چپتر 618: چپتر 618
0درست همون موقع که میخواستمآوردی ورودم رو به استادم اعلامدقیقاً کنم، صدایی به گوش رسید.
«بیا تو، هی.»
یعنی فقطچروک از رویبود حضورم متوجه شد؟
وقتی وارد اتاق مطالعه شدم، طومارهایخیلی بامبو و کاغذهایی رو دیدم کهدیگه مثل کوه روی هم تلنبار شده بودن.
‘حجم کار استاد واقعاً سرسامآوره.
به نظر میرسه حتیپروژههای از کار من که مسئولبکنی سالن تحقیق هستم هم بیشتره.’
با این حال، نه اثری ازممکنه خستگی تو چهره استاد دیده میشد وچیزها نه حتی یک چروک روی لباسش بود.
مثل اینکه واقعاًاوه ممکنه یه آدمخیلی بتونه اینطوری کار کنه.
همینطور که داشتم به اینآوردی چیزها فکر میکردم، استاد پروندهایدقیقاً رو جلوی جین چون-هی انداخت.
«باید شهرستان بکرین روپروژههای که حالا گسترش پیداکارها کرده، دوباره سازماندهی کنی.»
«جانم استاد؟»
«چرا اینقدر تعجب کردی؟ به لطفخیلی دستاوردهای تو تو پادشاهی عایشه، قلمرو بزرگترسمتم شده، پس یه نفر باید مدیریتش کنه.»
پس قضیه از این قراره.
اونقدر بیرون از اینجاپروژههای دردسر درست کردم کهکارها حتی نمیتونم بهونهای بیارم.
استاد گفت:
«ساکنان شهرستان بکرین همه تو رو میخوان. حتی وقتی کلانترهایگفتن موقت دیگهای رو میفرستم، باز هم همیشه از تو حرفچقدر میزنن. خدای من. آخه چطوری دلشون رو به دست آوردی؟»
«اوه... رویچطوری پروژههای عمرانیدست خیلی کار کردم؟»
«دقیقاً. به نظراوه میرسه باید دوبارهخیلی همون کارها رو بکنی.»
با گفتن اینلباسش حرف، یه سندممکنه دیگه به سمتم انداخت.
«این رو به عنوان مجازات در نظر بگیر. خودت باید بفهمی که دستهات چقدر باارزشن.مجازات تو بچهای هستی که به عنوان نابغه این عصر شناخته میشی، اما در عین حالعادت عادت داری هم از نظر ذهنی و هم جسمی، بیش از حد به خودت فشار بیاری.»
«...»
«بنابراین، باید بعضی از برنامههاییعمرانی که تو گذشته طراحی کردهگفتن بودی رو به نتیجه برسونی.»
با این کلمات،لباسش اسناد دیگهای رو یکییکیآدم به سمتم پرت کرد.
«تکمیل سیستم آب و فاضلاب، توسعه و توزیعکارها توالتها، احداث حمامهای عمومی، و برای توسعه منطقهای،بگیر تأسیس یک کارخونه آینهسازی دیگه و بهبود روشهای کشاورزی.»
«آخ.»
«یه سیاستآوردی برای کاهشپروژههای نرخ بیسوادی.»
‘آآآآآه! کارهاچروک داره مثل سیلاینکه رو سرم میریزه!’
جین چون-هیآوردی موهاش روپروژههای چنگ زد.
و آخرین چیزی که استاد بهاوه سمتم انداخت، چیزی بود که توبکنی یه ابریشم طلایی پیچیده شده بود.
وقتی بازش کردم،اوه همونطور که انتظار میرفت،دقیقاً یه فرمان امپراتوری بود.
پر از انواع و اقساماینکه عبارات پرطمطراق و ادبی بود،کنه اما نکته اصلیش این بود:
- معافیتآوردی مالیاتی پنجسالهپروژههای برای شهرستان بکرین.
