چپتر 980: معجزه باران
0همین که پروژه آبراه تازور حدودی راه افتاد، جین چون-هیبندر مستقیم به سمت ساحل حرکت کرد.
استاد و شاگرد از قبل یکلین منطقه متروکه روی نقشه پیدا کردهعنصر بودند و حالا به آنجا رسیده بودند.
«همونطور کهپنج فکر میکردم،نیت اینجا هیچی نیست.»
«آره. به اطرافنشست که نگاه میکنی،ارادهاش فقط خونههای خالی میبینی.»
ردپای غارتشده بزرگ راهزنهای دریاییزور کاملاً مشخص بود.
مردمی که اینجا زندگی میکردند احتمالاً یامرکزش در حمام خون کشته شده بودند یاقلب به عنوان برده به زور برده شده بودند.
در چنین جایی، حتی با اینکهرزمی یک بندر مجاور دریا بود، تالحظهای مدتی هیچ روستایی دوباره پا نمیگرفت.
جین چون-هی با چشمانی غمگین،متمرکز قبل از اینکه دوباره به آسمانشدن نگاه کند، نگاهی به اطراف انداخت.
«هر روزشده ظهر بهبرده آسمون نگاه میکنی.»
«آخه هر چقدر همتمام که صبر میکنیم، انگارفعال اصلاً قرار نیست بارون بیاد.»
با این وضعیت، حتینیت با تعمیر آبراه همبهشت نمیشد از آن استفاده کرد.
کمی بعد، جین چون-هی نگاهش را گرفتوضوح و شروع به برپایی تشکیلات و طلسمهاییتمام کرد که از قبل آماده کرده بود.
استادش در حالتعنوان مراقبه نشست وچنین روحش را متمرکز کرد.
در اطراف او، ارادهاشتمام به وضوح در حالفعال نوسان و فشرده شدن بود.
وقتی آمادهسازیها تمام شد،نیت جگال لین تشکیلات رابهشت از مرکزش فعال کرد.
هنر الهیمراقبه پنج عنصر، نیتمتمرکز قلب رزمی متعالی.
بهشت و زمین بیکران---!!
ووووونگ!
لحظهای که جگال لین نیت قلبرزمی رزمی متعالی خود را فعال کرد،لحظهای محیط اطراف شروع به لرزیدن کرد.
ماهیت بهشت و زمین بیکرانمتمرکز این بود که دنیا رافشرده با پنج عنصر پر کند.
به دنبال منظره ذهنیبرده استاد، دنیا شروع بهحتی رنگآمیزی با رنگهای مختلف کرد.
علفهای هرز نوری آبی شبیهجگال به یشم آبی بازتاب میدادند وپنج امواج با رنگی هلویی موج میزدند.
هوا رنگ طلایی به خودقلب گرفت و آسمان با نور ملایمووووونگ آمتیست شروع به تغییر جهان کرد.
درست مثل گلنشست نیلوفری که مونهارادهاش به تصویر کشیده باشد.
خود ماهیت تمام آفرینشبرده طبق اراده جگال لین دراینکه حال تغییر و بازسازی بود.
تنها بهوقتی خاطر محافظت ازجگال یک شاگرد، دنیا...
رنگهایش کمی ملایمتر شد.
وقتی ارادهاش کاملاً محیطروحش اطراف را در بر گرفت،نوسان رنگها به حالت عادی برگشتند.
اما یک فرقی کرده بود.
ظاهراً همان منظره همیشگیتمام بود، اما این بدون شکهنر باغچه مینیاتوری جگال لین بود.
«همم، همین باید کافی باشه.»
جگال لین تنها باروحش ارادهاش، گوشهای از طبیعتحال را در هم پیچیده بود.
آب دریای داخل تشکیلات،برده با کمال تعجب خودبهخودحتی شروع به جوشیدن کرد.
انگار که آب در جهت معکوس جریانمرکزش پیدا کرده باشد، بخار آبی با چگالیای تقریباًرزمی برابر با خود آب، به آسمان فوران کرد.
کووااااااانگ!
شبیه صعودمراقبه یک اژدهاروحش در افسانهها بود.
'چطور همچینشده چیزی بابرده قدرت انسانی ممکنه؟'
استادش که تنها با قدرت منظرهلین ذهنیاش یک معجزه خلق کرده بود، بانیت چهرهای بیتفاوت به یک پرچم نگاه کرد.
