چپتر 974: فصل 974
0اغراق نیست اگر بگویم اودرک از وسواس مردم جیانگهو نسبتقدرتت به هنرهای رزمی استفاده کرده است.
اگر ذهن کسی فقط کمی شفافتر میشد،نابغهست اگر میتوانست خشمش را کمی راحتتر آراممگه کند، آنوقت میتوانست قلمرو بالاتری را ببیند.
«در حالی که تمرین هنرهای شیطانی باعث میشود فرد درندهاتحادیه و دیوانه شود و جنون تا مغز استخوانش نفوذ کند،نابغهای این یکی، از طرف دیگر، از اصل کاملاً متضادی استفاده میکند.
هرچه بیشتر تمرینگسترش کنی، ذهنت شفافترفضیلت و تیزتر میشود.
و هرچه درک توتیزتر از روشنگری بودایی عمیقتر باشد،باشد قلمرو قدرتت بالاتر خواهد رفت.»
بوکگونگ سانسان پرسید: «اگر کسیمیبرد این رو در کنار یهجناح هنر شیطانی تمرین کنه چی میشه؟»
«یین و یانگ همدیگه رو خنثی میکنن وزیردستانش فرد ضعیفتر میشه. با این حال، جنونش فروکشمیبرد میکنه و پایهای برای شروعی دوباره براش فراهم میشه.»
«... اینزیردستانش کار ارادهاتحادیه خیلی زیادی میخواد.»
«بازم بهشون حق انتخابتیزتر میده. این یارو فکرعمیقتر کرده یه جور بودیساتوای کشیتیگارباست؟»
بهتر بودمیکرد قیمت بالاتریبیشتری برایش میگذاشت.
یا اگر از این هنر غایی الهیافزایش به عنوان طعمهای برای افزایش زیردستانش و گسترشبیشتری اتحادیه پنج فضیلت استفاده میکرد، سود بیشتری میبرد.
«این مرد یه نابغهست.اتحادیه اما نابغهای که برایسود جناح غیرمتعارف مثل سم میمونه.»
«مگه هنرهای غیرمتعارفی کهتیزتر توسط جناح غیرمتعارف تمرین میشنباشد با هنرهای شیطانی فرق ندارن؟»
«شاید باعث خنثی شدن همدیگه نشن، اما ذهنشون رو شفافتر میکنه. تعداد کسایی که هنرهای غیرمتعارف رو تمرین میکنن کمتر میشه. البته، اون دیوانههایی کهکسایی فلسفههای خاص خودشون رو دارن این رو یاد نمیگیرن. و بین جناح غیرمتعارف، فرقههای نسبتاً بزرگ هنرهای غیرمتعارفی دارن که به اندازه هنرهای غایی الهی قدرتمندن،اکثر بنابراین نیازی به طمع کردن برای این هنر رزمی ندارن. مال اونا ممکنه هنرهای غیرمتعارف نامیده بشه، اما به اندازه هنرهای غایی اکثر جناحهای متعارف باثباتن.»
«آیا این ردیهغایی که از حاکم رزمیافزایش قبلی به جا مونده؟»
«یه چیزی تو همین مایهها... خب، فقط قبلی نه، هنرهای غیرمتعارفی هم هستن که حاکم رزمی فعلی به جامگه گذاشته. کسایی که تو نسلهای مختلف لقب حاکم رزمی رو به دوش میکشن، دیوانههایی هستن که هر چیزی رودارن یاد میگیرن، میشکافن و میچشن؛ چه هنرهای شیطانی، چه غیرمتعارف و چه متعارف، به شرطی که بتونه قویترشون کنه.»
«فکر کنم به خاطر همینهدرک که در کمال تعجب، تعداد خیلیبالاتر کمی از جناح متعارف بینشون هست.»
«دقیقاً. به خاطر همینه کهمیبرد هنرهای غیرمتعارف زیادی از خودشونجناح تو جناح غیرمتعارف به جا گذاشتن.»
«این که تا حدودی مثبته!»
«اما، خودت میدونی که هنرهای غیرمتعارفی که شامل اصول یه هنرمرد غایی الهی میشن رو به هر کسی یاد نمیدن. احتمالاً اراذلمیشن و اوباش سعی میکنن این هنر غایی الهی رو یاد بگیرن.»
