چپتر 271: فصل 271
0از بازار چندتا ظرف سفالی خریدم کهتصفیه شبیه لولههای بلند بامبو بودن و شروع کردمباید به ور رفتن و ساختن یه سری چیزها.
«داری چیکار میکنی؟»
لابد با دیدن من که اونمثل سفال بلند رو دستم گرفته بودم وتمیز داشتم یه کارایی میکردم، کنجکاو شده بود.
کاری کهمیگم جین چون-هی میکردمیرفت خیلی ساده بود.
اول یهدارم مقدار پنبهمیکنم چپوند داخلش.
بعد روی اون رو باکاملاً لایههایی از پارچههای گیاهی کهروش تو این منطقه رایج بود، پوشوند.
برای مرحله بعد،تصفیه با سوزوندن پوستمثل نارگیل زغال درست کرد.
زغالها رو حسابی کوبید تا تبدیلشما به یه پودر نرم بشن وریخت این کار رو چند بار تکرار کرد.
بعدش اونا رو تومیکنم یه جای پرنور، زیر آفتابواقع پهن کرد تا خشک بشن.
یه میوه شبیه لیمو که تو اینزدید منطقه پیدا میشد رو آورد، آبش روسنگ گرفت و با پودر زغال قاطی کرد.
دوباره گذاشت یه مدت بمونهواقع تا عمل بیاد و بعدشپیداست یک بار دیگه حرارتش داد...
از بیرون کههمونطور نگاه میکردی، این کارهاواقعاً قشنگ شبیه دیوونهبازی بود.
«دارم زغال فعال درست میکنم.»
«زغال فعال؟»
«همم... یه جورایی برایآبه تصفیه آبه... نه، درمیمونه واقع مثل یه صافی میمونه.»
«صافی تصفیه آب... از اسمشمیرفت پیداست که باید وسیلهای برایحدس تمیز کردن آب باشه... درست میگم؟»
«همونطور که انتظارفعال میرفت، شما واقعاً باهوشید.تصفیه کاملاً درست حدس زدید.»
زغال فعال رو ریخت تو اون ظرف سفالی دراز، روشروش رو با الیاف و پنبه پوشوند، دوباره زغال فعال اضافهزمین کرد و در نهایت چندتا سنگ اکسیر هم گذاشت روش.
داشت مواد رو مثل لایههایواقع رسوبی زمین، یکییکی داخل اونپیداست لوله بلند روی هم میچید.
«ولی واقعاً فقطهمونطور با همین کارهاشما آب تصفیه میشه؟»
با خودم فکر کردم اگههمم بهش بگم دارم یه لایفمثل استراو میسازم، اصلاً میفهمه منظورم چیه؟
چیزی که جین چون-هیباهوشید داشت میساخت، در واقعریخت یه فناوری متناسب بود.
یعنی یه تکنولوژی ارزون اما بهمثل شدت ضروری که حتی تو کشورهای درتمیز حال توسعه هم بشه ازش استفاده کرد.
اون قصد داشت این محصول رو کهواقعاً بر اساس همین فناوری متناسب ساخته شدهروش بود، تو دشتهای مرکزی به تولید برسونه.
لایف استراو.
تو آفریقا، وقتی آدما مجبور میشدن آب آلودهریخت بخورن، نوشیدن آب با این نی به طورداشت طبیعی تمام انگلها و باکتریها رو فیلتر میکرد.
فیلترهای داخلشجورایی مثل یه سپرواقع محافظ عمل میکردن.
اوایلی که این محصول اختراع شد، روش ساختشباهوشید اصلاً سخت نبود، قیمتش با استانداردهای کشورهای توسعهیافته خیلینهایت ارزون درمیاومد و استفاده ازش هم بینهایت راحت بود.
به خاطر همین، بهمیکنم عنوان یه فناوری متناسب،آبه بالاترین تحسینها رو دریافت کرد.
«مشکل این بود کهباهوشید قیمتش فقط برای استانداردهایریخت کشورهای توسعهیافته ارزون محسوب میشد.»
برای استانداردهای آفریقا، قیمتشآبه اونقدر بالا بود که میتونستاسمش باعث خونریزی و قتل بشه.
در نتیجه، به عنوانانتظار یه فناوری متناسب، میشدباهوشید اونو یه پروژه شکستخورده دونست.
اما با توجه به اینکه شرایط اینجاتصفیه برای استفاده ازش کاملاً مهیا بود، سریع دستباید به کار شدم و ساختش رو شروع کردم.
تنها مشکلم این بود که نسبت طلایی ضخامت لایههای پنبهروش و کتان و مقدار دقیق زغال فعال رو نمیدونستم، برایزمین همین داشتم با ساختن چندتا نمونه مختلف، آزمایش و خطا میکردم.
