---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 106: چپتر 106 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 106: چپتر 106

0

یک ماه بعد، هنگام ناهار.

جین چون-هی همراه استادش، جگال‌می‌کنم​ لین، در سالن غذاخوری عمومی‌شروع​ عمارت پزشکی مشغول غذا خوردن بود.

در گذشته، جگال لین مجبور بود خیلی مراقب رژیم غذایی‌اش باشد،‌همین​ اما بعد از جراحی‌ای که جین چون-هی انجام داد، سلامتی‌اش تا‌علاقه‌ات​ حدی برگشته بود که حالا می‌توانست مثل بقیه وعده‌های غذایی معمولی بخورد.

از آن زمان به بعد، جگال لین عادت کرده‌بهترین​ بود در سالن غذاخوری عمومی غذا بخورد، به ظاهر‌واقعی​ به این بهانه که حواسش به پزشکان عمارت باشد.

«چه چرت و پرت بی‌سابقه‌ای.»

دقیقاً مثل این بود‌فکر​ که رئیس یک شرکت بیاید‌روزی​ توی کافه‌تریای کارمندان غذا بخورد.

بهترین راه‌سیل​ برای اینکه‌تمرینات​ کارمندها سوءهاضمه بگیرند.

اما این‌دقیقاً​ کارش دو‌شرکت​ دلیل واقعی داشت.

اول اینکه، جگال لین‌غرق​ از آن آدم‌هایی نبود که‌تمرینات​ به نظر بقیه اهمیتی بدهد.

با وجود ظاهر باوقارش که حس یک‌دردسر​ آدم مهربان، متواضع و مراعات‌کننده را منتقل می‌کرد،‌زیر​ همیشه کارها را به روش خودش پیش می‌برد.

اگر پزشکی توی عمارت‌تمرینات​ سوءهاضمه می‌گرفت، می‌شد با‌جای​ طب سوزنی درمانش کرد.

پزشکی هم که حتی نمی‌توانست‌بیاید​ یک سوءهاضمه ساده را درمان کند،‌برای​ اصلاً جایی در عمارت پزشکی نداشت.

دلیل دوم‌بار​ هم این‌غرق​ بود که...

«هر جور فکر می‌کنم، احتمالاً دردسر‌احتمالاً​ از همون روزی شروع شد که تصمیم‌غذام​ گرفتم غذام رو تو سالن عمومی بخورم.»

جین چون-هی‌سیل​ زیر بار کار‌شخصی​ غرق شده بود.

بین سیل کارهای عمارت پزشکی، تمرینات شخصی خودش و‌بهترین​ آموزش دادن به پزشکان عمارت، بهترین کار این بود‌واقعی​ که وعده‌های غذایی‌اش را تا جای ممکن ساده برگزار کند.

و سالن غذاخوری‌کار​ عمومی دقیقاً برای‌بین​ همین کار عالی بود.

اما وقتی با جگال لین‌می‌کنم​ غذا می‌خورد، استادش مدام قربان‌صدقه‌اش‌شروع​ می‌رفت و به او می‌رسید.

«گفتم غذاهای‌سیل​ مورد علاقه‌ات رو‌شخصی​ درست کنن، هی.»

این را می‌گفت و چنان عشق و وسواسش‌کارمندان​ را نثار شاگردش می‌کرد که آن‌قدر طاقت‌فرسا شد تا‌دلیل​ چون-هی تصمیم گرفت غذاهایش را در سالن عمومی بخورد.

در سالن عمومی، می‌توانست یک غذای ساده بخورد و برود،‌شخصی​ تازه فرصت خوبی هم بود تا با پزشکانی که قرار بود‌قربان‌صدقه‌اش​ با آن‌ها عمل جراحی انجام دهد، درباره برنامه‌های جراحی بحث کند.

شبکه ارتباطات جین‌جور​ چون-هی روز به‌احتمالاً​ روز گسترده‌تر می‌شد.