بوکگونگ سانسان طوری به اودرک نگاه کرد که انگار برایقدرتت شنیدن چند کلمه امیدوارکننده التماس میکرد.
وضعیت برای یکسود استراتژیست تا اینمرد حد ناامیدکننده بود.
امپراتور جادوگریمیگذاشت در نهایتالهی چیزی گفت.
«با این که قبلاً گفتم دیوانه یکتا از وسواس مردم جیانگهو برای هنرهای رزمی استفاده کرده، اما در نهایتمگه خیلیا تو نیمهراه بیخیالش میشن. مگه زندگیِ خوب و سالم داشتن آسونه؟ مخصوصاً برای کسایی که تا همین دیروزدارن قصاب آدم بودن. اگه رسیدن به روشنگری آسون بود، هر سگ و گاوی سرش رو میتراشید و میرفت بالای کوه.»
«حالا کهکنی بهش فکر میکنم،درک میبینم راست میگی.»
«علاوه بر این، لحظه عبور از یهنابغهست مانع و ارتقا، دقیقاً به همون اندازهمگه هر هنر غایی الهی دیگهای سخت خواهد بود.»
بوکگونگ سانسان آهی کشید.
با این حال،گسترش حرفهای امپراتور جادوگریفضیلت کمی مایه تسلی بود.
فقط کمی.
«هاا... به نظر میرسه جناح غیرمتعارفمرد ما با سمی که دیوانه یکتامثل برای گرفتن شیاطین پخش کرده، ضعیف میشه.»
«اوضاع دقیقاً از همین قراره.»
«جناح متعارف خوشحال میشه؟»
«نه چندان. راستش رو بخوای، جناح متعارف علاقه چندانی به افزایش تعدادخواهد جنگجویان خوب نداره. این چیزیه که فقط ممکنه برای دوستان تائوئیست شائولین،خنثی وودانگ یا کوه هوا مهم باشه. وضعیت برای خانوادههای معتبر خیلی متفاوته.»
«منظورت چیه که وضعیتشون متفاوته...؟»
«رک و پوستکنده بهت میگم. اگه اراذل و اوباش جناح غیرمتعارف،پنج که اونا همیشه تحقیرشون میکردن، با یادگیری یه هنر غایی الهی قویمثل بشن، اونوقت سعی میکنن تابلوی جناح متعارف رو بالای سرشون آویزون کنن.»
«خب مگه این برای جناح متعارف چیز خوبیسود نیست؟ جناح غیرمتعارف تبدیل به جناح متعارف میشه،غیرمتعارف پس دیگه نیازی به ریختن خون همدیگه نیست.»
«هنوز خیلی موندهذهنت تا این دنیاروشنگری رو درک کنی.»
امپراتور جادوگری نوچنوچ کرد.
با این که او استراتژیستی بود کهافزایش شایستگی لقب مغز شیطانی را داشت، اماسود هنوز همهچیز را درباره جناح متعارف نمیدانست.
نه، شایدزیردستانش این کاملاًاتحادیه طبیعی بود.
از این نقطه به بعد، اینروشنگری چهره واقعی جناح متعارف بود که فقطرفت خود جناح متعارف از آن خبر داشت.
«لحظهای که اونا تابلوی جناح متعارف رو آویزون کنن، دیگه جناح غیرمتعارف محسوب نمیشن، بلکه هجوم میارن تافرق منافع جناح متعارف رو تیکهپاره کنن. فکر میکنی جناح متعارف ساکت میشینه و اینو قبول میکنه؟ تو گذشته، اونافرقههای میتونستن همهشون رو به اسم جناح غیرمتعارف تو یه دسته قرار بدن و سرکوبشون کنن، و این توجیهشون بود.»
با شنیدن اینغایی حرفها، چشمان مغزطعمهای شیطانی گشاد شد.
«!؟»
دعوا بر سر منافع!
جناحهای متعارف جدیدسود سعی میکردند در منافعنابغهست جبهه روشنایی سهیم شوند!
برای جناح متعارف،غایی این در هرطعمهای صورت یک ضربه بود.
با این حال، از دیدگاه جناح غیرمتعارف،میکرد این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا این فراریهاینابغهای آنها بودند که با افراد جناح متعارف میجنگیدند.
«پس اینکنی به نفع مردمدرک عادی تموم میشه.»