انگار داشتپنج وزش بادنیت را محاسبه میکرد.
در یک لحظه خاص، گوشهای از تشکیلاتوضوح باز شد و ابرهای بارانزا به جایتمام جنوب شرقی، به سمت شمال غربی حرکت کردند!
«...استاد، این واقعاًعنوان قدرتیه که بهچنین انسانها داده شده؟»
«حالا میفهمی چرا اونایی کهجگال به قلمرو دگرگونی میرسن، کالبد فانیشونپنج رو رها میکنن و صعود میکنن؟»
«ولی شما گفتید کهنیت هنوز نیت قلب رزمیبهشت خودتون رو کامل نکردید، استاد.»
«درسته. اراده من مسیرشروحش رو انتخاب کرده، اما نیتنوسان قلب رزمی هنوز کامل نیست.»
«و این واقعیت که انرژیزور درونی فرد با رسیدن بهبندر قلمرو دگرگونی هرگز تموم نمیشه...»
«این معجزهایه که با شروع اتحاد با بهشت و زمین ممکنپنج میشه. به من اجازه میده تا اینطوری حقهبازی کنم. خب، بیشتر مبارزانیمحیط که به قلمرو دگرگونی میرسن، فقط کوهها یا دریاها رو سوراخ میکنن.»
جگال لینپنج برای شاگردش ابرهایقلب بارانزا ایجاد کرد.
از آنجا که این منظره ذهنی دروضوح وهله اول برای محافظت از یک کودک کاملجگال شده بود، هیچ دلیلی برای خجالت وجود نداشت.
هیچ دلیلی برای پشیمانی نبود.
«خوشحالی؟»
«آه، بله،پنج بله! ونیت شگفتزده شدم.»
«پس همین مهمه.»
جگال لین باعنوان دست بزرگش سرچنین شاگردش را نوازش کرد.
باران در سراسرعنصر استان چجیانگ شروعرزمی به باریدن کرد.
باران شدیدی نبود،نشست اما برای رفعارادهاش تشنگی فوریشان کافی بود.
«بارون! داره بارون میاد!»
«وای خدایوقتی من... چقدرتمام گذشته بود...»
«آسمون ماپنج رو به حالقلب خودمون رها نکرده.»
بسیاری از مردم ازروحش آسمان به خاطر اینحال باران دلپذیر تشکر کردند.
«دیدی! وقتی آدمعنوان تلاش میکنه، آسمونچنین هم جواب میده!»
«آسمون دیوانهوقتی یکتا روتمام رها نکرده!»
کارگران همپنج شروع به تحسینقلب دیوانه یکتا کردند.
حتی کارگری که ادعا میکرد تمامارادهاش کارهای دیوانه یکتا بیهوده است، باوقتی دهانی باز از تعجب ایستاده بود.
«نه بابا، همین یهبرده لحظه پیش آسمون صاف بود،اینکه چطوری ابرای بارونزا جمع شدن؟»
آیا واقعاًوقتی آسمان معجزهایتمام عطا کرده بود؟
شواااااا-
این بارانمراقبه دستکمی ازروحش آب حیات نداشت.
با این حال، افرادبرده بسیار کمی میدانستند که چهاینکه کسی مسئول این باران است.
همه فقط از اینتمام باران نمنم لذت بردندفعال و باز هم لذت بردند.
«امروز هم دوبارهنشست سر ظهر داریارادهاش به آسمون نگاه میکنی.»
«فقط دارم به آسمون فحش میدم تا شایدحتی به خودش بیاد. وقتی یه نفر اینقدر خلوص نیتنمیگرفت نشون میده، دیگه باید خودبهخود بارون بیاد، مگه نه؟»
«هاهاها، آره. عجیبه که آسمونجگال اینقدر صاف مونده و حتیالهی یه لکه ابر هم نداره.»
«یعنی اینقدر سختهعنصر که یه قطرهرزمی بارون بهمون بده؟»
جین چون-هی و جگالروحش لین به انجام مراسمحال در همان نقطه ادامه دادند.
بعداً، آنها فقط باید تشکیلات را حفظ میکردندحتی و جگال لین به سادگی نیت قلب رزمیدوباره متعالی خود را در درون آن نگه میداشت.
