندائماً مثل دود به هوا رفت.
اما اژدهای سیاهتاب متوقف نشد؛ بهکوبیده رقصش ادامه داد.
در میان این هیاهو، جین چون-هی با ظرافتیپیش مثل یک پروانه در حال پرواز، در حالیجیانگهو که آستینهایش در هوا تکان میخورد، تاب میخورد.
در حالی که جین چون-هی از شلاقی که مثل یک اژدهاکوچکترین میخروشید و اطرافش را نابود میکرد جاخالی میداد، آن حس اضطرارمنطقی قبلی ناپدید شد و جایش را به یک حس راحتی داد.
با کمترین حرکات ممکن، در حالیپیشبینی که از شلاق طفره میرفت، شروعبنگ به حرکت به سمت جلو کرد.
با دیدن اینتاب صحنه، چشمان تانگکوبیده آه گرد شد.
او دید کهدرک جین چون-هی قبل ازمحدودیتهایش حرکت شلاق، حرکت میکند.
حرکاتش که بیشتر شبیه به جاگیری بودپیش تا راه رفتن، با این توجیه ساده کهجیانگهو تکنیکهای حرکتیاش به اوج رسیده، قابل توضیح نبود.
«هاه! تو واقعاً حریف منی! موجودی که لیاقت انتخاب سرنوشتشلاق رو داره! اینکه اینقدر راحت از رقص موج اژدهای سمآبیرنگ من جاخالی میدی! پس این رو هم بگیر! صعود اژدهای سم!»
«صعود اژدهای سم.
اگه بخوام بادرک اصطلاحات گیم بگم، الانمحدودیتهایش رفتیم تو فاز دو؟»
مرد مدرن که درک مرحله پنجمش به اوجرفته رسیده بود، حتی در این وضعیت اضطراری همطرز با خونسردی داشت به چنین چیزهای مسخرهای فکر میکرد.
اینقدر این موضوع برایشبنابراین عادی بود که آدمدائماً را به نفسنفس میانداخت.
دقیقاً همان موقع که جین چون-هی داشت بهآبیرنگ اصطلاحات گیم فکر میکرد، شلاقی که بهطور آشفتهایاژدهای به هر طرف میکوبید، به سمت تانگ آه برگشت.
بعد، با صدای وحشتناکی شبیه بهمرز شکافته شدن هوا، شروع به چرخیدن سریععادتهای و مارپیچ دور بدن تانگ آه کرد.
یک گرداب بود.
منظرهای که واقعاً لیاقتبنابراین این را داشت کهدائماً به آن بگویند گردباد دریایی!
«اومدم!»
وقتی تانگ آه در آن حالت بهمحدودیتهایش جلو حمله کرد، صحنهاش درست مثل اژدهاییکرد بود که با دهان باز هجوم میآورد.
تازه.
«حتی گانگ چیآشکار هم دورش نیست،پیشبینی اما قدرتش اینقدر زیاده؟»
قدرت عظیم فرمی که به آنکوبیده میگفتند صعود اژدهای سم، فقط با نگاهدود کردن به آن هم کاملاً مشخص بود.
اصلاً این قدرت انفجاری با تبدیل انرژیمحدودیتهایش سم به انرژی درونی توسط شلاق فلس اژدهاهنرهای که یک سلاح الهی بود، به دست میآمد.
با تزریق انرژی درونی عظیممرز به درونش، هر چیزی کهحتی گیر شلاق میافتاد تکهتکه میشد.
این نابودی ناشی از تراکم انرژیپیشبینی خالص مثل گانگ چی نبود، بلکهبنگ خشونتی از جنس نیروی فیزیکی خالص بود!
«خوبه! بیا!»
جین چون-هی دیالوگ کلیشهای رمانهایپنجم رزمی را فریاد زد و شمشیرحتی کریستال یخی خودش را بیرون کشید.
و در حالی که مستقیم بهمحدودیتهایش چشمهای تانگ آه نگاه میکرد، درعادتهای یک خط مستقیم به جلو یورش برد.
این یکبرابر حرکت پای عرفانیآرامی یا عجیبوغریب نبود.
جین چون-هی فقط خیلی سادهزمین و مستقیم به جلو دویدپودر و شمشیرش را دراز کرد.
و آن شمشیردرک در فضای بینمرز شلاق مارپیچ فرو رفت.
هووووش!
و همزمان، بدن جینبنابراین چون-هی در هوا بلند شدتغییر و به صورت مارپیچ چرخید.
نگاهی از سردرگمیتاب در صورت تانگکوبیده آه نقش بست.
«هاه! کی فکرش رومرحله میکرد که گرداب طوفانیپیش من از هم بپاشه!»
«قدرتت خیلی بیشتر از اونمرز بود که بخوام به عنوان یهکوچکترین توهم بچگانه مسخرهاش کنم، تانگ آه.
