---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 605: روزی که چشمه آب گرم تکمیل شد! • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 605: روزی که چشمه آب گرم تکمیل شد!

0

بچه‌ها از‌همه‌جا​ خوشحالی بالا‌بودن​ و پایین می‌پریدند.

«طبیب، طبیب! یعنی الان‌همین​ دیگه می‌تونیم بدون اینکه‌کردند​ آب گرم کنیم، حموم کنیم؟»

«من که‌آب‌نبات​ از حموم‌بهشون​ رفتن خوشم نمیاد.»

«مجبوری. اگه‌همه‌جا​ نری بدنت‌بودن​ به خارش می‌افته.»

امروز هم جین چون-هی دوباره تو‌زمین​ یکی از کوچه‌ها پرسه می‌زد، به‌می‌کردند​ بچه‌ها شیرینی می‌داد و باهاشون گپ می‌زد.

تو روزهای مرخصی‌اش، بازی‌همین​ کردن با این قهرمان‌های‌کردند​ کوچولو، دلخوشی روزمره‌اش بود.

جین چون-هی گفت:‌می‌گذاشت​ «برف‌ها دیگه دارن‌داد​ تندتند آب می‌شن.»

«فکر کنم بهار‌مثل​ داره میاد. آدم‌برفی‌زمین​ هم داره آب می‌شه!»

«آره، همین‌طوره.»

بچه‌ها همه‌جا مثل‌دستت​ هم بودن، چه‌بقیه​ روی زمین چه اینجا.

آدم‌بزرگ‌ها از سرما خودشون‌بهشون​ رو جمع می‌کردند، اما بچه‌ها‌همم​ تو همون سرما آدم‌برفی می‌ساختند.

آدم‌برفی گوشه‌همه‌جا​ کوچه کمی‌بودن​ آب شده بود.

«انگار هوای اینجا‌مثل​ تازه دم‌دمای تابستون شبیه‌اینجا​ بهار دشت‌های مرکزی می‌شه.»

اینجا شهری با‌دستت​ زمستون‌های طولانی و‌بقیه​ تابستون‌های کوتاه بود.

بهار تقریباً وجود خارجی نداشت.

بچه‌ها که از آب شدن‌روی​ آدم‌برفی ناراحت بودند، گفتند: «آب‌خودشون​ شده و حالا زشت شده.»

«وقتی دوباره زمستون‌مثل​ شد، می‌تونید یکی‌زمین​ دیگه بسازید. طوری نیست.»

جین چون-هی در حالی که‌پرسید​ تو دست هر کدومشون یه‌زدن​ آب‌نبات می‌گذاشت، بهشون دلداری داد.

بعد، یهو‌آب‌نبات​ یکی از‌بهشون​ بچه‌ها گفت: «طبیب.»

«همم؟»

«طبیب، دستت چی شده؟»

همین که یکی‌دستت​ پرسید، بقیه هم شروع‌شروع​ کردند به حرف زدن.

«طبیب، انگشت کوچیکت نیست؟»

«کسی قطعش کرده؟»

«خرس خوردتش؟»

«نه! احتمالاً از‌دستت​ همون اول بدون‌بقیه​ اون به دنیا اومده!»

جین چون-هی با تماشای بچه‌ها‌دلداری​ که مثل گنجشک جیک‌جیک می‌کردند،‌دستت​ نتونست جلوی خنده‌اش رو بگیره.

«همم... فکر کنم از وقتی‌روی​ بهار اومده منم یه کم‌خودشون​ آب شدم. درست مثل همون آدم‌برفی.»

«اِ، مگه می‌شه!»

«نه! برای طبیب‌دستت​ ممکنه! مامانم می‌گفت‌بقیه​ طبیب یه جاودان زنده‌ست!»

«یعنی جاودان‌ها آدم‌برفین؟»

...انگار پدر و مادر‌بودن​ این بچه یه دین عجیب‌سرما​ و غریب وارد کرده بودند.

درست تو همون لحظه،‌بودن​ حس کرد شاهزاده هانبینگ‌آدم‌بزرگ‌ها​ داره از دور نزدیک می‌شه.

«هو!»

«هاهاها، اومدی؟»

«می‌گفتن اگه نتونستی دکتر الهی کوچک‌زمین​ رو پیدا کنی، فقط بگرد ببین‌می‌کردند​ بچه‌ها کجا هستن. انگار راست می‌گفتن.»

