---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 258: پاداش خواجه ارشد و شایعات شهر رزمی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 258: پاداش خواجه ارشد و شایعات شهر رزمی

0

بعد از درمان موفقیت‌آمیز‌برای​ هان یی-جونگ، نامه‌ای از‌کردی​ طرف خواجه ارشد رسید.

استادم پیام رمزگذاری‌شده رو که هنوز‌سری​ هم از نقطه‌ها و خطوط تشکیل شده‌خیلی​ بود، خوند و بعد به حرف اومد:

«خواجه ارشد حسابی‌آدمیه​ راضیه. البته طبیعیه،‌انگیزه​ بالاخره نوه‌اش درمان شده.»

جین چون-هی‌سری​ چشماش رو‌فراهم​ ریز کرد.

«من هنوزم ذهن‌کنه​ این آدمای رده‌بالا‌نقره‌ای​ رو درک نمی‌کنم.»

«هاهاها، اونا هم‌نقره‌ای​ احتمالاً ما آدمای‌سری​ جیانگهو رو درک نمی‌کنن.»

و یه‌اون​ آدم مدرن هم‌خرج​ هیچ‌کدومشون رو نمی‌فهمه.

ولی خب، همون‌طور‌تسهیلات​ که می‌گن، خواهی نشوی‌گشاد​ رسوا، همرنگ جماعت شو.

آدم فقط‌واگذار​ باید باهاش‌برای​ کنار بیاد.

«به‌زودی پاداش بزرگی می‌ده. گاری‌هایی‌کردی​ پر از ابریشم‌های مختلف، ادویه‌جات‌چشمای​ و گیاهان دارویی تو راهه.»

«حدس می‌زنم‌اون​ این فقط‌لازم​ ظاهر قضیه باشه.»

«دقیقاً. در مورد پاداش‌های پنهان، اول از همه، بعضی از رابطه‌های زیردست خواجه ارشد، معاملاتشون رو به عمارت‌انگیزه​ پزشکی فلس سفید منتقل می‌کنن. بزرگ‌ترین بخشش هم اینه که پیشنهاد داده زمین‌های خالی نزدیک ساختمون اصلی عمارت‌سنش​ پزشکی فلس سفید رو بهمون واگذار کنه. برای معدن نقره‌ای که پیدا کردی هم یه سری تسهیلات فراهم می‌کنه.»

چشمای جین چون-هی گشاد شد.

«واو، این خیلی‌نقره‌ای​ بزرگ‌تر از چیزیه‌سری​ که فکر می‌کردم.»

«اون آدمیه که هر جا لازم‌انگیزه​ باشه خرج می‌کنه. البته یه انگیزه‌آبی​ پنهان دیگه هم برای این‌قدر دست‌ودلبازی داره.»

با این حرف، نور آبی ضعیفی‌چشمای​ برای لحظه‌ای تو چشمای جین چون-هی‌فکر​ جمع شد و بعد ناپدید شد.

«... می‌خواد منو‌کنه​ به‌عنوان پزشک شخصی‌نقره‌ای​ هان یی-جونگ نگه داره.»

«درسته. خواجه ارشد سنش بالاست و با‌تسهیلات​ این‌که نمی‌تونیم زمان دقیقش رو مشخص کنیم،‌بزرگ‌تر​ اما احتمالاً به‌خاطر کهولت سن بازنشسته می‌شه.»

«و هان یی-جونگ که تا سطح یکی از شش وزیر‌داره​ بالا رفته، جاش رو می‌گیره. یه پزشک شخصی ماهر برای این‌که‌شخصی​ مطمئن بشن هیچ وقفه‌ای تو وظایف رسمی‌اش پیش نمیاد، کاملاً ضروریه.»

استادم سر تکون‌تسهیلات​ داد و بعد سرش‌گشاد​ رو کمی کج کرد.

موهای نقره‌ایش‌واگذار​ مثل مه‌برای​ پایین ریخت.

«اینجا، "ماهر" مترادف با "قابل‌اعتماد"ه. در حال حاضر، اگه بخوایم عمارت پزشکی فلس سفید رو از نظر‌می‌کردم​ جناحی دسته‌بندی کنیم، متعلق به عمارت لرد پیلار محسوب می‌شه و پرنس ژو هم به‌عنوان خدای جنگ‌منو​ شناخته می‌شه. ذات اون از توطئه‌ها و نقشه‌ها خیلی دوره. و یه چهره برجسته حامی امپراتور هم هست.»

