چپتر 144: فصل 144
0یهو ها-ریون توکاملاً اوقات بیکاریش ازحالت برادرش پرستاری میکرد.
جین چون-هی همدلایل کمکم داشت به شعبهبیمارهایی فرقه شیطانی عادت میکرد.
البته، فقطقویترها به صداهاشاول عادت کرده بود.
چون اصلاً پاش رو بیرون نذاشتهبرادر بود، خود جین چون-هی هیچ ایدهایگوشت نداشت که اوضاع چطور پیش میره.
از چیزایی که دستگیرش شده بود،حالت به نظر میرسید یهو ها-ریون کنترلجدید این شعبه رو به دست گرفته.
«حتی اونایی که مشخصاً مقامشون ازخیلی یهو ها-ریون بالاتره، به نظر میادواقعی از حرفهاش حساب میبرن و موش میشن.»
تو فرقه شیطانی که قانون جنگلکاملاً حاکم بود و قویترها حرف اولخودش رو میزدن، این کاملاً طبیعی بود.
«برادر، حالت چطوره؟»
«میخاره.»
این خودش نشونهدلایل این بود که گوشتبیمارهایی جدید داره رشد میکنه.
رگهای خونی جدید داشتن جایگزینمیزدن رگهای آسیبدیده میشدن و سلولهاچطوره شروع به بازسازی کرده بودن.
طی ایناول فرآیند، موادی مثلطبیعی هیستامین ترشح میشن.
این مواد مویرگها رو منبسط میکننحالت تا به روند بهبودی کمک کنن، اماداره در عین حال باعث خارش هم میشن.
فقط این نبود؛ وقتی بدن گوشت جدید میسازه، پایانههای رشتههایسوختگی عصبی که درد رو حس میکنن شروع به تحریک شدنبدتر میکنن، که اینم میتونه یکی دیگه از دلایل خارش باشه.
خارش برای خیلی از بیمارهاییمیزدن که دچار پارگی یا سوختگیچطوره میشدن، یه عذاب واقعی بود.
«خارش محل بخیهمیزدن جراحی یه علامتبرادر کاملاً شایع بود.»
اما خاروندنش میتونست اوضاعطبیعی رو بدتر کنه، برایمیخاره همین داشت تحمل میکرد.
«هیچ پمادی چیزی نیست؟»
«والا دقیقاًقویترها همچین چیزیاول تجویز نکرد.»
با خودش فکرمیزدن کرد شاید با کمیحالت مرطوب کردن بهتر بشه.
«برو یه پمادکاملاً زخمی چیزی پیداحالت کن و برام بمال.»
«باشه.»
جین چون-هی در حالیاول که به سقف خیرهبرادر شده بود، آهی کشید.
«آخه کِیاول قراره اینکاملاً خوب بشه؟ لعنتی...»
یاد خیلی از مریضهاییطبیعی افتاد که تو عمارتمیخاره پزشکی فلس سفید بستری میشدن.
اونا یقه جین چون-هی رو میچسبیدن و التماسدچار میکردن: «اژدهای سفید کوچک، خیلی میخاره، نمیشه باندهایعلامت دستم رو یکم شل کنی؟» یا «اژدهای سفید کوچک.
تو رو خدا...حرف تو رو خداکاملاً بذار مرخص بشم.
قول میدم تا وقتی کاملطبیعی خوب نشدم، تو خونه مثلخودش یه مرده بیفتم و استراحت کنم.»
به اون مریضهایی که میخواستن باندهاشون شلچطوره بشه، میگفت که آیا تصمیم دارن تارشد آخر عمرشون دیگه دست به شمشیر نزنن؟
به اونایی هم که میخواستن برن خونه، میگفت که آیا واقعاًعذاب همچین چیزی میخوان، با اینکه میدونن اگه شب یهو حالشون بدهمین بشه میمیرن، یا اینکه فقط دلشون لک زده برای یه پیک عرق؟
جین چون-هی تازهحرف الان میفهمید اوناکاملاً چه حسی داشتن.
در همون لحظه، یهو ها-ریون کهبرادر رفته بود پماد بیاره، از نیمه راهجدید برگشت و در رو کشویی باز کرد.
«برادر. ملاقاتی داری.»