بعد از اینکه به طور غیرمنتظره‌ای پاکسازی مغز استخوان را پشت سر گذاشت، قدش‌می‌خورد​ به طرز قابل‌توجهی بلندتر شده بود. نه به بلندی استادش یا یوهو، اما آن‌قدر‌وسواسش​ بود که ابهت مردانه‌ای داشته باشد و دیگر نیازی نبود از چیزی خجالت بکشد.

و با دیدن این وضعیت، استادش هم اعلام کرد که‌راه​ او هم می‌خواهد در سالن عمومی غذا بخورد و این‌گونه‌اول​ شد که درست کنار جین چون-هی شروع به غذا خوردن کرد.

«امروز گفتم غذاهای‌کار​ مورد علاقه‌ات رو‌بین​ مخصوصاً برات آماده کنن.»

«...استاد.»

منظره‌ی رئیس کل که کنار دست‌آموزش​ راستش نشسته بود و برایش مخلفات‌عالی​ توی بشقابش می‌گذاشت، واقعاً دیدنی بود.

با این حال، این هم‌بیاید​ دیگر به یک منظره تکراری‌راه​ و آشنا تبدیل شده بود.

پزشکان عمارت، در حالی که تمام تلاششان را می‌کردند‌تمرینات​ تا به جگال لین و جین چون-هی نگاه نکنند،‌وقتی​ در گوشه‌ای از سالن جمع شده بودند و غذا می‌خوردند.

«نرید دیگه‌دوم​ بچه‌ها. حداقل یه‌می‌کنم​ سلام کوچیک بکنید!»

اما چنین‌سیل​ چیزی هرگز‌تمرینات​ اتفاق نیفتاد.

وقتی جگال لین برای اولین بار به سالن عمومی آمد، همه به او‌کارمندها​ سلام کرده بودند، اما استادش با لحنی کاملاً جدی و بدون شوخی دستور‌وجود​ داده بود که با آن‌ها طوری رفتار کنند که انگار غریبه‌هایی معمولی هستند.

خلاصه کلام، این یک دستور بود‌بین​ که در زمان غذا خوردن او‌دادن​ با شاگردش، کسی حق ندارد نزدیکشان شود.

«هرچند کیفیت مخلفات واقعاً‌فکر​ خیلی بهتر شده. آره... اون‌قدر‌روزی​ بهتر شده که باورش سخته.»

آن‌ها یک سرآشپز معروف را‌شخصی​ آورده بودند که قبلاً در‌برگزار​ آشپزخانه قصر امپراتوری کار می‌کرد.

می‌گفتند او استاد‌رئیس​ غذاهای دارویی است، یک‌کافه‌تریای​ موهبت از طرف آسمان‌ها.

حتی دانه‌های‌بار​ برنج هم‌غرق​ درخشش متفاوتی داشتند.

جین چون-هی‌دوم​ تصمیم گرفت‌فکر​ تسلیم شود.

در هر صورت، محبت افراطی استادش نسبت به‌جای​ شاگردش قرار بود ادامه داشته باشد و این‌طور هم‌می‌رفت​ نبود که خود چون-هی از ذات استادش بی‌خبر باشد.

اگر واقعاً از این وضعیت متنفر‌توی​ بود، می‌توانست خیلی راحت از یوهو‌اینکه​ بخواهد برایش یک ظرف غذا آماده کند.

اما از طرفی از هم‌صحبتی با‌بین​ استادش هم لذت می‌برد، بنابراین فقط‌دادن​ به تغییر مکان رضایت داده بود.

البته، این به‌جور​ آن معنا نبود‌احتمالاً​ که استادش بی‌کار بود.

هنگام غذا خوردن، استادش چند سند‌آموزش​ را ورق زد و بعد دوباره‌عالی​ آن‌ها را به یوهو پس داد.

«کاش حداقل‌دقیقاً​ وقت غذا خوردن‌بیاید​ استراحت می‌کردید، استاد.»