«داره سرم درد می‌گیره.»

شاگرد آه عمیقی کشید.

«یه پزشک فقط مریضا رو درمان‌نقره‌ای​ می‌کنه، اما استاد عمارت باید چیزای‌می‌کنه​ زیادی رو در نظر بگیره، هی.»

همینش رو اعصابه.

فقط درمان کردن مریضا به‌اندازه‌خرج​ کافی طاقت‌فرسا هست، حالا باید تمام‌نور​ حرکت‌های اطراف رو هم حساب‌وکتاب کنم.

«کاش می‌تونستی برای‌تسهیلات​ هزار سال استاد‌چشمای​ عمارت بمونی، استاد.»

«هاهاها، قیافه‌ات شبیه‌کنه​ کسایی شده که‌نقره‌ای​ از کارای دردسرساز متنفرن.»

«معلومه که هستم.»

«اما باید یاد بگیری.‌لازم​ هر چی باشه تو‌این‌قدر​ بیشتر از من عمر می‌کنی.»

...واقعاً؟ استادش همین‌تسهیلات​ الانشم تو آستانه‌چشمای​ پاکسازی مغز استخوان بود.

«شاید حتی یه‌کنه​ روزی صعود کنه‌نقره‌ای​ و جاودانه بشه... ممکنه.»

تو وضعیت فعلی، سخت بود‌کردی​ تصور کنم که استادم تو‌چشمای​ آینده‌ای دور از کهولت سن بمیره.

«فعلاً بیا سعی کنیم‌لازم​ از پاداش‌هایی که از‌این‌قدر​ خواجه ارشد گرفتیم استفاده کنیم.»

با این‌سری​ حرف، جین چون-هی‌می‌کنه​ سر تکون داد.

«فکر کنم‌واگذار​ منظورت زمین و‌معدن​ اون تسهیلات اداریه.»

«دقیقاً.»

استادم مثل بچه‌ای‌آدمیه​ که داره یه شیطنت‌دیگه​ خبیثانه می‌کنه، لبخند زد.

«به نظر‌سری​ میاد داره خیلی‌می‌کنه​ بهش خوش می‌گذره.»

حتی خودش هم‌کنه​ داشت یه کم از‌پیدا​ این قضیه لذت می‌برد.

به‌هرحال راه‌معدن​ درازی در‌پیدا​ پیش بود.

کمی هیجان تو طول‌لازم​ مسیر، چیزی بود که‌این‌قدر​ باید بابتش شکرگزار می‌بود.

استاد و شاگرد، انگار که دارن‌چشمای​ یه پازل رو کنار هم می‌چینن،‌فکر​ شروع کردن به برنامه‌ریزی برای آینده.

دو ماه‌معدن​ از درمان‌پیدا​ هان یی-جونگ گذشت.

پولی که از طریق شهر‌خرج​ هنرهای رزمی به دست می‌اومد،‌داره​ داشت به رقم هنگفتی می‌رسید.

حالا دیگه مردم حتی حاضر بودن‌چشمای​ برای ورود به شهر هنرهای رزمی،‌فکر​ یک ماه تو صف انتظار بمونن.

مبارزانی که یک ماه منتظر مونده بودن، سه تا پنج نفری‌فراهم​ تو یه مسافرخونه که مخصوص افراد لیست انتظار بود جمع شده‌آدمیه​ بودن و گل از گلشون شکفته بود و گرم صحبت بودن.

«برای شعبه دومی که‌پیدا​ تازه باز شده هم‌فراهم​ باید این‌قدر صبر کنیم؟»

با این حرف، بقیه‌لازم​ مبارزای سر همون میز‌این‌قدر​ شروع به حرف زدن کردن.

«اصلاً حرفش رو نزن. شنیدم یه‌چشمای​ مبارز هست که قصد داره یک‌فکر​ سال تمام بره اونجا و بیرون نیاد.»

«هاه، شهر هنرهای‌کنه​ رزمی ارزون نیستا.‌نقره‌ای​ یه سال کامل؟»

«شنیدم بعضی از خانواده‌های متوسط که درآمد بدی‌فراهم​ ندارن اما نمی‌تونن خواب چیزایی مثل تشکیلات اساتید یه‌می‌کردم​ فرقه بزرگ رو ببینن، دارن بچه‌هاشون رو می‌فرستن اونجا.»

