چپتر 385: چپتر 385
0«هم؟ مهره؟»
«کدوم مهره؟»
با حرف ساما هیون،همچین به جایی که مهرهکنم قرار داشت نگاه کردم.
غیبش زده بود،کنم انگار از اولشقوی هم اونجا نبوده.
«یعنی با خودش بردش؟»
اینکه تو اوناما گیرودار تونسته بودتنها برش داره... چقدر مسخره.
دو تا استاد قلمروهمچین تحول و دو تاکنم جانور روحی اینجا بودن.
من حتی یه قاتلاما هم ندیده بودم که بتونهدستم بینی هوانگگو رو گول بزنه.
«هه هه هه، اگه اونفکر مار سمی روحی شششاخ قصد کشتنمکنم رو داشت، تا الان مرده بودم.»
هیچوقت فکر نمیکردم همچین اختلاف سطحی رو در برابربرمیاومد یه جانور روحی حس کنم، اما اونقدر قوی بود کهشده تنها کاری که از دستم برمیاومد یه خنده توخالی بود.
«جیانگهو خیلیفکر بزرگه و آدمایاختلاف قوی توش زیادن.»
انگار مغرور شدهکنم بودم و فکرقوی میکردم خیلی قویتر شدم.
جین چون-هی مدت طولانیای بهفکر نقطهای که مار سمی روحی شششاخکنم توش ناپدید شده بود خیره موند.
صبح روز بعد.
از همون کلهسحر،کنم پزشکهای فرقه پنج سمتنها دوباره اومدن به دیدنم.
«اهم، به نظر میادهیچوقت ما با شما خیلیاختلاف تند حرف زدیم، قهرمان بزرگ.»
«عذرخواهی میکنیم. لطفاً بپذیریدش.»
«...»
این بار، اونا کاملاًاما غرورشون رو کنار گذاشتن ودستم دستهجمعی شروع کردن به عذرخواهی.
«واو، فرقه پنجمرده سم... این آدمانمیکردم واقعاً گروه جالبیان.»
تو این نقطه، دیگه داشتمقوی از زاویه دید ساما هیونخنده از خود این وضعیت لذت میبردم.
جین چون-هی بانمیکردم چشمهای آبیاش بهسطحی فکر فرو رفت.
«اینا بابرابر میل خودشوناما عذرخواهی نمیکنن.
یعنی از بالا توبیخ شدن؟»
این رسم دنیای رزمی نبود.
با این حال، اینکه بخواماختلاف بگم این رسم جناح غیرمتعارفهاونقدر هم عجیب به نظر میرسید.
کنجکاو شده بودمکنم ببینم این آدماقوی تا کجا پیش میرن.
در عوض،الان جین چون-هیهیچوقت لبخند درخشانی زد.
«بسیار خب. تا زمانی که اراده یادگیریکاری مهارتهای پزشکی رو داشته باشید، قدم هر کسیآدمای روی چشم. موافقید یه تبادل اطلاعات داشته باشیم؟»
«اووووه! ممنونیم!»
«واقعاً که یه قهرماناما بزرگی. قلب شما بهکاری وسعت رودخانه یانگتسه است!»
این بار، جلسهمرده تبادل اطلاعات نسبتاًنمیکردم خوب پیش رفت.
فرقه پنج سم چند تاقوی درمان که توشون از سمخنده استفاده میشد رو معرفی کردن.
جین چون-هی همون میکروسکوپ اولیهای که بهبرابر خانواده تانگ نشون داده بود رو آورددستم و درباره میکروبها و سلولها باهاشون صحبت کرد.
واکنشها خوب بود.
«اوه، پس یه انسانهیچوقت واقعاً مجموعهای از جهانهایاختلاف کوچک بیشماره، درست مثل ستارهها.»
واکنشی شبیهکنم به خانوادهاونقدر تانگ بود.
با این حال، تو دنیایی که بربرابر پایه یین-یانگ و پنج عنصر بنا شده بود،برمیاومد این یه واکنش کاملاً طبیعی به حساب میاومد.
«خیلی خوب میشدکنم اگه میتونستم مفهوم بهداشتتنها رو براشون توضیح بدم...»
