چپتر 364: چپتر 364
0«چی میشد اگه مناما این زندگی رو بدونتعجب درد برات تموم میکردم؟»
«قول داده بودیعمارت که حتی یهسفید انگشت هم تکون ندی...»
«...من برای نوهات قول دادم، نه برای امنیت تو.اما گذشته از این، پیشنهاد وسوسهکنندهای نیست؟ عمر درازی داشتی وصعود تا حد ممکن فرسوده شدی. حتماً آرزوی آرامش داری، نه؟»
شیطان بهشتی لبهای سرخ خونیاشنام را از هم باز کرددست و با لحنی شیرین پرسید.
«من تضمین میکنم که نوهات زندگی عزیزی داشته باشه. زندگیایلطف امنتر و آرومتر از هر چیزی که عمارت پزشکی فلسدهان سفید بتونه فراهم کنه. این رو به نام فرقهام قسم میخورم.»
با اینچیزی حرفها، دست دزدفلس شبح بیسایه لرزید.
«چرا الاندرک داری اینهوس حرفها رو میزنی...»
«...چون به نظر لازم میرسید. هرچقدر هم که ممکنه جور دیگهایدزد به نظر برسم، از تماشای دوران اوجت لذت میبردم. دیدن اینکههرچقدر چیزی که زمانی اونقدر درخشان بود حالا اینقدر درهمشکسته شده، واقعاً ناخوشاینده.»
با تماشای اینبدهد اتفاقات، جین چون-هیمیفهمید حرفش را قورت داد.
'شیطان بهشتی کاملاً جدیه.'
نمیتوانست درک کند چه هوسعجیبی عجیبی باعث شده بود که بهمیفهمید دزد شبح بیسایه پیشنهاد مرگ بدهد.
اما یک چیز را میفهمید.
در کمالمرگ تعجب، این پیشنهادچیز یکجور لطف بود.
برای او، کسی کهپزشکی تا ابد زندگی میکرد، اماکنه نمیتوانست به صعود دست یابد.
برای او، کسیکند که نمیتوانست انسانیتشباعث را رها کند.
یک لطف.
داستان عجیبی بود.
چیزی که در نهایت ازفلس دهان دزد شبح بیسایه بیروننام آمد، رشتهای از فحشهای آبدار بود.
«این چه چرت و پرتیه که داری میگی! حرومزاده! فکر میکنی اگهکمال به دست تو بمیرم، بچهام تا آخر عمر با خوشحالی زندگی میکنه؟نهایت به خاطر همین اخلاقته که صد هزار کوهستان اینقدر بدنام شده! میفهمی؟!»
با شنیدن اینفراهم فحشها، شیطان بهشتیفرقهام با لذت خندید.
«هاهاها، تومرگ یه ذرهاما هم عوض نشدی.»
«چرا باید بمیرم! منپزشکی تا وقتی عروسی نوهامفراهم رو نبینم، عمراً نمیمیرم!»
«آره. همینه. این همونهوس دزد شبح بیسایهایه کهبدهد من میشناسم. هاهاها، هاها...»
شیطان بهشتیبتونه تا مدتکنه زیادی همینطور میخندید.
سپس رومرگ به جین چون-هیچیز کرد و گفت.
«ازت ممنونم.چیزی به خاطرپزشکی نجات دادنش.»
«مگه شما...درک نمیخواستید کههوس اون بمیره؟»
«همم. یه بخشی از وجودم این روقسم میخواست. اون بخشی از من که رهبرلرزید صد هزار کوهستانه، قطعاً مرگش رو آرزو میکرد.»
«پس چرامرگ از مناما تشکر میکنید...»
«از طرف دیگه، یه بخشیفلس از وجودم میخواست که اون زندهفرقهام بمونه. تماشای دستوپا زدنش واقعاً دیدنیه.»
آه... مندرک که از اینعجیبی روانشناسی سر درنمیارم.
یعنی برای رهبرفراهم فرقه شیطانی بودنفرقهام باید اینجوری باشی؟
در میان افکارش،بدهد شیطان بهشتی بهمیفهمید جین چون-هی نگاه کرد.
چشمان عمیقش مانند تیغ بودند وسفید تنها با برخورد نگاهشان، احساس میکردقسم پوستش در حال بریده شدن است.
«به همیندرک زندگیِ آزادانهاتهوس ادامه بده.»
«بله؟»
شیطان بهشتی به سؤال جینچیز چون-هی پاسخی نداد و درلطف عوض حرف خودش را زد.