«نگران این‌بار​ استاد پیرت شدی؟‌شده​ چقدر تو بافکری.»

«سلامتی شما مهمه، استاد.‌فکر​ گذشته از این، مجمع‌همون​ اژدها و ققنوس هم نزدیکه.»

نزدیک شدن به پایان سال‌شخصی​ به این معنی بود که مجمع‌همین​ اژدها و ققنوس در راه است.

امسال هم، اتحاد رزمی درخواست کرده‌توی​ بود تا عمارت پزشکی فلس سفید‌اینکه​ خدماتش را برای این رویداد ارائه دهد.

«دردسر بزرگیه. ولی‌کار​ درخواستی هم هست‌بین​ که نمی‌تونم ردش کنم.»

«مگه این یه جایگاه افتخارآمیز‌می‌کنم​ نیست که بقیه عمارت‌های پزشکی‌شروع​ برای به دست آوردنش له‌له می‌زنن؟»

قلب یک پدر و‌تمرینات​ مادر، بدن فرزندشان را بیشتر‌ممکن​ از بدن خودشان ارزشمند می‌داند.

مجمع اژدها و ققنوس جایی بود که تمام‌کارمندان​ خانواده‌های برجسته جیانگهو فرزندانی را که با جان‌کارش​ و دل بزرگ کرده بودند، به نمایش می‌گذاشتند.

طبیعتاً، آن‌ها روی پزشکانی که‌شده​ قرار بود فرزندانشان را درمان‌شخصی​ کنند، به شدت حساس بودند.

سپرده شدن این نقش‌فکر​ به معنای جلب اعتماد خانواده‌های‌روزی​ بی‌شماری در دنیای رزمی بود.

از عمارت‌های کوچک و‌تمرینات​ متوسط گرفته تا سه‌جای​ عمارت پزشکی بزرگ زیر آسمان.

هر عمارت پزشکی‌ای‌رئیس​ طمع به دست آوردن‌کافه‌تریای​ این کار را داشت.

«عمارت پزشکی فلس سفید تو هر زمینه‌ای قدم‌های بزرگی برداشته، از‌آموزش​ تأسیس تالار جراحی گرفته تا ساخت قرص الهی فلس سفید. با‌می‌رفت​ اینکه سال گذشته وسط مراسم زدم بیرون، رهبر اتحاد دوباره دعوتم کرده.»

درست بود.

در جریان مجمع اژدها و ققنوس سال گذشته، استادش یک‌برگزار​ اسب جنگی به نام اسب سیاه اشرافی را دزدیده بود؛‌غذاهای​ یک اسب سیاه که به اندازه یک خانه بزرگ بود.

این اسب، یک اسب‌شرکت​ ارزشمند بود که خانواده‌کارمندان​ نامگونگ به آن افتخار می‌کرد.

استادش با این فکر که ممکن‌بین​ است شاگردش در خطر باشد، بدون لحظه‌ای‌جای​ تردید سوار اسب شده و تاخته بود.

«برام جالبه‌دوم​ بدونم اسب سیاه‌می‌کنم​ اشرافی الان چطوره.»

در طول اقامت کوتاهش در‌شخصی​ عمارت، آن اسب نر با مادیان‌های‌همین​ بی‌شماری در اصطبل لاس زده بود.

بعد از اینکه اوضاع‌شرکت​ آرام شد، از طریق یک‌بهترین​ کاروان محافظتی پس فرستاده شد.

مدتی بعد،‌بار​ متوجه شدند که‌شده​ مادیان‌ها باردار هستند.

عجب اسب نری بود.

استادش جواب داد:

«شنیدم نام‌گونگ اون از شمشیر اژدهای فیروزه‌ای قراره باهاش به اینجا بیاد.‌اینکه​ اون سال گذشته فرقه وودانگ رو شکست داد تا تو مجمع اژدها‌اهمیتی​ و ققنوس پیروز بشه. شنیدم اساتید پیر فرقه وودانگ حسابی بهشون برخورده.»