«ملاقاتی؟»
«همون کسیقویترها که تصمیم گرفتممیزدن باهاش معامله کنم.»
فقط همیناول رو گفتکاملاً و رفت.
و بعد،میزدن یک نفرطبیعی وارد شد.
اون ببردیگه سه مطلق،باشه دو بک-ها بود.
تا چشمش بهحرف جین چون-هی افتاد،کاملاً جا خورد و گفت:
«این حرومزادههای بیرحم فرقهکاملاً شیطانی. آخه دست وچطوره پای مریض رو اینطوری میبندن...!»
جین چون-هی سریع مچ پاش روحالت چرخوند تا نشان کیلین که نماد عمارتداره پزشکی فلس سفید بود رو مخفی کنه.
هر چی که میشد،باشه به عنوان یه شاگرد،دچار نمیتونست باعث آبروریزی استادش بشه.
جرینگ.
بعد با خونسردی جواب داد:
«آدمای فرقهمیزدن شیطانی معمولاًطبیعی ترسناکن دیگه.»
«همم... مطمئن نیستم کارباشه درستی کردم که باهاشوندچار معامله کردم، برادر جوان.»
این روقویترها در حالی گفتمیزدن که میاومد تو.
«چرا اینطوری بستنت؟ نکنه فکربرادر کردن ممکنه بخوای از اسرارنشونه شعبه فرقه شیطانی سر در بیاری؟»
جین چون-هی جواب مبهمی داد:
«احتمالش هست، ولی به هر حال،کاملاً گفتن وقتی کامل خوب شدم ولمخودش میکنن، برای همین جای شکرش باقیه.»
«که... اینطور. حداقل اینش خوبه. ولی واقعاً بیرحمن.چطوره فکر نکنم حتی بدترین مجرمها رو هم اینطوریمیکنه ببندن. برادر جوان، واقعاً گیر آدمای وحشتناکی افتادی.»
«...اونقدرها هم وحشتناک نیستن...طبیعی ولی به هر حال، منخودش خوبم، پس زیاد نگران نباش.»
«میفهمم.»
ببر سه مطلق سر تکونمیزدن داد و یه صندلی کشیدچطوره تا کنار جین چون-هی بشینه.
«همم... اول باید یه چیزی رو روشن کنم. من یه جنگجوینشونه سرگردان تو جیانگهو هستم. به همین خاطر، خیلی پایبند به روشهای جناحسلولها متعارف یا جناح غیرمتعارف نیستم و فقط طبق اصول خودم عمل میکنم.»
«متوجهم.»
«اون مرد، یهو ها-ریون، یه هاله مورمورکننده و سردی داره، ولیعذاب آدم منطقیه و با بقیه تمرینکنندههای شیطانی فرق داره، برای همین تصمیمتحمل گرفتم این بار باهاش معامله کنم. امیدوارم زیاد ناراحت نشی، برادر جوان.»
«با اینکه... با زنجیر بستنم، ولیکاملاً باور دارم دلیل خوبی براش هست. فعلاًنشونه که دارن درست و حسابی بهم میرسن.»
«واقعاً جای شکرشمیزدن باقیه. یکم منظرهبرادر دلخراشیه، ولی خوشحالم.»
در حالی که به دستبرادر و پای بسته جین چون-هینشونه نگاه میکرد، سر تکون داد.
«به هر حال، برادر جوان. بچهها همگی نجات پیدا کردن، پادزهر بخور خوابآورمحل رو گرفتن و بدون هیچ عارضهای درمان شدن. منم پادزهر رو گرفتم. خیلی تووالا عمق اتاق سنگی نرفتم، فقط تا ورودیش رفتم، برای همین سمزدایی زیاد طول نکشید.»
از اون طرف، جین چون-هی از سرطبیعی تا پا خیس سم شده بود و یهجدید مبارزه ناامیدانه با شیطان تسخیرکننده روح کرده بود.
جین چون-هی با خونسردی گفت:
«منم کامل سمزدایی شدم.»
«خوبه.»
سر تکون داد.
«یه چیز دیگه. این مهمترین بخششه... توحالت فرآیند رمزگشایی مدارکی که جا گذاشته بودن،داره تونستم چند تا چیز رو کشف کنم.»