«درسته. اگه این مدعیها بخوان ادعا کنن که از جناح متعارف هستن، نه غیرمتعارف، باید هنر متعارفی که دیوانه یکتا منتشر کرده رو به درستی بپذیرن. والبته برای این که مثل یه جناح متعارف رفتار کنن، به توجیه نیاز دارن. آیا اونا میتونن به راحتی از مردم عادی تو خیابون اخاذی کنن؟ اگه این کارآیا رو بکنن، جناح متعارف با چشمای خونگرفته میدوه میاد تا حتی یه نفرشون رو هم شده از بین ببره، با این ادعا که "اون حرومزاده از جناح غیرمتعارفه."»
در نهایت،میگذاشت همهچیز بهالهی پول ختم میشد.
حتی مبارزه برای توجیهاتحادیه نیز در جیانگهوی فعلیسود تحت تأثیر پول بود.
و دیوانه یکتا...
«او هم مثلسود استادشه، گول توجیههایمرد جناح متعارف رو نمیخوره.»
جناح متعارفمیگذاشت و مسیر حقعنوان چیزهای متفاوتی بودند.
جناح متعارف به گروهیاتحادیه اشاره داشت که برایسود هدفی بزرگتر حرکت میکردند.
مسیر حق... به کسیتیزتر اشاره داشت که درعمیقتر مسیر یک قهرمان قدم برمیداشت.
همه جناحهایمیکرد متعارف بربیشتری حق نبودند.
و همهمیگذاشت جناحهای غیرمتعارفالهی شرور نبودند.
هیولاهای پیر جیانگهو از طریق کینهها و لطفهای بیشمار بهمیبرد این حقیقت رسیده بودند، اما دیوانه یکتا در این سن،غیرمتعارفی از همین حالا شروع به دیدن لایههای پنهان جیانگهو کرده بود.
این که جناحهای متعارفتیزتر و غیرمتعارف، خیر وعمیقتر شر انسانها را تعریف نمیکردند.
«خب، از اونجایی کهبیشتری اون یه پزشکه، فکراما کنم همچین چیزی ممکنه.»
حتماً بیمارهای دردسرسازغایی زیادی از جناح متعارفافزایش را تجربه کرده بود...
«در هر صورت، فرقه شیطانی احتمالاً هنرهایمیکرد شیطانی بیشتری منتشر میکنه. اگه اونا به اینجناح راحتی تسلیم میشدن که دیگه فرقه شیطانی نبودن.»
«راستی، من نگرانم. اخیراً اطلاعاتی به دست آوردیم که نشونقدرتت میده اونا در حال توزیع کتابچههای هنرهای شیطانی در حین تعاملیین با فرقههای متعلق به جناح غیرمتعارف هستن... باید چی کار کنیم؟»
«لعنتی، این چیزیه کهبیشتری تو باید نگرانش باشی.اما چرا من باید نگرانش باشم؟»
«چی؟ شمامیگذاشت ارباب فرقهالهی غیرمتعارف هستید.»
«تا همینزیردستانش چند لحظهاتحادیه پیش بودم.»
«؟»
بوکگونگ سانسان باسود گیجی به امپراتورمرد جادوگری خیره شد.
ظاهری جوانمیگذاشت با لحن صحبتعنوان یک پیرمرد باتجربه.
اما اوزیردستانش ذاتاً انساناتحادیه شروری نبود.
او تا حدودی حس مسئولیتپذیری داشتروشنگری و به همین دلیل بود که تارفت الان از جناح غیرمتعارف مراقبت کرده بود.
«بهشون گفتم این کار رو نکنن، اما دراما نهایت همهشون هر جور که دلشون خواست زندگیتوسط کردن! برام مهم نیست که بمیرن یا نه.»
«میخواید چی کار کنید؟!»
«میخوام بازنشسته بشم!»
«چیییی؟!»
دل بوکگونگ سانسان هری ریخت.
با این حال،غایی حالت چهره امپراتورطعمهای جادوگری آرام بود.
چشمانی متعلق بهگسترش کسی که تصمیم گرفتهمیکرد همهچیز را رها کند.
«اونا که به هیچکدوم از حرفای من گوش نمیدن، و چی بهشتی هم کهبوکگونگ از قبل نابود شده! من دیگه مجبور نیستم ارباب فرقه غیرمتعارف باشم. برام مهم نیستفروکش که اون حرومزادههای لعنتی برن و بمیرن. بهشون بگو خودشون یه خاکی تو سرشون بریزن!»
