---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 8: فصل هشتم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 8: فصل هشتم

0

«اون بچه خیلی خوش‌شانسه.»

«واقعاً؟ فکر‌سانگِ​ می‌کنی فقط‌گفت​ شانس بود؟»

«پس ارباب، فکر می‌کنید اون بچه حس‌های اون‌قدر‌باشه​ تیزی داره که متوجه سم پراکنده‌کننده انرژی بشه؟‌چطور​ بدنش هیچ نشونه‌ای از یادگیری هنرهای رزمی نداشت.»

آسمان ابری و گرفته بود.

مثل قطره آبی که روی کاغذ‌دهانش​ برنج پخش بشه، ماه که پشت‌اما​ ابرها پنهان شده بود، آروم‌آروم محو می‌شد.

شب تاریکی بود‌ساکت​ که حتی یک وجب‌الان​ جلوتر هم دیده نمی‌شد.

سه نفر روی سقف‌خیالت​ بلندترین عمارت در شعبه بنگاه‌خنثی​ محافظتی اژدهای ابری ایستاده بودند.

پزشک الهی فلس سفید، جگال‌راحت​ لین، با موهای سفید و نقره‌ای‌شنیدن​ خالصش که در باد تکان می‌خورد.

مدیرکل عمارت پزشکی فلس‌جوابی​ سفید، یوهو، که خودش‌نگه​ را خدمتکار او می‌نامید.

و مرد غول‌پیکری با‌گفت​ شمشیری بر کمر، رئیس بنگاه‌راحت​ محافظتی اژدهای ابری، اون جی-سانگ.

«مثل این که چشم‌های یک پزشک الهی واقعاً با بقیه‌کرد​ فرق داره. من هم نتونستم چیز خاصی در مورد اون قهرمان‌دقیقاً​ جوان پیدا کنم... استعداد رزمی‌اش هم اصلاً چنگی به دل نمی‌زد.»

«پس چرا این‌قدر دلت می‌خوادش؟»

«...»

اون جی-سانگ جوابی‌ساکت​ نداد و دهانش‌همین​ را بسته نگه داشت.

جگال لین با صدایی‌خیالت​ نرم اما قاطع، رو‌باشه​ به اون جی-سانگِ ساکت گفت:

«رئیس بنگاه. بذار همین الان خیالت رو راحت‌باشه​ کنم. اون بچه شاگرد من می‌شه. هر چی باشه،‌می‌تونم​ کی بود که سم پراکنده‌کننده انرژی رو خنثی کرد؟»

با شنیدن این‌می‌خوادش​ حرف، اون جی-سانگ‌دهانش​ آه بلندی کشید.

«هووو... چطور می‌تونم با‌گفت​ خواسته پزشک الهی مخالفت کنم؟‌راحت​ این‌قدر اون بچه رو می‌خوای؟»

«دل من‌همین​ هم دقیقاً‌خیالت​ مثل رئیس بنگاهه.»

«تچ. کاریش نمی‌شه کرد.‌خیالت​ انگار قسمت نبود ما‌باشه​ استاد و شاگرد بشیم...»

«اوه... با وجود نداشتن‌جوابی​ استعداد رزمی، باز هم می‌خواستی‌داشت​ به عنوان شاگرد قبولش کنی؟»

«با این که هنوز خیلی جوونه، ولی فهمیده و با اراده‌ست. مهارت‌های پزشکی‌اش‌خنثی​ هم که... مگه می‌شه همچین استعدادی رو نخواست؟ همون‌طور که پزشک الهی خوب‌بنگاهه​ می‌دونه، این بنگاه محافظتی فقط با هنرهای رزمی نمی‌تونه سر پا بمونه، مگه نه؟»

«دقیقاً. برای همینه‌الان​ که من هم می‌خوامش.‌می‌شه​ راستی... انگار دارن می‌رسن.»

با این حرف جگال‌خیالت​ لین، چهره اون جی-سانگ‌باشه​ ترسناک و خشن شد.