«چند تا چیز...؟»
«اول اینکه، با اینکه تو ظاهر خیلی شبیه فرقه شیطانی بهعذاب نظر میان، ولی بهشون ربطی ندارن. ننوشته بود که به خودشونهمین چی میگن، ولی فهمیدم که اسمشون با کلمه خون شروع میشه.»
فرقه جاودانه خون.
ببر سه مطلقمیزدن تا همین جاشبرادر رو فهمیده بود.
«چقدر ترسناک.»
جین چون-هی طوری رفتارباشه کرد که انگار دفعهدچار اولشه این رو میشنوه.
ببر سه مطلق ادامه داد:
«علاوه بر این، تونستم ازطبیعی شواهد به جا مونده تو مدارکنشونه مختلف، یه چیز مهم پیدا کنم.»
«یه چیز مهم...؟»
لبخند محوی رو لبهاش نشست.
«...به نظر میاد خواهرم زندهست.»
«چی؟»
چشمهای جین چون-هی گشاد شد.
ببر سه مطلق بهش گفت:
«اون زندهست. زندهست. نوشته شده بود که اونا قصد داشتن ازمیخاره کسایی که دزدیدن به عنوان قربانی استفاده کنن، اما به دستور رهبرآسیبدیده فرقه، اونا رو به عنوان اعضای فرقه بزرگ کردن. پس... اون-یی زندهست.»
دو بک-اون.
این اسم خواهرش بود.
به نظر میرسیددلایل اون-یی یه اسمخیلی مخفف و صمیمی باشه.
برخلاف ببر سه مطلق کهمیزدن غرق در شادی بود، چهرهچطوره جین چون-هی در هم رفت.
«همونطور که میدونی، تو همچین فرقههایی، وقتی آدمها رو میگیرن،خودش اونا رو کاملاً شستشوی مغزی میدن. برای همین ممکنه خیلیجایگزین با اون خواهری که تو خاطراتت داری فرق داشته باشه.»
حتی فرقه شیطانی هم به آدمها انگلچطوره خون میخوروند و بعد اونا رو به عنوانمیکنه اعضای فرقه بزرگ میکرد و شستشوی مغزی میداد.
شاید شدتش فرقدلایل میکرد، اما فرقه جاودانهبیمارهایی خون هم همینطور بود.
به همین خاطر بود که فرقههاکاملاً ترسناکترین چیز ممکن بودن، چه توخودش دنیای مدرن و چه تو جیانگهو.
اما جواب دور ازکاملاً انتظاری از دهان ببرچطوره سه مطلق بیرون اومد.
«میدونم. چرا ندونم؟»
«پس چی؟»
«مهم نیست. همین که زندهست کافیه. بعدش میتونمبرادر یه ضربه بزنم پسِ کلهاش و بکشمش بیرون،داره نه؟ بعداً به اینکه چی پیش میاد فکر میکنم.»
'آها، پساول قضیه ازکاملاً این قراره.'
سنگینی ناامیدی ناشی از بیست سالحالت گشتن دنبال جنازه خواهر، با بیستجدید سال گشتن دنبال خواهرِ زنده فرق داشت.
ببر سه مطلق روزهاش رو در میانبیمارهایی ناامیدیای که دست و پاش رو خرد میکرد،جراحی با تقلا برای انجام هر کاری گذرونده بود.
اون تمام تلاشش رو کرده بود،کاملاً اما کسی نبود که بهش بگه آیانشونه این تلاش واقعاً کافی بوده یا نه.
«هر روز، مراسم خاکسپاری خواهرم رو تصور میکردم. اینکه کجا باید دفنش کنم. حتی نگرانرشد اندازه تابوتش هم بودم. خیلی به این فکر میکردم که آیا میتونم همونجا بسوزونمش و خاکسترشترشح رو با خودم ببرم. خدای من... تو کل دنیا، هیچ نگرانیای بدبختانهتر از این وجود نداره...»
صداش کمی میلرزید.
«اگه زنده باشه، همینباشه کافیه. اگه زنده باشه،دچار واقعاً میتونم هر کاری بکنم.»
مشتش روقویترها چند بار بازمیزدن و بسته کرد.
«تنها مشکل اینه که آیا اونقدر قویحالت هستم که بتونم مهارش کنم یا نه.داره برای همین... یه ناخنکی به هنرهای شیطانی زدم.»
