چپتر 1224: فصل ۱۲۲۴
0برخلاف انتظارکرده همه(؟)، از قضاارشد موول اونجا نبود.
«هوف، کاریش نمیشه کرد.»
تو این شرایط، بهترین کارلحظه این بود که هر کاریقطعی از دستش برمیاومد رو انجام بده.
جین چون-هی به روشهایی فکرهاا کرد که میتونست با یهمیاد قیمت نسبتاً معقول ازشون استفاده کنه.
هنر شفابخشی کههاا تو سفرش به پادشاهینظر داتو یاد گرفته بود.
«این یکی خطرناکه.»
هنر شفابخشی برای کمکهای اولیه اورژانسی رویتسکین زخمهای خارجی به درد میخورد، اما برای یهمیرسه همچین بیماریای، میتونست اوضاع رو بدتر هم بکنه.
«چیز دیگهای هم هست؟»
روش بعدی این بود کهارشد جین چون-هی انرژیهای هنر الهی پنجراحتتر عنصر رو با هم ترکیب کنه.
پنج انرژی چی حقیقی پنج عنصر، این قابلیت رو داشتن که بستهمیداد به نوع ترکیبشون، به انرژیهای کاملاً متفاوتی تبدیل بشن و مگه اینوقتی همون روشی نبود که باهاش از شمشیر جاودانه قطعکننده عالی استفاده میکرد؟
«چی میشه اگه از هنر الهی پنج عنصرمیداد استفاده کنم تا چی حقیقی هنر چی نامیرایخودش اژدهای بهاری رو درست همینطوری به وجود بیارم؟»
انرژی رو وارد بدن پسر کردپزشک و با قدرت خارجی، یه گردشکشیدنش آسمانی کوچک رو بهش تحمیل کرد.
تأیید کرد که انرژی هنر چی نامیراینظر اژدهای بهاری تو تمام اندامهای پسر پخشلحظه شده و بدنش رو کمی سالمتر کرده.
هاا، هاا.
پزشک ارشد گفت:
«به نظر میاد نفسکرده کشیدنش یه کم راحتترگفت شده، اما فقط همین.»
این کار فقطهاا برای یه لحظهگفت علائم رو تسکین میداد.
درمان قطعی نبود.
«با این حال، جای شکرشلحظه باقیه که به نظر میرسهقطعی خودش میتونه آگاهانه نفس بکشه.»
«وقتی میخوابه چی؟»
«احتمالاً اون موقعهاا دوباره برای نفسگفت کشیدن به مشکل میخوره.»
«که اینطور.»
«با این وجود، تبدیل شرایطی که روزی سهمیداد شیفت مراقبت میخواست به شرایطی که یه نفرخودش بهتنهایی میتونه مراقبش باشه، خیلی امیدوارکنندهست، مگه نه؟»
راست میگفت.
هزینههای پزشکی همونهاا لحظه به طرزگفت قابلتوجهی پایین اومده بود.
با این روند، آیا میشد باراحتتر ایجاد یه پاکسازی مغز استخوان مصنوعی ازدرمان طریق تکنیک اصلاح بزرگ، کاملاً درمانش کرد؟
«یا اینکه میتونمفقط هنر اژدهای بهاریعلائم رو بهش یاد بدم.»
مشکل اینجا بود که...
«باز هم پای پول درمیونه.»
به ایننظر ترتیب، درنفس روز سوم درمان.
جین چون-هی درفقط حالی که غرق درتسکین افکارش بود، قدم میزد.
«یه کمکمی وقت خریدم... اماهاا هنوز هم خطرناکه.
با توجه به وضعیتپزشک مالی بیمار، چند روز دیگهنفس بستری بودن یعنی کارش تمومه.
باید یهنظر راه دیگهنفس پیدا کنم.»
در حالی که داشتهمین با این مشکل دستمیداد و پنجه نرم میکرد-
«مدیرکل سالن خارجی برگشت!»
موول، بالاخره اومدی؟
منتظرت بودم عزیزم. ♥
جین چون-هی رفت تاکرده موول رو پیدا کنه ونظر وضعیت رو براش توضیح داد.
«...»
موول کوهی از اسناد و مدارکراحتتر رو کنار زد و با دقتمیداد به حرفهای جین چون-هی گوش داد.
