چپتر 8: فصل هشتم
0«اون بچه خیلی خوششانسه.»
«واقعاً؟ فکراما میکنی فقطسانگِ شانس بود؟»
«پس ارباب، فکر میکنید اون بچه حسهای اونقدرمحافظتی تیزی داره که متوجه سم پراکندهکننده انرژی بشه؟جگال بدنش هیچ نشونهای از یادگیری هنرهای رزمی نداشت.»
آسمان ابری و گرفته بود.
مثل قطره آبی که روی کاغذباشه برنج پخش بشه، ماه که پشتکشید ابرها پنهان شده بود، آرومآروم محو میشد.
شب تاریکی بودقاطع که حتی یک وجببذار جلوتر هم دیده نمیشد.
سه نفر روی سقفبلندترین بلندترین عمارت در شعبه بنگاهاژدهای محافظتی اژدهای ابری ایستاده بودند.
پزشک الهی فلس سفید، جگالایستاده لین، با موهای سفید و نقرهایجگال خالصش که در باد تکان میخورد.
مدیرکل عمارت پزشکی فلسشاگرد سفید، یوهو، که خودشکرد را خدمتکار او مینامید.
و مرد غولپیکری باسانگِ شمشیری بر کمر، رئیس بنگاهالان محافظتی اژدهای ابری، اون جی-سانگ.
«مثل این که چشمهای یک پزشک الهی واقعاً با بقیهایستاده فرق داره. من هم نتونستم چیز خاصی در مورد اون قهرمانباد جوان پیدا کنم... استعداد رزمیاش هم اصلاً چنگی به دل نمیزد.»
«پس چرا اینقدر دلت میخوادش؟»
«...»
اون جی-سانگ جوابیقاطع نداد و دهانشگفت را بسته نگه داشت.
جگال لین با صداییبلندترین نرم اما قاطع، رومحافظتی به اون جی-سانگِ ساکت گفت:
«رئیس بنگاه. بذار همین الان خیالت رو راحتالهی کنم. اون بچه شاگرد من میشه. هر چی باشه،تکان کی بود که سم پراکندهکننده انرژی رو خنثی کرد؟»
با شنیدن اینراحت حرف، اون جی-سانگباشه آه بلندی کشید.
«هووو... چطور میتونم باسانگِ خواسته پزشک الهی مخالفت کنم؟الان اینقدر اون بچه رو میخوای؟»
«دل مننفر هم دقیقاًبلندترین مثل رئیس بنگاهه.»
«تچ. کاریش نمیشه کرد.اژدهای انگار قسمت نبود ماالهی استاد و شاگرد بشیم...»
«اوه... با وجود نداشتنشاگرد استعداد رزمی، باز هم میخواستیشنیدن به عنوان شاگرد قبولش کنی؟»
«با این که هنوز خیلی جوونه، ولی فهمیده و با ارادهست. مهارتهای پزشکیاشمیشه هم که... مگه میشه همچین استعدادی رو نخواست؟ همونطور که پزشک الهی خوبمیخوای میدونه، این بنگاه محافظتی فقط با هنرهای رزمی نمیتونه سر پا بمونه، مگه نه؟»
«دقیقاً. برای همینهسقف که من هم میخوامش.بنگاه راستی... انگار دارن میرسن.»
با این حرف جگالاژدهای لین، چهره اون جی-سانگالهی ترسناک و خشن شد.
هر دو مرد گروهی ازمیشه سایهها را دیدند که ازحرف دور در تاریکی جمع میشدند.
«چطور جرأتاما میکنن به اینساکت بنگاه حمله کنن...»
هالهای شبیه بهسقف یک اژدها ازشعبه بدنش بیرون زد.
«نمیتونم مهمونهام رو بهاژدهای زحمت بندازم. ممنون میشم شمافلس دو نفر همینجا منتظر بمونید.»
«به سلامت برگردی.»
اون جی-سانگاما از روی سقفساکت عمارت پایین پرید.
در همان لحظه، سایههای سیاهپوش ازشعبه دوردست شروع به بالا رفتن ازپزشک دیوارهای شعبه بنگاه محافظتی اژدهای ابری کردند.