او باید جلویش را میگرفت.
اگر امپراتور جادوگری درالهی این وضعیت میرفت، چهزیردستانش بر سر عواقب کار میآمد؟
«نمیتونید! اصلاً حرفشمگسترش نزنید! باید منوفضیلت بکشید و بعد برید!»
بوکگونگ سانسانکنی پای امپراتور جادوگریدرک را بغل کرد.
«... تومیکرد هم بایدبیشتری بازنشسته بشی.»
«چی؟»
چشمان بوکگونگ سانسان گشاد شد.
«لعنتی، مگه به اندازهتیزتر کافی فرسوده نشدی؟ فقطعمیقتر با من بازنشسته شو.»
این پیشنهادی بودسود که او هرگزمرد تصورش را هم نمیکرد.
در همانزیردستانش زمان، در اتاقپنج جلسات اتحاد رزمی.
رهبران هر فرقه دورتیزتر هم نشسته بودند وعمیقتر درباره وضعیت بحث میکردند.
شاه نیزه، آک جین، چانهاشمیبرد را روی دستش گذاشته بودجناح و در افکارش غرق شده بود.
«نه، فروش یک هنر غایی الهیطعمهای فقط به قیمت یک نیانگ طلا. اینمیکرد توهین به هنرهای رزمیه! توهین به جیانگهو!»
«کاملاً موافقم!»
«فروش یه هنر رزمی بیریشه به عنوان یه هنرباشد متعارف، چطور ممکنه چیزی که بدون یه رابطه درستهنر استاد و شاگردی خطخطی شده، یه هنر غایی الهی باشه!»
«دقیقاً! دیوانهمیکرد یکتا یه دردسرمیبرد بزرگ برای جیانگهوئه!»
«یه جورایی، مگه ضرر دیوانهعنوان یکتا برای جیانگهو از جناحاتحادیه غیرمتعارف یا شیاطین دیوانه بیشتر نیست؟!»
وااااه!
واقعاً هم تجربه امپراتورتیزتر جادوگری که سالها تو جیانگهوباشد زندگی کرده بود، الکی نبود.
پیشبینی امپراتورمیکرد جادوگری کاملاً درستمیبرد از آب دراومد.
جناح متعارفمیگذاشت اصلاً از اینعنوان وضعیت راضی نبود.
برعکس، خیلی از فرقههایاتحادیه اتحاد رزمی از عصبانیتسود خون خونشون رو میخورد.
اگه این همه عضو جناح غیرمتعارف میاومدن و یه هنرقدرتت متعارف در سطح هنرهای الهی رو یاد میگرفتن، خودشون رومیشه صالح میدونستن و ادعا میکردن که بخشی از جناح متعارف هستن...
کاملاً واضح بود که میخوان قاشقشون رو تواما کاسه منافعی بکنن که جناح متعارف تا الانتوسط تقریباً همهاش رو برای خودش قبضه کرده بود.
تا الان، جناح غیرمتعارف فقط تو سایههاافزایش و بین خودشون سر منافع میجنگیدن؛ مگهسود غیرممکن نبود که بتونن وارد روشنایی بشن؟
«لعنتی، اگهزیردستانش واقعاً اصلاحاتحادیه بشن چی؟»
جناح متعارف آدمی نبودتیزتر که همینجوری وایسه وعمیقتر غارت شدنش رو تماشا کنه.
حالا که کار به اینجا کشیده بود،نابغهست باید هر طور شده یه نقطه ضعفیمگه پیدا میکردن و اونها رو در هم میکوبیدن.
شاه نیزه، آکغایی جین، با فهمیدن اینافزایش نیت پنهان، آهی کشید.
«چطور جناح متعارف که بایدپنج از اصلاح شدن جناح غیرمتعارفمیبرد خوشحال بشه، اینقدر فاسد شده؟»
تو این گیر و دار، نگاهی به معبد شائولین انداخت وبالاتر دید راهب اعظم که به عنوان نمایندهشون اومده بود، با یهیانگ لبخند ملایم رو لبهاش، داره دونههای تسبیحش رو یکییکی با انگشتهاش میچرخونه.
«عالیه، واقعاً عالیه. آمیتابا...»
حتماً تا الان هنر متعارفی رو کهافزایش جین چون-هی پخش میکرد خونده بود وسود ذات بودایی اون رو درک کرده بود.