بالاخره آهی کشید و گفت:
«میدونم که شما قلبتون رو برای نجات جون آدمهانظر گذاشتید، ارباب جوان عمارت. به خاطر همینه که من،تسکین خواهرم و بچههای بنیاد اژدهای سفید نجات پیدا کردیم.»
«لازم نیست اینقدر بزرگش کنی...»
«نه. این یه رستگاری بود. شما جون ما رو نجات دادید. تمام زندگیمون رو. روحمون رو. اگه شماباقیه نبودید، یه نفر الان تبدیل به یه جسد سرد و یخزده تو خیابون شده بود. بعضی از بچههاشیفت مجبور میشدن یه زندگی پست و حقیرانه رو بین آدمای شرور بگذرونن. این یه حدس نیست، یه واقعیته.»
«من...»
«اگه اون رستگاری نبود، الان من با این کوه کاغذبازی دست و پنجه نرم نمیکردم. لطفلحظه و موهبت شما تا این حد سنگینه. لطفی که به من و خواهرم اجازه میده مثلمیخوابه انسان زندگی کنیم. شما ولینعمت ما هستید. اگه ولینعمت من نبودید، تبدیل به دشمن قسمخوردهام میشدید.»
«!»
«آخه کی میتونه اینقدر شرور باشه که یه نفر رو بندازهتسکین تو این جهنم کاغذبازی؟ فقط به خاطر اینه که شما ولینعمتآگاهانه من هستید که میتونم این کار رو با قلبی شاد انجام بدم.»
«الان داره بهم تیکه میندازه؟»
«...»
با شنیدن این حرفها،پزشک جین چون-هی آب دهانشمیاد رو بهآرومی قورت داد.
و اما کلمه ولینعمت.
از زمان چشمه شکوفه هلو،لحظه برای جین چون-هی سخت بود کهحال کلمه ولینعمت رو مثل گذشته بپذیره.
با این حال،سالمتر نمیتونست این روپزشک به موول نشون بده.
موول چیزی نمیدونست.
و اینکه.
«حتی اگه موولفقط حقیقت رو همعلائم میدونست، چیزی عوض نمیشد.»
اون میدونست کسانی که تو چشمه شکوفهارشد هلو جونشون رو فدای اون کردن، این کارهمین رو با درک کامل از اعمالشون انجام دادن.
در واقع.
بین کسانی که جونشون رو بهشراحتتر مدیون بودن، بعضیها تا اونجا پیشمیداد نرفتن که جونشون رو تقدیم کنن.
اصلاً هر چقدر هم کهلحظه اینجا جیانگهو باشه، کسایی کهقطعی تا این حد پیش میرفتن...
«با این حال،سالمتر تعدادشون از دنیایپزشک مدرن خیلی بیشتره.»
به هرکرده حال، اگهپزشک بخوام ساده بگم.
مشکل اینجا بود که تصورکشیدنش اونا از جبران یه لطف،علائم خیلی سنگینتر از استانداردهای مدرن بود.
و اون همفقط هیچ قصدی برایعلائم سرزنش کردنشون نداشت.
اون فقط از رویکرده هوس و میل خودشگفت آدمها رو نجات داده بود.
هیچ معنیکرده و مفهومپزشک عمیقتری پشتش نبود.
«حالا که بهش فکر میکنم، موول همفقط ممکنه یکی از همون آدمایی بوده باشهقطعی که اون موقع جونش رو پیشکش کرد.»
جین چون-هی آدمهایفقط خیلی زیادی روعلائم نجات داده بود.
خیلی زیاد.
حتی اگه فقط کسر کوچیکی ازگفت اونا هم بودن... وقتی دور همفقط جمع میشدن، مثل دانههای شن بیشمار بودن.
اونقدر زیاد که بتونن درکشیدنش یک لحظه جین چون-هی روعلائم به یه شخصیت مقدس تبدیل کنن...
دقیقاً نمیدونست اونفقط موقع به چیعلائم تبدیل شده بود.
فقط حس میکردسالمتر که احتمالاً یهپزشک جیسون یا اینسون نیست.
قدرت طلاییایکرده که بدنش روارشد پر کرده بود.
این یه اقتدار نبود که بشه فقطفقط با رسیدن به روشنگری تو هنرهای رزمیقطعی و دور ریختن پوستههای قدیمی به دستش آورد.