«گونگ‌سون یونگ‌همه‌جا​ اینو بهت‌بودن​ یاد داده، نه؟»

«آره.»

شاهزاده هانبینگ با گفتن این‌دلداری​ حرف، عمداً قیافه‌ای جدی به خودش‌همین​ گرفت و گفت: «قصر احضارت کرده.»

«آه، البته.‌همه‌جا​ با خودم‌بودن​ گفتم دیگه وقتشه.»

جین چون-هی این رو گفت‌روی​ و در حالی که لباسش‌خودشون​ رو می‌تکوند، از جا بلند شد.

بعد تمام‌همم​ آب‌نبات‌های باقی‌مونده رو‌پرسید​ داد به بچه‌ها.

«اینا رو بخورید، به حرف‌دلداری​ پدر و مادرتون گوش بدید‌دستت​ و درس‌هاتون رو هم خوب بخونید.»

«بـــــلـــــه!»

جوابشون مثل‌همه‌جا​ رعد و‌بودن​ برق پرصدا بود.

جین چون-هی با خودش‌همین​ فکر کرد که این‌کردند​ هم درست مثل زمین بود.

«آه، نه، بی‌خیالش. هر جور دلتون می‌خواد‌بعد​ زندگی کنید. تو سن شما، سخت نگرفتن‌شروع​ کاملاً طبیعیه. همین که سالم باشید کافیه.»

آخه چرا از‌مثل​ الان اینقدر سخت‌کوش باشند؟‌اینجا​ اونا فقط بچه بودند.

جین چون-هی یک بار سر آدم‌برفی‌زمین​ آب‌شده رو نوازش کرد و بعد‌می‌کردند​ به انگشت قطع‌شده خودش نگاهی انداخت.

«همیشه می‌گن قبل از‌همین​ اینکه اتفاق خوبی بیفته، باید‌حرف​ یه اتفاق بدی رخ بده.»

شاید به همین خاطر‌بهشون​ بود که هر دو‌یهو​ با هم آب شده بودند.

وقتی به قصر برگشت، مقدسه...‌روی​ نه، کسی که حالا ارباب قصر‌جمع​ دریای شمالی بود، اونجا ایستاده بود.

جین چون-هی تعظیم کوتاهی‌همین​ بهش کرد و او هم‌حرف​ در جواب لبخند ملایمی زد.

«مقدسه... نه، درست‌می‌گذاشت​ نیست. الان باید‌داد​ گون گوی‌بک صداتون کنم؟»

او حالا یه اسم داشت.

«لاک‌پشت سفید. شنیدم وقتی مادرم منو باردار بوده این خواب رو دیده.‌می‌کردند​ اولش قصد داشته اسمی مربوط به همون خواب برام بذاره، اما چون‌تابستون​ قبل از تولدم اون پیشگویی بهش رسید، نتونست این کار رو بکنه.»

انگار حتی‌همم​ یه اسم‌همین​ بچگی هم نداشت.

او پرسید: «با‌می‌گذاشت​ تلفظ دشت‌های مرکزی‌داد​ چطور به نظر می‌رسه؟»

جین چون-هی لحظه‌ای فکر کرد و بعد صادقانه‌آدم‌بزرگ‌ها​ گفت: «حس و حالش شبیه اسم یه رهبر شیطانی‌کوچه​ از جناح غیرمتعارفه، اما خب، به نظرم اسم خوبیه.»

آخه کی می‌فهمید که‌بودن​ «گوی» تو «گوی‌بک» به‌آدم‌بزرگ‌ها​ معنی «لاک‌پشت»ه یا «روح»؟

قصر یخی دریای شمالی‌همین​ هم از داخل و هم‌حرف​ از خارج ضعیف شده بود.

«و مقدسه... نه،‌می‌گذاشت​ گون گوی‌بک، هیچی‌داد​ از دنیا نمی‌دونه.»

او حتی بر سر اینکه به غریبه‌های جناح غیرمتعارف‌سرما​ که سعی داشتند قصر یخی دریای شمالی رو تصاحب‌کمی​ کنند دروغ بگه یا نه، کلی کلنجار رفته بود.

