---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 54: خشم شیطان کمان • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 54: خشم شیطان کمان

0

«پس، اون شخص بالاخره اومد.»

«بله. علاوه بر اون، عمارت پزشکی هواجو هم آدم‌هاش رو فرستاده. به‌اشاره‌ای​ خاطر وانگ گاک-یون، دختر شیطان کمان. به نظر می‌رسه از اینکه ما بیماری‌بگیریم​ رو درمان کردیم که اونا ازش قطع امید کرده بودن، حسابی آبروشون رفته.»

«دیشب که خواب درستی‌دیدن​ نداشتم، حالا هم مهمون‌های ناخونده‌قرار​ همه با هم سر می‌رسن.»

جگال لین آهی کشید.

یوهو ادامه داد:

«گفتن از روی نگرانی برای دیدن بیمار، یعنی‌حال​ وانگ گاک-یون، اومدن. هرچند، قرار نیست چیزی پیدا کنن،‌زیادی​ چون اون الان تو مراحل پایانی بهبودی قرار داره.»

وانگ گاک-یون.

دختر شیطان کمان.

از زمان‌قرار​ درمانش چند‌چیزی​ ماهی می‌گذشت.

به خاطر اینکه جراحی بزرگی رو پشت سر گذاشته بود،‌نبضش​ بعدش باید تو رختخواب می‌موند، اما حالا سلامتیش رو به‌می‌کنن​ دست آورده بود و می‌شد گفت کاملاً بهبود پیدا کرده.

راستش رو بخوای، برای یه آدم معمولی، این یه جراحت شدید بود‌پیدا​ که نیاز به استراحت بیشتری تو رختخواب داشت، اما قدرت چی مادرزادی‌می‌گذشت​ که پدرش بهش داده بود، روند بهبودی‌اش رو خیلی سریع‌تر کرده بود.

«حتماً اومدن تا یه ایرادی پیدا کنن. اگه دست‌انتقاد​ رد به سینه‌شون بزنیم، می‌تونن از همین برای انتقاد از‌خودمون​ ما استفاده کنن، پس از طرف اونا حرکت بدی نیست.»

«برای همین گذاشتم ببیننش. تا الان دیگه باید‌الان​ همراه با پزشک‌های عمارت خودمون در حال گرفتن‌ماهی​ نبضش باشن. به شیطان کمان هم یه اشاره‌ای کردم.»

«کارت خوب بود.‌ببیننش​ اما حتماً فشار زیادی‌خودمون​ روی پزشک‌های عمارت ماست.»

«اونا سعی می‌کنن هر طور شده یه ایرادی بگیرن و ما هم باید جلوشون‌چون​ رو بگیریم. با این حال، نیازی نیست شما دخالت کنید، ارباب. در ظاهر، این فقط‌بود​ ملاقات پزشک‌های یه عمارت دیگه‌ست، پس ما هم فقط باید متناسب با همون برخورد کنیم.»

جگال لین‌حتماً​ جرعه‌ای از‌اگه​ چایش نوشید.

«این که یه مسئله پیش‌پاافتاده‌ست. من‌کنن​ بیشتر نگران اون شخصی‌ام که هیِ‌داره​ ما الان داره باهاش ملاقات می‌کنه.»

«بله. انتظار نداشتم‌ببیننش​ ‹اون شخص› با حضورش‌خودمون​ ما رو سرافراز کنه.»

«کلمات ‹هنر‌نگرانی​ جراحی› حتماً کنجکاویش‌بیمار​ رو تحریک کرده.»

«باید همچنان‌حتماً​ تظاهر کنیم‌اگه​ که نمی‌دونیم؟»

«از کِی تا حالا اون کسی بوده که فقط چون‌پایانی​ دلمون می‌خواد بتونیم جلوش رو بگیریم؟ به نظر می‌رسه دلش می‌خواد‌گذاشته​ به حال خودش رها بشه، پس بذار همین کار رو بکنیم.»

یوهو سر تکون داد.

با این حال، چیزی‌دیدن​ وجود داشت که این‌هرچند​ دو نفر پیش‌بینی نکرده بودن.