همه آنها ماسک روی صورت داشتندبودند و تیغههایشان سیاه شده بود تا مباداموهای فولاد شمشیرشان نور ماه را منعکس کند.
برای هر کسیراحت کاملاً واضح بود کهخنثی این یک شبیخون است.
فضای داخلیاما شعبه ساکتسانگِ و آرام بود.
حتی خدمتکارها همسقف هیچکجا دیده نمیشدند،شعبه احتمالاً خواب بودند.
«ارباب. میتونمبنگاه انرژی شیطانیاژدهای رو حس کنم.»
«پس اونا تمرینکنندههای هنرهایشاگرد شیطانی هستن... با اینکرد تعداد، ممکنه فرقه شیطانی باشن؟»
«شاید. امیدوارماما خودتون رو درگیرساکت دردسر نکرده باشید.»
«ولی مننفر تو رو کنارمعمارت دارم، مگه نه؟»
«هاهاها، خدای من. وقتی کسی که میتونه باالهی یه تاب دادن شمشیرش همه اونا رو قتلعامباد کنه اینطوری حرف میزنه، دیگه نمیدونم چی باید بگم.»
جگال لین فقطراحت با یک لبخندباشه موذیانه جواب داد.
این لبخندِ اژدهاییقاطع بود که چنگالهایشگفت را پنهان میکرد.
یوهو سرش را خاراند.
«ارباب. فراموش کهمحافظتی نکردید زمان زیادیبودند براتون باقی نمونده، درسته؟»
«البته که میدونم. ولی مگه ذات انسانخنثی این نیست که بخواد حتی برای یهچطور زمان کوتاه، مثل یه شعله پرنور بسوزه؟»
«من فقط دلمقاطع میخواد برای مدت طولانیبذار کنار شما باشم، ارباب...»
«بعضی چیزا روسقف نمیشه کاریش کرد. بهبنگاه هر حال، شروع شد.»
جایی که نگاه پزشک الهی فلس سفید،پزشک جگال لین، به آن خیره شده بود،نقرهای یک نبرد خونین در حال شکلگیری بود.
جین چون-هی کنار تختسانگِ شیطان آسمانی آینده، یهوهمین ها-ریون، مچاله شده بود.
صدای فریادهانفر از بیرونبلندترین اکو میشد.
صدای جیغهابنگاه و برخورد شمشیرهاایستاده به گوش میرسید.
جین چون-هی با این فکرمیشه که حتماً درگیری شروع شده، نگاهیبلندی به پلکهای بسته یهو ها-ریون انداخت.
«این بچهاما پررو هنوزسانگِ بیدار نشده.»
با در نظر گرفتن زندگیایعمارت که پیش رویش داشت، شاید بهتربودند بود که اصلاً هیچوقت بیدار نشود.
«عجیب نیست؟ که اینهمهاژدهای آدم اومدن اینجا فقط برایفلس این که تو رو بکشن.»
یک بچه.
یک بچه کوچک.
فقط یه بچهسقف کوچیک با رازیشعبه در مورد تولدش.
برای کشتن اینمحافظتی بچه، اینهمه آدمبودند چنین تدارکاتی دیده بودند.
دستهای یهو ها-ریون هنوزشاگرد رنگپریده بود و بهکرد خون هیچکس آلوده نشده بود.
دنیا به حرکتقاطع درآمده بود تاگفت این بچه را بکشد.
«بنگاه محافظتی اژدهای ابری قویه.
حتی اگه بهشونمحافظتی هم نمیگفتم، یهبودند جوری بالاخره میبردن.»
حتی اگر جنگجوهای ردهبالا بامیشه سم پراکندهکننده انرژی مسموم میشدند،حرف جنگجوهای ردهپایین هنوز آنجا بودند.
قدرت پنهان و زیربناییسانگِ بنگاه محافظتی اژدهای ابریهمین به هیچ وجه ضعیف نبود.
با این حال، مجبور میشدندعمارت خونهای زیادی بریزند، و اینایستاده یک ضربه مهلک به بنگاه میبود.