[به نظر میرسه راضی هستی.]
وقتی ارباب اتحاد رزمی براشدرک انتقال صدا فرستاد، راهب اعظم همبالاتر با انتقال صدا جوابش رو داد.
[حتی یه آدم شرور هممیبرد اگه توبه کنه و دائو روغیرمتعارف درک کنه، میتونه به روشنگری برسه.
به عنوانمیگذاشت یه سالک، چطورعنوان میتونم خوشحال نباشم؟]
درسته.
همین انتظارکنی رو همتیزتر از شائولین داشت.
هرچند که شاید فاسد شده بودن، اما بهاما لطف تلاشهای آدمهایی مثل اون بود که مردمتوسط میتونستن اونها رو با اسم «جناح متعارف» بپذیرن.
فرقه وودانگمیگذاشت هم دقیقاً همینعنوان وضعیت رو داشت.
[ما تو وودانگگسترش خیالمون راحته کهفضیلت کارمون کمتر شده.
تائوئیست کوهکنی هوا هم همیندرک حس رو داشت.]
کوههای بزرگی کهسود پشتوانه جناح متعارفمرد بودن، هیچ تکونی نخوردن.
اما درختها و جنگلهای بیشماریعنوان که زیر سایهشون بودن، ازاتحادیه خشم به جوش اومده بودن.
«دیوانه یکتا، باید جلوی دیوانه یکتا رو بگیریم! حتیبیشتری اگه مجبور بشیم شرفمون رو وسط بذاریم! باید جلویمیمونه این ظلم رو بگیریم تا دیگه هیچوقت تکرار نشه!»
«ولی با چه دلیلی جلوشدرک رو بگیریم؟ عمارت پزشکی فلس سفیدبالاتر که از اتحاد رزمی خارج نشده!»
همون موقع، تائوئیستهایسود شائولین، وودانگ و کوهنابغهست هوا به حرف اومدن.
«ما تو این قضیه دخالتعنوان نمیکنیم. اون هنر رزمی واقعاً یهپنج هنر متعارفه و ثبات قابلتوجهی داره.»
درررک-
همزمان بلندکنی شدن وتیزتر رفتن بیرون.
مخالفت.
این کارشون درغایی واقع اعلام یهطعمهای مخالفت شدید بود.
با دیدن این صحنه، رنگپنج صورت بقیه اعضای جناح متعارف ازمرد شدت عصبانیت سرخ و کبود شد.
«اون... اون... اون راهب... لعنتی...!»
بعضیهاشون حتی نتونستنسود خشمشون رو کنترل کنننابغهست و بهش ناسزا گفتن.
با وجود اینکه این یه توهین بزرگ بود وگسترش اصلاً نباید تو همچین جایی به زبون میاومد، راهبنابغهست اعظم شائولین به طرز عجیبی هنوز داشت لبخند میزد.
وقتی ازش پرسیدنگسترش که عصبانی نیست،فضیلت راهب اعظم جواب داد.
«شاید فکر کنید که الان به این راهب حقیر توهین کردید، اما کلمات دربوکگونگ اصل آینه ذهن هستن. از اونجایی که منِ راهب حقیر این توهین رو نپذیرفتم، شمافروکش حاضرین در اینجا میتونید اون رو هر طور که صلاح میدونید بین خودتون تقسیم کنید.»
این نقل قولی از فصلمیبرد هفتم سوترای چهل و دوجناح فصل تو سوترای بودا بود.
همونطور که بودا گفته، اگه کسیطعمهای هدیهای بده و تو قبولش نکنی،فضیلت اون شخص هدیهاش رو پس میگیره.
به همین ترتیب، اگه توهینیپنج رو نپذیری، اون توهین بهمیبرد کسی که به زبونش آورده برمیگرده.
«!!!!»
با نقل این داستان، صورت خیلیمرد از کسایی که اونجا جمع شدهمثل بودن از خجالت و حرص سرخ شد.
شانس آوردن کهغایی نمیتونستن با خودشون شمشیرافزایش بیارن تو اتاق جلسه.
وگرنه تا الانگسترش یه فاجعه بهفضیلت بار اومده بود.
و چقدر خوبذهنت بود که شائولینروشنگری به مشتهاش معروف بود.