این... اگه تو مجمع اژدهاآرامی و ققنوس ازش استفاده میکردی، احتمالاًنتیجه چند نفری رو به کشتن میدادی.»
بیدلیل بهپیچ او شاهخورد شلاق خونین نمیگفتند.
تو فقط زمانی میتوانی یک نفر را بهپیش خاطر غرق شدن در فاز تاریک هورمونهای بلوغجیانگهو مسخره کنی که توانایی اثبات حرفهایش را نداشته باشد.
چون این قدرت به قدریمرز بود که باعث شود لرزه بهکوچکترین تن خود جین چون-هی هم بیفتد.
بنگ!
یک انفجار ناگهانی.
همزمان، حرکت شلاق متوقفمرحله شد و با درماندگیپیش به هر طرف پخش شد.
و جین چون-هی در حالیمرز که لبه شمشیرش را روی گلویکوچکترین تانگ آه فشار میداد، فرود آمد.
«خب، همینجا تمومش کنیم؟»
«هاه...؟! چـ...پیچ چطور فرمخورد من رو شکستی؟»
«صعود اژدهای سمدرک بانوی جوان تانگ قطعاًمحدودیتهایش فرم ترسناکی بود... اما.»
جین چون-هی لحظهای مکث کرد.
«چرخش مارپیچت خیلی یکنواخت بود. برای کسی که توانایی همگام شدن با سرعتش رو داشته باشه،خورد این امکان وجود داره که بدون مخالفت با جریان حرکت، به یه شکاف ضربه بزنه. بعدرقصش از اون، فقط کافیه یه ترمز رو جریان حرکت بذاری تا چرخش از هم باز بشه.»
این یک توضیح عملگرایانه وزمین سرراست بود، تا جای ممکنپودر ساده، بدون هیچ نماد یا استعارهای.
او نگران بود که نکندپنجم تانگ آه متوجه این توضیحثبت نشود، اما نگرانیاش بیمورد بود.
«کوک... کهدرک اینطور. پسپنجم این خامی منه!»
تانگ آه سرش رابنابراین پایین انداخت و مشتهایشدائماً را محکم گره کرد.
«من... باختم!»
و بهنگاهش این ترتیب، دوئلپنجم به پایان رسید.
«کهکوک! فقطدرک صبر کن!پنجم دکتر دیوانه چشمآبی!»
به جز ناظران خانواده تانگ سیچوان که به دلایلی، باشلاق شنیدن کلمات آخر تانگ آه طوری مثل خرس در خودشانآبیرنگ جمع شدند که انگار با گذشتهی تباه خودشان روبهرو شدهاند....
...در نوعپیچ خودش دوئلخورد باشکوهی بود.
«واو~ شایعهسازهادرک عاشق اینپنجم یکی میشن~»
«آخ، کل بدنم درد میکنه.»
برخلاف چهره بااعتمادبهنفسش، به محض اینکه جینسنگهای چون-هی به ساختمان فرعی رسید، شروع کردهوا به کوبیدن کمرش به یک ستون چوبی.
«هیونگ، داری چیکار میکنی؟»
«کمرم رو میکوبم.»
«این دیگه چه کاریه؟»
آه، بچههای این دوره زمونه...زمین نه. یعنی تو دنیای رزمیپودر کمرشون رو اینطوری خستگیدر نمیکنن؟
در گذشته همیشه با خودش فکر میکرد که چرارفته مردم به جای اینکه ستون فقراتشان را خیلی اصولیتفکر با فوم رولر کش بیاورند، این کار را میکنند.
اما از یک جایی به بعد، جین چون-هی... نه، پروفسور جینکوچکترین به خودش آمد و دید بعد از کوهنوردی، کنار یک چشمهمنطقی آب معدنی ایستاده و دارد ناخودآگاه کمرش را به درخت میکوبد.
عجیب بود، چونآشکار او حتی آنقدرهاپیشبینی هم اهل کوهنوردی نبود.
البته، اگر این کار را خیلی محکم انجام میداد ممکن بودشدند باعث بیرونزدگی دیسک شود، برای همین فقط ضربههای ملایم و فشاری واردهیاهو میکرد، اما به دلایلی بعد از آن احساس سرحالی و شادابی میکرد.
از آن نوع سرحالمرحله شدنهایی بود که باپیش علم قابل توضیح نبود.
حالا هم بعد از بازگشتمرز به جوانی، داشت با اینحتی بدن جوانش همان کار را میکرد.
«تانگ آه اینقدر سرسخت بود؟»
«حرفش رو هم نزن.خورد تانگ آه الان احتمالاًآبیرنگ دو برابر نامگونگ اون قویتره.»