هر دو مرد گروهی از‌نداد​ سایه‌ها را دیدند که از‌صدایی​ دور در تاریکی جمع می‌شدند.

«چطور جرأت‌سانگِ​ می‌کنن به این‌بذار​ بنگاه حمله کنن...»

هاله‌ای شبیه به‌الان​ یک اژدها از‌شاگرد​ بدنش بیرون زد.

«نمی‌تونم مهمون‌هام رو به‌خیالت​ زحمت بندازم. ممنون می‌شم شما‌خنثی​ دو نفر همین‌جا منتظر بمونید.»

«به سلامت برگردی.»

اون جی-سانگ‌سانگِ​ از روی سقف‌بذار​ عمارت پایین پرید.

در همان لحظه، سایه‌های سیاه‌پوش از‌شاگرد​ دوردست شروع به بالا رفتن از‌حرف​ دیوارهای شعبه بنگاه محافظتی اژدهای ابری کردند.

همه آن‌ها ماسک روی صورت داشتند‌شاگرد​ و تیغه‌هایشان سیاه شده بود تا مبادا‌بلندی​ فولاد شمشیرشان نور ماه را منعکس کند.

برای هر کسی‌می‌خوادش​ کاملاً واضح بود که‌بسته​ این یک شبیخون است.

فضای داخلی‌سانگِ​ شعبه ساکت‌گفت​ و آرام بود.

حتی خدمتکارها هم‌الان​ هیچ‌کجا دیده نمی‌شدند،‌شاگرد​ احتمالاً خواب بودند.

«ارباب. می‌تونم‌همین​ انرژی شیطانی‌خیالت​ رو حس کنم.»

«پس اونا تمرین‌کننده‌های هنرهای‌جوابی​ شیطانی هستن... با این‌نگه​ تعداد، ممکنه فرقه شیطانی باشن؟»

«شاید. امیدوارم‌سانگِ​ خودتون رو درگیر‌بذار​ دردسر نکرده باشید.»

«ولی من‌همین​ تو رو کنارم‌راحت​ دارم، مگه نه؟»

«هاهاها، خدای من. وقتی کسی که می‌تونه با‌باشه​ یه تاب دادن شمشیرش همه اونا رو قتل‌عام‌چطور​ کنه این‌طوری حرف می‌زنه، دیگه نمی‌دونم چی باید بگم.»

جگال لین فقط‌می‌خوادش​ با یک لبخند‌دهانش​ موذیانه جواب داد.

این لبخندِ اژدهایی‌ساکت​ بود که چنگال‌هایش‌همین​ را پنهان می‌کرد.

یوهو سرش را خاراند.

«ارباب. فراموش که‌الان​ نکردید زمان زیادی‌شاگرد​ براتون باقی نمونده، درسته؟»

«البته که می‌دونم. ولی مگه ذات انسان‌بسته​ این نیست که بخواد حتی برای یه‌سانگِ​ زمان کوتاه، مثل یه شعله پرنور بسوزه؟»

«من فقط دلم‌ساکت​ می‌خواد برای مدت طولانی‌الان​ کنار شما باشم، ارباب...»

«بعضی چیزا رو‌الان​ نمی‌شه کاریش کرد. به‌می‌شه​ هر حال، شروع شد.»

جایی که نگاه پزشک الهی فلس سفید،‌می‌شه​ جگال لین، به آن خیره شده بود،‌کشید​ یک نبرد خونین در حال شکل‌گیری بود.

جین چون-هی کنار تخت‌گفت​ شیطان آسمانی آینده، یهو‌خیالت​ ها-ریون، مچاله شده بود.

صدای فریادها‌همین​ از بیرون‌خیالت​ اکو می‌شد.

صدای جیغ‌ها‌همین​ و برخورد شمشیرها‌راحت​ به گوش می‌رسید.

جین چون-هی با این فکر‌نداد​ که حتماً درگیری شروع شده، نگاهی‌نرم​ به پلک‌های بسته یهو ها-ریون انداخت.

«این بچه‌سانگِ​ پررو هنوز‌گفت​ بیدار نشده.»