یه ضربالمثلالان تو فرقههیچوقت پنج سم هست.
دکترین روزی سه بار حمام.
یعنی تو تابستوناینمیکردم گرم، روزی سهسطحی بار حموم کنی.
از اونجایی که ایناما منطقه آب فراوونی داره، اونادستم تمایل دارن زیاد حموم کنن.
با این حال، اونا تو نهرها، برکهها یا رودخونهها حموم میکنن و چون اینقوی کار بدون صابون و تو آب تصفیهنشده انجام میشه، معمولاً میرن خودشون رو بشورن ولیمیکردم فقط خودشون رو در معرض انگلها یا انواع بیماریهای منتقله از طریق آب قرار میدن.
البته، این حموم کردناونقدر بدون صابون تو دنیاییه کهبرمیاومد هیچ سیستم تصفیه آبی نداره.
با اینفکر حال، خیلی بهتراختلاف از اصلاً نشستنه.
هرچند، اینطوربرابر نیست کهاما حموم نکنن.
برعکس، دقیقاً چون حموم میکنن،فکر روند توضیح دادن این موضوعبرابر و فهموندنش بهشون زمان زیادی میبره.
«اگه فقط دروغ میگفتم وقوی میگفتم صابون ارواح شیطانی روخنده دور میکنه، کارم راحتتر نمیشد؟»
اما نبایدفکر این کارهمچین رو میکرد.
اینجور دروغهابرابر خیلی زوداما لو میرن.
انسانها به این سادگی نیستن؛ حتینمیکردم اگه کسی از صابون استفاده کنه،اما بازم ممکنه مریض بشه، مگه نه؟
صابون یه اقدام پیشگیرانهاونقدر عالی در برابر بیماریهاست،دستم اما نمیشه بهش گفت نوشدارو.
مخصوصاً با وجود عفونتهای تنفسی.
بنابراین، نمیتونست بیگدارکنم به آب بزنهقوی و دروغ سرهم کنه.
«با این حال، وقتی تو ایننمیکردم گرمای طاقتفرسا عرق میکنی، استفاده از صابوناونقدر و حموم کردن حسابی حالتو جا میاره.»
یه کم نگران بود کهقوی مبادا به نظر برسه اومده اینجاتوخالی تا برای پول درآوردن صابون بفروشه.
با این وجود، پزشکهای فرقهاختلاف پنج سم جدیتر از حد انتظارقوی به حرفهای جین چون-هی گوش دادن.
«یعنی این یهکنم جلسه تبادل اطلاعاتقوی نسبتاً موفقیتآمیز بود؟»
انگیزهشون رو نمیدونست، اما همینفکر که اطلاعات داشت به اشتراکبرابر گذاشته میشد، خودش یه موفقیت بود.
«تو همچینکنم مواقعی بهترهاونقدر آدم روراست باشه.»
جین چون-هی عمداً جوریهمچین رفتار کرد که انگارکنم از هیچی خبر نداره.
«مهارتهای اجتماعی چیزیکنم نیستن که آدمایقوی حساس توش خوب باشن.
اونایی که خودشونمرده رو به خنگی میزننهمچین تو این کار استادن.»
این خردکنم یه آدماونقدر بالغ بود.
با این حال، برخلاف خانوادهاختلاف تانگ سیچوان، داروهای جدید یهواونقدر با یه «پوپ!» ظاهر نشدن.
با این وجود، اون درباره سمومی کهتنها برای عمارت پزشکی فلس سفید ناشناخته بودن،خیلی اثراتشون و روشهای سمزداییشون چیزای جدیدی یاد گرفت.
همچنین تونستالان چند تاهیچوقت نمونه هم بگیره.
اون همچنین درباره تکنیکهای پزشکی فرقهتنها پنج سم که از حشرات سمیجیانگهو استفاده میکردن، اطلاعاتی به دست آورد.
روش تحریک یه مورچه برای گاز گرفتنبرابر زخم و بعد کندن بدنش برای بستندستم زخم به جای بخیه زدن، کاملاً منحصربهفرد بود.
خیلی عجیب بود کهاما آروارههای مورچه حتی وقتی بدنشدستم کنده میشد هم باز نمیموند.