«امسال هم دوباره رقابت می‌کنه؟»

«شنیدم که دیگه به طور رسمی تو مجمع‌همون​ اژدها و ققنوس شرکت نمی‌کنه. به جاش، بهم خبر‌کار​ دادن که خواهر کوچیکترش، نام‌گونگ یون، قراره رقابت کنه.»

«آه! واقعاً؟»

چشمان جین‌دقیقاً​ چون-هی از‌شرکت​ تعجب گشاد شد.

استادش با شیطنت لبخندی زد.

«شاید متوجه نشده باشی، ولی نام‌گونگ یون قویه. اگه‌روزی​ بتونه یه جوری وضعیت روانی‌اش رو کنترل کنه، می‌تونه‌غرق​ شونه به شونه کسایی مثل شائولین و وودانگ بایسته.»

«تانگ آه هم شرکت می‌کنه؟»

«شنیدم ریش‌سفیدهای خانواده تانگ تا لحظه آخر دارن روش بحث می‌کنن. اگه بخوام دقیقاً از روی نامه‌شون‌دلیل​ نقل‌قول کنم، گفتن: "تاریکی تو قلبش روز به روز عمیق‌تر میشه و نمی‌دونم رها کردن این جانور‌همیشه​ درنده کار عاقلانه‌ای هست یا نه. تاریکی قلب نه تنها بقیه، بلکه آینده خود آدم رو هم می‌بلعه."»

خلاصه کلام، سندروم کلاس هشتمیِ تانگ آه‌سیل​ روز به روز داشت بدتر می‌شد و آن‌ها‌برگزار​ نگران فرستادنش به مجمع اژدها و ققنوس بودند.

این نگرانی به خاطر‌فکر​ بقیه نبود، بلکه به خاطر‌روزی​ آینده خود تانگ آه بود.

با اینکه تانگ آهِ فعلی موضوع یه‌دادن​ سری... شایعات بود، اما این یه «بیماری خصوصی»‌مدام​ بود که فقط چند نفر ازش خبر داشتن.

تاریکی توی قلب تانگ آه و‌توی​ فریادهای تشنه به خونش، فعلاً در‌اینکه​ حدی بود که خودش می‌تونست کنترلشون کنه.

اما اگه پاش به مجمع‌شده​ اژدها و ققنوس می‌رسید، دیگه‌شخصی​ این یه «بیماری خصوصی» باقی نمی‌موند.

همه تانگ آه رو می‌شناختن.

و از اونجایی که‌تمرینات​ قوی بود، مطمئناً به‌جای​ مراحل بالاتر صعود می‌کرد.

استادم گفت:

«شنیدم تانگ آه اصرار کرده که بفرستنش. و‌کارهای​ درخواست کرده که روی تمام سلاح‌های مخفی اصلی‌ای که‌عالی​ این بار استفاده می‌کنه، یه اژدهای سیاه حک بشه.»

«اژدهای سیاه؟ چرا؟»

«مثل اینکه از‌کارهای​ چیزی که دور‌آموزش​ بازوت پیچیدی الهام گرفته.»

جین چون-هی‌دقیقاً​ نگاهی به دستبند‌بیاید​ روی بازوش انداخت.

این ابریشم خونین آسمان‌غرق​ سیاه بود، هدیه‌ای از‌کارهای​ طرف شیطان بهشتی، یهو ها-ریون.

این یه سلاح مخفی‌فکر​ بود که از دل یه‌روزی​ دیوانگی واقعی متولد شده بود.

دیوانگی جعلی‌ای که تانگ آه‌شخصی​ داشت تجربه‌اش می‌کرد، به یه‌برگزار​ دیوانگی واقعی واکنش نشون داده بود.