«نامگونگ اوننگاهش هنوز به قلمروپنجم دگرگونی نرسیده، درسته؟»
«آره. از چیزی که من از نبضشپیش فهمیدم، به نظر میرسه بدن و چیهنرهای اون کاملاً آمادهست. خب، پیش میاد دیگه.»
در مقایسه با تانگ آه کهپیشبینی جهش بزرگی به جلو داشت، اوبنگ هنوز از این دیوار عبور نکرده بود.
بیشتر به نظر میرسید که خودش نخواسته اینآبیرنگ کار را بکند تا اینکه نتوانسته باشد، چوناژدهای هنوز تصمیم نگرفته بود که شمشیرش واقعاً برای چیست.
او نه نیازی داشت که برایمرز خانوادهاش با چنگ و دندان بجنگد، وعادتهای نه انگیزهای برای شماره یک بودن داشت.
حتی از مقایسه کردن خودشمرز با بقیه هم هیچ احساسحتی حقارتی به او دست نمیداد.
از آنجایی که نمیتوانست تصمیم بگیردپیشبینی هدف شمشیرش باید کجا باشد، طبیعتاً عبوراژدها از این دیوار هم برایش غیرممکن بود.
«اگر الان تو وضعیتخورد فاجعه خون رمان اصلی بودیم،تمرین حتماً بیطاقت و کلافه میشد.»
همانطور که اعضای خانواده نامگونگ یکیمرز پس از دیگری میمردند، نامگونگ اون مجبورعادتهای میشد با ناامیدی به شمشیرش چنگ بزند.
اما حالا، وقتمرحله داشت تا با آرامشپیش روی خودش کار کند.
با این حال، اگر بخواهیمآرامی منطقی نگاه کنیم، این تانگ آهنتیجه بود که عجیب و غریب بود.
این واقعیت را تغییر نمیدادزمین که نامگونگ اون هنوز یکیپودر از قویترین استادان نسل خودش بود.
«حتی وقتی بزرگترهای خانواده، نامگونگ اونمرز رو با تانگ آه مقایسه میکردنکوچکترین و سرزنشش میکردن، باز هم بیخیال بود.»
احتمالاً باید کمیمرحله از این زندگی مرفهپیش و خوشگذرانیهایش کم کند.
خب، اینبرابر هم بخشی ازآرامی شخصیتش است دیگر.
«حالا دیگه جیانگهوتاب قراره حسابی به همسنگهای بریزه. یه غوغای حسابی.»
«یعنی اینقدر مسئله بزرگیه؟»
«اوهوم. هست. شاه شلاق خونین به کسی معروفه که حتی دوام آوردنعادتهای تو یه تبادل ضربه باهاش هم سخته. دیگه هیچکس نمیتونه بگه تومدرن لیاقت این رو نداری که یکی از ده استاد برتر جیانگهو باشی، هیونگ.»
«خب، من فقط بهبنابراین خاطر کدهای تقلبی که دارمتغییر تونستم این کار رو بکنم.»
جین چون-هی با اینخورد فکر، با خیال راحتآبیرنگ به کوبیدن کمرش ادامه داد.
بام، بام!
دیدن یک مرد جوان شاداب ومحدودیتهایش خوشقیافه که مثل کوهنوردهای میانسال کمرش راکرد به ستون میکوبید، واقعاً منظره تماشاییای بود.
ساما هیون باآشکار چشمانش حرکات برادرش راحرکات ثبت کرد و پرسید:
«وسط کمرتپیچ رو نمیکوبی، بلکهزمین کنارههاش رو میکوبی؟»
«آره، ضربه زدن مستقیم به ستون فقرات در واقعرفته برات ضرر داره. بهتره این حس رو داشته باشیتفکر که داری عضلات هر دو طرفش رو شل میکنی.»
«مبارزه با تانگمرحله آه باید خیلیمحدودیتهایش سخت بوده باشه.»
«...آره. اگه حتی یهبنابراین ذره تو قضاوت ودائماً زمانبندیم اشتباه میکردم، مرده بودم.»
مرده بود.
نه اینکهنگاهش آسیب جدیمرحله ببیند، بلکه میمرد.
انتظار نداشت برادرشمرحله در وضعیت فعلیاش ازپیش چنین کلمهای استفاده کند.
ساما هیونبرابر غافلگیر بهبنابراین نظر میرسید.
«تا این حد...»
«آره. اون تا این حد قویه. اونقدر قوی که توثبت مبارزه با من به یه فلسفه رزمی جدید برسه. اونقدرترتیب قوی که فقط با یه اشاره من به نوعی روشنبینی برسه.»
«من کهدرک هیچ نشانهایپنجم ازش ندیدم؟»
«خب... مگه پاکسازی مغز استخوان و سامادی شناوری در هواشلاق تنها انواع روشنبینی هستن؟ حتی اگه چیز بزرگی هم نباشه، روشنبینیهایتمرین کوچیک جمع میشن تا تو رو به اونجا برسونن. این جریان...»