'نه، در حالت عادی، آدم بایدلین بعد از یه مدت کوتاه از پانیت بیفته، اما استاد همچنان داره ادامه میده...'
میگفتند با رسیدن به قلمرو دگرگونی، انرژیمتعالی درونی فرد بینهایت میشود، اما با اینمحیط وجود، مگر قدرت ذهنی یک منبع محدود نیست؟
حتی اگر بدننشست مشکلی نداشته باشد،ارادهاش ذهن ناگزیر خسته میشود.
با این حال، استادش بدونزور هیچ مشکلی به حفظ نیتبندر قلب رزمی متعالی ادامه میداد.
درست در همانآمادهسازیها لحظه، گروهی از افرادمرکزش در دوردست ظاهر شدند.
برای یک لحظه، جین چون-هی به این فکر کرد که جلویووووونگ آنها را بگیرد و به جای دیگری بفرستد، اما پس ازرنگهای دیدن پرچم ارباب استان، آنها را به حال خود رها کرد.
وقتی ارباب استان رسید، اولین چیزیارادهاش که دید سنگریزهها و چند سنگ روحآمادهسازیها بود که روی زمین چیده شده بودند.
او بادِ به طوربرده مصنوعی پیچخورده و هوایحتی گرم را حس کرد.
و پس از تماشای بالا رفتن بخار آب که گوییالهی اژدهایی در حال صعود است، استاد را دید که باووووونگ خیال راحت در داخل تشکیلات در حال نوشیدن چای بود.
'یک موجود الهی... یک جاودانه...'
او پس از شنیدن گزارشهامتمرکز آمده بود و آنچه در برابرشدن چشمانش آشکار شد، واقعاً شگفتانگیز بود.
آیا واقعاً ممکنعنوان است یک انسانچنین باعث بارش باران شود؟
اگر میشد تنها با طلسمجگال یا جادوگری باران آورد، خشکسالیالهی از امپراتوری هوا ناپدید میشد.
'مگر آسمانها همیشهعنصر شبیه به یکرزمی سرنوشت غیرقابل بازگشت نبودند؟'
کشاورزان برای برداشت محصول فراوان به درگاهوضوح آسمان دعا میکردند و مقامات آسمان راتمام میپرستیدند و آن را اراده آسمان مینامیدند.
مگر امپراتور رصدخانهای نساختبرده تا ستارگان را تماشا کنداینکه و چی بهشتی را بخواند؟
از آنجا که انسانها نمیتوانند از آسمانها سرپیچیفعال کنند، به درگاه آنها دعا کردهاند، از آنهامتعالی آرزو کردهاند و با رعایت اراده آنها زندگی کردهاند.
اما آنچه در برابرش قرارقلب داشت، صحنهای بود که هرگزبیکران در تمام عمرش نمیتوانست تصور کند.
'من هرگزمراقبه نباید با چنینمتمرکز شخصی مخالفت کنم!'
ارباب استانشده رسید وبرده نفس عمیقی کشید.
وقتی ارباب استان رسید،تمام جین چون-هی در حالفعال انجام چه کاری بود؟
«استاد، بفرمایید میل کنید.»
او در حال سرو غذامتمرکز برای استادش بود که در حینشدن اجرای تشکیلات به راحتی نشسته بود.
جگال لین فقط دهانش رازور باز کرد تا غذایی را کهمجاور شاگردش به او میداد دریافت کند.
او نمیتوانست حرکتآمادهسازیها کند تا تشکیلاتلین را فعال نگه دارد.
بنابراین جین چون-هی از کنار به اومتعالی غذا میداد، ساز زیتر مینواخت و نمایشمحیط کوچکی اجرا میکرد تا استادش حوصلهاش سر نرود.
ارباب استان بانشست تماشای این صحنهارادهاش با خود فکر کرد.
'باورنکردنیه... فکرش رو بکن، پزشک الهیچنین فلس سفید، هسته اصلی چنین تشکیلاتدریا عظیمی، اینقدر راحت به نظر میرسه.'
در واقع.
'...حتی بهپنج نظر میرسهنیت که خوشحاله.'
با فکر کردن بهروحش این موضوع، ارباب استانحال سرش را تکان داد.
'این نمیتونه درست باشه.