اگر این اتفاق میافتاد، بنگاههای محافظتی متعددی برای پر کردنسفید جای خالی بنگاه محافظتی اژدهای ابری که بر رودخانه یانگتسهپزشکی مسلط بود رقابت میکردند، و این میشد سرآغاز فاجعههای بعدی.
«حتی تو این هیرشاگرد و ویر هم چه تختشنیدن خوابیدی. هرچند، خودمم واقعاً نمیلرزم...»
جین چون-هی باقاطع حالتی گنگ بهگفت دستهای خودش خیره شد.
بیرون ازنفر اتاق آدمهابلندترین داشتند میمردند.
یک آدم عادیمحافظتی الان از ترسبودند به خودش میلرزید.
هر چه باشد، ممکن بودمیشه هر لحظه مردی با یک شمشیربلندی پیدایش شود و او را بکشد.
اما بااما این حال، بهساکت دلایلی، اصلاً نمیترسید.
«حالا که بهش فکر میکنم، اونشعبه موقعی که داشتم زندهها رو ازپزشک بین جنازهها جدا میکردم هم همینطوری بودم...؟»
جین چون-هی به ایناژدهای نتیجه رسید که یکالهی چیزی تغییر کرده است.
در غیر اینراحت صورت، امکان نداشتباشه اینطور بیخیال باشد.
شاید به خاطرقاطع این بود که قبلاًبذار یک بار مرده بود.
«خب، تیر خوردن وبلندترین کشته شدن به دست سربازایاژدهای شورشی که تجربه رایجی نیست.»
در همان لحظه،محافظتی نالهای از بین لبهایپزشک یهو ها-ریون خارج شد.
داشت کابوس میدید؟
جین چون-هی از آن ناله حیوانیگفت جا خورد؛ باورش سخت بود کهشاگرد چنین صدایی از یک بچه درآمده باشد.
«بیدارش کنم؟ نه،سقف دفعه قبلی که سعیبنگاه کردم هم بیدار نشد.»
از چیزهایی که تا الانایستاده دیده بود، به نظر نمیرسیدسفید فقط صداها باعث کابوس دیدنش بشن.
نکنه به خاطرراحت بوی خونی بودباشه که از بیرون میاومد؟
جین چون-هی لحظهای فکر کرد،ساکت بعد توی قفسهها گشت وخیالت یه عود دیگه روشن کرد.
نمیدونست بوی چیه، امابلندترین امیدوار بود اونقدر قوی باشهاژدهای که بوی خون رو بپوشونه.
بعد از روشن کردن سهایستاده تا عود، حالت چهره یهوسفید ها-ریون کمکم دوباره آروم شد.
با دیدن اینکه نالههاششاگرد آرومآروم قطع میشدن، جینکرد چون-هی آه کوچیکی کشید.
«بهتره بااما من خوب تاساکت کنی، بچه جون.»
به هرنفر حال، اونبلندترین شخصیت اصلی بود.
بد نبود ازمحافظتی همین الان خودم روپزشک تو دلش جا کنم.
«هنوز بچهست، پسراحت شاید شانسی برایباشه رام کردنش باشه.»
مبارزه بیرون هنوز ادامه داشت.
و به این ترتیب،بلندترین جین چون-هی تمام شبمحافظتی مراقب یهو ها-ریون بود.
نبرد در شعبهراحت گروه اسکورت اژدهایباشه ابری خیلی طول نکشید.
افراد نقابدار با فهمیدن اینکهساکت سم پراکندهکننده انرژی درست عمل نکرده،راحت بعد از دادن تلفات عقبنشینی کردن.
بالاخره خورشید طلوع کرد.
جین چون-هیبنگاه تمام شب روایستاده بیدار مونده بود.
با اینکه وسط جیانگهوشاگرد افتاده بود، ذهنیتش هنوز همونشنیدن ذهنیت یه کرهای معمولی بود.
اعصابش اونقدر قوی نبودسانگِ که وقتی بیرون دارنهمین آدم میکشن، بتونه تخت بخوابه.