«اگه بتونم اینوتصفیه تکمیل کنم، کارمثل محافظها خیلی راحتتر میشه.»
تو صحرا،میگم آب حکمانتظار طلا رو داره.
هیچ هیزمی برای روشن کردن آتیش پیداتصفیه نمیشه، برای همین شترها باید از همونپیداست اول سفر، آب رو با خودشون حمل کنن.
اما تو صحراواقعاً همیشه همهچیز طبقحدس برنامه پیش نمیره.
شاید امروز هوا خوب باشه، امامثل اینکه فردا تو یه طوفان شن راهتتمیز رو گم کنی، کاملاً طبیعی و رایجه.
اگه یه گروه از راهزنهای سوارهنظام پیداشونواقعاً بشه، چه ببری و چه ببازی، بایدروش جونت و بارت رو به خطر بندازی.
تو همچین مواقعی،فعال تنها منبع آبجورایی موجود یه واحه است.
اون هم آبیواقعاً که پر ازحدس باکتری و انگله.
البته چاههای وانونگ هم آلودهن، اما چون منبعمیمونه اصلی آب محسوب میشن، دولت به شدت روشون نظارتهمونطور داره، پس اصلاً قابل مقایسه با یه واحه نیستن.
سختی پیدا کردن هیزمانتظار برای جوشوندن آب همباهوشید که اصلاً حرفش رو نزن.
با توجه به درآمد محافظها، اونا راحت میتونستن ازواقع پس هزینه خرید این لایف استراو بربیان و پیداکردن کردن مواد اولیهاش هم تو دشتهای مرکزی کار سختی نبود.
«وقتی یه جرعه آب میتونهکاملاً جون یه آدم رو نجات بده،الیاف دلیلی نداره که نسازمش، مگه نه؟»
جین چون-هی تا جایی کهواقع میتونست، قضیه رو واضح وپیداست روشن برای پرنس اون توضیح داد.
پرنس اون در حالی کهمیرفت تو فکر فرو رفته بود،حدس چونهاش رو خاروند و بعد گفت:
«اگه چیزی که میگی عملی باشه، نهتنها به محافظهایی کهمثل از صحرا عبور میکنن کمک بزرگی میکنه، بلکه به درد سربازهایهمونطور بیشمار دولتی که مجبورن از مناطق صعبالعبور رد بشن هم میخوره.»
«بله. حداقلش اینه که میتونیم جلوی بیماریهای بومی منطقه که بهالیاف خاطر آب آلوده به وجود میان رو بگیریم. آه، البته اینمداخل بگم که این وسیله معجزه نمیکنه و درمان هر دردی نیست.»
«همینش هم به خودی خود فوقالعادهست...مثل مسئله اینجاست که آیا واقعاً به همونتمیز راحتی که میگی ساخته میشه یا نه.»
ساختنش نیازیمیگم به مهارتهایانتظار خفن آهنگری نداشت.
سختی ساخت زغال فعالمیکنم هم دقیقاً در حدآبه توان همون زغالسازهای معمولی بود.
«اگه این پروژه جوابباهوشید بده، میتونم جون آدمهایریخت زیادی رو نجات بدم.»
به هر حال،تصفیه از بین بردنمثل تمام انگلها غیرممکنه.
تو دورانی که اصلاً سیستممیرفت فاضلاب وجود نداره، تصفیه کردنحدس آب تا یه حدی جواب میده.
با این حال، همین وسیله هم باید بتونهآبه جلوی خیلی از اتفاقات مشابه شاهزاده سوم رو کهتمیز به خاطر انگلهای محلی به وجود اومده بود، بگیره.
«کاش مردم یهواقعاً کم در مورد مدفوعزدید حیوانات هم احتیاط میکردن.»
از اونجایی که این انگلها بینمثل انسان و حیوان مشترک هستن، آدموسیلهای باید حواسش به فضولات اسبها هم باشه.
«بد نیست اینهمونطور وسیله رو در کنارواقعاً صابون بهشون معرفی کنم.»
فعلاً اولویتم اینهفعال که این لایفجورایی استراو رو تست کنم.
پرنس اون گفت:
«بسیار خب. پس من پنج روزمثل بهت فرصت میدم. اگه بتونی تو اینتمیز پنج روز موفق بشی، بهت پاداش میدم.»
اوه، این که خیلی عالیه.
و به این ترتیب، بعدکاملاً از اینکه چندتا نمونه آمادهروش شد، بالاخره لحظه آزمایش فرا رسید.
روش تستجورایی هم خیلیآبه ساده بود.
فقط کافیمیگم بود آب رومیرفت از توش بمکی.
هوانگگو قرار بودفعال داور نهایی برای تاییدتصفیه موفقیت این آزمایش باشه.