این یه عقل سلیمه که برای حفظ تشکیلاتی به این عظمت توسط یه استادقلب تنها، و نه چند نفر، قدرت ذهنیاش باید مثل توفو له بشه، مگه نه؟منظره اینکه اون خوشحال به نظر میرسه باید توهم خودم به خاطر ذهن تزلزلناپذیرش باشه.'
آره.
اینکه بهمراقبه نظر خوشحال میرسید،متمرکز حتماً توهم بود.
«اهم!»
وقتی ارباب ایالت گلویشتمام را صاف کرد، جین چون-هیهنر بالاخره از آرایش بیرون آمد.
ارباب ایالت تعظیم سادهاینیت کرد و جین چون-هی همزمین با احترام جوابش را داد.
«شخصاً اومدممراقبه ببینم چیزیروحش نیاز ندارید.»
واقعاً که مقامعنوان ارباب ایالتی راچنین الکی به کسی نمیدادند.
کاملاً مشخص بود که مردجگال دارد تمام تلاشش را میکند تاپنج مثل مار خوشخطوخال و زبونباز باشد.
بعد از دیدن جگال لین که نشسته بود وزمین ابرهای بارانزا درست میکرد، حالت ایستادنش حتی محترمانهتر همدنبال شده بود، اما شاگرد چندان متوجه این قضیه نشد.
تمام حواسمراقبه شاگرد پیشروحش استادش بود.
«اتفاقاً درخواستیشده داشتم، چهبرده موقع خوبی اومدید.»
«چـ... چی هست، عالیجناب؟»
این مرد قبلاًعنصر خیلی راحت ورزمی غیررسمی حرف میزد.
اما حالا، کلامشنشست پر از کلماتارادهاش احترامآمیز شده بود.
هر کسی با دیدنبرده آدمی که نشسته و دارداینکه ابرهای بارانزا میفرستد، مؤدب میشد.
جین چون-هی ادامه داد.
«لطفاً به جز اون رزمیکارایی که دفعه پیشبهشت برای کندن آبراه استخدام کردید، یه عده دیگهماهیت رو هم استخدام کنید. هر چی بیشتر، بهتر.»
حرفی از هزینه نزد.
معنیاش این بود که اززور این به بعد، برای هزینههای استخداممجاور از بودجه ایالت خودت استفاده کن.
اما دلیلیوقتی هم برایتمام شکایت وجود نداشت.
میدانست که عمارت پزشکی فلسقلب سفید برای استخدام رزمیکارها جهت ساختووووونگ آبراه، کمک مالی قابلتوجهی کرده بود.
و در سلسلهمراتب قدرت،روحش هر چه به توحال بگویند همان کار را میکنی.
«برای چه کاری میخوایدشون...»
«استادم که نمیتونه تا ابد اینجا بشینه، میتونه؟ پسهنر من به بقیه یاد میدم چطور این آرایش روزمین کنترل کنن. از رزمیکارهای دیگه برای راهاندازیش استفاده کنید.»
با شنیدن حرفهای جین چون-هی،قلب ارباب ایالت با چهرهای خستهبیکران و درمانده به او نگاه کرد.
«اینکه یه رزمیکار معمولیروحش بتونه همچین معجزه الهیای رونوسان انجام بده...؟ این پسر دیوانهست...»
در همین حین، جگالبرده لین با خونسردی یکحتی انتقال صدا برای شاگردش فرستاد.
[هی، من میتونمآمادهسازیها یکم بیشتر اینجا بمونم،مرکزش پس خیلی نگران نباش.]
[نه، استاد.
نمیتونم بیشترمراقبه از اینروحش به زحمت بندازمتون.
این شاگرد تمام تلاشش روزور میکنه تا بتونید هرچه زودتربندر از این وضعیت خلاص بشید.]
جین چون-هی این راتمام گفت و یک چیزفعال دیگر هم اضافه کرد.
[هر چی بقیه زودترنیت بیان، ما هم زودتربهشت میتونیم برگردیم سر کارگریمون!]
[...؟!]
با شنیدن انتقال صدای صادقانهزور شاگردش، جگال لین یادش آمدبندر که این پسر عجب جانوری است.
یک فرزند خلفِ دوآتیشه کهجگال حتی به استاد خودش همالهی کارگری و حمالی پیشنهاد میداد.
یک فرزند ناخلف.
این فرزند ناخلفنشست مزه مهندسی عمرانارادهاش استادش را چشیده بود.