پستی و وقاحت پزشک‌های‌اگه​ عمارت پزشکی هواجو خیلی‌همین​ بیشتر از حد انتظار بود.

«خدای من، مگه‌ببیننش​ بیمار برای شما‌پزشک‌های​ یه جور اسباب‌بازیِ؟»

«چطور می‌تونی‌نگرانی​ یه همچین‌دیدن​ حرف تندی بزنی!»

«درمان یه بیمار با مهارت‌های پزشکیِ اثبات‌نشده،‌می‌تونن​ اسم دیگه‌اش چیه؟ اگه اونو به ما‌گذاشتم​ سپرده بودید، تو بیست روز درمان می‌شد!»

«داری چی میگی...»

پزشک عمارت پزشکی‌ببیننش​ فلس سفید زبونش‌پزشک‌های​ بند اومده بود.

حتی تو خواب هم نمی‌دید که اونا بیماری‌هرچند​ رو رها کنن و بعداً پیداشون بشه و‌مراحل​ تظاهر کنن که از همون اول می‌تونستن درمانش کنن.

‹هومف، بی‌شرمی عمارت‌ایرادی​ پزشکی هواجو لرزه‌بزنیم​ به تنم میندازه.›

پزشک عمارت‌قرار​ پزشکی هواجو به‌پیدا​ حرفش ادامه داد:

«می‌تونم درک کنم چرا ولیِ بیمار عمارت پزشکی فلس سفید رو انتخاب کرد. حتماً به خاطر‌فشار​ این بوده که عمارت پزشکی هواجوی ما فضیلت لازم برای جلب اعتمادشون رو نداشته... با این‌فقط​ حال، چطور می‌خواید بازی کردن با جون یه بیمار با استفاده از مهارت‌های اثبات‌نشده رو توضیح بدید!»

«بیمار در آستانه مرگ بود. درست‌یعنی​ حرف بزن. بدون اون هنر جراحی،‌پیدا​ بیمار الان حتی زنده هم نبود.»

«این مزخرفات چیه؟ با مهارت‌های‌سینه‌شون​ پزشکی عمارت پزشکی هواجوی ما،‌استفاده​ می‌تونستیم به راحتی نجاتش بدیم.»

«ولیِ بیمار قبلاً جواب عمارت پزشکی هواجو‌چون​ رو به ما نشون داده که گفته‌درمانش​ بودید نمی‌تونید قبولش کنید. چرا هی دروغ میگی؟»

«ما گفتیم نمی‌تونیم پذیرشش کنیم، نه اینکه‌خودمون​ درمانش نمی‌کنیم. خود استاد عمارت نبضش رو‌کارت​ گرفت و گفت داره دنبال راه چاره می‌گرده!»

‹بدون اینکه‌نگرانی​ حتی پلک بزنه‌بیمار​ داره دروغ میگه...!›

به نظر می‌رسید ناآرامی بین فرقه‌های دنیای‌می‌تونن​ رزمی به خاطر این ماجرای شیطان کمان،‌گذاشتم​ بیشتر از اون چیزی بود که فکر می‌کرد.

کینه‌ای که عمارت پزشکی‌چیزی​ هواجو به دل گرفته‌الان​ بود، واقعاً خارق‌العاده بود.

«پس بیارش اینجا.»

«منظورت کیه؟ استاد عمارت‌دیدن​ کسی نیست که برای‌هرچند​ همچین مسئله‌ای پاشه بیاد اینجا.»

«منِ پزشک ساده از یه عمارت دیگه، چطور‌همین​ می‌تونم به پزشک الهی فلس سفیدِ بزرگ دستور‌دیگه​ بدم بیاد و بره؟ فقط اون شاگردش رو بیار.»

«هومف.»

«اگه چیزی برای پنهان کردن‌همراه​ ندارید، نباید دلیلی وجود داشته‌نبضش​ باشه که نتونید بیاریدش، مگه نه؟»

به محض اینکه این کلمات‌بیمار​ به زبون اومد، در با‌نیست​ صدایی شبیه به انفجار باز شد.