«تازه شروع کرده دست و پاش رو هم با باند بپیچه. بزرگان خانواده‌کارمندها​ تانگ ابراز نگرانی کردن و گفتن که اون تکنیک‌های درست باندپیچی رو از‌وجود​ عمارت پزشکی فلس سفید یاد گرفته و این باندها به این راحتی‌ها باز نمی‌شن.»

«یعنی ممکنه...»

«آره. ممکنه‌دوم​ جا پای رئیس‌می‌کنم​ قبلی خانواده بذاره.»

«که اینطور.»

«رئیس قبلی خانواده تانگ اسمش‌بیاید​ رو عوض کرد. پدر و مادرش‌برای​ هم با میل خودشون رضایت دادن.»

«...»

جین چون-هی واقعاً با خودش فکر‌احتمالاً​ کرد که نکنه شاه شلاق خونین، در‌غذام​ واقع همون نسخه آینده‌ی تانگ آه باشه.

توی رمان، حتی یه حرف‌شخصی​ از اسم واقعی شاه شلاق‌برگزار​ خونین هم گفته نشده بود.

«به هر حال، اگه خانواده تانگ‌توی​ سیچوان نتونه تانگ آه رو حبس کنه،‌کارمندها​ ممکنه توی مجمع اژدها و ققنوس ببینیمش.»

استادش با‌بار​ لحن نسبتاً جدی‌ای‌شده​ این رو گفت.

جین چون-هی زیر لب گفت:

«درمان زخم‌های‌سیل​ هنرهای شلاق‌تمرینات​ خیلی دردسرسازه.»

«دقیقاً. سلاح ناآشناییه، برای همین خیلی از‌کافه‌تریای​ پزشکان عمارت برای درمان جراحت‌هاش حسابی به‌سوءهاضمه​ دردسر می‌افتن. تازه هنرهای سمی هم هست...»

استادش برای لحظه‌ای‌کار​ تو فکر فرو‌بین​ رفت و بعد گفت:

«رئیس سالن گیاهان دارویی، مان پا-گوک، از ته دل آرزو می‌کنه‌تصمیم​ که تانگ آه تو خونه خانواده تانگ حبس بشه. تانگ آه‌کارهای​ واقعاً قوی و بی‌رحمه، برای همین خیلیا رو می‌فرسته سینه قبرستون.»

چطور می‌خواستن حملات‌کارهای​ ترکیبی سم و هنرهای‌دادن​ شلاق رو درمان کنن؟

حق با اونا بود.

پزشکان عمارت از زاویه دید‌شده​ متفاوتی نسبت به آدم‌های دنیای‌شخصی​ رزمی به این قضیه نگاه می‌کردن.

ابروی استادش پرید.

به نظر می‌رسید داره با خودش‌آموزش​ فکر می‌کنه که آیا اصلاً بی‌خیال‌عالی​ تمام کارهای پیش‌رو بشه یا نه.

جین چون-هی‌دقیقاً​ بازوی استادش رو‌بیاید​ چسبید و گفت:

«این شاگرد واقعاً به‌غرق​ این جنبه از شخصیت‌کارهای​ شما احترام می‌ذاره، استاد.»

«کدوم جنبه؟»

«اینکه شما هیچ‌وقت! از سختی‌ها فرار نمی‌کنین!‌دادن​ و با جون و دل آدم‌های دنیای‌می‌خورد​ رزمی رو درمان می‌کنین! مگه فوق‌العاده نیست؟»

«هاهاها، هی.‌دقیقاً​ سعی نکن با‌بیاید​ زبون‌بازی خرم کنی.»

«ولی استاد...»

«آره. با اینکه می‌دونم داری‌می‌کنم​ زبون‌بازی می‌کنی، ولی بازم یه‌شروع​ گوشه از قلبم گولش رو می‌خوره.»

جگال لین انگشتش رو‌تمرینات​ روی شقیقه‌اش فشار داد،‌جای​ انگار که داشت سردرد می‌گرفت.