به نظر میرسید وقتیهیچوقت گاز میگیره، حتی تواختلاف مرگ هم ول نمیکنه.
مخصوصاً از اونجایی که مورچههای یوننانتنها آروارههای بسیار تکاملیافتهای داشتن، میتونستن حتیجیانگهو زخمهای خیلی بزرگ رو هم ببندن.
مثل یهفکر جور منگنههمچین عمل میکرد.
«همم، نگران عفونتم،کنم اما تو مواقعقوی اورژانسی میتونه مفید باشه.»
و به اینمرده ترتیب، روز پنجم جلسههمچین تبادل اطلاعات فرا رسید.
«امروز بیایدفکر درباره بهداشتهمچین حرف بزنیم.»
«فکر کنم الان میفهمم بهداشت چقدر توتنها هنر جراحی مهمه. به نظر میرسه ادامهیخیلی بحث قبلی درباره میکروبها باشه. اینطور نیست؟»
مردم معمولاً عمارت پزشکی فلس سفید، عمارت پزشکیاختلاف هواجو و عمارت پزشکی دشت سیاه رو بهکاری عنوان سه عمارت پزشکی بزرگ زیر آسمان میشناسن.
در کنار اونا، عمارتهای پزشکیای هستن که مستقیماًدستم توسط خانواده تانگ سیچوان اداره میشن و عمارت پزشکیزیادن پنج سم از فرقه پنج سم هم وجود داره.
اگه فقط به شکل عمارتهای پزشکیسطحی نگاه کنیم، حدود ده تا ازتنها اونا تو جیانگهو اسم و رسمی دارن.
با این حال،کنم دو تا از اوناتنها در آستانه ورشکستگی بودن.
دلیلش ساده بود.
فرقهها شروعکنم کرده بودن بهقوی تغییر شرکای تجاریشون.
در حالی که سه عمارت پزشکی بزرگ زیر آسمان هر کدوم حوزههای تخصصیکاری خودشون رو داشتن و تزلزلناپذیر بودن، عمارت پزشکی فلس سفید هنر جراحی خودشمیکردم رو توسعه داده بود و به طور ویژه تو مراقبتهای اورژانسی تروما میدرخشید.
تو این جیانگهوی دیوونه، احتمال مردنقوی بر اثر زخم چاقو و شمشیرتوخالی به طرز چشمگیری بالاتر از بیماری بود.
بنابراین، فرقهها شروع کردن به رقابت تاهمچین با عمارت پزشکی فلس سفید، که توقوی مراقبتهای اورژانسی تروما تخصص داشت، قرارداد ببندن.
تا چه حد؟ تا جایی کهتنها قراردادهاشون رو با عمارتهای پزشکی سنتی کهخیلی صدها سال باهاشون کار میکردن، فسخ میکردن.
تو دوران مدرن، آدم طبیعتاً فکر میکنهبرابر باید بره بیمارستانی که درمان بهتری ارائهدستم میده، اما اینجا قضیه خیلی فرق داشت.
اینجا دورانی بود که خانوادههااونقدر نسل در نسل و برای صدهاخنده سال تو یه خونه زندگی میکردن.
برای یه فرقه، جابهجاهیچوقت شدن به اندازه یهاختلاف فاجعه خونی خطرناک بود.
این کار یعنی رهااونقدر کردن تمام ارتباطات ودستم اعتباری که سالها ساخته بودن.
علاوه بر این، فرقههایی که از قبل توکنم مکان جدید مستقر بودن با چشمهای باز مراقبشونخنده بودن، بنابراین معمولاً یه طوفان خون به پا میشد.
در نهایت، اینجا یه قانون نانوشته بودتنها که وقتی یه فرقه جایی مستقر میشد، همونجابزرگه میموند، مگر اینکه یه فاجعه خونی رخ میداد.
بنابراین، قطع کردن قراردادی که ازنمیکردم زمان اجدادِ اجدادشون شروع شده بوداما و تغییر دادنش، شجاعت زیادی میخواست.
چقدر شجاعت؟
اونقدر که یه دوئل مرگاختلاف و زندگی با رهبر فرقهاونقدر همسایه از این کار راحتتر بود.