موول به حرف اومد:
«به هر حال... من قلبتون رو درک میکنم، ارباب جوان عمارت. اما ما یه مجموعه هستیم. اگه بخوایمتسکین کورکورانه خدمات رایگان ارائه بدیم، مشکلاتی پیش میاد. اون پزشک ارشد هم احتمالاً به همین دلیل سعی کرددوباره جلوتون رو بگیره. چون میدونه که شما تا الان چند بار از سهمیه خودتون به صورت شخصی استفاده کردید.»
«میدونم. برای همین اومدم باهاتارشد مشورت کنم که ببینم راهی هستراحتتر یا نه. راهی هست، مدیرکل موول؟»
موول تو اطلاعات شخصینفس بیمار و مدارکی که داشتلحظه جستجو کرد و بعد گفت:
«در حال حاضر، هیچ راهی نیست. بنیاد اژدهای سفید، به معنای واقعی کلمه، یه سیستم و نهاد برایآگاهانه محافظت و پرورش بچههاییه که تو درگیریهای جیانگهو گیر افتادن. نمیشه برای این مورد ازش استفاده کرد. دربهتنهایی مورد جایزه شهروند شجاع یا سیستم بورسیهای که قبلاً راه انداختید هم همینطوره. الان نمیشه ازشون استفاده کرد.»
«سیستم درمان پایه چی؟»
«اوایل امسال دو بار ازشارشد استفاده کردید. برای استفاده دوباره،کشیدنش باید تا سال آینده صبر کنید.»
«مممف.»
جین چون-هی دست بههمین سینه شد و تومیداد فکر عمیقی فرو رفت.
موول با دیدنسالمتر اربابش تو اینپزشک حالت، لبخند محوی زد.
«...اما. اگهکرده راهی نیست، نمیتونیمارشد خودمون یکی بسازیم؟»
«!»
چشمان جین چون-هی برق زد.
«واقعاً اشکالی نداره؟»
«نکته اصلی اینه کهپزشک باید یه جور روالمیاد اداری وجود داشته باشه.»
«پس...»
درست وقتی که جینهمین چون-هی میخواست حرف بزند،میداد موول حرفش را قطع کرد.
«اما اینکه همینطوری و زبانی تصمیم بگیریم، اصلاً قابل قبول نیست. باید دقیقاًراحتتر طبق روال پیش بریم. همهچیز باید قانونی باشه، و روند کار و مبلغمیرسه پول هم باید طوری تعیین بشه که بقیه هم بتونن عادلانه ازش سود ببرن.»
همونطور کهکرده از موولپزشک انتظار میرفت.
هیچ جای خطایی باقی نمیذاره.
پس یعنی یهفقط نقشه سرهمبندیشده و هولهولکیتسکین اصلاً تو کار نیست؟
«موول، واقعاً توسالمتر نقشت توی عمارتپزشک پزشکی جا افتادیا.»
«همه اینا به لطف آموزشهای عمیقگفت استاد عمارت و مدیرکل سالن داخلیه.فقط من همیشه در تلاشم تا بهتر بشم.»
ترجمه: جگال لین ونفس یوهو هر بار کههمین اشتباه میکردم، منو له میکردن.
«...»
آخه چقدر لهشسالمتر کرده بودن که شخصیتشارشد اینقدر عوض شده بود؟
موول همیشه آدم دقیقیپزشک بود، اما قبلاً اینقدر تندنفس و تیز نبود، مگه نه؟
«خب، حداقلنظر میدونم باید ازکشیدنش کجا شروع کنم.»
«اوه، خیلی مشتاقم نظر ارزشمندتون روعلائم بشنوم، استاد جوان عمارت. میشه لطفاً خردتونشکرش رو با من هم به اشتراک بذارید؟»
ترجمه: اگه دردسر درست کنی، منمپزشک که باید گندکاریهاتو جمع کنم، پس لطفاًراحتتر بذار از نظر روانی خودمو آماده کنم.
واو، موول... هرهاا روز داری بیشتر شبیهنظر استادهای تالارمون حرف میزنی.
حتی تو طرز حرفنفس زدنت یه رگههایی ازهمین استاد هم پیدا شده.
تنها فرقش این بود کهلحظه استادش از این لحن برایقطعی تحقیر کردن بقیه استفاده میکرد.