جین چون-هی لایف استراو رو داخل آب گلآلود فرو بردروش و به جای اینکه با دهنش آب رو بمکه، بازمین استفاده از انرژی درونی خودش، آب رو به آرومی بالا کشید.
هاپ!
با چشم غیرمسلح، آب کاملاًمیرفت زلال و شفاف به نظر میرسید،زدید اما انگار هوانگگو نظر دیگهای داشت.
«همم... باشه.دارم پس نمونه شمارههمم ۲ رو میارم.»
دوباره امتحان کرد.
غررر!
«بهتر از قبلیهمونطور بود؟ حدس میزنم مشکلواقعاً از نسبت زغال فعالشه.»
اون بهدارم تکرار اینمیکنم پروسه ادامه داد.
«باید یه لایهواقعاً لعاب به سطححدس داخلی سفال بزنم... اینجوری...»
بعد از ترکیب کردن ظرف بامثل یه لعاب مخصوص، چند بار دیگهوسیلهای هم سفالها رو تو کوره پخت.
کمی بعد، پرنس اون شخصاًمیرفت یه صنعتگر رو استخدام کردحدس تا به جین چون-هی کمک کنه.
و به اینفعال ترتیب، قبل ازجورایی رسیدن به آزمایش نهایی...
پرنس اون گفت که شخصاًکاملاً یه انسان رو میفرسته تاروش این آزمایش روش انجام بشه.
‹با انرژی درونیتصفیه خودم هم که میتونمصافی انجامش بدم، مگه نه؟›
خب...
لابد برای اینهفعال که شرایط استفادهیجورایی عادیش رو شبیهسازی کنن.
و همونشما موقع، یک نفرکاملاً از راه رسید.
«آه... سلامجورایی عرض میکنم،آبه بازرس امپراتوری.»
چهرهای آشنا باهمونطور احترام داشت بهشما جین چون-هی نزدیک میشد.
«فر... فرمانده صد نفره؟»
از روی لباسهاش به نظر میرسید کهزدید درجه فرماندهی صد نفره رو ازش گرفتن واکسیر حالا زره یه سرباز معمولی رو پوشیده بود.
دیگه خبری از اون شمشیر باشکوهی کهصافی همیشه به کمر میبست نبود و حالاکردن فقط یه نیزه معمولی سازمانی تو دستش داشت.
«فرمانده صد نفره؟ این لقب برایشما آدم بیلیاقتی مثل من زیادیه. حالاریخت دیگه به جایگاهی رسیدم که واقعاً حقمه.»
چقدر سریع...
چطور همهچیزشما با اینباهوشید سرعت پیش رفت؟
«نه... یعنی...جورایی شما روآبه تبعید نکردن؟»
حالا که کار بهانتظار اینجا کشیده بود، تصمیمباهوشید گرفتم مستقیم ازش بپرسم.
«گفتن خرج کردن پول مالیات برای فرستادن منآبه به تبعید حروم کردنه... اعلیحضرت اموالم رو مصادره کردنتمیز و بهم فرصت دادن تا گناهام رو پاک کنم.»
‹همم، اینکه بهش گفتن بیاد تو این خرابشده بهعنواندراز یه سرباز صفر خدمت کنه، عملاً یعنی میخوان تالایههای لحظه مرگش ازش کار بکشن و شیرهاش رو بمکن.›
نه پرنس اون و نه پرنس گومصافی که باهاش کار میکنه، هیچکدوم خوششون نمیادکردن ببینن پول خزانه ملی اینطوری هدر میره.
اگه این یارو یه مقام عالیرتبهشما بود، با اعدام یا قتلعام کلریخت خاندانش مشکل رو از ریشه حل میکردن.
اما تبعید کردن یه مهره سوخته وتصفیه بیارزش مثل این، اونم با هزینه دولت،پیداست واقعاً حیف و میل کردن پول بود.
حتماً به فکر زدن گردنش همحدس افتادن، اما بعد یاد پولهایی افتادناضافه که این یارو به باد داده بود.
‹به نظرم اگهتصفیه همون گردنش رو میزدنصافی براش خیلی بهتر بود...›
حالا که بهش فرصت دادن تا گناهاش رو پاک کنه،حدس حس میکنم فقط میخوان با یه امید واهی بازیش بدن ومواد بعد تو یه فرصت مناسب بفرستنش یه گورستونی تا همونجا بمیره.
پرنس اون اصلاًفعال آدم باگذشتی درجورایی برابر گناهکارا نیست.
مطمئناً تا تهش ازش مثل یه مهره یکبارمصرف استفادهدراز میکنه و وقتی زمانش برسه، تو یه جای مناسب تبدیلشرسوبی میکنه به یه روح سرگردان که دیگه راه برگشتی نداره.