با در نظر گرفتن زندگی‌ای‌راحت​ که پیش رویش داشت، شاید بهتر‌شنیدن​ بود که اصلاً هیچ‌وقت بیدار نشود.

«عجیب نیست؟ که این‌همه‌خیالت​ آدم اومدن این‌جا فقط برای‌خنثی​ این که تو رو بکشن.»

یک بچه.

یک بچه کوچک.

فقط یه بچه‌الان​ کوچیک با رازی‌شاگرد​ در مورد تولدش.

برای کشتن این‌الان​ بچه، این‌همه آدم‌شاگرد​ چنین تدارکاتی دیده بودند.

دست‌های یهو ها-ریون هنوز‌جوابی​ رنگ‌پریده بود و به‌نگه​ خون هیچ‌کس آلوده نشده بود.

دنیا به حرکت‌ساکت​ درآمده بود تا‌همین​ این بچه را بکشد.

«بنگاه محافظتی اژدهای ابری قویه.

حتی اگه بهشون‌الان​ هم نمی‌گفتم، یه‌شاگرد​ جوری بالاخره می‌بردن.»

حتی اگر جنگجوهای رده‌بالا با‌نداد​ سم پراکنده‌کننده انرژی مسموم می‌شدند،‌صدایی​ جنگجوهای رده‌پایین هنوز آنجا بودند.

قدرت پنهان و زیربنایی‌گفت​ بنگاه محافظتی اژدهای ابری‌خیالت​ به هیچ وجه ضعیف نبود.

با این حال، مجبور می‌شدند‌راحت​ خون‌های زیادی بریزند، و این‌کرد​ یک ضربه مهلک به بنگاه می‌بود.

اگر این اتفاق می‌افتاد، بنگاه‌های محافظتی متعددی برای پر کردن‌کرد​ جای خالی بنگاه محافظتی اژدهای ابری که بر رودخانه یانگ‌تسه‌می‌خوای​ مسلط بود رقابت می‌کردند، و این می‌شد سرآغاز فاجعه‌های بعدی.

«حتی تو این هیر‌جوابی​ و ویر هم چه تخت‌داشت​ خوابیدی. هرچند، خودمم واقعاً نمی‌لرزم...»

جین چون-هی با‌ساکت​ حالتی گنگ به‌همین​ دست‌های خودش خیره شد.

بیرون از‌همین​ اتاق آدم‌ها‌خیالت​ داشتند می‌مردند.

یک آدم عادی‌الان​ الان از ترس‌شاگرد​ به خودش می‌لرزید.

هر چه باشد، ممکن بود‌نداد​ هر لحظه مردی با یک شمشیر‌نرم​ پیدایش شود و او را بکشد.

اما با‌سانگِ​ این حال، به‌بذار​ دلایلی، اصلاً نمی‌ترسید.

«حالا که بهش فکر می‌کنم، اون‌شاگرد​ موقعی که داشتم زنده‌ها رو از‌حرف​ بین جنازه‌ها جدا می‌کردم هم همین‌طوری بودم...؟»

جین چون-هی به این‌خیالت​ نتیجه رسید که یک‌باشه​ چیزی تغییر کرده است.

در غیر این‌می‌خوادش​ صورت، امکان نداشت‌دهانش​ این‌طور بی‌خیال باشد.

شاید به خاطر‌ساکت​ این بود که قبلاً‌الان​ یک بار مرده بود.

«خب، تیر خوردن و‌خیالت​ کشته شدن به دست سربازای‌خنثی​ شورشی که تجربه رایجی نیست.»

در همان لحظه،‌الان​ ناله‌ای از بین لب‌های‌می‌شه​ یهو ها-ریون خارج شد.

داشت کابوس می‌دید؟

جین چون-هی از آن ناله حیوانی‌همین​ جا خورد؛ باورش سخت بود که‌باشه​ چنین صدایی از یک بچه درآمده باشد.

«بیدارش کنم؟ نه،‌الان​ دفعه قبلی که سعی‌می‌شه​ کردم هم بیدار نشد.»