هرچند حالا تصمیم گرفته بود قصر‌زمین​ یخی دریای شمالی رو رهبری کنه،‌می‌کردند​ مهم نبود دست‌هاش به چی آلوده بشن.

«راستش... همین که همچین‌همین​ حرف‌هایی می‌زنه یعنی هنوز‌کردند​ پاک و ساده‌ست. این یعنی...»

جین چون-هی خوب می‌دونست که‌دلداری​ استادهای فرقه‌های مختلف، گذشته از‌دستت​ چیزهایی مثل جاسوسی، ترور و کلاهبرداری...

می‌دونست که‌همه‌جا​ چقدر فرار‌بودن​ مالیاتی هم دارند.

فکر کردید جناح‌مثل​ متعارف خیلی پاک‌زمین​ و منزه زندگی می‌کردند؟

عمراً.

با توجه به این اوضاع،‌دلداری​ اون طبیعتاً نگران مقدسه، یا بهتر‌همین​ بگم، ارباب قصر دریای شمالی بود.

«گون گوی‌بک...‌همه‌جا​ اصلاً رو‌بودن​ زبون نمی‌چرخه.»

فقط با قضاوت از روی اسمش، به‌اینجا​ نظر می‌رسید آدمیه که می‌تونه چندتا از فرقه‌های‌می‌ساختند​ جناح غیرمتعارف رو از روی زمین محو کنه.

اما معنیش‌همم​ اسم لطیف یه‌پرسید​ لاک‌پشت سفید بود.

از اون گذشته، ظاهر مقدسه شبیه یه گربه‌یهو​ تپل و گرد از نژاد بریتیش شورت‌هیر بود،‌حرف​ که این تضاد رو حتی بیشتر هم می‌کرد.

او با‌همه‌جا​ معذب بودن‌بودن​ لبخند زد.

«در حالت عادی، باید تو تالار بزرگ بهت‌آدم‌بزرگ‌ها​ هدیه می‌دادم، اما... احساس معذب بودن بهم دست‌گوشه​ می‌ده. ارباب قصر بودن کار هر کسی نیست.»

به خاطر ماهیت قصر‌همین​ یخی دریای شمالی، تالار‌کردند​ بزرگ وسیع و سرد بود.

و با باقی موندن جای‌دلداری​ زخم‌های نبرد قبلی، واقعاً دلگیر‌دستت​ و ترسناک به نظر می‌رسید.

جین چون-هی جواب‌مثل​ داد: «یک فنجون‌زمین​ چای میل دارید؟»

«بله. این‌طوری بهتره.»

«ترمیم آرایش‌ها خوب پیش می‌ره؟»

از اونجایی که فرقه جاودانه خون به‌اینجا​ زور فنگ‌شویی داخل قصر یخی دریای شمالی‌همون​ رو تغییر داده بود، آرایش‌ها معکوس شده بودند.

قصر یخی دریای شمالی که باید با‌اینجا​ چی یخ سرد و خالص جریان می‌داشت،‌همون​ حالا پر از انرژی ناخالص یین شده بود.

«حتی رو زمین هم‌همین​ مردم سر محل قرارگیری قبرها‌حرف​ کلی با هم دعوا می‌کنن.»

معمولاً تو سبک کره‌ای، قبر ارشدترین جد تو‌یهو​ بالاترین نقطه کوه خانوادگی قرار می‌گیره و قبر‌حرف​ نوادگان به ترتیب نزولی در پایین اون قرار می‌گیره.

اما گاهی اوقات، با هدف خاصی، این قضیه‌آدم‌بزرگ‌ها​ برعکس می‌شه، طوری که قبر پایین‌ترین نواده در‌گوشه​ بالا و قبر جد در پایین قرار می‌گیره.

این مسئله به محاسبه جهت‌ها‌روی​ و اضداد اون‌ها تو فنگ‌شویی‌خودشون​ برای تعیین محل قبر مربوط می‌شه.

وقتی همچین اتفاقی می‌افته، خانواده اصلی و خانواده‌های فرعی‌حرف​ اغلب سر اینکه انرژی شانس و اقبال به کدوم‌احتمالاً​ سمت جریان پیدا می‌کنه، کارشون به شکایت و دادگاه می‌کشه.