حتی اگهنفر نمیترسید، بیتفاوتبلندترین هم نبود.
صدای حمل جسدهامحافظتی و مجروحها روبودند از بیرون میشنید.
همینطور صدای رسیدن یهشاگرد جنگجوی نگهبان و کشیککرد دادنش رو هم شنید.
«تموم شد.»
مبارزه تموم شده بود.
شعبه گروهبنگاه اسکورت اژدهای ابریایستاده در امان بود.
و حادثهای که بایدشاگرد به مرگ خیلیها ختمکرد میشد، تغییر کرده بود.
«خب، حالا... باید چیکار کنم؟ تماشاچیگفت باشم، یا شریک ماجرا. باید یکیشاگرد از این دو تا رو انتخاب کنم.»
جین چون-هی با چشمهاییبلندترین که کمی خالی به نظراژدهای میرسیدن، به در خیره شد.
«اگه تماشاچیبنگاه بمونم، تواناییهاماژدهای مخفی میمونه.
اینطوری امنتره.
همین الانش هم به نظر میرسه بقیهبذار پزشکها سوالات زیادی در مورد کمکهای اولیهایباشه که روی این بچه پیاده کردم دارن.»
جین چون-هینفر نگاهی بهبلندترین کنارش انداخت.
شیطان آسمانی،بنگاه یهو ها-ریون،اژدهای خواب بود.
«اگه برای درمانشون قدمشاگرد پیش بذارم، آدمهایی کهکرد ممکن بود بمیرن زنده میمونن.
اینطور نیست که پزشک الهی فلسگفت سفید بتونه هنر شبیهسازی انجام بده؛شاگرد تعداد آدمهایی که میتونه نجات بده محدوده.
اما ایننفر از امنیتبلندترین خودم مهمتر نیست.»
جواب از قبل مشخص بود.
«تکنیکهای پزشکی منراحت قطعا بیگانه وباشه عجیب به نظر میرسن.
حتی ممکنهاما با یه جاسوسساکت اشتباه گرفته بشم.
آره.
همین کار رو میکنم.
همینجا میمونم و بعدش میرم.
یه مدت برای گروه اسکورت اژدهایگفت ابری کار میکنم و به عنوانشاگرد یه پزشک تو این دنیا زندگی میکنم.
آره.
همین کار رو میکنم.
اونوقت وقتی زمانشراحت برسه میتونم آدمهایباشه زیادی رو نجات بدم...»
همونطور که افکارش ادامه داشت، جین چون-هیبذار به شیطان آسمانیِ خوابیده، یهو ها-ریون، نگاهباشه کرد و ناگهان چهرهای رو به یاد آورد.
چهره یه بچه کوچیک کهعمارت از دیدن لوله تفنگ یهایستاده سرباز شورشی جا خورده بود.
بچهای که خود جیناژدهای چون-هی در برابر گلولههاالهی سپر بلای او شده بود.
اون بچه زنده موند؟
-چرا باید آدمها رو نجاتساکت بدیم؟ چرا باید برای نجاتخیالت دادنشون تا این حد پیش میرفتیم؟
-چرا همونجانفر تو کوهستانبلندترین ولشون نکردم؟
-نمیدونم.
واقعا نمیدونم، رئیس.
«لعنتی. من واقعا...»
تازه اون موقعسقف بود که جینشعبه چون-هی روی پاهاش ایستاد.
درست بود.
حتی اونخیالت موقع هم نمیتونستمیشه روش رو برگردونه.
هیچ راهی نداشت کهسانگِ الان برای خودش دلیلهمین بتراشه و بیتفاوت بمونه.
مستقیم بهنفر سمت یهوبلندترین ها-ریون رفت.
قصد داشت قبل ازاژدهای ترک اتاق، برای آخرین بارفلس وضعیت بیمار رو چک کنه.
«نه. چراخیالت دوباره یهوشاگرد اینجوری شد؟»
این بار داشت به شدت عرقگفت میکرد، انگار واقعا تو یه کابوسشاگرد بدتر از قبل گیر افتاده بود.