مالیات اون شهر رودست جمع کن و هر کاریخیلی که صلاح میدونی باهاش بکن.
«استاد، اشکالی نداره کهپروژههای یه فرمان امپراتوری رو اینطوریبکنی اینطرف و اونطرف پرت میکنید؟»
«یعنی امپراتور منلباسش رو به خاطرممکنه بیاحترامی زندانی میکنه؟»
حق با او بود.
از این فاصله، اونا از کجا میفهمیدن که فرمان رو پرت کردهبکنی یا لوله کرده؟ و حتی اگه میفهمیدن هم، با توجه به شخصیتهاییباارزشن که داشتن، به خاطر اینکه یکم نامه رو لگدمال کرده، سرزنشش نمیکردن.
اگه این کار رو میکردن، معنیشخیلی این بود که از همون اولدیگه قصد داشتن بهش تهمت خیانت بزنن.
مثل بریدنچروک یه قسمتبود بیمار بدن.
«فهمیدم، استاد.آوردی تمام تلاشمپروژههای رو میکنم.»
جین چون-هی آهیدلشون کشید و محکماوه سرش رو خاروند.
اسناد و طومارهای بامبویی کهعمرانی استادش پرت کرده بود روگفتن بغل کرد و رفت بیرون.
نور خورشیدچروک اواخر بهار، بهطرزاینکه عجیبی دلنشین بود.
‘حالا که فکرشاوه رو میکنم، استادخیلی درباره انگشتم چیزی نپرسید.’
طبیعی بود که بپرسه،دست چون انگشتی که قبلاًعمرانی نبود، حالا ظاهر شده بود.
به نظر میرسید ازپروژههای قبل میدونست که یوهوکارها ساخت دستکشها رو شروع کرده.
و احتمالاً قبل ازبود اینکه جین چون-هی بفهمه،بتونه از عملکرد دستکشها خبر داشته.
‘استاد دقیقاًآوردی چقدر دربارهپروژههای من میدونه؟’
تا زمانی که قراردادشون وجودآوردی داشت، استاد حتی نمیتونست هیچدقیقاً اشارهای درباره جین چون-هی دریافت کنه.
بدون اینکه چیزی بپرسه،پروژههای قبول کرده بود که منبکنی رو به عنوان شاگردش بپذیره.
اما گاهی اوقات، احساس میشداینکه بیشتر از اون چیزی کهکنه شاگردش بهش گفته بود، میفهمید.
‘باید همینجاآوردی به اینپروژههای فکرها پایان بدم.
عمیقتر شدن تودلشون این موضوع، بیشتراوه از این معنایی نداره.’
جین چون-هی دستهاش روپروژههای کاملاً باز کرد و کشبکنی و قوسی به خودش داد.
‘این روزها، من دکترم یااینکه یه مدیر اجرایی... اما، آیا اینهمینطور هم مسیری برای نجات جون آدمهاست؟’
یا وقتش رسیدهاوه که از طعمخیلی قدرت مست بشم؟
‘هه... بذار ازدلشون این قدرت برای اجرایپروژههای بهداشت عمومی استفاده کنم!’
از این به بعد، ساکنان جدیدخیلی شهرستان بکرین مجبور میشدن هر باردیگه که به خونه برمیگردن، دستهاشون رو بشورن.
به لطف سیستم پیشرفته آباینکه و فاضلاب، دیگه نمیتونستن بهونه بیارنهمینطور که برای شستن دستهاشون آب ندارن.
‘خاهاهاهات! حالا، مستراحهای قدیمی با توالتهای جدید جایگزین میشنبکنی و فضولات جمعآوری، تو دمای بالا سوزانده و پردازشبفهمی میشن تا تخم انگلها از بین برن! که! خاهاهاهات!’
این یعنی قدرت.
جین چون-هی مثل یهپروژههای مقام فاسد، از خوشحالیکارها تو پوست خودش نمیگنجید.