«شنیدم دنبال یه بادبزن میگردی، اما هرچقدر هم بگردی،کنه نمیتونی چیزی به خوبی قدیمیهاش پیدا کنی. این یهبیسایه هدیه از طرف منه، یه روزی به کارت میاد.»
تق.
او یک جعبهفراهم چوبی کوچک رافرقهام جلوی جین چون-هی گذاشت.
«...این چیه؟»
«نیازی نیستچیزی اینقدر مضطربپزشکی باشی. هاهاهاها.»
جین چون-هی هنوز کینههوس ماجرای خرچنگ ترش وبدهد شیرین را فراموش نکرده بود.
او با چشمانی پر از سوءظن به شیطانمیخورم بهشتی نگاه کرد، اما زن که واکنش اوالان را نسبتاً بامزه یافته بود، با آرامش جواب داد.
«داخلش یه بند بافته شده از نخکمال کرم ابریشم بهشتیه. اگه ازش برای تزئینصعود بادبزن استفاده کنی، جگال لین خیلی خوشحال میشه.»
«نخ کرم ابریشم بهشتی؟»
«همم، این یه مصنوع الهیه کهباعث دیگه وجود نداره، برای همین خیلیا نمیشناسنش.تعجب توگوئه، تو که یادت هست، مگه نه؟»
با این حرف،فراهم توگوئه با لحنیفرقهام بیتفاوت جواب داد.
«معلومه. البته طبیعیه که نشناسنش. نسل ما آخرین نسلی بود که میتونستابد نخ کرم ابریشم بهشتی رو به دست بیاره. از اون موقع کارگاهفحشهای وولرو سوخته و تمام صنعتگراش قتلعام شدن، پس این باید آخرین بازماندهاش باشه.»
واو... این داستان واقعاً تاریکه.
سپس، توگوئهدرک جمله دیگریهوس اضافه کرد.
«اما مگه فرقهفراهم شیطانی نبود کهفرقهام کارگاه وولرو رو سوزوند؟»
شیطان بهشتی جواب داد.
«همم، درسته. تو دوران مسیر خونین شیطانبتونه بهشتیِ من بود، یکی از نامزدهای رقیبحرفها برای مقام ارباب جوان باعث این اتفاق شد.»
'...هرچی بیشتردرک درباره این داستانعجیبی میفهمم، وحشتناکتر میشه.'
این دو زن طوری ازنام روزهای قدیم حرف میزدند کهدست انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
با گوش دادن در سکوت، به نظر میرسید کهیکجور توگوئه، شیطان بهشتی و هیولسنگ همه تقریباً در یک زماننهایت وارد جیانگهو شده و در سرزمینهای آن پرسه زده بودند.
«این بندچیزی به چهپزشکی دردی میخوره؟»
«محکم ودرک زیباست. همینهوس و بس.»
با اینبتونه حرف، چشمان جیننام چون-هی گشاد شد.
توگوئه توضیحی اضافه کرد.
«بهش میگن نخ کرم ابریشم بهشتیسفید چون تو تاریکی مثل نور ماه یهمیخورم درخشش ملایم داره... کل قضیهاش همینه، بچه.»
'پس فکر کنم یههوس بندِ مصنوع الهیِ کمیاب، زیبااما و... محکمتر از حد معموله.'
«خب... برای آویزِ یهکنه بادبزن زیادی لوکسه. بهمیخورم نظرم خود جعبه وسیله ارزشمندتریه.»
«جعبه؟»
هرطور که نگاه میکرد،پزشکی به نظر میرسید که فقطکنه یک جعبه چوبی معمولی باشد.
شیطان بهشتی گفت.
«همونطور که انتظار میرفت، توگوئه، تو شناختیش. این جعبه از چوب ماهشبح ساخته شده. وقتی با انرژی درونی شارژ بشه، از آهن سرد همجور سختتر میشه و خواصش بسته به ماهیت اون انرژی درونی تغییر میکنه.»
'این دیگه چه جور مصنوع الهیایه...؟ نه،کمال صبر کن، به جای اینکه با اینصعود یه سلاح بسازم، میخوای باهاش بادبزن درست کنم...؟'
با رسیدن به اینپزشکی فکر، جین چون-هی سریعاًفراهم خودش را اصلاح کرد.
'...اما برای اینکهکند به عنوان سلاحباعث استفاده بشه یکم کوتاهه.
