---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 941: اتاق مطالعه جگال لین • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 941: اتاق مطالعه جگال لین

0

نقاشی پرنسس سون‌هی در حالی که یک پیپا در دست‌آن‌ها​ داشت، روی دیوار آویزان بود. این پرتره‌ای بود که جگال‌عالی‌رتبه​ لین فقط وقتی سر حال بود آن را بیرون می‌آورد.

زیر پرتره، جگال لین‌ذهن​ فنجان چایش را برداشت، جرعه‌ای‌پول​ نوشید و به حرف آمد.

«هی رفت؟»

یوهو یک چشمش را با دست‌توی​ پوشاند. بعد، در حالی که با‌کنه​ چشم دیگرش دزدکی نگاه می‌کرد، جواب داد.

«همین الان‌کینه‌ها​ داره از‌حرف‌هایی​ شهر خارج می‌شه.»

«چه بچه سخت‌کوشی. هی احتمالا‌شاگرد​ تنها بچه‌ایه که برای رسیدن به‌کینه‌ها​ رویایش تا این حد پیش می‌ره.»

«خب... فکر کنم‌رویایش​ همین‌طور باشه. خودمم اولین‌کنم​ باره همچین انسانی می‌بینم.»

«هه هه هه. من چی؟»

«شما هم اولین انسان‌حرف‌هایی​ واقعاً شروری هستید که‌ارزشی​ تا حالا دیدم، ارباب.»

«هاها. این از‌بتونه​ اون تعریف‌هاییه که‌کنه​ خیلی به دلم می‌شینه.»

جگال لین لبخند‌رویایش​ زد، کاملاً مشخص بود‌کنم​ که خوشش آمده است.

«خب. شاید رویای هیِ ما رو درک نکنم، اما بهش احترام می‌ذارم. اینکه اون‌آدم‌ها​ برای مرگ آدم‌های جیانگهو که خودشون باعث و بانی‌اش بودن این‌قدر غصه می‌خوره... از طرفی،‌نیست​ شک دارم کسی توی جیانگهو پیدا بشه که بتونه ذهن اون شاگرد رو درک کنه.»

جان آدم‌ها‌کینه‌ها​ از پول‌حرف‌هایی​ مهم‌تر است.

جان آدم‌ها‌بشه​ از کینه‌ها‌ذهن​ مهم‌تر است.

این‌ها حرف‌هایی بودند‌رویایش​ که در جیانگهو‌فکر​ مطلقاً هیچ ارزشی نداشتند.

اما آن‌می‌خوره​ بچه واقعاً به‌کسی​ آن‌ها باور داشت.

اینکه در این‌این‌ها​ دنیا هیچ‌چیز مهم‌تر از‌هیچ​ جان یک انسان نیست.

اینکه معنای‌بشه​ واقعی قهرمان‌ذهن​ بودن همین است.

«شاید بین‌رسیدن​ راهب‌های عالی‌رتبه بودایی‌می‌ره​ کسی پیدا بشه؟»

«شاید. بالاخره نجات همه‌دارم​ موجودات زنده بخشی از‌بشه​ عقایدشونه. راستی، پیداشون کردی؟»

این سوال‌کینه‌ها​ ناگهانی، سکوت‌حرف‌هایی​ فضا را شکافت.

یوهو سرش را تکان داد.

«همون‌طور که می‌دونید، قلمرو من فقط همین عمارت پزشکی فلس سفیده. اگه‌باره​ جایی بود که اون بچه پررو یا مجسمه‌های گلی هستن، شاید می‌شد، اما‌اون​ فقط در همین حده. هرچی دورتر بشه، حساسیت من به چی ضعیف‌تر می‌شه.»

«استاد تالار جادوگری چطور؟»

«جاشی گفت که اونا از قبل رفتن. ظاهراً تو چند‌آن‌ها​ تا منطقه در حومه استان جیانگسو یه مراسم اجرا کردن‌عالی‌رتبه​ و بعدش غیب شدن... اگه این‌طور باشه، عملاً ردیابی بیشترشون غیرممکنه.»