بوم!

«خوب گفتی!‌قرار​ شما حرومزاده‌های‌چیزی​ عمارت پزشکی هواجو!»

شیطان کمان بود.

به هر کدوم از بازوهاش،‌بیمار​ یکی از نگهبان‌های عمارت پزشکی‌نیست​ فلس سفید آویزون شده بود.

با شنیدن خبر، شیطان کمان مثل یه گاومیش آبی یورش برده‌طرف​ بود و نگهبان‌ها خودشون رو سر راهش انداخته بودن تا متوقفش‌نبضش​ کنن، اما شیطان کمان استادی بود که به قلمرو تحول رسیده بود!

طبیعتاً، به‌قرار​ نظر می‌رسید که‌پیدا​ شکست خورده بودن.

صورت شیطان کمان که از شدت‌پزشک‌های​ خشم سرخ شده بود، به معنای‌اشاره‌ای​ واقعی کلمه شبیه یه شیطان شده بود.

«به خاطر‌نگرانی​ این حرومزاده‌ها، دخترم‌بیمار​ اون‌همه زجر کشید!»

با حس کردن نیت قتلی که از یه‌همین​ استاد قلمرو تحول ساطع می‌شد، رنگ از روی‌دیگه​ پزشک‌های عمارت هواجو پرید و مثل گچ سفید شد.

به نظر می‌رسید شیطان‌چیزی​ کمان هر لحظه ممکنه‌الان​ سرشون رو خرد کنه.

یکی از‌گذاشتم​ پزشک‌های عمارت هواجو‌همراه​ با دستپاچگی گفت:

«نـ-نمی‌دونی که کشت و‌دیدن​ کشتار داخل یه عمارت‌هرچند​ پزشکی اکیداً ممنوعه؟ آروم باش!»

«آروم باشم؟ چه آرومی! اگه به خاطر ناجی من نبود، شما حرومزاده‌ها تا الان‌گذاشتم​ تو دنیای مردگان با من ملاقات کرده بودید! خیلی خب! حالا که خودتون با پای‌زیادی​ خودتون تا اینجا اومدید و برای مرگ التماس می‌کنید، چه دلیلی داره که رد کنم!»

اگه قتلی داخل یه عمارت پزشکی‌کنن​ اتفاق می‌افتاد، افراد جیانگهو که اونجا‌داره​ اقامت داشتن، اونجا رو ترک می‌کردن.

دلیلش این بود که نمی‌تونستن به‌پزشک‌های​ عمارت پزشکی‌ای که عهد پرهیز از‌اشاره‌ای​ خشونت توش رعایت نمی‌شد، اعتماد کنن.

اعتبار عمارت‌نگرانی​ پزشکی فلس‌دیدن​ سفید نابود می‌شد.

این یه فاجعه‌ایرادی​ بود، فاجعه‌ای در‌بزنیم​ بالاترین سطح ممکن.

اما برای شیطان کمان، این‌پیدا​ مردها دشمنانی بودن که نزدیک‌پایانی​ بود دخترش رو به کشتن بدن.

زیر فشاری که از استاد‌همراه​ قلمرو تحول ساطع می‌شد، پزشک‌های عمارت‌باشن​ یکی‌یکی شروع به غش کردن کردن.

درست همون‌نگرانی​ موقع، صدای یه‌بیمار​ بچه طنین‌انداز شد.

صدایی ظریف و آروم بود.

«لطفاً آروم باشید.»

در کمال تعجب، با‌دیگه​ شنیدن اون صدا، نیت‌حال​ قتل شیطان کمان متزلزل شد.

«ناجیِ من.»

«اینجا یه عمارت پزشکیِ. لطفاً‌سینه‌شون​ کینه‌های جیانگهویی‌تون رو بیرون از‌استفاده​ اینجا حل و فصل کنید.»

این جین چون-هی بود‌چیزی​ که تازه درمان اون‌الان​ پیرزن رو تموم کرده بود.

با دستور جین چون-هی،‌دیگه​ شیطان کمان بالاخره نیت‌حال​ قتلش را پس کشید.