اما حالابرابر چنین اتفاقاتیاما داشت میافتاد.
با سوار شدن بر این موج،نمیکردم اونا شروع کردن به تأسیس تهاجمیاما شعبههای جدید زیر نظر عمارت پزشکی.
موول توکنم اینجور مسائل یهقوی متخصص واقعی بود.
درست مثل قبیله هائو که مسافرخونهها روبرابر تصاحب میکرد، اونم کلینیکهای ورشکسته رو میخرید وبرمیاومد به شعبههای عمارت پزشکی فلس سفید تبدیلشون میکرد.
پزشکهای کلینیکهای ورشکسته مجبور میشدن به عمارت پزشکی فلس سفید ملحق بشنتوخالی و دوباره آموزش ببینن، اما چون بدهیهاشون از طریق این خرید پرداختجین میشد و فرصتی برای جبران پیدا میکردن، هیچ حرف و حدیثی باقی نمیموند.
علاوه بر این، اونهیچوقت پزشکها فقط وابستگیشون به عمارتسطحی پزشکی فلس سفید تغییر میکرد.
بعد ازکنم آموزششون، دوباره برمیگشتنقوی سر جای اولشون.
در نهایت، آدمها همون آدمهااختلاف بودن، که یعنی ارتباطاتی هماونقدر که داشتن دستنخورده باقی میموند.
«دقیقاً به همین خاطره کهاونقدر فرقهها شروع کردن به انتقالبرمیاومد قراردادهاشون به عمارت پزشکی فلس سفید.
حتی اگه عمارت پزشکیِهیچوقت وابسته تغییر کنه، ناماختلاف خانوادگی پزشک محلی همون میمونه.»
و پزشکهایی که به این شکل جذب و آموزش دیدهخنده بودن، مهارتهاشون رو از طریق عمارت پزشکی فلس سفید ارتقامیکردم میدادن و خدمات پزشکی محلی هم شروع به بهتر شدن میکرد.
نه تنها این، بلکه از طریق شبکه توزیعی که عمارت پزشکی فلستنها سفید ایجاد کرده بود، گیاهان دارویی و تجهیزات پزشکی مختلف میتونست بهمغرور سرعت تأمین بشه، که طبیعتاً آمار مرگ و میر بیماران رو پایین میآورد.
در نتیجه، کلینیکها و عمارتهایاونقدر پزشکی دیگه شروع کردن بهبرمیاومد عقب موندن تو این رقابت.
مگر اینکه در سطح سه عمارت پزشکی بزرگ زیر آسمان بودن، یا تحت حمایت فرقهایتنها بودن که هژمونی یه منطقه رو تو دست داشت، مثل عمارت پزشکی خانواده تانگ یاقویتر عمارت پزشکی پنج سم، در غیر این صورت حتی رقابت کردن هم براشون سخت بود.
تو چنین شرایطی، با استقبال از استاد جوان عمارت پزشکیخنده فلس سفید، فرقه پنج سم کاری کرد که استاد عمارتمیکردم پزشکی پنج سم شخصاً برای تبادل پزشکی پا پیش بذاره.
کسی که همین الانهمچین از جین چون-هی سوال پرسیدهاما بود، دقیقاً همون شخص بود.
استاد عمارتبرابر پزشکی پنجاما سم، یاموجورا.
مردی تو دهه پنجاه زندگیش،فکر که از ظاهرش به نظربرابر میرسید از قبیله پرنده-حشره باشه.
«روز اول سعی کرداونقدر باهام مثل یه آدمدستم ضعیف و بیدستوپا رفتار کنه.»
اما از روز دوم بهاختلاف بعد، موضعش رو پایین آورد وقوی به شکل معقولی وارد تبادل شد.
«در واقع، عمارت پزشکی فلس سفید توزیع صابون رودستم تو اولویت قرار میده. شستن دستها بعد از اومدنزیادن از بیرون، کمک بزرگی به جلوگیری از عفونت میکنه.»
پایهایترین اصل ممکن.
این رو به هر پزشکی که میدید میگفت،دستم تو مجمع اژدها و ققنوس توضیحش داده بود وزیادن تو عمارت ارباب ستون هم دوباره تکرارش کرده بود.