«تچ. برام سواله که آیا‌شاگرد​ فرقه گدایان و قبیله هائو‌مهم‌تر​ می‌تونن پیداشون کنن یا نه.»

جگال لین جوری به‌پیش​ یوهو نگاه کرد که‌همین‌طور​ انگار هیچ به درد نمی‌خورد.

چه شخصیت زننده‌ای.

اما یوهو‌کینه‌ها​ هم حرفی‌حرف‌هایی​ برای گفتن داشت.

«اولاً. اصلاً حواستون هست چیزی که از‌جان​ من می‌خواید برای یک فانی غیرممکنه؟ با این‌مطلقاً​ حساب می‌تونید بهم بگید به عروج الهی برسم.»

«یعنی تا عروج‌رویایش​ نکنی نمی‌تونی این‌فکر​ کار رو انجام بدی؟»

او در حالی این را می‌پرسید که جوابش را می‌دانست. یک‌شاگرد​ سوال طعنه‌آمیز، انگار می‌خواست بگوید: "مگه قرار نبود اون‌قدر مهارت داشته‌هیچ​ باشی که بتونی برای یه همچین چیزی آسمان‌ها رو فریب بدی؟"

اربابش دقیقاً چه مرگش بود؟‌بودند​ یعنی داشتن آن‌جور کودکی، آدم‌آن‌ها​ را به چنین چیزی تبدیل می‌کرد؟

چین و‌بشه​ چروک‌های روی پیشانی‌شاگرد​ یوهو عمیق‌تر شد.

«دوماً. این‌ها رو می‌گید، اما‌می‌ره​ خودتون از قبل فهمیدید اونا‌خودمم​ از کجا اومدن، مگه نه؟»

با شنیدن‌می‌خوره​ این حرف، جگال‌کسی​ لین نوچ کرد.

«معلومه که می‌دونم. هیچ‌کس جز‌بودند​ اون حرومزاده‌های فرقه شیطانی خورشید‌آن‌ها​ و ماه همچین دردسری درست نمی‌کنه.»

«...پس از همون اول‌ذهن​ می‌دونست و فقط داشت‌آدم‌ها​ سر به سرم می‌ذاشت.»

حسش را‌رسیدن​ داشت و درست‌می‌ره​ هم فکر می‌کرد.

چه اخلاق گندی.

مهم‌تر از‌کینه‌ها​ آن، فرقه شیطانی‌بودند​ خورشید و ماه.

او به فرقه شیطانی‌ذهن​ خورشید و ماه اشاره‌آدم‌ها​ کرد، نه فرقه جاودانه خون.

«نمی‌دونم چرا این‌قدر مطمئنید که کار‌فکر​ فرقه شیطانی خورشید و ماهه. به‌باره​ چشم من که همه‌شون مثل هم می‌آن.»

«اعضای فرقه جاودانه خون معمولاً آدم‌ها رو قربانی می‌کنن تا معجزه خلق کنن... اما حرومزاده‌های فرقه شیطانی‌کینه‌ها​ خورشید و ماه از تماشای ذات واقعی آدم‌ها لذت می‌برن. اونا دیوانه‌هایی هستن که باور دارن شیطانِ‌راهب‌های​ درون قلب، همون ذات انسانیه و خیر واقعی که باید زیر نور خورشید و ماه دنبال بشه همینه.»

«یه تفاوت ظریف.»

«شاید به چشم تو‌ذهن​ ظریف بیاد، اما از دیدگاه‌پول​ یک انسان، تفاوت نسبتاً بزرگیه.»

«واقعاً؟»

مگر انسان‌های عادی به خاطر اینکه نمی‌توانستند فرقه جاودانه خون‌ذهن​ و فرقه شیطانی را از هم تشخیص دهند، به دردسر نمی‌افتادند؟‌مطلقاً​ یعنی اگر نمی‌توانستی آن‌ها را از هم تشخیص دهی، انسان نبودی؟

فارغ از اینکه‌این‌ها​ یوهو چه فکری می‌کرد،‌هیچ​ جگال لین ادامه داد.