علاوه بر این، از اونجایی که جیانگهو دنیای واقعی یین-یانگ‌دستت​ و پنج عنصر بود، هر فرقه‌ای که ذره‌ای قدرت داشت،‌کسی​ بی‌برو برگرد یه متخصص زمین‌شناسی یا فنگ‌شویی رو خبر می‌کرد.

آن‌ها حتی پایه و اساس‌روی​ ساختمان‌ها را هم طوری می‌چیدند‌خودشون​ که با فنگ‌شویی هماهنگ باشد.

در نتیجه، جایگذاری هر چیز کوچکی اهمیت‌اینجا​ پیدا می‌کرد و فرقه جاودانه خون هم‌همون​ با دست‌کاری‌هایش گند زده بود به همه‌چیز.

با شنیدن حرف‌های‌دستت​ جین چون-هی، گون‌بقیه​ گوی‌بک آهی کشید.

«آره. حسابی دردسر شده. اولویتمون اینه که یه متخصص‌همم​ فنگ‌شویی ماهر بیاریم، که یعنی باید حداقل از منطقه هانگژو‌کوچیکت​ یکی رو پیدا کنم و با صنعتگرای لازم بیارمش اینجا.»

با اینکه گاهی وسایل فنگ‌شویی را از بیرون‌آدم‌بزرگ‌ها​ می‌خریدند، اما برای جایی مثل اینجا باید همه‌چیز‌گوشه​ متناسب با قصر و به‌صورت سفارشی ساخته می‌شد.

«اینم از داستان‌مثل​ صنعتگرا، چیزی که تو‌اینجا​ رمان‌های رزمی به‌ندرت می‌بینی.»

چه در فیلم‌ها‌دستت​ و چه در رمان‌ها،‌شروع​ تمرکز همیشه روی جنگجوهاست.

وضعیت صنعتگران، پزشکان و‌بهشون​ تاجرانی که پشت پرده فعالیت‌همم​ می‌کنند، کمتر نشان داده می‌شود.

حتی اگر نشان هم داده شوند، داستان در نهایت‌سرما​ حول شمشیر کشیدن و آرام کردن جیانگهو می‌چرخد، برای‌کمی​ همین سخت است که به زندگی آدم‌های عادی پرداخته شود.

حتی خود‌همه‌جا​ جین چون-هی‌بودن​ هم همین‌طور بود.

چیزهای بی‌شماری بود که فقط بعد‌بقیه​ از ورود به این دنیا و‌کوچیکت​ آشنایی با آن‌ها یاد گرفته بود.

«خب... می‌خوای‌آب‌نبات​ یه نگاهی‌بهشون​ بهش بندازم؟»

«اگه دکتر الهی کوچک‌بودن​ نگاهی بهش بندازه که‌آدم‌بزرگ‌ها​ خیلی هم استقبال می‌کنم!»

بدون هیچ مکثی قبول کرد.

انگار از خدا می‌خواست که جین چون-هی این‌کردند​ پیشنهاد را بدهد، ولی چون حس می‌کرد خیلی‌خرس​ به او مدیون است، رویش نمی‌شد خودش درخواست کند.

«من درباره هنرهای رزمی قصر یخی دریای شمالی چیز زیادی نمی‌دونم، برای همین ممکنه‌شروع​ بعضی جاها باهاشون هم‌خوانی نداشته باشه. با این حال، اگه هدفتون پاکسازی انرژی یین‌دنیا​ ناخالصه، شاید بتونم کمکی کنم. بعد از اون، باید متخصصای حرفه‌ای فنگ‌شویی رو دعوت کنید.»

«شنیدم که خانواده‌مثل​ جگال تو آرایش‌های‌زمین​ رزمی خیلی مهارت دارن.»

جین چون-هی دست‌هایش‌مثل​ را به نشانه رد‌اینجا​ این حرف تکان داد.

«من تو آرایش‌های رزمی بدم نیستم،‌بقیه​ ولی معماری کلاً یه بحث دیگه‌ست.‌کوچیکت​ اون متخصص‌ها دیدگاه خودشون رو دارن.»

این را گفت و‌بهشون​ نقشه را گرفت و‌یهو​ چند اصلاح رویش انجام داد.

«محل اقامت جنگجوهای اطراف قصر یخی‌زمین​ دریای شمالی همشون نابود شده، مگه نه؟‌اما​ بیایید اونا رو هم تو فنگ‌شویی بگنجونیم.»