مهندسی عمرانِ قلمرو دگرگونی.
ترکیب این کلمات،آمادهسازیها یک معجون دیوانهوارلین و بیسابقه میساخت.
اما این پسر تجربه انجام کاریرزمی را داشت که هزار تا رزمیکارلحظهای باید انجام میدادند، آن هم کاملاً دستتنها.
گذشته از آن،نشست مگر استادش نیرویارادهاش کار مجانی نبود؟
این جانور که برای جان مردمچنین عادی جان میداد، کسی بود کهدریا قوانین جیانگهو رویش هیچ اثری نداشت.
در همین حین.
ارباب ایالتپنج حس کرد یکقلب جای کار میلنگد.
هنر خرد دنیویاش کهروحش حسابی صیقل خورده بود، داشتنوسان به او سیگنالهای خطر میفرستاد.
«همین الان، چهره پزشکبرده الهی فلس سفید بهحتی طرز عجیبی ناراضی شد.
چرا؟»
قطعی بود که آن دوقلب نفر دارند از طریق انتقالبیکران صدا با هم حرف میزنند.
اما همین چند لحظه پیش،متمرکز پزشک الهی فلس سفید کاملاً خوشحالشدن به نظر میرسید... پس چه شد؟
«نه، حتیشده همون هم ممکنهزور توهمم بوده باشه.
آره.
مگه طبیعی نیست که بعد از یه روز کامل موندن تو یه آرایش،خود آدم ناراضی باشه! گیر افتادن تو همچین آرایشی برای این مدت طولانی حتماً خیلیآبی سخته! باید سریع رزمیکارها رو جمع کنم و راحتش کنم! این تنها راه نجاتمه!»
ارباب ایالتمراقبه مشتش راروحش گره کرد.
نباید حتیشده یک لحظه رازور هم هدر میداد.
اگر رزمیکارها را جمع میکرد تا پزشک الهیفعال فلس سفید را حتی یک ذره زودتر ازمتعالی آنجا بیرون بیاورد، آن مرد قطعاً خوشحال میشد!
همانطور که ارباب ایالتنیت این حرفها را میزد، جینزمین چون-هی سرش را تکون داد.
«آره، آره، روتوننشست حساب میکنم! هرارادهاش چه زودتر بهتر!»
«...»
چرا اینطور بود؟
چهره پزشک الهی فلس سفید کهرزمی داشت به ارباب ایالت خیره میشد،لحظهای هر لحظه سردتر و سردتر میشد.
«آه، حتماً منظورش اینه کهمتمرکز وقت تلف کردن با حرف زدنشدن رو تموم کنم و زودتر بیارمشون.»
واقعاً که،شده پزشک الهیبرده فلس سفید.
او حتیوقتی یک لحظه تنبلیجگال را هم نمیبخشید!
برای عملکرد عادی آرایشی کهمتمرکز جگال لین تمام روز داشتفشرده انرژیاش را در آن میریخت.
به صدها جنگجوعنوان با ده سالچنین انرژی درونی نیاز بود.
اگر این افراد انرژیتمام درونیشان را به داخلفعال آرایش میکوبیدند، میتوانست فعال شود.
«اما معمولاً بعد ازنیت یک روز، برای تمام روززمین بعدش خسته و کوفته میشن.
جنگجوهایی که تو جمعآوری انرژیمتمرکز درونی کند هستن، حتی بیشترفشرده هم طول میکشه تا ریکاوری بشن.
پس تو واقعیت، بهبرده دو یا سه برابرحتی این نیروی انسانی نیاز بود.»
«بیا یه کاریآمادهسازیها کنیم که نوعلین چی حقیقی مهم نباشه.»
«همم... این کارعنصر بازدهی رو بهرزمی شدت پایین نمیاره، استاد؟»
«برای جلوگیری از این اتفاق، نقش دروازه مرگ مهمه. مسئله تمرکزشدن قدرت تو یک نقطهست. نور هر چقدر هم ضعیف باشه، اگه متمرکزشنیت کنی میتونی باهاش کاغذ رو بسوزونی. بیا از همین اصل استفاده کنیم.»
آن دو نفر ازبرده خانواده جگال به سرعت آرایشاینکه را اصلاح و بهینهسازی کردند.