«به هر حال... کی فکرش رو می‌کرد فرقه شیطانی‌پول​ خورشید و ماه همچین حرکتی بزنه... انتظار داشتم یکم‌نداشتند​ دیرتر دست به کار بشن... کجای محاسباتم اشتباه دراومد...»

«چیزهایی اعماق صد هزار کوهستان مهر و موم شده بودن که نمی‌تونستن حرکت‌همچین​ کنن. حالا که چی بهشتی پاره شده، احتمالاً فعالیت‌هاشون خیلی راحت‌تر شده. باید‌تعریف‌هاییه​ فرض رو بر این بذاریم که به همین دلیله که به حرکت دراومدن.»

«آه... پس که این‌طور.»

جگال لین طوری‌این‌ها​ سر تکان داد که‌هیچ​ انگار متوجه شده است.

«همم... این سرزمین اون‌قدر پهناوره که موجودات مختلف مدام سعی می‌کنن بهش حمله کنن. حتی برای منم‌ارزشی​ سخته که به چیزی که این‌قدر سریع می‌آد و می‌ره واکنش نشون بدم... تو این موقعیت، باید‌موجودات​ حداقل کنترل کامل کل استان جیانگسو رو به دست بگیرم. تا لحظه‌ای که وارد شدن... بشه خاکسترشون کرد.»

«من با اینکه غرق‌پیش​ باغبونی‌تون بشید مشکلی ندارم،‌همین‌طور​ اما... اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

یوهو کمی کلافه شده بود.

مردی که از خاکستر کردن هر‌مطلقاً​ کسی که به محض ورود به‌دنیا​ استان جیانگسو دیده می‌شد، حرف می‌زد.

در این نقطه، احساس می‌کرد‌شاگرد​ این موجود دیگر انسان نیست،‌مهم‌تر​ بلکه چیزی شبیه به خودش است.

ذات این مرد تا‌پیش​ این حد به جای انسانیت،‌باشه​ به گونه آن‌ها شباهت داشت.

نمی‌توانست درک کند چطور موجودی که از رحم یک انسان متولد شده، می‌تواند تا این حد‌مهم‌تر​ بدخواه و شرور باشد، اما عجیب‌تر از آن، این بود که این مرد شرور یک عمارت‌قهرمان​ پزشکی تأسیس کرده، به عنوان یک پزشک فعالیت می‌کرد و داشت یک شاگرد را بزرگ می‌کرد.

جگال لین‌کینه‌ها​ با آرامش‌حرف‌هایی​ ادامه داد.

«تلاش زیادی می‌طلبه، اما غیرممکنه نیست. در‌جان​ واقع، خیلی هم لذت‌بخش و راضی‌کننده‌ست که اون‌مطلقاً​ آدم‌های حشره‌مانند جیانگهو از درگیری‌های داخلی خودشون مردن.»

«...»

«اما بخشیدنشون بابت اینکه حیاط جلویی خونه‌پیدا​ یکی دیگه رو به گند کشیدن، سخته.‌آدم‌ها​ باید این بدهی رو با سودش پس بدم.»

«هر کار دوست دارید بکنید. اما فرستادن اون‌ارزشی​ بچه پررو بی‌فایده نبود؟ اگه خودتون می‌خواید کاری بکنید،‌قهرمان​ دیگه نیازی نیست اون از فرقه موسان کمک بخواد.»

جگال لین‌بشه​ با بادبزنش روی‌شاگرد​ میز ضربه زد.

«کمک فرقه موسان هم لازمه. برای محافظت در برابر حقه‌های فرقه شیطانی خورشید‌همچین​ و ماه ضروری می‌شه. اما اگه پیش‌بینیم درست باشه، قدرت جناح غیرمتعارف هم‌تعریف‌هاییه​ افزایش پیدا می‌کنه، پس باید به اتحاد رزمی هم یه کم قدرت بدیم.»