اما موول داشتسالمتر برای زنده موندن ازارشد ادبیات سیاسی استفاده میکرد.
آخه چطوری لهش کردن، استاد...
جین چون-هی گفت:
«چیز خاصی نیست. امم... خب.»
بعد از یکسالمتر لحظه مکث، جینپزشک چون-هی دهان باز کرد:
«...یه نفری این اطراف هستارشد که به یه مهر "آفرین،کشیدنش کارت عالی بود" نیاز داره.»
«...؟»
موول سرش رافقط کج کرد، چون اصلاًتسکین منظور او را نفهمید.
با این حال.
حتماً استادکرده جوان عمارت منظورارشد عمیقی پشت حرفهاشه.
موول با چشمانی پرنفس از اعتماد عمیق به نابغهلحظه بینظیر، جین چون-هی، نگاه کرد.
به جز اینکه...
اگه دردسری پیشسالمتر بیاد، بازم منمپزشک که باید جمعش کنم.
بعد ازنظر گفتگوی اونفس با موول.
جین چون-هی در حالی کهلحظه غرق در افکارش بود، درقطعی راهروی طولانی عمارت پزشکی قدم میزد.
— این اون نیست!
— این یکیه بد نیست.
— اوننظر اطلاعات رونفس برام بیار!
— هی. من یههمین شیطان قلبیام! یه شیطانمیداد قلبی! اینجور چیزا... آره.
چشم، قربان.
انجامش میدم.
انجامش میدم.
— شرارت باستانی.
من.
کار.
غررر.
کتابخانه کودکانهایراحتتر که درهمین سرش بود.
بیشمار چون-هی کوچکسالمتر شروع به حرکت طبقارشد دستور جین چون-هی کردند.
آنها با دقت و وسواس رویگفت کار همدیگر چیزی میساختند تا اینکهفقط بالاخره به یک نقشه واحد رسیدند.
حجم این نقشه، معادل یک پروپوزال کاری بود کهلحظه یک کارمند معمولی برای تحقیقش به یک هفته زمانباقیه و برای بازبینیاش به یک هفته دیگر نیاز داشت.
— این کامله؟
— قسمتی هستسالمتر که نیاز بهپزشک اصلاح داشته باشه؟
— بیخیال! ارائههاا دادن همچین چیزیگفت به عنوان یه طرح...
چه هدر رفتن سلولهای مغزیایه!
تق، تق، تق.
ذهنش داشتکمی به صحنهای ازهاا هرجومرج تبدیل میشد.
اما قدمهایکرده جین چون-هی آرامارشد و متین بود.
او به معنای واقعینفس کلمه یک آزمایشگاه متحرکهمین بود، یک شرکت متحرک!
یک آزمایشگاهراحتتر و شرکت درلحظه حال راه رفتن!
بالاخره، کار تمام شد.
و...
رسیدم جلوی دفتر استاد.
«هی؟»
صدای استادش طنینانداز شد.
صدایی آغشته بههاا انرژی درونی، اماگفت نه چندان بلند.
قلمرویی شگفتانگیز؛ انگار کهنفس داشت افکارش را با شلیکلحظه کردن خود ارادهاش منتقل میکرد.
شاگرد لبخندراحتتر درخشانی زدهمین و گفت:
«بله، استاد. یهسالمتر چیزی هست کهپزشک باید بهتون بگم.»
«...»
یک لحظه سکوت.
و سپس:
«بیا تو.»
برای شاگردش،کرده «هیولا»ی عمارتپزشک پزشکی فلس سفید...
غیژژژ.
در راراحتتر تنها باهمین ارادهاش باز کرد.
غیژژژ...
«استاد!»
«بله. چیه؟»
استادش مثل همیشه درکرده حال نوشیدن چایی بودگفت که مثل مواد مذاب میجوشید.
در بین پزشکهای ارشد، شایعهای وجود داشت کهمیاد این چای با چلاندن شیره جان استادهای عمارتتسکین و مدیرکل سالن خارجی، یعنی موول، دم شده است.
...این فقطنظر یه چاینفس گیاهی معمولیه.
فقط مسئله این بود که استادش گاهیتسکین اوقات آنقدر بیرحم میشد که توهمی ازباقیه غیرانسانی بودن او در ذهن بقیه ایجاد میکرد.