و برای استاد، حتی یه تیکه کاغذِ در حالحرفها بالبال زدن هم یه سلاح عالی برای سلاخی آدمهاست...چون پس آره، ساختن یه بادبزن ازش هیچ مشکلی نداره.'
هرچه بیشتر به آناما فکر میکرد، بیشتر بهتعجب نظرش برازنده استادش میآمد.
توگوئه اخم کرد.
«برای یه پاداش زیادیه.»
با این حرففراهم او، شیطان بهشتیفرقهام لبخند شیطنتآمیزی زد.
«این تجملاتیه کهبدهد قبل از صعودممیفهمید میتونم از پسش بربیام.»
شیطان بهشتی گفته بود که به عنوان شخص مسئولکنه در صد هزار کوهستان، دستور قتل را صادر کردهبیسایه بود، اما در اعماق وجودش، امیدوار بود توگوئه زنده بماند.
آن کلماتدرک بدون شکهوس صادقانه بودند.
توگوئه با حالتی پیچیده به شیطان بهشتی نگاهمیخورم کرد و سپس نگاهش را به جعبه چوبالان ماه که در دست جین چون-هی بود، دوخت.
«چوب ماهمرگ هم الاناما دیگه دستنیافتنیه.»
«دقیقاً. اون جنگل هم سوختفلس و نابود شد. جناح متعارفنام اونجا رو به آتیش کشید.»
با وجود اینکه با افراد فوقالعادهایفرقهام همنشین بود، در کمال تعجب، اینشبح فقط یک دورهمیِ نوشیدن معمولی بود.
پس از پایان ایناما دورهمی کوتاه، شیطان بهشتیتعجب از جایش بلند شد.
«من که لذتعمارت بردم. نمیدونم شماسفید چه فکری میکنید.»
«...»
توگوئه پاسخی نداد وکنه تنها با چهرهای پیچیده،میخورم فنجانش را کج کرد.
شیطان آسمانی فعلی هم حتماً دوران خودشکمال رو به عنوان ارباب جوان داشته، دستهاییصعود که به مقدار کمی خون آلوده نشده بودن.
یک تمرینکننده شیطانیعمارت زنده، که تو بیرحمیبتونه و خونسردی لنگه نداشت.
برای توگوئه، شیطان آسمانی بایدعجیبی وجودی میبوده که به هرچیز قیمتی باید ازش دوری میکرد.
نوشیدن با همچین آدمی...
حتماً حسی بود که فقطچیز اونایی که تو یک عصرلطف زندگی کرده بودن میتونستن درکش کنن.
احساسی که نه یهوپزشکی ها-ریون و نه جینفراهم چون-هی اصلاً نمیتونستن بفهمن.
تق!
توگوئه فنجونش روفراهم گذاشت زمین، صورتش گلقسم انداخته بود و گفت:
«بیا دیگه همدیگه رواما نبینیم. تو برو صعودتعجب کن! منم همینجا میمونم!»
«واقعاً هیچ فکری برای پایان دادن به زندگیت نداری؟کنه تو این جیانگهو، هیچکس نیست که بتونه مثل من،بیسایه بدون حتی ذرهای درد، به یه زندگی پایان بده.»
«...»
اینکه جوابی نداد، یعنی هنوزنام یه تمایل پنهان به مرگدست تو وجود توگوئه باقی مونده بود.
جین چون-هی هیچبدهد راهی نداشت که بدونهکمال اون چقدر زندگی کرده.
درست همونطور که خونآفرین پیر هیولاسفید مدت زیادی زندگی کرده بود، شیطان آسمانیمیخورم و توگوئه هم باید همینطور بوده باشن.
با زندگی کردن برای یهعجیبی زمان بیپایان، حتماً آدمهای عزیزچیز بیشماری رو به خاک سپرده بود.
اگه رسیدن به روشنگری تو هنرهای رزمی برای صعود یه چشمانداز دورشبح بود، و رها کردن قلب انسانی هم به همون اندازه دور ازجور دسترس به نظر میرسید، آیا چیزی جز فرسوده شدن براش باقی مونده بود؟
«شاید پشیمون بشم. اما نمیدونم. شیطانمیفهمید آسمانی، آیا من شبیه کسی هستم کهمیکرد از ترس درد مرگ زنده مونده باشه؟»
«...»
یه رگه ازکند مستی تو صدایباعث توگوئه شنیده میشد.