مردمک چشمهایمیزدن جین چون-هیطبیعی گشاد شد.
«اشکالی نداره اگه ازم متنفر بشی، برادر جوان. اما من دیگه وقت ندارم،محل و دیوار یه استاد اوج چیزیه که آدم معمولیای مثل من هر چقدر هموالا تلاش کنه، هرگز نمیتونه ازش عبور کنه. این موضوع تو آینده هم عوض نمیشه.»
اون در اوجحرف ناامیدی، به محدودیتهایکاملاً خودش پی برده بود.
«...»
جین چون-هی دستش رو گرفت.
تق.
وقتی انرژی درونی خودش رو فرستاد تا با استفادهحالت از چی حقیقی تشخیص بده، متوجه شد که یهمیکنه هنر شیطانی شروع به جوونه زدن تو دانتیان اون کرده.
'حداقل جای شکرش باقیه.
ماهیت خیلی خطرناکی نداره.'
جین چون-هی پرسید:
«یهو ها-ریون بهت یاد داد؟»
«آره، کار به اونجا کشید.»
شاید به همین خاطر بود.
از بین تمام هنرهای شیطانیای کهخیلی یهو ها-ریون میشناخت، پایدارترینشون رو بهش یادمحل داده بود، هرچند که یادگیریش کند بود.
البته این فقط در مقایسه باکاملاً بقیه هنرهای شیطانی بود؛ اصلاً قابلخودش قیاس با هنرهای جناح متعارف نبود.
نسبت به هنرهای متعارف ناقصتر بود، اماحالت در عوض سریعتر جواب میداد و البتهداره خطر گرفتاری به شیطان قلبی هم بیشتر میشد.
'چرا دنیا جوری طراحی شده کهحالت برای به دست آوردن یه چیز،جدید باید یه چیز دیگه رو فدا کنی؟'
همین یه اصل، دقیقاً مثلبرای همون زمینی بود که توسوختگی زندگی قبلیش توش زندگی میکرد.
'خوشبختانه این یکی مشکلی نداره.
میتونم کمک کنم.'
جین چون-هی گفت:
«یه هنر رزمیدلایل هست که خوبه دربیمارهایی کنار این یاد بگیری.»
«چی هست؟»
«مشت تای چی.»
«مگه این همون تمرینطبیعی چی نیست که وودانگمیخاره به مردم عادی یاد میده؟»
...خب.
راست میگفت.
حتی اگه تا حد کمال هم تمرین میشد، قدرت مخربخودش و کاربردیش به شدت کم بود، و با همون میزانجایگزین تلاش، بهتر بود آدم یه هنر رزمی بینظیر دیگه یاد بگیره.
این یه باور عمومی بود.
اما این جین چون-هی بود، کسی که هنردچار شمشیر سه جوهره، یعنی یه هنر شمشیرزنی پایهعلامت تو بازار رو تا حد نهاییش مسلط شده بود.
اون میدونست کهحرف این موضوع چقدرکاملاً میتونه ترسناک باشه.
جین چون-هی گفت:
«اینکه همه یادش میگیرن معنیش اینه که بر اساس بنیه افراد تبعیض قائل نمیشه.رشد در عوض، اصول عمیق یین و یانگ به درستی توش گنجونده شده و کاملاًمثل پایداره. من تا حالا ندیدم کسی موقع تمرین مشت تای چی دچار انحراف چی بشه.»
«معلومه که نه. آخهباشه کی با انجام یه تمرینپارگی چی دچار انحراف چی میشه؟»
با شنیدن اینحرف حرف، جین چون-هیکاملاً لبخند محوی زد.
«پس لطفاً جوری تمرینشکاملاً کن که انگار گولچطوره خوردی. خیلی بهت کمک میکنه.»
«نسخه عجیبیمیزدن برام میپیچی،طبیعی برادر جوان.»
سرش رودیگه خاروند وباشه بعد گفت:
«اما به لطف تو، برادر جوان،کاملاً تونستم از شر یه شیطان قلبی بیستنشونه ساله خلاص بشم. به حرفت گوش میدم.»
«ممنونم.»
«دلم میخواست بغلت کنم،طبیعی اما با این وضعیتیمیخاره که داری، انگار سخته.»