شاگردش یه‌دقیقاً​ مرد از‌شرکت​ جنس طبابت بود.

با اینکه شاید خودش این رو‌بین​ انکار می‌کرد، اما تو چشم جگال‌دادن​ لین، اون یه پزشک واقعی بود.

و برای‌دوم​ جگال لین، این‌می‌کنم​ یه دردسر بود.

«اگه بگم‌سیل​ نمی‌رم، تو میگی‌شخصی​ به جام می‌ری.»

مبارزان هم‌سن و سال خودش.

عمراً جنگجویان جوون و کله‌شقی که تو‌سیل​ مجمع اژدها و ققنوس جمع می‌شدن، جین‌ممکن​ چون-هی رو به حال خودش رها می‌کردن.

کاملاً واضح بود که چطور سعی‌احتمالاً​ می‌کنن دعوا راه بندازن تا مهارت‌هاشون رو‌غذام​ در برابر یه استاد قوی محک بزنن.

و می‌دونست که جین چون-هی‌شخصی​ در برابر کسی که آدم‌بده‌ی داستان‌همین​ نیست، قدرت واقعی‌اش رو نشون نمی‌ده.

«تا مغز استخونش یه پزشکه...»

جین چون-هی‌بار​ بحث رو‌غرق​ عوض کرد.

«با این حال، جای شکرش باقیه که آموزش‌همون​ جراحی داره خوب پیش می‌ره. با این روند، خیلیا‌کار​ می‌تونن تو مجمع اژدها و ققنوس جراحی انجام بدن.»

«منظورت هنر جراحیه؟»

«آه، بله، بله.»

جین چون-هی گاهی اوقات به هنر‌بین​ جراحی می‌گفت «جراحی» یا حتی به‌دادن​ کسایی که انجامش می‌دادن می‌گفت «جراح».

الان دیگه کمتر از کلمه «جراح»‌احتمالاً​ استفاده می‌کرد، اما عادت اینکه بهش‌گرفتم​ بگه جراحی هنوز سر جاش بود.

کم‌کم بقیه هم‌کارهای​ عادت کردن که به‌دادن​ هنر جراحی بگن «جراحی».

بعضی از پزشکان عمارت که کاملاً تحت‌کافه‌تریای​ تأثیر جین چون-هی قرار گرفته بودن، حتی خودشون‌بگیرند​ هم شروع کردن به استفاده از این کلمه.

کاملاً طبیعی بود که‌غرق​ آدما بخوان از کسی که‌تمرینات​ بهش احترام می‌ذارن تقلید کنن.

«اونا هنوز فقط‌جور​ می‌تونن عمل‌های ساده‌احتمالاً​ رو انجام بدن.»

«اما شما از‌کارهای​ پس عمل‌های کاملاً‌آموزش​ پیچیده برمیاید، استاد.»

«همم. همینطوره.»

وقتی شروع کرد،‌کار​ بقیه‌اش دیگه مثل‌بین​ آب خوردن بود.

بدنی که خستگی نمی‌شناخت، نوک انگشتای ظریف و نبوغی که حتی می‌تونست جون‌غذام​ آدما رو تو کفه ترازو بسنجه... همه اینا دست به دست هم دادن‌دادن​ تا استادش با سرعتی پیشرفت کنه که حتی جین چون-هی هم زبونش بند بیاد.

جین چون-هی گفت:

«همین خودش‌دقیقاً​ یه قدم بزرگ‌بیاید​ رو به جلوئه.»

«هی، همه‌اش به خاطر توئه. تو الان طبق استانداردهای‌تمرینات​ این عمارت حداقل یه پزشک میانی هستی. شنیدم خیلیا‌وقتی​ تو دنیا تو رو به عنوان یه نابغه تحسین می‌کنن.»

این حرفای‌دوم​ خجالت‌آور باعث شد‌می‌کنم​ صورتش سرخ بشه.