«راستش، این اولین باریه که با هم مینوشیم، اما اون موقعها که فقط یه مشت بچه کلهشق بودیم،چون تو جیانگهو به اندازه کافی با هم شمشیر زدیم، مگه نه؟ من صادقانه فقط برای زنده موندن دست وبود پا میزدم، اما تو شمشیرت رو با نیت قتل تاب میدادی. آره، من میتونستم همون موقع بمیرم، شیطان آسمانی.»
«هنوز همونقدرمرگ لجباز. هنوزاما همونقدر احمق...»
«آره، میدونم. من نادونم.»
کمی بعد،درک توگوئه هم ازعجیبی جاش بلند شد.
«پس بیا این نوشیدنی رو یه خداحافظی در نظرحرفها بگیریم و دیگه همدیگه رو نبینیم. تو میتونی ازچون اون بالا تماشا کنی که چطور رو زمین میخزم.»
توگوئه بامرگ انگشتش بهاما آسمون اشاره کرد.
و اینطوری،چیزی جلسه نوشیدنپزشکی اونا تموم شد.
شیطان آسمانی پسِ گردن یهو ها-ریون روقسم گرفت و در نهایت بدون اینکه حتیلرزید بتونه یکم استراحت کنه، مجبور به برگشت شد.
هرچند که تا همون موقع هم بهکمال بهونه گشتن دنبال برادرش و اون بادبزن،صعود تا جایی که دلش میخواست خوش گذرونده بود.
و به اینعمارت ترتیب، جین چون-هیسفید به عمارت پزشکی برگشت.
نتونسته بود بادبزن رو برای استادشباعث پیدا کنه، اما مواد لازم برایکمال ساختنش رو با خودش آورده بود.
«هوف، امیدوارم اینفراهم یکم از عصبانیتفرقهام استاد کم کنه.»
با این ادعا رفته بود بیرون کهکمال همهچیز رو بیسروصدا حل میکنه، اما در عوضیابد انواع و اقسام دردسرها رو درست کرده بود.
شرمنده بود، خیلی شرمنده.
«نه، این کار ها-ریون بود...
من داشتم روی یه استراتژیفراهم سلطهجویانه، یا یه چیزی تومیخورم همین مایهها، و قابلمدیریتتر برنامهریزی میکردم!»
اندازه یهجدیه پر احساسدرک بیعدالتی میکرد.
اما با درباعث نظر گرفتن شخصیتاما یهو ها-ریون، چارهای نبود.
تا زمانی که اوناما شخصیت اصلی بود، هیچکس نمیتونستیکجور بفهمه چطور قراره رفتار کنه.
و درست مثل یه شخصیتفراهم اصلی، قضیه رو به خفنترینمیخورم شکل ممکن تموم کرده بود.
«آره.
ها-ریون... اونمرگ فراتر ازاما خفن بود...»
اگه قرار بود شخصیت اصلی یهسفید رمان هنرهای رزمی تو دنیای واقعیقسم قدم برداره، اون شخص یهو ها-ریون نبود؟
نه، اصلاً اونکند از بدو تولدباعث یه شخصیت اصلی نبود؟
تجسم واقعی خفن بودن.
اما به عنوان یه همسفر،چیز برای قلب آدم ضرر داشت،لطف چون هیچوقت نمیدونستی حرکت بعدیش چیه.
علاوه بر اون،عمارت کلمات خداحافظی شیطانسفید آسمانی هم شوم بودن.
- هاهاها، منکند این یارو رو برایمرگ یه مدت قرض میگیرم.
...قرض گرفتن یعنی پسکنه دادن... که یه جوراییمیخورم یعنی اون زود برمیگرده.
«نه، اما... من اصلاً اعتماد بهمیفهمید نفس اینو ندارم که برای بارابد دوم با ها-ریون سر و کله بزنم.»
اون خفنه،چیزی سرشار از جذابیتفلس و خفن بودنه.
اما یه آدم معمولی مثل منباعث نمیتونه با این یارو سفر کنه وتعجب انتظار داشته باشه عمر طبیعی داشته باشه.
حالا با تمام وجودم و به صورت چهاربعدی درک میکنم که چراشبح شخصیتهای فرعی تو رمانهای هنرهای رزمی به شخصیت اصلی فحش میدن، بهشونجور میگن دیوونه یا یقهشون رو میچسبن و میگن به خاطر اونا جوونمرگ میشن.
«نمیشه فقط همین فاصله معقول رو مثلکمال الان حفظ کنیم، در حالی که من پشتیبانییابد میدم و جلوی یه فاجعه خونین رو میگیرم؟»
قلب اینچیزی هیونگِ معمولی،پزشکی خیلی پیچیده شده.