وقتی هوا به‌برای​ حالت عادی برگشت، پزشکان‌اومدن​ عمارت هواجو نفس‌نفس می‌زدند.

جین چون-هی گفت:

«شنیدم می‌خواستید من رو ببینید.»

پزشکان عمارت هواجو از‌گذاشتم​ رفتار خونسرد جین چون-هی‌پزشک‌های​ زبانشان بند آمده بود.

شایعاتی شنیده بودند که او‌بهبودی‌اش​ جوان است، اما این فقط‌اگه​ جوانی نبود؛ او یک بچه بود.

یکی از پزشکان عمارت هواجو با نگاه به‌بهش​ دست‌های کوچکی که به نظر می‌رسید به زور‌اگه​ می‌توانند یک سوزن بلند را نگه دارند، پرسید:

«قهرمان جوان، نکنه شما‌چیزی​ استادی هستید که به‌الان​ مقام بازگشت به جوانی رسیدید؟»

بازگشت به جوانی.

یعنی غلبه‌نگرانی​ بر زمان و‌بیمار​ دوباره جوان شدن.

نه تنها شخص جوان‌تر می‌شود، بلکه‌بزنیم​ بدنش برای هنرهای رزمی بازسازی شده‌حرکت​ و تمام ناخالصی‌های درونش پاکسازی می‌شود.

بدون توجه به سن و‌پیدا​ جنسیت، چشم‌هایشان عمیق و ظاهرشان‌پایانی​ به طرز فوق‌العاده‌ای زیبا می‌شد.

به نظر می‌رسید این‌دیگه​ سوال را پرسیده چون زیبایی‌گرفتن​ جین چون-هی اصلا عادی نبود.

جین چون-هی‌نگرانی​ با لبخند‌دیدن​ جواب داد:

«این‌طور نیست. من فقط‌روند​ یه تازه‌کارم که تازه یادگیری‌ایرادی​ هنرهای رزمی رو شروع کرده.»

با توجه به هاله‌ای‌داشت​ که از خودش ساطع می‌کرد،‌داده​ به نظر نمی‌رسید دروغ بگوید.

اگرچه چشم‌هایش برای یک بچه کمی بیش‌سینه‌شون​ از حد عمیق بود، اما به نظر‌حرکت​ می‌رسید تمام پزشکان عمارت هواجو نفس راحتی کشیدند.

شیطان کمان گفت:

«اگه حتی کوچیک‌ترین آسیبی به منجی‌یعنی​ من برسونید، به لقبم به عنوان‌پیدا​ شیطان کمان قسم می‌خورم که زنده‌تون نمی‌ذارم!»

«لطفا این کار رو نکنید.»

«منجی من.»

شیطان کمان که مثل یک‌همراه​ ببر غرش می‌کرد، با یک کلمه‌باشن​ از جین چون-هی دوباره نرم شد.

«این آقایون فقط به‌دیدن​ خاطر نگرانی برای بیمار‌هرچند​ اومدن. لطفا سخت نگیرید.»

عجیب بود.

لحنش بدون شک لحن‌چیزی​ یک بچه بود، اما منظورش‌مراحل​ به یک آدم بالغ می‌خورد.

انگار یک استاد پیر و باتجربه که‌خودمون​ سرد و گرم روزگار را چشیده، عمدا‌کارت​ برای سرگرمی خودش را به بچگی زده بود.

شیطان کمان آهی کشید:

«اگه خواسته‌تون اینه، پس لطفا‌بهبودی‌اش​ اجازه بدید حداقل تا آخر‌اگه​ این صحبت‌ها کنارتون بمونم. منجی من.»

«...»

جین چون-هی که‌سریع‌تر​ حرفی برای گفتن نداشت،‌سینه‌شون​ نگاهی به اطراف انداخت.

حالت چهره‌اش دقیقا شبیه یک‌ببیننش​ بچه معصوم بود که نگران‌حال​ پزشکان عمارت هواجو شده است.