‘حالا، برای انجاملباسش این کار، بهممکنه افراد بااستعداد نیاز دارم...’
در حالتآوردی عادی، با فرقهعمرانی گدایان تماس میگرفت.
با این حال،دلشون فرقه گدایان بخشیاوه از اتحاد رزمی بود.
با اینکه خواهر سولگیون کسی نبود که سر هر چیز کوچیکیسند المشنگه به پا کنه، اما اگه اون به همین شکل بهبچهای دریافت اطلاعات ادامه میداد، ممکن بود موقعیت خواهر به خطر بیفته.
از اونجاچروک که نمیتونست همچیناینکه دردسری درست کنه...
‘باید بهآوردی قبیله هائوپروژههای درخواست بدم.’
به هر حال، سامادست هیون حالا ارباب بعدیعمرانی قبیله هائو شده بود.
و با وجود موول در کنارش،خیلی فکر کرد خوبه که مثل دفعهدیگه قبل، درخواست استخدام دانشورها رو بده.
بنابراین، رفت تااوه موول رو پیدا کنهدقیقاً و باهاش حرف بزنه.
«نیکوکار، به جاش نظرتوندست چیه از بچههای بنیادعمرانی اژدهای سفید استفاده کنیم؟»
«بنیاد اژدهای سفید... من بیشترعمرانی از جنگجو، به مقامات مدنی وسند اداری نیاز دارم. اصلاً امکانش هست؟»
با شنیدن حرفهایلباسش جین چون-هی، موولممکنه سر تکون داد.
«البته، تعداد بسیار زیادی از بچهها امیدوارن که هنرهای رزمی یاد بگیرن و به افرادمجازات جیانگهو تبدیل بشن، اما با این حال، تعداد بچههایی که تو بنیاد بزرگ شدن ازعادت ده هزار نفر گذشته. مگه سیاست شما این نبود که حداقل خوندن رو یاد بگیرن؟»
راست میگفت.
حتی اگه کسی به فردی از جیانگهو تبدیلکارها میشد، اگه بیسواد بود، اغلب تو مأموریتهای اسکورتبگیر سرش کلاه میرفت یا تو یه خلوتگاه دورافتاده میمرد.
همچنین اونها مرتباً کارهای سطح پایین قبول میکردنبتونه یا موقع خرید خونه فریب میخوردن که همینپروندهای باعث میشد خیلیهاشون به جناح غیرمتعارف رو بیارن.
به همین خاطر، الفبای پایهعمرانی رو بهشون یاد داده بود تاسند حداقل از بیسوادی نجات پیدا کنن.
«به لطف همون کار، تعدادآوردی قابلتوجهی از بچهها حالا آرزودقیقاً دارن دانشور یا مقام اداری بشن.»
«پس داری میگی تعدادشونپروژههای اونقدر هست که بشهکارها یه آزمون رسمی برگزار کرد.»
«بله. چند صد نفری میشن، پس خیلیآدم بهتره که به جای پیوستن به یهفکر صنف تجاری، وارد موقعیتهای اداری اینچنینی بشن.»
«حساب وآوردی کتاب خیلی مهمه.عمرانی از پسش برمیان؟»
موقع استخدام مقامات برای شهرستانآوردی بکرین، جین چون-هی بیشترین اهمیتدقیقاً رو به حساب و ریاضیات میداد.
البته، برای تبدیل شدن به یه مقام عالیرتبه دولتی، کلمات کنفوسیوس و منسیوسسمتم مهم بودن، اما به خاطر تمایلش به تأکید روی مطالعات عملی و کاربردی،شناخته برای مقاماتی که تو حساب و کتاب مهارت داشتن، بیشترین ارزش رو قائل بود.
با شنیدنچروک این حرف، موولاینکه سر تکون داد.