«استاد عمارتدرک شما روهوس احضار کردن.»
دقیقاً همونطور که انتظار میرفت.
هنوز حتی وسایلش رواما کامل باز نکرده بودتعجب که احضاریه استادش رسید.
دفعه قبل، استادش تاپزشکی دم دروازه اومده بودفراهم تا بهش خوشآمد بگه.
اینکه کسی رو فرستادههوس بود تا بیاردش، یعنیبدهد به شدت عصبانی بود.
«دیگه کارم تمومه.»
و اینمرگ پیشبینی کاملاًاما دقیق بود.
برای پنج ساعتعمارت تمام، به شدتسفید توسط استادش سرزنش شد.
چیزی کهدرک دردسرسازتر بود،هوس این بود.
«بله. هیِ ما مگه میتونه کار اشتباهی کرده باشه؟ همهش تقصیر اونشبح حشرهست که خودش رو به تو چسبونده. مگه الکی به فرقه شیطانیجور میگن فرقه شیطانی؟ مگه بیدلیل به ستاره قاتل آسمانی میگن ستاره قاتل آسمانی؟»
دقیقاً همینطور بود.
برای استادش،چیزی یهو ها-ریونپزشکی یه حشره بود.
نه، اگه امکانشکند بود، حتی کمترباعث از یه حشره بود.
و جین چون-هی مجبور بودنام امروز دوباره اون حشره رودست بغل کنه و ازش دفاع کنه.
«استاد، هرچند ها-ریون ممکنه یکم عجولمیفهمید باشه، اما تو اینکه این قضیهابد سریع تموم بشه، کمک خیلی بزرگی کرد.»
«اینطور نیست، هی. دلیل اینکهفلس این قضیه سریع تموم شد،نام همهش به خاطر من، یعنی استادته.»
اگه میگفتدرک نه، هشتصد جنگجوعجیبی به گریه میافتادن.
با این حال، سهم یهونام ها-ریون تو برگردوندن ورق و سریعدزد تموم کردن همهچیز خیلی چشمگیر بود.
حتی اگه میخواستبدهد به این موضوعمیفهمید اشاره کنه، استادش گفت:
«خب پس، تو بدون برنامه وارد جیانگهو نشدی. برام سؤاله که اگهقسم طبق برنامه خودت پیش میرفتی، آیا اوضاع به هم میریخت؟ تویی کهنظر از قبل وضعیت رو خوندی و یه نامه برای خانواده نامگونگ فرستادی.»
«با این وجود، بههوس این سرعتی که ها-ریونبدهد تمومش کرد، تموم نمیشد.»
«اما با امنیتفراهم کامل تموم میشد. هی،قسم همین برای من کافیه.»
حق با او بود.
استادش از قبل تمام حسابفلس و کتابها رو کرده بود وفرقهام داشت جین چون-هی رو سرزنش میکرد.
و پیروز شدن توهوس یه بحث کلامی بابدهد استادش اصلاً کار آسونی نبود.
وقتی حق بافراهم او نبود، پیروزی باقسم بهونه آوردن غیرممکن میشد.
در نهایت، جین چون-هی چارهای نداشتمیفهمید جز اینکه التماس کنه: «همهش گناه ومیکرد کوتاهی منه، لطفاً ها-ریون رو سرزنش نکنید...»
«ها-ریون، هیونگتچیزی داره اینقدرپزشکی سختی میکشه.»
البته، یهو ها-ریون که توسط شیطان آسمانیمرگ از پسِ گردنش کشیده شده بود ویکجور برده بودنش، احتمالاً داشت بیشتر زجر میکشید.
استادش از روی محبت سرزنشش میکرد،فرقهام اما برای شیطان آسمانی خیلی مهم نبودبیسایه که یهو ها-ریون زنده بمونه یا بمیره.
البته، اون حداقل وظیفه رو درمیفهمید قبال کسی که هنر الهی شیطان آسمانیمیکرد رو بهش منتقل کرده بود، احساس میکرد.
اما تو فرقه شیطانی، جایی کهسفید قویترها ضعیفترها رو شکار میکردن، اگه ضعیفمیخورم بودی و میمردی، همهچیز همونجا تموم میشد.
این همون زندگیای بود که خودشباعث تجربه کرده بود، پس دقیقاً همونکمال قانون برای یهو ها-ریون هم صدق میکرد.