اما در واقع، چیزی‌روند​ که جین چون-هی تو‌حتماً​ ذهنش می‌گذشت این بود:

«صحنه خیلی خوب چیده شد.‌سینه‌شون​ شیطان کمان هم حسابی گرد‌استفاده​ و خاک به پا کرد.»

حالا کنترل اوضاع از دست‌پیدا​ پزشکان عمارت هواجو خارج شده و‌بهبودی​ به دست جین چون-هی افتاده بود.

جین چون-هی طوری‌ببیننش​ که انگار چاره‌ای‌پزشک‌های​ ندارد، اخم کرد.

«باشه. قهرمان بزرگ‌برای​ وانگ، مشکل اینه که‌اومدن​ شما خیلی نگران منید.»

«منجی من، من لایق این نیستم که‌می‌تونن​ شما من رو قهرمان بزرگ صدا کنید.‌گذاشتم​ لطفا مثل بقیه بهم بگید شیطان کمان.»

بعد از اینکه مودبانه با‌پیدا​ جین چون-هی صحبت کرد، بر‌پایانی​ سر پزشکان عمارت هواجو غرش کرد:

«باید بدونید که امروز به لطف منجی من زنده‌اید! اگه جرات کنید حتی‌کردم​ ذره‌ای به شرافت منجی من توهین کنید، دست روی دست نمی‌ذارم. همون لحظه‌ای که‌شما​ پاتون رو از عمارت پزشکی فلس سفید بیرون بذارید، سر از تنتون جدا می‌کنم!»

استاد قلمرو تحول‌برای​ غرش پر از‌یعنی​ احساسی سر داد.

نیروی رعدآسای آن باعث‌اگه​ شد همه به جز جین‌انتقاد​ چون-هی لرزه بر اندامشان بیفتد.

جین چون-هی مژه‌هایش را‌چیزی​ پایین انداخت و به‌الان​ پزشکان عمارت هواجو لبخند زد.

«خب، گفتید‌گذاشتم​ در مورد‌دیگه​ چیزی کنجکاو بودید؟»

«خـ-خب... راستش...»

پزشکان عمارت هواجو آب‌اگه​ دهانشان را قورت دادند‌همین​ و به هم نگاه کردند.

فکر می‌کردند این فقط یک رابطه ساده بین بیمار و‌پایانی​ پزشک است؛ هیچ چیزی در مورد اینکه شیطان کمان آنجا‌پشت​ بماند و مثل یک ارباب به او خدمت کند، نشنیده بودند.

علاوه بر این، قدرت‌دیگه​ رزمی شیطان کمان خیلی بیشتر‌گرفتن​ از چیزی بود که می‌دانستند.

«مطمئن بودم که تمام چی‌بیمار​ حقیقی حیاتی‌اش رو بیرون کشیده و‌چیزی​ تبدیل به یه ببر بی‌دندون شده.»

«حکیم طب گفته بود که اگه دخترش رو جابجا می‌کرد و‌طرف​ درمان رو انجام می‌داد، برای دوام آوردن قطعا مجبور می‌شد چی‌نبضش​ مادرزادی‌اش رو هم مصرف کنه و از چی حقیقی حیاتی‌اش فراتر بره.

پس این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

وضعیت کاملا برعکس چیزی بود که‌پزشک‌های​ از گزارش‌های پزشکی و فرقه‌های مختلف‌اشاره‌ای​ جمع‌آوری، تدوین و پیش‌بینی کرده بودند.

شیطان کمان‌نگرانی​ هنوز هم‌دیدن​ قدرتمند بود.

در واقع، خیلی‌ایرادی​ قوی‌تر از قبل‌بزنیم​ به نظر می‌رسید.

سوالات ادامه پیدا کرد.

جین چون-هی در حالی‌دیدن​ که به آرامی چایش را‌قرار​ می‌نوشید، به گفتگو ادامه داد.

«بیشتر از این مربوط به کتابچه راهنمای‌می‌تونن​ مخفیه که از بنیان‌گذارم به ارث رسیده،‌گذاشتم​ برای همین نمی‌تونم در موردش حرف بزنم.»