بزرگترین استاد آرایش اینتمام دوران و وارث هنرهایفعال خانواده جگال، یعنی استاد.
و به دلیلیعنصر نامعلوم، شاگردی بارزمی استعدادی خطرناک در جادوگری.
در نهایت، تکنیک الهی فعالسازیمتمرکز مبدأ که به مرزهای نهاییاشفشرده رسیده بود، به آنها کمک کرد.
وقتی استاد شروع به خواندن نکاتچنین کلیدی کرد، شاگرد با چشمانش آنها رامدتی ثبت کرد و در ذهنش مجسمشان کرد.
در گذشته، همه چیز راجگال روی کاغذ مینوشت، اما حالاالهی این مرحله حذف شده بود.
خیلی زود، جینعنصر چون-هی شروع بهرزمی اصلاح سریع آرایش کرد.
باغچه مینیاتوریای که استادش ساخته بود، با وجود ناقص بودن،فشرده برای استفاده جین چون-هی آنقدر بینقص بود که میتوانست فقط باپنج کمی اراده، زمین را بکند و جریانهای آب را دستکاری کند.
«اوه، این واقعاً شگفتانگیزه، استاد!»
مثل وزش یکآمادهسازیها باد موافق بهلین پشت کشتی بود.
بدون اینکه حتی پارو بزند،قلب فقط با اشاره ارادهاش، صخرهها خودبهخودووووونگ حرکت میکردند و زمین نرم میشد.
و همینطور هم بود.
این باغچه مینیاتوریعنوان برای محافظت ازچنین شاگردش ساخته شده بود.
و آنوقتی شاگرد دقیقاًتمام کنارش بود.
بعد از یکعنصر روز کامل از اصلاحمتعالی و بهبود مداوم آرایش...
«حالا به نظر میرسه بهمتمرکز محض اینکه وارد بشن، آرایشفشرده به طور خودکار انرژی رو میمکه.»
«...یه جوراییشده شبیه جادوگریبرده به نظر میرسه...»
آرایشی که بهآمادهسازیها طور خودکار انرژی درونیمرکزش را میمکید، هورت هورت.
اگر کار خانواده جگالنیت نبود، حتماً متهم بهبهشت راهاندازی یک هنر شیطانی میشدند.
«...بیا بدیم دولتنشست مدیریتش کنه. اونوقت کیوضوح جرأت داره حرفی بزنه.»
«هر جورشده خودت صلاحبرده میدونی انجامش بده.»
«چشم.»
درست وقتی کارشان تمامنیت شد، گروهی از افرادبهشت در دوردست ظاهر شدند.
ارباب ایالت ژجیانگ!
و گروهیشده که بابرده خودش میآورد!
ارباب ایالت ژجیانگ همانطور کهجگال جین چون-هی گفته بود، تاالهی آخرین رزمیکار را جمع کرده بود.
واقعاً سرعت حیرتانگیزی بود.
«عالیجناب! بیش ازنشست دو هزار رزمیکارارادهاش رو جمع کردم!»
«اوه! چقدر سریع جمعشون کردید!»
جین چون-هیوقتی با تحسینتمام فریاد زد.
با این حرف،عنصر شانههای ارباب ایالت ژجیانگمتعالی از غرور باد کرد.
این سرعت و اینروحش همه رزمیکار، مگر اینحال یک دستاورد شایسته تقدیر نبود؟
شک نداشت کهعنوان آن دو نفر گزارشجایی خوبی برای امپراتور مینویسند.
اما.
«...»
چرا اینطور بود؟نشست محیط اطراف جگال لینوضوح داشت کمکم سردتر میشد.
«آه، حتماً منظورش اینه کهزور وراجی رو تموم کنم وبندر سریع رزمیکارها رو معرفی کنم.»
ارباب ایالت ژجیانگ عجله کردجگال تا هر چه زودتر پزشکالهی الهی فلس سفید را آزاد کند.
«برای اینکه حتی یه لحظه از سختیمتعالی پزشک الهی فلس سفید کم کنم، اینمحیط خدمتگزار حقیر مثل باد دوید و اومد!»
و هرمراقبه چه اربابروحش ایالت نزدیکتر میشد.
به دلایلی، انرژیعنوان داخل آرایش فقطچنین سردتر و سردتر میشد.
«...»
الان خوشحال است، مگر نه؟