جین چون-هی گفت:
«قصد دارم یه بیمار مبتلا بهگفت فلج اطفال رو درمان کنم، وفقط برای این کار یه راهی پیدا کردم.»
«قبلاً در مورد این موضوع شنیدهراحتتر بودم. شنیدم داشتی اینور و اونورمیداد میدویدی... خب. چه راهحلی پیدا کردی؟»
«دارم به این فکر میکنم کهعلائم چیزی به اسم "صندوق خیریه فضیلتجای برای درمان بیماریهای لاعلاج" راه بندازم!»
«این... کاملاً جدیده.سالمتر بسیار خب. سعیپزشک کن توضیحش بدی.»
«چشم! الان توضیح میدم. خب...»
با اشاره دست استاد، جین چون-هی با عجلههمین جلو رفت، روبهروی استادش نشست، برایش چای ریختجای و شروع کرد به تند تند حرف زدن.
صندوق خیریه فضیلت.
ماهیت این صندوق با بنیاد حمایتپزشک از کودکان اژدهای سفید (که به اختصارراحتتر بنیاد اژدهای سفید نامیده میشد) تفاوت داشت.
بنیاد اژدهای سفید، نهادیپزشک بود که با بودجه عمارتنفس پزشکی فلس سفید اداره میشد.
هرچند کمکهای مالی همنفس قبول میکرد، اما بیشتر بالحظه پول خود عمارت پزشکی میچرخید.
اما...
صندوق خیریه فضیلت برایکرده درمان بیماریهای لاعلاج، نوعگفت متفاوتی از بنیادهای خیریه بود.
این یکی قرارهاا بود فقط از طریقنظر کمکهای مردمی اداره شود!
علاوه بر این.
هدفش مستقیماًراحتتر روی درمان بیماریهایلحظه لاعلاج متمرکز بود!
صندوقی بود با هدف کمک به بیمارانی که درنظر واقعیت، به خاطر هزینههای سرسامآور پزشکی، توانایی پرداخت هزینهتسکین درمان را نداشتند؛ درست مثل همین مورد فلج اطفال.
طبیعتاً.
از همین الان هم شخصیکشیدنش وجود داشت که باید بیشترین پولتسکین را به این صندوق اهدا میکرد.
حکیم پزشکی.
کارمای خوب؟کمی میتونی باکرده پول بخریش.
البته بهکرده شرطی که خیلیارشد ازش داشته باشی!
البته، قرار نبود فقطنفس پول را از چنگهمین حکیم پزشکی بیرون بکشد.
او میخواستراحتتر از امپراتورهمین هم پول بکشد.
به بهانه گسترش خیرخواهیکرده و بالا بردن اعتبارش، چوننظر به هر حال اون امپراتوره.
میخواست ازکرده پرنس ژوپزشک هم پول بکشد.
پرنسس ژو، نظرتمیاد چیه یه کمراحتتر اعتبارت رو بالا ببریم؟
میخواست از آدمهای ثروتمندهمین استان جیانگسو هم یهمیداد پولی به جیب بزند.
برنامهاش این بود که با دادنپزشک حق تقدم خرید قرصهای نشاطآور عمارت پزشکیراحتتر فلس سفید، پولهاشون رو از چنگشون دربیاره.
با این روش،هاا او میتوانست یکگفت بودجه عظیم جمعآوری کند!
«تو همیشه همهچیز رو خیلی آسون جلوهفقط میدی. و به نظر میرسه که ممکنهقطعی واقعاً به اون مبلغ پیشبینیشده هم برسی.»
جین چون-هی از همین الانلحظه شروع کرده بود به نوشتنقطعی ارقام تخمینی روی یک تکه کاغذ.
در حالی که به اعدادیهاا نگاه میکرد که انگار توسطمیاد یک چاپگر انسانی چاپ میشدند.
موول قرارهکرده پودر بشهپزشک و بره هوا.
اما بیصبرانه منتظرشم.
چرا؟
چون میخواست مسخرهبازیهایسالمتر این بچه راپزشک تا آخرش ببیند.
قراره تمام اون حرومزادههای پولدارارشد جیانگسو رو سر و تهکشیدنش آویزون کنم تا سکههاشون بریزه.
«...»
چشمان شاگرد از جنون میدرخشید.