چون تو یه مبارزه تن بهمرد تن و بدون سلاح، عمراً نمیتونستنمثل راهب اعظم شائولین رو شکست بدن.
شاه نیزه، آک جین، درعنوان حالی که سعی میکرد اوضاعاتحادیه رو آروم کنه، آهی کشید.
«دیوانه یکتا... بهگسترش لطف تو... اتحاد رزمیمیکرد حسابی به هم ریخته.
نه... تقصیر تو نیست.
این تناقضاتیه که اتحاد رزمی تومرد این سالها روی هم تلنبار کردهمثل و الان بالاخره داره منفجر میشه.»
اصلاً اتحاد رزمیغایی برای چی بهطعمهای وجود اومده بود؟
«جناح متعارفزیردستانش با چهاتحادیه هدفی شکل گرفت؟»
جناح میانهرو، همونهایی که نه با شدت خواستارعمیقتر سقوط دیوانه یکتا بودن و نه مثل بوداییها وکنار تائوئیستها بلافاصله صندلیهاشون رو ترک کردن و زدن بیرون.
یکییکی تو دلسود اعضای جناح میانهرو اتحادنابغهست رزمی، سؤالاتی شکل گرفت.
«ما برایمیگذاشت چی تو اتحادعنوان رزمی جمع شدیم؟»
پایه و اساس اتحاد رزمی کهفضیلت حتی تو جریان حادثه اتحاد پنجنابغهست فضیلت هم محکم و پابرجا مونده بود.
«مگه شروع کارمون برایتیزتر متوقف کردن فرقه شیطانیعمیقتر و تثبیت قهرمانی نبود؟»
اون پایه و اساس، بهمیبرد خاطر سؤالی که دیوانه یکتا وسطغیرمتعارف انداخته بود، داشت ذرهذره ترک برمیداشت.
فرقه شیطانی خورشید و ماه.
تالار بزرگ شیطان آسمانی.
شیطان آسمانی دلشسود رو گرفته بود ونابغهست از ته دل میخندید.
«هاهاهاهاها! کی فکرش رو میکرد اوضاعطعمهای اینقدر سرگرمکننده بشه. دقیقاً. به خاطرفضیلت همینه که عروجم رو عقب انداختم.»
خیلی کم پیش میاومد که شیطانفضیلت آسمانی که همیشه احساساتش رو مخفینابغهست میکرد، اینجوری از ته دل بخنده.
یه مرد با سه چشم.
فقط هوننوجا بود کهبیشتری به پای چنین شیطان آسمانیاینابغهای افتاده بود و سجده میکرد.
پنج زیردست دیگهاش دیده نمیشدن؛ به نظرافزایش میرسید به دستور شیطان آسمانی به جاهایسود مختلفی رفته بودن تا به کارها رسیدگی کنن.
هوننوجا به حرف اومد.
«به خاطر دیوانه یکتا، اجرای دستور رهبربودایی فرقه سخت شده... با این حال به نظرسانسان میرسه شما دارید از این وضعیت لذت میبرید.»
«یه زمانی بذر شیطان رو تو وجود اون پسر کاشتم و مدتهامثل منتظر موندم تا جوونه بزنه. حالا که بالاخره جوونه زده و هرج وکسایی مرجی فراتر از تصور رو به آغوش کشیده... چطور میتونم خوشحال نباشم؟ هاهاهاها!»
«... جوونه زدنغایی این هرج و مرجافزایش یه کم عجیب نیست؟»
«دقیقاً. منظورت اون حالت ‹شیطان آسمانی نجاتبخش› اونه؟ آره. معمولاً وقتیمرد هرج و مرج جوونه میزنه، آدم عمیقترین خواستههاش رو بروز میده.میشن نمیدونم چرا اون پسر به شکل یه ‹شیطان آسمانی نجاتبخش› جوونه زد.»
«بله. معمولاً هدف آدمها متحد کردن دنیا یا تبدیل شدنقدرتت به قویترین فرد زیر آسمانه. این یه چیز استاندارده کهمیشه با هر وسیلهای مسیر یه سلطهگر رو در پیش بگیرن.»
«منم همینو میگم دیگه. آهاهاهاهاها!»
بعد از اینکه هوننوجا مدتعنوان طولانیای به خندههای شیطان آسمانیاتحادیه نگاه کرد، با احتیاط پرسید.
«میخواید چیکار کنید؟»
تق.