یوهو از اشاره‌طرفی​ ناگهانی به جناح‌توی​ غیرمتعارف سر تکان داد.

«به خاطر‌کینه‌ها​ اون مرده،‌حرف‌هایی​ امپراتور جادوگری.»

«دقیقاً. مردم اینو نمی‌دونن، اما احتمالاً اون کسیه که بیشتر‌مهم‌تر​ از همه توسط چی بهشتی محدود شده. اینکه فرقه روح‌باور​ شبح این‌قدر عضو کم داره هم دقیقاً به همین دلیله.»

فرقه روح شبح.

اون‌ها هم توی جیانگهو‌دارم​ به خاطر جادوگری و‌بشه​ هنرهای غیرمتعارفشون معروف بودن.

با این‌کینه‌ها​ حال، تعداد اعضاشون‌بودند​ به‌شدت کم بود.

امپراتور جادوگری فرقه روح شبح رو‌کنه​ از لبه انقراض نجات داده بود،‌این‌ها​ اما هنوز هم تعدادشون کم بود.

«سه فرمانروا نه؟»

«درسته. این همون چیزیه که در موردش ترسناکه. هیچ‌کس توانایی‌های واقعیش رو نمی‌دونه، مگه‌آدم‌ها​ نه؟ کنجکاوم ببینم وقتی محدودیت‌هاش رو کنار بذاره چیکار می‌تونه بکنه. علاوه بر این،‌هیچ‌چیز​ برای سرکوب فرقه روح شبح، باید یه قطب مخالف وجود داشته باشه، این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

«پس، فرقه موسان.‌این‌ها​ نمی‌خوای فرقه نابوپا‌مطلقاً​ رو هم درگیر کنی؟»

فرقه نابوپا.

این یکی دیگه از‌پیش​ فرقه‌هایی بود که توی جیانگهو‌باشه​ به خاطر جادوگریش معروف بود.

اون‌ها فرقه‌ای از بولوکپا‌دارم​ بودن، یکی از چهار‌بشه​ مکتب اصلی فرقه تائوئیست.

توی رمان‌های هنرهای رزمی، فرقه تائوئیست معمولاً با‌ارزشی​ چهار مکتب اصلی توصیف می‌شه: فرقه پالایش قرص،‌واقعی​ فرقه طول عمر، فرقه پالایش چی، و فرقه بولوکپا.

در این بین، فرقه پالایش قرص، که به خاطر هنر جاودانه‌کینه‌ها​ اکسیر طلایی خودش معروفه، به کسانی اشاره داره که برای تبدیل شدن‌نیست​ به افراد جاودانه، قرص‌های روحی و اکسیرها رو تهیه و مصرف می‌کنن.

فرقه طول عمر کسانی هستن که به‌کنم​ دنبال رسیدن به جاودانگی از طریق هماهنگی یین‌می‌بینم​ و یانگ، هنرهای جنسی و رژیم غذایی هستن.

فرقه پالایش چی معمولاً به عنوان مکتبی به تصویر‌بتونه​ کشیده می‌شه که به دنبال تبدیل شدن به جاودانه‌این‌ها​ از طریق تکنیک‌های تنفسی، تکنیک‌های چی و تمرین هنرهای رزمیه.

پس فرقه بولوکپا چیه؟

این‌ها کسانی بودن که باور داشتن ارواح در آسمان‌ها، زمین، کوه‌ها‌کینه‌ها​ و رودخانه‌ها وجود دارن، و تمرکزشون روی قرض گرفتن قدرت موجودات‌هیچ‌چیز​ برتر مثل امپراتور یشمی، یا کنترل و فرمانروایی بر اون‌ها بود.

اون‌ها باور داشتن که‌پیش​ از این طریق می‌تونن خودشون‌باشه​ هم به جاودانگان تبدیل بشن.

به عبارت دیگه.