از چیزهایی که تا الان‌راحت​ دیده بود، به نظر نمی‌رسید‌کرد​ فقط صداها باعث کابوس دیدنش بشن.

نکنه به خاطر‌می‌خوادش​ بوی خونی بود‌دهانش​ که از بیرون می‌اومد؟

جین چون-هی لحظه‌ای فکر کرد،‌بذار​ بعد توی قفسه‌ها گشت و‌شاگرد​ یه عود دیگه روشن کرد.

نمی‌دونست بوی چیه، اما‌خیالت​ امیدوار بود اون‌قدر قوی باشه‌خنثی​ که بوی خون رو بپوشونه.

بعد از روشن کردن سه‌راحت​ تا عود، حالت چهره یهو‌کرد​ ها-ریون کم‌کم دوباره آروم شد.

با دیدن اینکه ناله‌هاش‌جوابی​ آروم‌آروم قطع می‌شدن، جین‌نگه​ چون-هی آه کوچیکی کشید.

«بهتره با‌سانگِ​ من خوب تا‌بذار​ کنی، بچه جون.»

به هر‌همین​ حال، اون‌خیالت​ شخصیت اصلی بود.

بد نبود از‌الان​ همین الان خودم رو‌می‌شه​ تو دلش جا کنم.

«هنوز بچه‌ست، پس‌می‌خوادش​ شاید شانسی برای‌دهانش​ رام کردنش باشه.»

مبارزه بیرون هنوز ادامه داشت.

و به این ترتیب،‌خیالت​ جین چون-هی تمام شب‌باشه​ مراقب یهو ها-ریون بود.

نبرد در شعبه‌می‌خوادش​ گروه اسکورت اژدهای‌دهانش​ ابری خیلی طول نکشید.

افراد نقاب‌دار با فهمیدن اینکه‌بذار​ سم پراکنده‌کننده انرژی درست عمل نکرده،‌می‌شه​ بعد از دادن تلفات عقب‌نشینی کردن.

بالاخره خورشید طلوع کرد.

جین چون-هی‌همین​ تمام شب رو‌راحت​ بیدار مونده بود.

با اینکه وسط جیانگهو‌جوابی​ افتاده بود، ذهنیتش هنوز همون‌داشت​ ذهنیت یه کره‌ای معمولی بود.

اعصابش اون‌قدر قوی نبود‌گفت​ که وقتی بیرون دارن‌خیالت​ آدم می‌کشن، بتونه تخت بخوابه.

حتی اگه‌همین​ نمی‌ترسید، بی‌تفاوت‌خیالت​ هم نبود.

صدای حمل جسدها‌الان​ و مجروح‌ها رو‌شاگرد​ از بیرون می‌شنید.

همین‌طور صدای رسیدن یه‌جوابی​ جنگجوی نگهبان و کشیک‌نگه​ دادنش رو هم شنید.

«تموم شد.»

مبارزه تموم شده بود.

شعبه گروه‌همین​ اسکورت اژدهای ابری‌راحت​ در امان بود.

و حادثه‌ای که باید‌جوابی​ به مرگ خیلی‌ها ختم‌نگه​ می‌شد، تغییر کرده بود.

«خب، حالا... باید چیکار کنم؟ تماشاچی‌همین​ باشم، یا شریک ماجرا. باید یکی‌باشه​ از این دو تا رو انتخاب کنم.»

جین چون-هی با چشم‌هایی‌خیالت​ که کمی خالی به نظر‌خنثی​ می‌رسیدن، به در خیره شد.

«اگه تماشاچی‌همین​ بمونم، توانایی‌هام‌خیالت​ مخفی می‌مونه.

این‌طوری امن‌تره.

همین الانش هم به نظر می‌رسه بقیه‌الان​ پزشک‌ها سوالات زیادی در مورد کمک‌های اولیه‌ای‌کرد​ که روی این بچه پیاده کردم دارن.»

جین چون-هی‌همین​ نگاهی به‌خیالت​ کنارش انداخت.

شیطان آسمانی،‌همین​ یهو ها-ریون،‌خیالت​ خواب بود.