جین چون-هی خنده آرومی کرد.
ببر سه مطلق کهاول تصمیمش رو گرفته بود،برادر رو به جین چون-هی گفت:
«اگه مشکلی نیست، میتونمکاملاً تو رو دوست واقعیچطوره و عزیز خودم بدونم؟»
جین چون-هیمیزدن فوراً منظورشطبیعی رو فهمید.
این فقط یه رفاقتباشه ساده نبود؛ اون میخواستدچار پیوند برادری باهاش ببنده.
دوست تو جیانگهوحرف چیزی بود کهکاملاً با پول نمیشد خرید.
ببر سه مطلقمیزدن این رو بهبرادر جین چون-هی پیشنهاد داد.
جین چون-هی سر تکون داد:
«با کمال میل.»
«ممنونم. در این صورت...»
ببر سه مطلق یه پلاکطبیعی چوبی کوچیک از لباسش بیرون آوردنشونه و گذاشت کنار تخت جین چون-هی.
«این پلاک رو به اکثر دفاتر کاروانهای محافظتی نشون بدی، فوراً نامهای رو بهرشد دستم میرسونن. چه به اطلاعات نیاز داشته باشی چه کسی رو بخوای ردیابی کنی،مثل هر وقت خواستی فقط لب تر کن. برای تو، برادر جوان، مجانی انجامش میدم.»
«ممنونم.»
«یه جنگجوی سرگردان داره پیشنهاد میده که مجانی کار کنه.چطوره اینو میگم که یه خودی نشون داده باشم، اما اینخونی یه رفتار ویژهست که فقط برای تو قائل میشم، برادر جوان.»
بعد از نشانمیزدن پوتو، این نشانبرادر ببر سه مطلق بود.
برای یه نشانکاملاً دوستی، میشد گفتحالت خیلی باشکوه بود.
جین چون-هی عمیقاً سپاسگزار بود.
به لطف درمان بینقص استادش، جگال لین، و مراقبتهای فداکارانه برادرش،نشونه یهو ها-ریون، و اراده خود جین چون-هی برای پایان دادن هرچهمیشدن سریعتر به این مصیبت، بهبودی اون از هر کس دیگهای سریعتر بود.
وقتی تشخیص داد که کاملاً خوب شده، جین چون-هیخودش سوزن آهنیای که از طریق ببر سه مطلق قایمداشتن کرده بود رو درآورد و تو سوراخ قفل فرو کرد.
'قفلهای این دورهدلایل زمونه در اصلخیلی همه شبیه هم هستن.'
تق، توق-
داخل قفلاول چند تاکاملاً استوانه وجود داشت.
این استوانهها ارتفاعهای مختلفی داشتن و ساختار قفل جوریخودش بود که وقتی این ارتفاعها با هم مطابقت پیداداشتن میکردن و تو یه خط مستقیم قرار میگرفتن، باز میشد.
شکل کلید با برآمدگیها و شیارهاییخیلی متناسب با این ارتفاعها تراشیده شدهواقعی بود تا استوانهها رو تراز کنه.
بنابراین، فقط باید از سوزن آهنی استفادهطبیعی میکرد تا با نوک انگشتهاش ساختار این استوانههاجدید رو درک کنه و اونا رو تراز کنه.
سوزنهای آهنی جیانگهو انعطافپذیر بودن وبرادر خاصیت ارتجاعی خوبی داشتن، که اوناگوشت رو برای اینجور کارها عالی میکرد.
'این روشمیزدن تو دورانطبیعی مدرن جواب نمیداد.'
باز کردن قفل با سیمبرای یه فانتزیه که فقط توسوختگی فیلما میبینید؛ تو واقعیت غیرممکنه.
'این یکیقویترها از مدلهایاول دشتهای مرکزیه.'
جین چون-هی سیم رو فرو کرد وحالت آروم با نوک انگشتهاش ساختار داخلی روداره حس کرد، بعد استوانهها رو تراز کرد.
با استفاده از تکنیک الهی فعالسازی مبدأ، حواسمیخاره پنجگانهاش رو متمرکز کرد، ساختار داخلی رو درکرگهای کرد و شروع کرد یکی یکی تراز کردنشون.
نیازی به عجله نبود.
تق-