«این دیگه چیه... شبیه یه آکادمی‌انگیزه​ شده. شنیدم دقیقاً مثل رفتن به آکادمی‌ایه‌ضعیفی​ که تو امتحانات دولتی بهت برتری می‌ده.»

«کاش شعبه سوم رو هم‌می‌کنه​ باز می‌کردن، ولی شنیدم قصد‌بزرگ‌تر​ دارن در موردش محتاطانه‌تر عمل کنن.»

شعبه سوم؟

با شنیدن این حرف،‌پیدا​ مبارزای میز کناری ناگهان‌فراهم​ چرخوندن فنجون‌هاشون رو متوقف کردن.

به نظر‌اون​ می‌رسید گوشای اونا‌خرج​ هم تیز شده.

«گفتی شعبه‌سری​ سوم؟ لطفاً‌فراهم​ بیشتر بگو.»

«اهم!»

وقتی مرد فقط گلوش‌پیدا​ رو صاف کرد و حرفی‌می‌کنه​ نزد، مسن‌ترین مبارز سریع گفت:

«گارسون! یه بطری شراب‌لازم​ برگ بامبو بیار اینجا! همه‌اش‌دست‌ودلبازی​ رو بزن به حساب من!»

«چشم قربان!‌سری​ یه شراب برگ‌می‌کنه​ بامبو، الان میاد!»

عطر غلیظ‌واگذار​ بامبو فنجون‌ها‌برای​ رو پر کرد.

قلپ، قلپ، قلپ—

تازه بعد از این‌که‌لازم​ شراب از گلوش پایین‌این‌قدر​ رفت، زبونش باز شد.

«برادر قسم‌خورده من عضو عمارت پزشکی فلس سفیده،‌واو​ و یه شایعه هست که می‌گه شعبه سوم‌لازم​ قراره یه زمین تمرین ویژه برای مبارزای عمارت باشه.»

«هاه! می‌خوان همچین چیز خوبی‌معدن​ رو برای خودشون نگه دارن... نه،‌فراهم​ خب از اولشم مال اونا بود.»

با این‌معدن​ حال، حسودیش‌پیدا​ شده بود.

«پس مبارزای عمارت پزشکی‌لازم​ فلس سفید نیازی نیست مثل‌دست‌ودلبازی​ ما تو صف منتظر بمونن.»

«البته این‌طور هم نیست که‌می‌کنه​ مبارزای وابسته‌شون از همون اول‌بزرگ‌تر​ هم به اندازه ما منتظر می‌موندن.»

«ولی خب‌واگذار​ براشون خیلی‌برای​ راحت‌تر می‌شه.»

واقعاً حسودیش شده بود.

«برای قبولی تو آزمونشون باید مهارت بالایی‌دیگه​ داشته باشی، اما شنیدم که حتی مهارت‌لحظه‌ای​ بالا هم تضمین نمی‌کنه که حتماً قبولت کنن...»

این حرف راست بود.

یه تورنمنت جداگانه برای مبارزایی‌معدن​ که می‌خواستن به عمارت پزشکی‌تسهیلات​ فلس سفید ملحق بشن وجود داشت.

جالبیش این بود که‌پیدا​ برنده شدن تو تورنمنت،‌فراهم​ پذیرش رو تضمین نمی‌کرد.

دوئل‌ها زیر نظر استاد عمارت یا استاد‌دیگه​ جوان عمارت برگزار می‌شدن و خیلی وقت‌ها‌لحظه‌ای​ پیش می‌اومد که حتی برنده هم پذیرفته نمی‌شد.

«شنیدم بر‌سری​ اساس پتانسیل‌فراهم​ رشد تصمیم می‌گیرن...؟»

از اونجایی که پیوستن به عمارت پزشکی فلس سفید‌سری​ به معنی یادگیری هنرهای رزمی وابسته به اون بود،‌چیزیه​ کاملاً طبیعی بود که بر اساس استعداد رزمی تصمیم‌گیری کنن.

این مسئله‌معدن​ تا حد‌پیدا​ معقولی قابل‌درک بود.