یه جورایی، مگه بیشتر کسانی که توی‌هیچ​ جیانگهو به خاطر جادوگری و جادوی تائوئیستی‌نیست​ معروفن، متعلق به بولوکپای فرقه تائوئیست نیستن؟

کسانی هستن‌بشه​ که این‌ذهن​ ادعا رو دارن.

با این حال، این‌پیش​ مکتب که بولوکپا نامیده‌همین‌طور​ می‌شه هم تعریف مبهمی داره.

این‌طور نیست که فرقه موسان قرص پالایش نکنه، و‌بتونه​ در مورد فرقه وودانگ، هنوز هم کسانی هستن که جادوی‌حرف‌هایی​ تائوئیستی رو به عنوان بخشی از دائو جاودانگی تمرین می‌کنن.

مسئله اینه که‌این‌ها​ روی کدوم مکتب‌مطلقاً​ بیشتر تمرکز می‌کنن.

اما فرقه نابوپا مکتبی‌ذهن​ بود که کاملاً به‌آدم‌ها​ عنوان بولوکپا تمرین می‌کرد.

فرقه روح‌رسیدن​ شبح هم‌پیش​ همین‌طور بود.

«مگه اونا هم مثل فرقه روح شبح نیستن؟‌بشه​ تنها تفاوتشون اینه که سعی می‌کنن اصلاً درگیر‌مهم‌تر​ مسائل دنیوی نشن. کشوندنشون به این ماجرا غیرممکنه.»

«اگه این‌طوره...»

یوهو چشماش رو باریک کرد.

جگال لین جواب داد.

«بیا چند تا کار‌دارم​ رو بندازیم تو دنیای‌بشه​ بیرون... و بی‌سروصدا تماشا کنیم.»

جگال لین لبخند مورمورکننده‌ای زد.

فرقه موسان.

فرقه‌ای واقع‌می‌خوره​ در کوه مو‌کسی​ در استان جیانگ‌سو.

کوه مو در استان جیانگ‌سو کوهیه که می‌تونی‌ارزشی​ با حرکت به سمت جنوب شرقی از نانجینگ پیداش‌قهرمان​ کنی، و به عنوان یه کوه معنوی هم معروفه.

یه ضرب‌المثل قدیمی در مورد کوه مو وجود‌آدم‌ها​ داره: «کوه‌ها زیبا هستن، دائو مقدسه، و غارها عجیب‌ارزشی​ و غریبن»، که یعنی تمرین‌کننده‌های تائوئیست زیادی اونجا بودن.

فرقه موسان خودش‌رویایش​ رو فرقه شفافیت‌فکر​ برتر هم می‌نامه.

اما بیشتر مردم‌طرفی​ اونا رو فرقه‌توی​ موسان صدا می‌زدن.

برخلاف بقیه فرقه‌های جیانگهو، این افراد به جای هنرهای رزمی، از طلسم‌ها، جادوی تائوئیستی و‌معنای​ هنرهای غیرمتعارف به عنوان وسیله‌ای برای تمرین دائو جاودانگی خودشون استفاده می‌کردن. با وجود اینکه یکی‌کردی​ از فرقه‌های جیانگهو بودن، افراد خیلی کمی واقعاً یه عضو از فرقه موسان رو دیده بودن.

دلیلش اینه که‌بتونه​ فرقه موسان به‌ندرت‌کنه​ توی جیانگهو فعالیت می‌کنه.

در واقع، اونا‌رویایش​ حتی به اتحاد‌فکر​ رزمی هم وابسته نیستن.

علاوه بر این.

با وجود اینکه جادوگری و جادوی تائوئیستی توی جیانگهو‌نداشتند​ وجود داره، تقریباً هیچ‌کس جز امپراتور جادوگری نیست که‌بین​ از طریق قدرت چنین طلسم‌هایی به شهرت رسیده باشه.

دلیلش اینه که معمولاً گفته می‌شه‌کنه​ تمرین این جادوی تائوئیستی سخته یا‌این‌ها​ نمی‌تونه قدرت مناسب خودش رو اعمال کنه.

و این حقیقته.