«اگه برای درمانشون قدم‌جوابی​ پیش بذارم، آدم‌هایی که‌نگه​ ممکن بود بمیرن زنده می‌مونن.

این‌طور نیست که پزشک الهی فلس‌همین​ سفید بتونه هنر شبیه‌سازی انجام بده؛‌باشه​ تعداد آدم‌هایی که می‌تونه نجات بده محدوده.

اما این‌همین​ از امنیت‌خیالت​ خودم مهم‌تر نیست.»

جواب از قبل مشخص بود.

«تکنیک‌های پزشکی من‌می‌خوادش​ قطعا بیگانه و‌دهانش​ عجیب به نظر می‌رسن.

حتی ممکنه‌سانگِ​ با یه جاسوس‌بذار​ اشتباه گرفته بشم.

آره.

همین کار رو می‌کنم.

همین‌جا می‌مونم و بعدش می‌رم.

یه مدت برای گروه اسکورت اژدهای‌همین​ ابری کار می‌کنم و به عنوان‌باشه​ یه پزشک تو این دنیا زندگی می‌کنم.

آره.

همین کار رو می‌کنم.

اون‌وقت وقتی زمانش‌می‌خوادش​ برسه می‌تونم آدم‌های‌دهانش​ زیادی رو نجات بدم...»

همون‌طور که افکارش ادامه داشت، جین چون-هی‌الان​ به شیطان آسمانیِ خوابیده، یهو ها-ریون، نگاه‌کرد​ کرد و ناگهان چهره‌ای رو به یاد آورد.

چهره یه بچه کوچیک که‌راحت​ از دیدن لوله تفنگ یه‌کرد​ سرباز شورشی جا خورده بود.

بچه‌ای که خود جین‌خیالت​ چون-هی در برابر گلوله‌ها‌باشه​ سپر بلای او شده بود.

اون بچه زنده موند؟

-چرا باید آدم‌ها رو نجات‌بذار​ بدیم؟ چرا باید برای نجات‌شاگرد​ دادنشون تا این حد پیش می‌رفتیم؟

-چرا همون‌جا‌همین​ تو کوهستان‌خیالت​ ولشون نکردم؟

-نمی‌دونم.

واقعا نمی‌دونم، رئیس.

«لعنتی. من واقعا...»

تازه اون موقع‌الان​ بود که جین‌شاگرد​ چون-هی روی پاهاش ایستاد.

درست بود.

حتی اون‌دلت​ موقع هم نمی‌تونست‌نداد​ روش رو برگردونه.

هیچ راهی نداشت که‌گفت​ الان برای خودش دلیل‌خیالت​ بتراشه و بی‌تفاوت بمونه.

مستقیم به‌همین​ سمت یهو‌خیالت​ ها-ریون رفت.

قصد داشت قبل از‌خیالت​ ترک اتاق، برای آخرین بار‌خنثی​ وضعیت بیمار رو چک کنه.

«نه. چرا‌دلت​ دوباره یهو‌جوابی​ این‌جوری شد؟»

این بار داشت به شدت عرق‌همین​ می‌کرد، انگار واقعا تو یه کابوس‌باشه​ بدتر از قبل گیر افتاده بود.

به سختی نفس‌الان​ می‌کشید و بعد‌شاگرد​ نفسش قطع شد.

«آپنه خواب... شاید؟»

یک ثانیه،‌دلت​ دو ثانیه... سی‌نداد​ ثانیه... یک دقیقه.

یک دقیقه تمام نفس نکشید.

در این لحظه، جین چون-هی که نگران‌می‌شه​ حالش شده بود، دستش رو دراز کرد‌کشید​ تا شونه‌اش رو بگیره و تکونش بده.

در همون لحظه.

تک-!

دست رنگ‌پریده پسر‌ساکت​ دور مچ جین‌همین​ چون-هی حلقه شد.

بعد، پلک‌هاش آروم باز شدن.

چشم‌هاش زرشکی بودن.