یکی از‌اون​ مبارزان به‌لازم​ حرف آمد:

«شایعه شده که از این‌می‌کنه​ روش برای تشخیص جاسوس‌هایی که‌بزرگ‌تر​ از بیرون نفوذ می‌کنه، استفاده می‌کنن.»

«آخه چطور می‌تونن‌کنه​ فقط با یه مبارزه،‌پیدا​ جاسوس رو تشخیص بدن؟»

«عادت‌های ریز موقع گرفتن شمشیر، نحوه به جریان انداختن انرژی درونی، حرکت‌واو​ تاندون‌ها. با دقت به این چیزا می‌تونن بفهمن طرف هنرهای رزمی رو‌این‌قدر​ جای دیگه‌ای یاد گرفته یا نه، مگه نه؟ روش کارشون این‌طوری نیست؟»

همه با‌اون​ شنیدن این حرف‌خرج​ سر تکان دادند.

«نه، تو تئوری که درسته. ولی چطور می‌تونن تو یه‌بزرگ‌تر​ مبارزه کوتاه که فقط چند ضربه رد و بدل می‌شه،‌این‌قدر​ اینو بفهمن؟ واقعاً مبارزی هست که بتونه همچین کاری کنه؟»

«...»

هر طور که فکر‌پیدا​ می‌کردند، تشخیص جاسوس با این‌می‌کنه​ روش غیرممکن به نظر می‌رسید.

مبارز دیگری گفت:

«تازه، وقتی به عنوان یه مبارز عضو می‌شی، با چی حقیقی روت تشخیص پزشکی انجام‌آدمیه​ می‌دن، در نتیجه سابقه هنرهای رزمیت در هر صورت لو می‌ره. برای همین برام سؤاله‌منو​ که اصلاً نیازی هست این‌قدر مته به خشخاش بذارن؟ هر چی باشه اونجا یه عمارت پزشکیه.»

«اینم درسته که نسبت به‌معدن​ فرقه‌های دیگه کمتر بهشون حمله می‌شه.‌فراهم​ منافع تجاری‌شون با بقیه تداخلی نداره.»

«هی، نمی‌تونی این‌قدر ساده به قضیه‌سری​ نگاه کنی. شنیدم فرقه‌های دیگه دارن‌واو​ کم‌کم محدودشون می‌کنن تا زیاد پا نگیرن.»

«خب، شنیدم دو هزار تا مبارز‌انگیزه​ استخدام کردن... با این وضع، به سطحی‌ضعیفی​ رسیدن که می‌تونن شونه‌به‌شونه فرقه‌های بزرگ بایستن.»

«بازم فقط تو تعداد‌فراهم​ بهشون رسیدن. افراد واقعاً‌واو​ برجسته خیلی کم دارن...»

قلپ، قلپ، قلپ...

«انگار این یکی رو تموم کردیم.‌سری​ شاگرد، یه بطری دیگه از اون شراب‌خیلی​ برگ بامبو بیار... نه، دو تا بیار!»

«چشم، قربان! همین الان‌لازم​ میارم! یه کم مزه‌این‌قدر​ هم براتون اضافه می‌کنم.»

«هاهاها، شاگرد‌سری​ این مسافرخونه خوب‌می‌کنه​ بلده کاسبی کنه.»

هاهاهاها.

مبارزان داخل‌معدن​ مسافرخانه زیر‌پیدا​ خنده زدند.

«منم یه‌اون​ بطری شراب‌لازم​ برگ بامبو می‌خوام!»

«برای این میز هم بیار!»

شخصی سیاه‌پوش که کلاهی‌برای​ لبه‌پهن بر سر داشت،‌کردی​ نگاهی به این صحنه انداخت.

«ارباب جوان،‌معدن​ به نظر‌پیدا​ می‌رسه سرحالین؟»

«ارباب جوان.»

با این اصلاحیه، زیردست از‌می‌کنه​ جا پرید و چند بار‌بزرگ‌تر​ به دهان خودش سیلی زد.

همه‌جا احمق پیدا می‌شد؛‌برای​ این قانون در فرقه‌کردی​ شیطانی هم مستثنی نبود.

اگر صبر کردن را یاد‌کردی​ نگرفته بود، شاید سر این‌چشمای​ مرد را از تنش جدا می‌کرد.

اما یکی از نقاط قوت این‌انگیزه​ مرد را کشف کرده بود و‌آبی​ داشت به‌خوبی از آن استفاده می‌کرد.