مدادی درآورد‌همه‌جا​ و شروع‌بودن​ کرد به کشیدن.

یک مداد گرافیتی، نه قلم‌مو.

گون گوی‌بک چند باری دیده‌دلداری​ بود که او برای یادداشت‌برداری‌دستت​ سریع از آن استفاده می‌کند.

در عرض زمانی که به اندازه‌زمین​ نوشیدن یکی دو فنجان چای طول کشید،‌اما​ جین چون-هی چارچوب کلی را پیاده کرد.

«تا الان، قصر یخی دریای شمالی و جنگجوها منبع آب چشمه‌جمع​ آب‌گرم رو تو انحصار خودشون داشتن، درسته؟ این از نظر فنگ‌شویی‌تازه​ خوب نیست. آب باید جریان داشته باشه، نه اینکه راکد بمونه.»

در فنگ‌شویی‌همم​ زمین، آب‌همین​ نماد پول است.

برای همین‌آب‌نبات​ متخصصان فنگ‌شویی معمولاً‌دلداری​ آب‌نما نصب می‌کنند.

اما می‌گویند اگر جایگذاری‌اش درست نباشد،‌زمین​ پول به‌جای وارد شدن، از دست می‌رود؛‌اما​ بنابراین باید با دقت قرار داده شود.

در دنیای رزمی،‌مثل​ آب جاری نماد‌زمین​ انرژی حیات است.

«مخصوصاً چشمه‌های آب‌گرم که ذاتاً معتقدن چی زمین رو‌حرف​ تو خودشون دارن. قطع کردن این جریان به‌معنی قطع کردن‌اول​ انرژی حیاته، برای همین باید با احتیاط باهاش برخورد کرد.»

از این نظر،‌می‌گذاشت​ فنگ‌شویی قصر یخی دریای‌بعد​ شمالی خیلی ضعیف بود.

«عجیبه. یه جورایی‌مثل​ شبیه نقشه قدیمی قصر‌اینجا​ یخی دریای شمالی شده.»

«واقعاً؟»

«آره. الان خیلی تغییر کرده، ولی نقشه‌ای که یکی‌حرف​ از اجداد قبلیمون کشیده بود، همچین طرحی داشت. البته اون‌اول​ نقشه سوخت و از بین رفت، ولی من این‌طوری یادمه.»

«خب خداروشکر. حالا که دست‌دلداری​ به کار شدم، یه کمی‌دستت​ هم به بهداشت عمومی توجه کردم.»

با این‌همه‌جا​ حرف، گون‌بودن​ گوی‌بک حسابی خندید.

«ممنونم.»

«حمام‌های عمومی و یه قسمت برای رخت‌شویی ضروریه.‌کردند​ اینم چیزیه که قبلاً طراحیش کردم؛ یه وسیله‌ست‌خرس​ که وقتی دسته‌اش رو می‌چرخونی، لباس‌ها رو می‌شوره.»

سپس طرح‌آب‌نبات​ یک استوانه لباسشویی‌دلداری​ را بیرون آورد.

«صابون پودرشده رو می‌ریزید اینجا و‌زمین​ می‌چرخونیدش، این‌طوری لباس شستن خیلی راحت‌تر‌می‌کردند​ می‌شه. آب‌قلیایی هم براش خوب جواب می‌ده.»

«لباس‌ها رو خراب نمی‌کنه؟»

جین چون-هی‌همم​ در جوابش‌همین​ سر تکان داد.

«احتمالاً یه کم بهشون آسیب می‌زنه. نمی‌تونم بگم‌یهو​ اصلاً خراب نمی‌شن. ولی خیلی راحت‌تر از شستن‌حرف​ با دسته. برای شستن چیزایی مثل پتو عالیه.»

به این ترتیب، او و‌روی​ ارباب قصر یخی دریای شمالی درباره‌جمع​ چیزهای مختلفی با هم گپ زدند.

وقتی فضا صمیمی‌تر‌مثل​ شد، او بالاخره‌زمین​ به حرف آمد.

«به‌زودی برمی‌گردی، مگه نه؟»

با این‌آب‌نبات​ حرف، جین چون-هی‌دلداری​ سر تکان داد.

«آره. به‌همه‌جا​ نظر می‌رسه کارم‌روی​ اینجا تموم شده.»