جین چون-هی فقط تاخورد همینجا حرف زد وآبیرنگ بعد دهانش را بست.
نمیتوانست خودش را راضی کندپنجم که بگوید: «او یک بخشهاییثبت دارد که شبیه استاد است.»
پزشک الهیدرک فلس سفیدپنجم هم همینطور بود.
پزشک الهی فلس سفیدِ الان، با زمانیحرکات که جین چون-هی برای اولین بار اوپیچ را دیده بود، یک جنگجوی کاملاً متفاوت بود.
روشنبینی او تا این حد عمیقتر شدهسنگهای بود، اما اینطور نبود که یکدفعه تغییر ورفت تحول بزرگی در خود قدیمیاش ایجاد شده باشد.
پیشرفت روزنگاهش به روز،مرحله دوباره و دوباره.
فقط هردرک روز کمیپنجم بهتر میشد.
اما مشکل اینجاست که اگر یک آدم معمولیدائماً این مسیر را با سرعت سینهخیز رفتن طی کند،زمین یک نابغه آن را با سرعت دویدن طی میکند.
«تانگ آهِ فرداتاب خیلی قویتر از تانگسنگهای آهِ امروز خواهد بود.
درست مثل استاد.»
جای تسکین بزرگی بود کهمرز چنین تانگ آهی، جین چون-هی راکوچکترین به عنوان یک دوست دوست داشت.
«تانگ آه واقعاً اینوربنابراین و اونور میرفت ودائماً کلی دعوا راه میانداخت.»
«رتبهبندی افراد قویتاب تو جیانگهو معمولاًکوبیده همینطوری مشخص میشه دیگه.»
اینجا که سطحبندیدرک یا اسکنر قدرتیمرز در کار نیست.
در نهایت، در دنیای رزمی، شایعهسازها بر اساسرفته اینکه چه کسی با چه کسی جنگیده و چهتفکر کسی برنده شده، رتبهبندی قدرت رزمی را تعیین میکنند.
«راستی حرف از این شد، میدونم که رئیس خانوادهتغییر نامگونگ و نون آبی از فرقه پوتو هم همدیگهکوبیده رو به مبارزه طلبیدن، پس چرا هیچ خبری ازشون نیست؟»
ساما هیون جواب داد:
«شنیدم که با هممرحله سرشاخ شدن. اونم یهپیش دوئل تا پای مرگ.»
«چی؟»
و با این حال،بنابراین هیچکدامشان نه مردند ودائماً نه حتی زخمی شدند.
وقتی پرسید چه کسیخورد برنده شده، ساما هیونآبیرنگ خنده کوچکی سر داد:
«نمیدونم. هر دو طرف قضیه رو مسکوتمحدودیتهایش گذاشتن. وقتی اینطوری میشه، حتی برای بزرگترینکرد شایعهسازها هم سخته بگن کی برنده شده.»
«نبرد امروز همهجا پخش میشه؟»
«آدمهای زیادی اونجا بودن و تماشا میکردن، پس معلومه که پخش میشه~بنگ هیونگ. تازه، همه میدونن که شاه شلاق خونین اونقدر جنگطلبه که سعیتکههایشان میکنه با هر کسی که میگن قویه بجنگه. اون دشمنهای زیادی داره.»
«تانگ آه بچه خوبیه، هیون.»
«میدونم، اما خیلیها ازش کینه دارن. از اونجاییپیش که این همون مسیریه که خود شاه شلاق خونینطرز دنبالش کرده، این خبر حتی گستردهتر هم پخش میشه.»
با شنیدن اینمرحله حرفها، جین چون-هیمحدودیتهایش سرش را تکان داد.
«نگران نیستی؟ جنگجوهایی که کینه به دل دارن ممکنهتغییر خبر شکست شاه شلاق خونین رو بشنون و یکیکوبیده پس از دیگری اون رو به دوئل دعوت کنن.»
«نگرانی برای چی...؟ تانگ آهِ فردا خیلیسنگهای قویتر از تانگ آهِ امروز خواهد بود.هوا ایگو، من بیشتر از همه نگران خودمم.»
من از کجادرک انرژی بیاورم کهمرز نگران بقیه باشم.
«و من هممرحله به نوعی بهمحدودیتهایش روشنبینیِ مخصوص خودم رسیدم.»
از آن نوع روشنبینیهای تانگ آهپیشبینی یا استاد متفاوت است، اما باز هماژدها از این مبارزه یک چیزی دستگیرم شد.
جین چون-هی همانطور که به کوبیدنکوبیده کمرش ادامه میداد، نبرد مرگ وتکههایشان زندگی اخیر را در ذهنش مرور کرد.
بام، بام، بام.
واقعاً منظره دیوانهواری بود.