از نظر جین‌کارهای​ چون-هی، نابغه واقعی‌آموزش​ جگال لین بود.

خودش فقط چیزایی رو‌شرکت​ که از قبل می‌دونست‌کارمندان​ به یاد آورده بود.

تازه، تنها کاری که کرده بود این‌سیل​ بود که چیزایی رو که جگال لین‌ممکن​ بهش یاد داده بود، مدام تمرین می‌کرد.

«به زودی‌دوم​ تبدیل به یه‌می‌کنم​ پزشک ارشد می‌شی.»

«همین که یه‌کارهای​ پزشک میانی هستم،‌آموزش​ از سرم هم زیاده.»

توی عمارت پزشکی، پزشکان بر اساس‌توی​ سطح مهارت پزشکی‌شون به پزشک پایه،‌اینکه​ پزشک میانی و پزشک ارشد تقسیم می‌شدن.

می‌شد گفت که‌کار​ این سیستم شبیه‌بین​ سیستم پزشکی مدرن بود.

یه پزشک پایه تو مرحله‌می‌کنم​ یادگیری بود و فقط می‌تونست‌شروع​ بیماری‌های ساده رو درمان کنه.

یه پزشک میانی می‌تونست‌تمرینات​ نبض بگیره و با‌جای​ اختیار خودش نسخه بنویسه.

فقط با رسیدن به مرحله پزشک‌توی​ میانی بود که شخص می‌تونست به‌اینکه​ زادگاهش برگرده و یه مطب باز کنه.

لقب پزشک ارشد فقط به کسایی داده می‌شد که تو‌شخصی​ تمام مهارت‌های پزشکی استاد شده بودن و افراد بی‌شماری رو‌مدام​ درمان کرده بودن، طوری که می‌تونستن متون پزشکی خودشون رو بنویسن.

جین چون-هی تو هنر جراحی به سطح‌دردسر​ یه پزشک ارشد و تو مهارت‌های پزشکی‌بخورم​ سنتی به سطح یه پزشک میانی رسیده بود.

«رئیس سالن طب سوزنی از همین الان تو رو‌ممکن​ توی سطح بالایی از پزشکان میانی ارزیابی می‌کنه. هیچ‌وقت‌می‌رسید​ فکر نمی‌کردم ببینم اون مرد سخت‌گیر همچین حرفی بزنه.»

جگال لین این‌رئیس​ رو بدون پنهان‌توی​ کردن خوشحالیش گفت.

موفقیت یه‌بار​ شاگرد، بزرگترین لذت‌شده​ برای یه استاده.

جین چون-هی‌دوم​ سرش رو‌فکر​ تکون داد.

«این فقط به این خاطر نیست که تو‌جای​ زندگی قبلیم دکتر بودم، بلکه به لطف تکنیک‌قربان‌صدقه‌اش​ گسترش مغزی شوان‌یوان و مطالعات قبلیم هم هست.»

جین چون-هی از ترس اینکه‌بیاید​ مبادا با مغرور شدن اشتباهی ازش‌برای​ سر بزنه، خودش رو کنترل کرد.

جگال لین با آرامش‌غرق​ تغییر حالت چهره جین‌کارهای​ چون-هی رو تماشا کرد.

«نمی‌دونم اصلاً نیازی هست‌فکر​ تا این حد خودت‌همون​ رو سرکوب کنی یا نه.»

«استاد.»

«بعضی وقتا حس‌رئیس​ می‌کنم تو بیشتر‌توی​ از من عمر کردی.»

جین چون-هی به شوخی گفت:

«اگه من استاد بازگشت‌فکر​ به جوانی بودم، فکر‌همون​ می‌کنین این‌طوری زندگی می‌کردم؟»

«راست میگی.»

«راستی استاد، یه‌رئیس​ چیزی هست که‌توی​ باید بهتون بگم.»

جگال لین سر تکون داد.

ناولها | novelha.net