«به نظر‌سری​ می‌رسه سمی‌فراهم​ توش نیست.»

فقط با بو کردن‌برای​ می‌توانست وجود سم را‌کردی​ در هر غذایی تشخیص دهد.

استعدادی فوق‌العاده برای تشخیص مخفیانه‌ترین‌کردی​ سم پراکنده‌کننده انرژی یون‌نان، آن‌چشمای​ هم فقط از طریق بو.

به لطف همین ویژگی، یهو ها-ریون‌انگیزه​ این زیردست را کنار خودش نگه داشته‌ضعیفی​ بود و اشتباهات کوچکش را نادیده می‌گرفت.

درست همان موقع،‌تسهیلات​ زیردست دیگری از‌چشمای​ یهو ها-ریون پرسید.

او مردی با ظاهری شوم بود که تمام‌کردی​ بدنش از عضلاتی حجیم پوشیده شده بود و تبری‌بزرگ‌تر​ به اندازه یک انسان را روی پشتش حمل می‌کرد.

«ارباب جوان،‌معدن​ این بار فقط‌کردی​ برای مأموریت اومدین؟»

«مأموریت» کلمه‌ای‌اون​ دیگر برای‌لازم​ «وظیفه» بود.

یهو ها-ریون‌سری​ با آرامش‌فراهم​ جواب داد:

«می‌گن یکی از برادرا داره‌معدن​ از اینجا رد می‌شه، پس‌تسهیلات​ بد نیست باهاش ملاقاتی داشته باشم.»

در اینجا، منظور‌نقره‌ای​ از «برادر»، دیگر «اربابان‌تسهیلات​ جوان» فرقه شیطانی بود.

[می‌کشینش؟]

«...»

یهو ها-ریون جوابی نداد.

هنوز تصمیم‌معدن​ نهایی‌اش را‌پیدا​ نگرفته بود.

اما این هم یک واقعیت بود که برای تسلط بر‌داره​ هنر الهی شیطان بهشتی، باید مدام اربابان جوان دیگری را‌پزشک​ که قرص خون شیطان سرخ را مصرف کرده بودند، شکار می‌کرد.

هورت...

یهو ها-ریون که داشت‌برای​ آرام‌آرام شراب برگ بامبویش‌کردی​ را می‌نوشید، بالاخره جواب داد:

«ما یه انجمن تجاری هستیم و مأموریت چیزیه‌فراهم​ که بعد از دیدن نوع معامله‌ای که روی‌فکر​ میز گذاشته می‌شه، درباره‌اش تصمیم می‌گیریم، مگه نه؟»

با این حرف،‌آدمیه​ زیردستان یهو ها-ریون‌انگیزه​ سر تکان دادند.

نگاه یهو ها-ریون بیشتر روی مبارزانی‌چشمای​ قفل شده بود که داشتند درباره‌فکر​ کارهای برادرش، جین چون-هی، وراجی می‌کردند.

چشمان یهو ها-ریون به طرز عجیبی‌نقره‌ای​ راضی به نظر می‌رسید، برای همین هیچ‌کدام‌چشمای​ از زیردستانش جرئت نکردند حرف دیگری بزنند.

«به نظر می‌رسه فرقه‌های دیگه می‌خوان ما‌دیگه​ رو محدود کنن، ولی چون منافع‌شون با ما‌جمع​ تداخلی نداره، تو یه موقعیت مبهم قرار گرفتن.»

استاد در‌سری​ جواب حرف‌های‌فراهم​ جین چون-هی گفت:

«آه، اما انگار چند جا مخفیانه شروع کردن به کپی کردن‌فراهم​ و فروختن چونگ-اوک، اوندول و صابون. در مورد چونگ-اوک و اوندول، انجمن‌لازم​ تجاری گونگ‌سون و انجمن تجاری پوتوئو خودشون دارن قضیه رو مدیریت می‌کنن.»

«صابون چی؟»

«یه جورایی تونستن بوش‌لازم​ رو کپی کنن. ولی انگار‌دست‌ودلبازی​ اصلاً هیچ قدرت تمیزکنندگی نداره.»

«نه، این حروم‌زاده‌ها... اگه می‌خواین‌می‌کنه​ جنس تقلبی بزنین، حداقل درست‌بزرگ‌تر​ و حسابی این کارو بکنین!»