با صدایی خش‌دار، مثل‌جوابی​ کشیده شدن یه شمشیر‌نگه​ زنگ‌زده روی زمین گفت.

«...کی تو رو فرستاده.»

هاله‌ای مرگبار‌همین​ از یهو‌خیالت​ ها-ریون پخش شد.

کوگوگوک—

«لعنتی.

برای یه‌سانگِ​ الف‌بچه، نیت قتلش‌بذار​ از همین الان...»

جین چون-هی به امید آروم کردن‌شاگرد​ این بچه که در آینده قرار بود‌بلندی​ شیطان آسمانی بشه، به زور لبخندی زد.

«من...»

«کافیه.»

«ها؟»

«می‌تونم همین‌همین​ الان بکشمت و‌راحت​ از جنازه‌ات بپرسم.»

در همون لحظه، دست دیگه‌راحت​ یهو ها-ریون جلو اومد و‌کرد​ گلوی جین چون-هی رو فشرد.

اودوک-

گردنش گیر افتاده بود‌گفت​ و با نیرویی غیرقابل مقاومت‌راحت​ به سمت جلو کشیده می‌شد.

فشار قدرتمند باعث‌الان​ شد جین چون-هی‌شاگرد​ به نفس‌نفس بیفته.

«لعنت... هیچ‌وقت فکر‌الان​ نمی‌کردم تا این‌شاگرد​ حد روانی باشه.»

جین چون-هی می‌دونست.

یکی از دلایلی که‌گفت​ یهو ها-ریون بعدها تو رمان‌راحت​ تبدیل به شیطان آسمانی می‌شه.

خون ستاره قاتل آسمانی.

تو اصطلاحات مدرن، بهش می‌گن‌راحت​ ذات یه قاتل سریالی؟ نه،‌کرد​ فراتر از این حرف‌ها بود.

ستاره قاتل آسمانی اساساً به عنوان موجودی‌بسته​ با نبوغی تو کشتن توصیف می‌شه، که‌سانگِ​ هرچی آدم‌های بیشتری رو بکشه قوی‌تر می‌شه.

فقط این نبود.

اون‌ها همچنین استعداد ذاتی تو یادگیری‌شاگرد​ هنرهای رزمی دارن که بهشون اجازه‌حرف​ می‌ده از هر کس دیگه‌ای قوی‌تر بشن.

به معنای واقعی‌الان​ کلمه، یه قاتل‌شاگرد​ فرستاده‌شده از آسمان.

البته، چنین استعداد‌می‌خوادش​ عظیمی یه نقطه‌دهانش​ ضعف هم داشت.

اون‌ها در نهایت توسط جنون ستاره قاتل آسمانی بلعیده و دیوانه می‌شدن، اما‌خنثی​ یهو ها-ریون، همون‌طور که برازنده شخصیت اصلی یه رمان بود، تونست جنونش رو کنترل‌کاریش​ کنه، کاملاً بر اون غلبه کنه و تبدیل به قوی‌ترین فرد زیر آسمان بشه.

«توانایی‌ای که علم مدرن رو‌راحت​ زیر سوال می‌بره... نه. الان وقت‌شنیدن​ این افکار پرت و پلا نیست.

با فشرده شدن گلوم‌خیالت​ داره سرم درد می‌گیره،‌باشه​ پس تو این وضعیت...»

شاید به‌دلت​ خاطر اون‌جوابی​ فاجعه بود.

به نظر می‌رسید‌ساکت​ خونی که تا الان‌الان​ خفته بود، بیدار شده.

اما نمی‌تونست‌همین​ اجازه بده‌خیالت​ همین‌جوری کشته بشه.

می‌خواست کمک خبر کنه،‌خیالت​ اما با گلویی که فشرده‌خنثی​ شده بود، هیچ صدایی درنمی‌اومد.

جین چون-هی‌دلت​ بدنش رو پیچ‌نداد​ و تاب داد.

و با این حرکت،‌گفت​ عودی که قبلاً روشن‌خیالت​ کرده بود روی زمین افتاد.

«آره!»

ناولها | novelha.net