«اونا در اصل بچههایی بودن که قرار بود به اصناف تجاری ملحق بشن. تعداد کسایی کهبگیر تو حساب و کتاب مهارت دارن کم نیست. تا الان، چند نفری که از بین بچههای بنیادجسمی توصیه شده بودن رو استخدام کردیم، اما فکر میکنم الان برگزاری یه آزمون رسمی خیلی بهتر باشه.»
«واو، چه حس عجیبی داره.»
جین چون-هیآوردی ناخودآگاه دستش راعمرانی روی سینهاش گذاشت.
'بچههایی که نجاتشون دادمبود حالا قراره بیان جاییبتونه که من کار میکنم.'
و تازهآوردی با امتحانپروژههای دادن هم میآمدند.
او میدانست کهدلشون جنگجو شدن، خفنترین کارپروژههای در این جیانگهو بود.
اما اصلاً فکرش را نمیکرد اینخیلی همه بچه باشند که مثل خودش،دیگه چشم به مسیرهای دیگری دوخته باشند.
قلبش بهچروک طرز عجیبی بهاینکه تپش افتاده بود.
مدتی گذشت.
جین چون-هیآوردی خودش درپروژههای سالن امتحان نشست.
با پوشیدن ردای مشکی محققانه با آستینهای گشادبتونه که بهندرت میپوشید و موهایی که زیر کلاه رسمیجلوی جمع شده بود، بهطرز فوقالعادهای مرتب به نظر میرسید.
روبروی جین چون-هی،اوه بچههای بنیاد اژدهای سفیددقیقاً امتحانشان را شروع کردند.
زمانی که شهرستان بکرین تازه دراوه حال سازماندهی بود، موول در تهیه کتابچههایگفتن اداری شهرستان بکرین کمک زیادی کرده بود.
او آنها را باپروژههای بنیاد اژدهای سفید همکارها به اشتراک گذاشته بود.
بچهها قبل ازلباسش آمدن، آنها راممکنه مطالعه کرده بودند.
آنها دیگر بزرگسال بودند.
زمانی برایچطوری تصمیمگیری دردست مورد مسیر زندگیشان.
البته، این بر اساس استانداردهایعمرانی جیانگهو بود؛ با استانداردهای مدرن،گفتن آنها فقط چند نوجوان بودند.
'آخ، همهشونچروک چقدر خوببود بزرگ شدن.'
یکی از تفاوتهای جیانگهو وعمرانی دنیای مدرن این بود که همهسند بچهها نگاه عمیقی در چشمانشان داشتند.
بچههای بنیاد اژدهای سفید که خیلیهایشان از خانوادههایعمرانی سقوطکرده یا خانوادههای فقیر جنگجو بودند، از همین حالاعنوان طوفانهای زیادی را در زندگی پشت سر گذاشته بودند.
'و کار هم میکنن.'
از سنی که میتوانستندبود حرکت کنند، کار کردنبتونه یک امر بدیهی بود.
پس طبیعتاً،آوردی چشمانشان هم چشمانعمرانی افراد بالغ بود.
دورانی که دردلشون آن سادهلوح بودن، بهنوعیپروژههای یک تجمل محسوب میشد.
در سالن امتحان که آنقدر ساکتخیلی بود که صدای افتادن یک سوزن همسمتم شنیده میشد، قلمموها روی کاغذ کشیده میشدند.
از طرف دیگر،لباسش بچههای بنیاد اژدهایممکنه سفید احساس متفاوتی داشتند.
'اون شخص دکتر الهی کوچکه...'
'همیشه فقطچطوری از دوردست دیده بودمش.'
'این اولین بارمه. اصلاًپروژههای شبیه آدمیزاد نیست، بیشترکارها شبیه یه موجود بهشتیه.'
'دکتر الهی کوچکلباسش همون کسی بود کهآدم به خواهرم دارو داد...'
برخی ازآوردی لطفها قطعاًپروژههای باید جبران شوند.