حتی تکنیک برخیزاندن جسد خانواده‌کسی​ اون جینجو هم شامل آماده‌ذهن​ کردن جیانگشی می‌شه، مگه نه؟

این‌طور نیست که قدرت‌حرف‌هایی​ این رو داشته باشن که‌نداشتند​ مستقیماً به مردم آسیب برسونن.

گذشته از این.

طلسم‌های امپراتور جادوگری بیشتر در مورد‌فکر​ احضار سربازان روحی بود، نه احضار‌باره​ رعد و برق و آتش برای حمله.

به همین دلایل، فرقه‌دارم​ موسان هم به عنوان‌بشه​ یه فرقه مرموز معروف بود.

در حال حاضر، جین چون-هی راه‌مطلقاً​ افتاده بود تا برای مشاوره در مورد‌هیچ‌چیز​ جادوگری به همون فرقه موسان سر بزنه.

دستورات استادش جگال لین، اگه می‌شد‌کنه​ بهشون گفت ساده، ساده بودن، و‌این‌ها​ اگه می‌شد بهشون گفت سخت، سخت بودن.

او باید از فرقه موسان برای‌فکر​ ایجاد یه طلسم محافظ که بتونه کل‌همچین​ استان جیانگ‌سو رو پوشش بده کمک می‌خواست.

«استادم حتماً تا‌طرفی​ وقتی که من نیستم‌پیدا​ داره یه نقشه‌ای می‌کشه.»

جین چون-هی احمق نبود.

از قبل حدس زده‌ذهن​ بود که استادش آدمی نیست‌پول​ که یه جا آروم بشینه.

با این حال،‌رویایش​ بازم یکی باید به‌کنم​ سمت فرقه موسان می‌رفت.

«و اون شخص منم.»

به همین دلیله که به‌بودند​ جای دویدن با تکنیک‌های حرکتی‌آن‌ها​ خودش، سوار بر پشت هوانگ‌گو شده.

سرعت باورنکردنی!

تاپ-تاپ-تاپ-تاپ-تاپ—!

همون‌طور که‌می‌خوره​ انتظار می‌رفت، سگ‌کسی​ از همه سریع‌تره.

و اون هم یه‌حرف‌هایی​ سگ جانور روحی، که‌ارزشی​ خیلی از هر انسانی جلوتره.

درست همون‌بشه​ موقع، صدایی از‌شاگرد​ دور شنیده شد.

«بمییییر---!»

صدا که پر‌طرفی​ از نیت قتل بود،‌پیدا​ گوش رو کر می‌کرد.

برخورد سلاح‌ها‌کینه‌ها​ به‌شدت خشن‌حرف‌هایی​ و درگیرانه بود.

«لعنتی. شنیده بودم‌بتونه​ جنگ خوابیده... آه،‌کنه​ نکنه اینا بازمانده‌ها باشن؟»

وقتی اون و هوانگ‌گو رفتن تا‌فکر​ ببینن چه خبره، ده‌ها جنگجو داشتن‌باره​ سلاح‌هاشون رو به سمت هم تاب می‌دادن.

اونا داشتن توی یه درگیری هرج‌ومرج‌گونه می‌جنگیدن، بدون‌بشه​ اینکه حتی آرایش‌های شمشیر یا صف‌بندی‌های اولیه رو تشکیل‌کینه‌ها​ بدن، فقط ضربات کشنده‌ای رو به همدیگه وارد می‌کردن.

خوشبختانه، فرقه‌ها رو شناخت.

«یه طرف فرقه‌بتونه​ پای آهنین و اون‌جان​ یکی فرقه شکست‌دهنده کوهه.»

در کمال تعجب، هر‌پیش​ دو از فرقه‌های جناح‌همین‌طور​ متعارف از استان جیانگ‌سو بودن.

در حال حاضر، فرقه‌های‌دارم​ متعارف داشتن با همدیگه‌بشه​ می‌جنگیدن و همدیگه رو می‌کشتن.

ناولها | novelha.net