چرا این‌قدر پنهان‌کاری؟ اما در جیانگهو،‌کنن​ جایی که هنرها به افراد غریبه منتقل‌زمان​ نمی‌شد، این موضوع چندان هم عجیب نبود.

جین چون-هی آه کوتاهی کشید.

«بنیان‌گذار من از یه‌دیدن​ قاره دوردست بوده و‌هرچند​ اسمش هم ناشناخته است.»

«با این‌حتماً​ حال، ما‌اگه​ باید بدونیم.»

«بسیار خب. اسمش بقراط بود.»

«بُق... چی؟»

«ورود به فرقه ما بی‌نهایت سخته و برای اینکه کسی تبدیل‌چیزی​ به یه پزشک بشه، باید از آزمون‌های خیلی خیلی سختی عبور‌چند​ کنه. وقتی کسی به عنوان پزشک تایید می‌شه، ما یه قسم می‌خوریم.»

شبیه چرت و پرت به‌سینه‌شون​ نظر می‌رسید، اما در واقع،‌استفاده​ نیمی از آن حقیقت داشت.

«اما قهرمان‌قرار​ جوان، شنیدم که‌پیدا​ شما فراموشی دارید...»

با این‌گذاشتم​ حرف، جین چون-هی‌همراه​ لبخند تلخی زد.

«درسته. من بیشتر خاطراتم رو از دست‌اومدن​ دادم، اما خاطرات مربوط به بنیان‌گذار و‌چون​ فرقه‌ام هنوز سر جاشه. واقعا جای شکرش باقیه.»

من می‌گم‌حتماً​ یادمه، حالا‌اگه​ می‌خواید چیکار کنید.

جین چون-هی چهره‌ای جدی به‌پیدا​ خود گرفت و با آرامش‌پایانی​ عضلات صورتش را کنترل کرد.

«من حتی اسم بنیان‌گذارم رو‌همراه​ هم فاش کردم. هر کاری‌نبضش​ از دستم برمی‌اومد انجام دادم.»

گیج‌کننده بود.

شبیه مزخرفات به نظر‌اگه​ می‌رسید، اما در عین حال‌انتقاد​ تا حدودی منطقی جلوه می‌کرد.

«می‌تونی به اسم پدر‌چیزی​ و مادرت در مورد‌الان​ بنیان‌گذار و فرقه‌ات قسم بخوری؟»

با این‌گذاشتم​ حرف، شیطان‌دیگه​ کمان غرش کرد:

«خیلی پررویید. واقعا فکر می‌کنید‌بیمار​ منجی من کسیه که در مورد‌چیزی​ فرقه و بنیان‌گذار خودش دروغ بگه؟!»

برای مردم دنیای رزمی، فرقه و‌بزنیم​ بنیان‌گذار هر شخص که ریشه‌های یک‌حرکت​ مکتب محسوب می‌شدند، مهم‌ترین عناصر بودند.

معمولا، افراد حتی از فاش‌پیدا​ کردن این موارد به غریبه‌های خارج‌بهبودی​ از مکتب خودشان هم اکراه داشتند.

جین چون-هی داشت این‌دیگه​ ریسک را می‌کرد و‌حال​ آن‌ها را فاش می‌ساخت.

در حقیقت...

«به جای بقراط، باید یه چیزی‌بزنیم​ مثل زایلیتول هویبا-هویبا می‌گفتم؟ نه، نه،‌حرکت​ خب هر چی باشه یه‌مقداری‌اش که حقیقته.»

جین چون-هی گفت:

«چطور می‌تونم وقتی به‌دیگه​ اسم پدر و مادرم‌حال​ قسم می‌خورم دروغ بگم؟»

جین چون-هی حتی‌برای​ نمی‌دانست پدر و‌یعنی​ مادرش چه کسانی هستند.

اما چه در کره و چه‌بزنیم​ در دنیای رزمی، مگر هر دو‌حرکت​ جوامعی با ریشه‌های عمیق کنفوسیوسی نبودند؟

اگه به اسم پدر‌چیزی​ و مادرت قسم بخوری،‌الان​ دیگه نصف راه رو رفتی.

ناولها | novelha.net