بچهها، بهخصوص، آنقدر معصوم هستندآوردی که هرگز اولین گرمایی را کهکارها در دنیا تجربه میکنند، فراموش نمیکنند.
حتی اگر به بزرگسالانی خسته و کوفته ازکارها طوفانهای زندگی تبدیل شوند، لطفی که در دورانبگیر پاک جوانیشان دریافت کردهاند، تا آخر عمر باقی میماند.
گاهی اوقات، این لطفبود عمیقتر از کینهای بود کهاینطوری در جوانی تجربه کرده بودند.
این باعث میشد که حتیعمرانی با وجود به یاد داشتنگفتن دشمنانشان، زندگی کردن را انتخاب کنند.
حتی اگر گاهی کابوسها به سراغشان میآمد، گرمایی که قبلاً احساسکارها کرده بودند آنقدر آرامشبخش بود که بهجای دور انداختن زندگیشان برایدستهات انتقام، اول به فکر در آغوش گرفتن خواهر و برادرشان میافتادند.
نکته کنایهآمیز این بود که این مرد—که با القاب زیادی مثل دکتر الهیسمتم کوچک، دیوانه یکتا، دکتر دیوانه بافضیلت سفید و دکتر دیوانه چشمآبی شناخته میشد—هرگزشناخته به آنها یاد نداده بود که با لطف یا کینه چه کار کنند.
او فقط بهلباسش آنها یاد داده بودآدم که چطور زندگی کنند.
در بنیاد اژدهای سفید، آنهاعمرانی میتوانستند هنرهای رزمی پایه و درسند مقابل، سوادآموزی پایه را یاد بگیرند.
با این وجود، برخی از بچههااوه به محض رسیدن به سن بلوغ، برایگفتن کشتن دشمنان والدینشان آنجا را ترک میکردند.
و بعد بچههایی مثلپروژههای اینها هم بودند که تصمیمبکنی گرفتند از خانوادههایشان مراقبت کنند.
هیچ جوابچروک درستی دربود هیچکجا وجود ندارد.
خود جینآوردی چون-هی هم جوابعمرانی درست را نمیدانست.
آن جواب متعلق بهدست کسانی بود که درعمرانی حال زندگی کردن بودند.
بهنوعی، میشد گفت سؤالات امتحانیعمرانی که پیش رویشان بود، بسیارگفتن آسانتر از این حرفها بود.
تق، تق-تق.
صدای چرتکهآوردی هم درپروژههای فضا پیچید.
حتی یک بچه از بنیادآوردی اژدهای سفید نبود که طرزدقیقاً استفاده از چرتکه را بلد نباشد.
و بدینآوردی ترتیب، امتحانپروژههای به پایان رسید.
آن روزآوردی عصر، بعد ازعمرانی تمام شدن امتحان.
جین چون-هیچطوری خودش برگههادست را تصحیح کرد.
'واو... همهشون تو سطحپروژههای خیلی بالاتری از چیزیکارها که فکر میکردم هستن.'
داستان غمانگیزی بود،لباسش اما همهچیز بهندرتممکنه طبق برنامه پیش میرفت.
مقامات بالا معمولاً آرمانگرا هستندعمرانی و کارمندان سطح پایین در تلاشسند برای پیروی از آنها فرسوده میشوند.
برای همین همیشه انتظاراتش راآوردی پایین نگه داشته بود، اما اینکارها دیگر فراتر از حد تصور بود.
'این یعنیآوردی محققایی که بهشونعمرانی درس دادن فوقالعادهان.
یا شاید به خاطر اینهاینکه که میل بچهها به موفقیتکنه هم به همون اندازه زیاده؟'
یک واقعیت بوداوه که جین چون-هیخیلی نادیده گرفته بود.
درس خواندن گران است.
بیدلیل نبود که در داستانهای قدیمی، بچههایدقیقاً فقیر با گوش دادن به صدای خواندنعنوان از بیرون یک آکادمی، آموزش خود را میدزدیدند.