گون گوی‌بک به جای خالی انگشت کوچک‌اینجا​ جین چون-هی خیره شد و با شرمندگی‌همون​ گفت: «من به‌شدت بهت مدیونم، دکتر الهی کوچک.»

«اصلاً این‌طور نیست. من فقط‌پرسید​ خوشحالم که دانش رزمی قصر یخی‌انگشت​ دریای شمالی رو به دست آوردم.»

او سرش را‌می‌گذاشت​ تکان داد و‌داد​ با چانه‌اش اشاره‌ای کرد.

سپس جنگجوها‌همه‌جا​ جعبه بزرگی را‌روی​ به داخل آوردند.

وقتی جعبه باز شد، یک‌روی​ کریستال یخی به اندازه سر یک‌جمع​ انسان در آن جای گرفته بود.

«واو... یه‌همم​ کریستال یخی می‌تونه‌پرسید​ این‌قدر بزرگ باشه؟»

گون گوی‌بک در جواب گفت: «آره. این کریستال یخی یه شیء‌همین​ عجیبه که اگه به حال خودش رها بشه، خودبه‌خود بزرگ‌تر می‌شه.‌کرده​ ما تیکه‌هایی ازش رو می‌شکنیم و استفاده می‌کنیم. این کریستال یخی بنیادینه.»

عجب شیء الهی‌ای وجود داشت!

چشمانش از تعجب گشاد شد.

«این یکی از معدود گنجینه‌های باقی‌مونده تو قصر‌کردند​ یخی دریای شمالیه، ولی با خودم فکر کردم‌خرس​ که پاداش مناسبی برای ناجی منه. لطفاً قبولش کن.»

او این را گفت، با این‌داد​ پیش‌بینی که شاید جین چون-هی از‌پرسید​ روی تواضع آن را رد کند.

اما، جین چون-هی فرق داشت.

«ممنونم!»

یک جواب کاملاً فوری!

و بعد سریع آن را گرفت‌داد​ و محکم بغلش کرد، انگار می‌ترسید‌پرسید​ کسی آن را از چنگش دربیاورد.

«واو، فقط فکرشو‌مثل​ بکن چقدر تحقیق می‌تونم‌اینجا​ با این انجام بدم!»

و البته برای آشپزی!

بانوی مقدس با دیدن جین چون-هی‌بقیه​ که بدون هیچ توجهی به حفظ‌کوچیکت​ ظاهر، آشکارا خوشحال بود، شقیقه‌هایش را مالید.

«راستی، اون شمشیر کریستال یخی‌دلداری​ از آهن سرد دریای شمالی و‌همین​ همین کریستال یخی بنیادین ساخته شده.»

«اوه!»

پس برای همین‌مثل​ بود که می‌توانست بی‌وقفه‌اینجا​ چی سرد ساطع کند!

چشمان جین‌همم​ چون-هی از روی‌پرسید​ غافلگیری گشاد شد.

«می‌گن صنعتگری که شمشیر کریستال یخی رو ساخته‌یهو​ به جای دیگه‌ای رفته، اما طبق سوابق، اون‌حرف​ زنی با یه شخصیت نسبتاً عجیب و غریب بوده.»

«که این‌طور.»

«نوشته شده که به‌عنوان یه زن، به‌تنهایی کار آهنگری‌ای رو انجام می‌داده‌می‌کردند​ که حتی برای مردهای تنومند هم سخت بوده، و بی‌وقفه شمشیرهای معروفی‌تابستون​ می‌ساخته. تو سوابق اومده که از یه هنر رزمی بی‌نظیر استفاده می‌کرده.»

«مال صدها‌همم​ سال پیش‌همین​ بوده، نه؟»

«هزار سال پیش. اگه یه جایی ساکن می‌شد و بنیان‌گذار یه فرقه‌پرسید​ می‌شد، شاید الان می‌شد نوادگانش رو دید. با این حال، نمی‌دونم آیا‌خوردتش​ نوادگانش از همچین هنر رزمی ارزشمندی برای کار آهنگری استفاده می‌کردن یا نه.»

این یعنی با اینکه هنرهای رزمی ممکن‌اینجا​ است سینه به سینه منتقل شوند، اما ممکن‌می‌ساختند​ است خط خونی هنر آهنگری قطع شده باشد.

ناولها | novelha.net