به سختی نفسسقف میکشید و بعدشعبه نفسش قطع شد.
«آپنه خواب... شاید؟»
یک ثانیه،خیالت دو ثانیه... سیمیشه ثانیه... یک دقیقه.
یک دقیقه تمام نفس نکشید.
در این لحظه، جین چون-هی که نگرانبنگاه حالش شده بود، دستش رو دراز کردفلس تا شونهاش رو بگیره و تکونش بده.
در همون لحظه.
تک-!
دست رنگپریده پسرقاطع دور مچ جینگفت چون-هی حلقه شد.
بعد، پلکهاش آروم باز شدن.
چشمهاش زرشکی بودن.
با صدایی خشدار، مثلشاگرد کشیده شدن یه شمشیرکرد زنگزده روی زمین گفت.
«...کی تو رو فرستاده.»
هالهای مرگبارنفر از یهوبلندترین ها-ریون پخش شد.
کوگوگوک—
«لعنتی.
برای یهاما الفبچه، نیت قتلشساکت از همین الان...»
جین چون-هی به امید آروم کردنشعبه این بچه که در آینده قرار بودالهی شیطان آسمانی بشه، به زور لبخندی زد.
«من...»
«کافیه.»
«ها؟»
«میتونم همیننفر الان بکشمت وعمارت از جنازهات بپرسم.»
در همون لحظه، دست دیگهایستاده یهو ها-ریون جلو اومد وسفید گلوی جین چون-هی رو فشرد.
اودوک-
گردنش گیر افتاده بودسانگِ و با نیرویی غیرقابل مقاومتالان به سمت جلو کشیده میشد.
فشار قدرتمند باعثسقف شد جین چون-هیشعبه به نفسنفس بیفته.
«لعنت... هیچوقت فکرمحافظتی نمیکردم تا اینبودند حد روانی باشه.»
جین چون-هی میدونست.
یکی از دلایلی کهسانگِ یهو ها-ریون بعدها تو رمانالان تبدیل به شیطان آسمانی میشه.
خون ستاره قاتل آسمانی.
تو اصطلاحات مدرن، بهش میگنایستاده ذات یه قاتل سریالی؟ نه،سفید فراتر از این حرفها بود.
ستاره قاتل آسمانی اساساً به عنوان موجودیخنثی با نبوغی تو کشتن توصیف میشه، کهچطور هرچی آدمهای بیشتری رو بکشه قویتر میشه.
فقط این نبود.
اونها همچنین استعداد ذاتی تو یادگیریشعبه هنرهای رزمی دارن که بهشون اجازهپزشک میده از هر کس دیگهای قویتر بشن.
به معنای واقعیمحافظتی کلمه، یه قاتلبودند فرستادهشده از آسمان.
البته، چنین استعدادراحت عظیمی یه نقطهباشه ضعف هم داشت.
اونها در نهایت توسط جنون ستاره قاتل آسمانی بلعیده و دیوانه میشدن، امامیشه یهو ها-ریون، همونطور که برازنده شخصیت اصلی یه رمان بود، تونست جنونش رو کنترلدقیقاً کنه، کاملاً بر اون غلبه کنه و تبدیل به قویترین فرد زیر آسمان بشه.
«تواناییای که علم مدرن روعمارت زیر سوال میبره... نه. الان وقتبودند این افکار پرت و پلا نیست.
با فشرده شدن گلوماژدهای داره سرم درد میگیره،الهی پس تو این وضعیت...»
شاید بهخیالت خاطر اونشاگرد فاجعه بود.
به نظر میرسیدقاطع خونی که تا الانبذار خفته بود، بیدار شده.
اما نمیتونستنفر اجازه بدهبلندترین همینجوری کشته بشه.
میخواست کمک خبر کنه،اژدهای اما با گلویی که فشردهفلس شده بود، هیچ صدایی درنمیاومد.
جین چون-هیخیالت بدنش رو پیچمیشه و تاب داد.
و با این حرکت،سانگِ عودی که قبلاً روشنهمین کرده بود روی زمین افتاد.
«آره!»