مخصوصاً حساب و کتاب واینکه استفاده از چرتکه، چیزی بودکنه که یادگیریاش بیچونوچرا مفید بود.
یک صنف تجاری؟ البته.
حتی آکادمیها و فرقههای تائوئیست کهاوه شاید از پول دور به نظر میرسیدندگفتن هم همیشه به چنین نیروهایی نیاز داشتند.
چون در این دنیا،پروژههای هیچ جایی نیست که دربکنی آن پول جریان نداشته باشد.
«چطوره؟»
موول یک فنجاناوه چای گرم جلویخیلی جین چون-هی گذاشت.
جین چون-هی یکدلشون جرعه از چایاوه نوشید و گفت.
«...خیلی بهتر از هرپروژههای کسی هستن که بتونمکارها از بیرون پیدا کنم؟»
با این حرف،لباسش موول چهرهای مغرورانهممکنه به خود گرفت.
«مگه نه؟»
«حالا میفهمم چرادلشون مدیرکل سالن خارجیاوه اینقدر مطمئن بود.»
موول خندهآوردی کوچک وپروژههای رضایتبخشی سر داد.
«همم، برای بچههایی که نمرههاشون کمه،ممکنه باید نظرشون رو بپرسم و بگم دوبارهچیزها درس بخونن تا امتحان رو تکرار کنن؟»
با حرفهایآوردی جین چون-هی، چشمانعمرانی موول گشاد شد.
«منظورتون اینه که...»
«آره، میخوام همهشون رو استخدام کنم. اینقدردقیقاً به تکتک افراد نیاز مبرم دارم. البته، اگهمجازات آرزوهای دیگهای جای دیگهای دارن، کاریش نمیتونم بکنم...»
«... نه!چروک هیچکس نیستبود که رد کنه!»
انتظار نداشتآوردی موول اینطور حرفشعمرانی را قطع کند.
مگر این همان موولی نبود که درپروژههای گذشته بعد از فروخته شدن به قبیله هائودیگه به همراه خواهرش، در ترس دائمی زندگی میکرد؟
شاید اگر کسی آرزوی یک پست دولتی را داشتبکنی فرق میکرد، اما مگر چند آکادمی در پایتخت امپراتوریبفهمی در هر صورت بر امتحانات خدمات مدنی تسلط نداشتند؟
بیدلیل نبود که فرزندان خانوادههایاینکه قدرتمند بزرگ میشدند تا خودشانکنه به خانوادههای قدرتمند تبدیل شوند.
برای فرزند یک کشاورز فقیر، درس خواندن و رسیدنبکنی به یک مقام دولتی، درست مثل داستانهای قدیمی، شانسیبفهمی به اندازه برخاستن یک اژدها از یک جویبار کوچک بود.
اکثریت قریببهاتفاق فاقد چنین استعدادی بودند،اوه و نه پول و نه قدرتیبکنی برای غلبه بر این کمبود استعداد داشتند.
با دانستن این موضوع، انتخابعمرانی قلممو به جای شمشیر، تصمیمی نبودسند که بدون عزمی راسخ گرفته شود.
موول احساسات بچههالباسش را بهتر ازممکنه هر کسی درک میکرد.
جین چون-هی سر تکان داد.
«ممنونم. واقعاً سپاسگزارم.»
«اصلاً اینطور نیست.اوه من کسی هستمخیلی که باید سپاسگزار باشه.»
به دلایلی، مووللباسش به یاد دورانممکنه جوانی خودش افتاد.
حسرتهای فراوان آن زمان، کارهایی که نتوانستهدقیقاً بود انجام دهد و به صورت کینهعنوان روی هم انباشته شده بود، کمی ذوب شد.
ناگهان احساس کرددلشون دلش میخواهد با خواهرشپروژههای به تماشای ماه بنشیند.