اگه مهم‌ترین ویژگیش، یعنی‌برای​ تمیزکنندگی رو ازش بگیری، مگه‌سری​ فقط یه کیسه عطری نمی‌شه؟

استادم گفت:

«و بخش مهمش‌آدمیه​ اینه که قیمت‌انگیزه​ تموم‌شده‌شون از ما ارزون‌تره.»

«... هیچ اخلاق کاری‌ای ندارن.»

«مگه تو جیانگهو فقط‌برای​ اخلاق کاریه که ارزش نداره؟‌سری​ جون آدما هم بی‌ارزشه، هی.»

جین چون-هی امروز‌نقره‌ای​ هم داشت با‌سری​ آدمک‌های چوبی تمرین می‌کرد.

نه از آن کتک‌خوردن‌های یک‌طرفه‌خرج​ قبلی، این بار یک مبارزه‌داره​ تمرینی درست و حسابی بود.

با این حال، چون داخل یک‌چشمای​ آرایش استادانه قرار داشت، توانایی‌هایش به‌شدت کاهش‌می‌کردم​ یافته بود، و تازه فقط این نبود.

این بار مجبور بود با انرژی درونی محدود‌کردی​ با آدمک‌های چوبی روبه‌رو شود، چون چند تا‌خیلی​ از نقاط فشارش موقتاً مهر و موم شده بودند.

تق، تق-تق!

هر بار که آدمک‌های چوبی شمشیرهایشان‌انگیزه​ را تاب می‌دادند، نیزه چوبی جین‌آبی​ چون-هی بلافاصله آن‌ها را دفع می‌کرد.

از آنجا که همزمان با چند آدمک درگیر‌واو​ بود، گاهی اوقات مجبور می‌شد ضربه‌ای را تحمل کند،‌خرج​ اما دیگر مثل قبل با یک ضربه تلوتلو نمی‌خورد.

«تزکیه تکنیک واجرای آسمان و زمین‌نقره‌ای​ تو عمیق‌تر شده؛ بالاخره به حالتی‌می‌کنه​ رسیدی که چی شمشیر روت اثری نداره.»

دقیقاً همین‌طور بود.

نیزه چوبی‌ای که جین چون-هی در دست‌دیگه​ داشت، تیغه‌ای نداشت، اما سلاح‌هایی که آدمک‌های‌لحظه‌ای​ چوبی تاب می‌دادند، همگی به‌خوبی تیز شده بودند.

علاوه بر این،‌تسهیلات​ آن‌ها با چی‌چشمای​ شمشیر آغشته شده بودند.

یک مبارز معمولی در‌برای​ کمتر از یک رویارویی،‌کردی​ به گوشت چرخ‌کرده تبدیل می‌شد.

در مقابل، حتی وقتی چی شمشیر‌سری​ بدن جین چون-هی را خراش می‌داد، فقط‌خیلی​ لباس‌هایش پاره می‌شد و هیچ آسیبی نمی‌دید.

«بعد از اینکه تو‌لازم​ هنرهای نیزه استاد شدی،‌این‌قدر​ می‌خوای چی یاد بگیری؟»

«دلم می‌خواد‌سری​ شمشیر پهن‌فراهم​ رو یاد بگیرم.»

هدف فعلی‌اش‌واگذار​ تسلط بر‌برای​ تمام سلاح‌ها بود.

با اینکه شمشیر کریستال یخی، گنجینه دنیای‌تسهیلات​ رزمی را در اختیار داشت، اما هرچه‌بزرگ‌تر​ بر سلاح‌های بیشتری مسلط می‌شد، بهتر بود.

«به نظر می‌رسه‌آدمیه​ قصد داری تا‌انگیزه​ آخرش چاه‌های زیادی بکنی.»

«اینکه بتونم از اون سلاح استفاده‌چشمای​ کنم، یعنی می‌تونم پیش‌بینی کنم که‌فکر​ حریف چطور باهاش حمله می‌کنه، مگه نه؟»

«... و این یعنی می‌فهمی‌معدن​ که زخم‌های اون سلاح چطور ایجاد‌فراهم​ می‌شن و چطور باید درمانشون کرد.»

استادش بلافاصله‌معدن​ متوجه نیت پنهان‌کردی​ دیگر شاگردش شد.

ناولها | novelha.net