و حالا اینجانمیکردم بود و داشتسطحی دوباره همون رو میگفت.
خندهدار بود.
اینجا جایی بود که اونا هنرهای پزشکی خارقالعادهای رو انجام میدادنکنم که رو زمین غیرممکن و از نظر علمی غیرقابل توضیح بود،خیلی مثل بند آوردن خونریزی از طریق مهر و موم نقاط طب سوزنی.
با این حال،اما هیچی در موردتنها صابون یا عفونت نمیدونستن.
«تا الان دیگه باید بهشاختلاف عادت میکردم، اما بعضی وقتااونقدر هنوزم نمیتونم باهاش کنار بیام.»
پزشکهای عمارت پزشکی پنج سم با دقتتنها به حرفهای جین چون-هی گوش میدادن، اماخیلی از طرف دیگه، بعضیها هم بیتفاوت بودن.
دلیلش ساده بود.
دردسر داشت.
تنبلی وفکر دردسر، بزرگترینهمچین دشمن صابونه.
این موضوع تو دنیای رزمی هم مثلتنها دوران مدرن صدق میکرد، و تو دنیایخیلی رزمیِ ناآشنا، حتی دشمن بزرگتری هم محسوب میشد.
«دیگه کسی نمونده کههیچوقت علناً به کارایی واختلاف اثرات صابون شک داشته باشه؟»
هر وقت افراد شکاک پیدا میشدن، اونکاری ردشون کرده بود، برای همین حالا دیگهبزرگه هیچکس حتی دستش رو هم بالا نمیبرد.
«با این حال،نمیکردم میبینم که چند تابرابر پزشک مشتاق هم هستن.»
از اونجا که اینجا یه منطقه گرم و مرطوب بود،برمیاومد اگه فقط میتونست یه بار راهش رو باز کنه، واضحشده بود که خود توزیع با سرعت سرسامآوری گسترش پیدا میکرد.
هنوز فهمیدن نیتمرده استاد عمارت پزشکینمیکردم پنج سم سخت بود.
بعد از تموم شدنهمچین تبادل صبحگاهی، اون با پزشکهایاما فرقه پنج سم ناهار خورد.
«یه پانچبرابر میوهای که بااونقدر انبه درست شده.
خیلی خوشمزهست.»
در حالی که جین چون-هی با اشتیاق داشتدستم پانچ انبه رو میخورد، یکی از پزشکان ارشدتوش عمارت پزشکی فلس سفید دهنش رو باز کرد.
«با این اوصاف، من معتقدم فرهنگ تدفینی که شمااما تو استان یوننان دارین یه کم خطرناکه... اگه میتونستینجیانگهو محل تدفین آسمانی رو یه ذره دورتر از روستا ببرید...»
هر جا که بری،اما همیشه یکی پیدا میشه کهدستم باید حتماً نظرش رو بگه.
طرف آدم بدی نبود.
از یهکنم جهاتی، حقاونقدر با اون بود.
اما درست بودننمیکردم یعنی چی؟ درسطحی نهایت، مگه نسبی نیست؟
از دیدگاه جین چون-هی، این موضوع کمی نگرانکننده بود،دستم اما با خودش فکر کرد که حتماً دلیل مهمیزیادن دارن که تدفین آسمانی رو تو اون مکان انجام میدن.
چون این مشکل خودشون بود، به این نتیجه رسید کهبرابر باید خودشون حلش کنن، برای همین قصد داشت فقط تئوریهایتوخالی مربوطه رو تبادل کنه و قضیه رو همونجا رها کنه.
«...»
با دیدن فضای سرد واختلاف سنگین فرقه پنج سم، بهاونقدر نظر میرسید پیشبینیاش درست بوده.
پزشک ارشدی هم کهاما حرف زده بود، بهکاری نظر میرسید متوجه اشتباهش شده.
«من... مثل اینکه بد حرف زدم، عذرهمچین میخوام، اما... از دیدگاه فنگشویی، جهت وزشقوی باد و جریان آبهای زیرزمینی خوب نیست...»
«منظورت این نیستاما که مراسم تشییع جنازهکاری مقدس ما مشکل داره؟»
«منظورم این نبود...»