خنده شیطانمیکرد آسمانی تو یهمیبرد لحظه قطع شد.
«مگه این وظیفه توالهی نیست، هوننوجا؟ تو کسیزیردستانش هستی که باید استراتژی بچینه.»
همون لحظهای که بااتحادیه اون چشمهای سیاه و تاریکشبیشتری بهش خیره شد، هوننوجا فهمید.
کسی که تا چند لحظه پیشروشنگری داشت با سرگرمی میخندید، بدون شکخواهد یه شیطان بزرگ و اربابش بود.
«نباید فقط بهسود خاطر اینکه دارهمرد میخنده، بیاحتیاطی کنم.»
لرز-
عرق سردیزیردستانش از پشتاتحادیه هوننوجا سرازیر شد.
اما از طرف دیگه، اساس کارروشنگری یه استراتژیست اینه که هم دشمنخواهد رو بشناسه و هم خودش رو.
اون مجبور بود بدون شناختن متغیری به اسماما دیوانه یکتا، وارد این صفحه بازی از پیشتوسط چیده شده بشه، برای همین فشار زیادی روش بود.
ولی اگهمیگذاشت اربابش دستورالهی میداد، چارهای نداشت.
این همزیردستانش حتماً یه امتحانپنج برای هوننوجا بود.
«هو... درسته. متوجهم. فعلاً بادرک آتیش خودشون بهشون جواب میدیمقدرتت تا یه نقشه دیگه بکشیم.»
«اگه بخوایم با اصطلاحات بازی گومرد بگیم، منظورت اینه که یه مهرهمثل محافظتی بذاری. قصد داری چیکار کنی؟»
گایلسو.
در لغتزیردستانش یعنی اضافهاتحادیه کردن یک حرکت.
اگه بخوایم سادهتر توضیحش بدیم،درک یعنی اضافه کردن یه مهره گوبالاتر برای محافظت از قلمرو فعلی خودت.
اگه خوب جاگذاری بشه، میتونه نقاط ضعف یه خونه ناقص رو تقویت کنه ومگه ازش محافظت کنه، اما اگه بد جاگذاری بشه، مثل این میمونه که ابتکار عملاون رو دو دستی تقدیم حریف کنی، که این خودش یه حرکت فاجعهبار تو بالاترین سطحه.
اونوقت تا آخر بازیالهی موهات رو میگرفتن وزیردستانش اینور و اونور میکشوندنت.
با این حال، بازی کردنپنج یه گایلسو خیلی بهتر از اینمرد بود که بدون بازی کردنش بمیری.
بدون شک بهتر بود.
اما کجا باید میذاشتش؟
«اول از همه، حالا که تا اینجا اومدیم، ما هماتحادیه باید به صورت انبوه چاپ کنیم و بفروشیم. با این حال،جناح ما باید مال خودمون رو به قیمت پنج نیانگ نقره بفروشیم.»
ده نیانگزیردستانش نقره معادل یهپنج نیانگ طلا بود.
با در نظر گرفتن هنر متعارفی که دیوانه یکتاباشد داشت به قیمت یک نیانگ طلا میفروخت، این یعنیهنر اونها میخواستن مال خودشون رو به نصف قیمت بفروشن.
با شنیدن این حرفها،بیشتری اون ناگهان برای مدتاما طولانیای زیر خنده زد.
«کهکهکهکه... آره. زمانغایی زیادی از بیدارطعمهای شدن هوننوجای ما نمیگذره.»
«بله؟»
«چیزی نیست. این یه فرصتدرک خوبه که ببینی تو مدتی کهبالاتر خواب بودی، جیانگهو چقدر تغییر کرده.»
«؟»
«نهایت تلاشت رو بکن.»
شیطان آسمانیزیردستانش حتی از قبلپنج هم خوشحالتر شد.
«من، استراتژیست هوننوجا، حتماً دیوانه یکتاروشنگری رو شکست میدم و اعتبار اربابمونخواهد رو از این هم بالاتر میبرم!»
مهم نبود دیوانه یکتا چقدر آدم بزرگیه،نابغهست مگه اون فقط یه بچه پررو نبودمگه که حتی نیم قرن هم عمر نکرده بود؟
هوننوجا به خودش مطمئن بود.
مطمئن بود کهگسترش میتونه دیوانه یکتافضیلت رو زمین بزنه.