و حالا اولین مأموریتش.
«پس فقط باید این لوله سفالیشما رو بذارم تو آب گلآلود وریخت از سوراخ اون طرفش با دهنم بمکم؟»
اگه این آزمایش شکست میخورد، فرداش چنان معدهدردیآبه میگرفت که نگو، و تا سال آینده هموسیلهای انگلها تو بدنش برای خودشون یه امپراتوری راه مینداختن.
«خب...»
تو دنیایی که حقوق بشرواقع هیچ معنیای نداره، آدمای شرورپیداست حقوقشون از بقیه هم کمتره.
جین چون-هیمیگم گونهاش روانتظار خاروند و گفت:
«من خودم چند بارمیکنم با انرژی درونی تستش کردم،واقع پس باید کاملاً بیخطر باشه.»
«بله، بله. البته. میدونم.»
چهره فرمانده صدتصفیه نفره سابق بالاخرهمثل کمی آروم شد.
‹انگار پرنس تاهمونطور همینجاش هم حسابیشما ازش کار کشیده.›
یه ذره دلم براش سوخت، اماجورایی با دیدن قیافه هوانگگو، همون یه ذرهاسمش دلسوزی هم دود شد و رفت هوا.
‹آره.
هر چیجورایی خورده روآبه باید پس بده.›
جین چون-هی تصمیمهمونطور گرفت قیافه حقبهجانبیشما به خودش بگیره.
درست هموندارم موقع، صداییمیکنم به گوش رسید:
«آه، میبینم کهواقعاً از همین حالا آزمایشهایزدید عملی رو شروع کردید؟»
پرنس اون با یه ماسک رویمثل صورتش، همراه با شاهزاده سوم داشتنوسیلهای با آرامش و خونسردی قدم میزدن.
با اون لباسهایهمونطور فاخر و یهشما شکوه و وقار عجیب.
با اینکه صورتهاشون زیر ماسکهمم پنهون بود، اما هالهای ازمثل اقتدار و قدرت ازشون ساطع میشد.
فرمانده صد نفره که این ابهت روزدید حس کرده بود، تا اومد روی زمین بیفتهاکسیر و تعظیم کنه، پرنس اون به حرف اومد:
«آه، من فقط یه رئیس صنف تجاریصافی معمولیم. لطفاً به من توجهی نکنید وکردن به کارتون برسید. ایشون هم فقط دوست منه.»
با شنیدن کلمه «رئیسانتظار صنف تجاری»، فرمانده صد نفرهکاملاً نفس راحتی کشید و گفت:
«آه، خیالم راحت شد. بهعنوان یه سربازتصفیه ساده که در حال انجام مأموریت اعلیحضرته،پیداست نمیتونم جلوی هر کسی سرم رو خم کنم.»
‹واو، نگاهشما کن چطور برایکاملاً خودش کلاس میذاره!›
این یارو ازتصفیه همون اول هممثل ذاتش خراب بود.
حتی تو این وضعیت هم داشت کاملاً تابلوباهوشید نخ میداد که میخواد به رئیس صنف تجاریاضافه نزدیک بشه تا یه پولی به جیب بزنه.
با دیدن این صحنه،میکنم همون یه ذره دلسوزیایآبه هم که داشتم، کاملاً پرید.
«هوهو، پسشما شما ازباهوشید مأمورین دولت هستید.»
همونطور که انتظار میرفت، زیرواقع اون ماسک، لبخند مرموزی رویپیداست لبهای پرنس اون نقش بست.
شاید برای بقیه شبیه یه لبخندشما دوستانه به نظر میرسید، اما توریخت چشمای جین چون-هی، دقیقاً برعکس بود.
شبیه شیری بود که داره یه برهتصفیه رو برانداز میکنه و دنبال بهترین فرصت برایباید دریدنشه؛ طوری که پاهام رو به لرزه مینداخت.
اما فرمانده صد نفره سابقکاملاً که اصلاً تو این باغها نبود،الیاف دستی به ریشش کشید و گفت:
«اهم. البتهجورایی جایگاه چندانآبه بزرگی هم نیست.»
‹دیگه نمیدونم چی بگم.
فقط اوندارم لعنتی رو بمکهمم و برو خونهات.›
تنها کاری که از دست یهحدس آدم بالغ و عاقل برمیاد اینه کهنهایت برای آمرزش روح این حرومزاده دعا کنه.
کاری کنجورایی زودتر بمکه،آبه زودتر چکش کن.
زودتر بفرستش بره.
احتمالاً یه هفته دیگه، روشن کردنجورایی یه عود برای شادی روح اینمیمونه یارو تنها کاریه که از دستم برمیاد.
«بیا عجله کنیم.»
«اهم، بازرسجورایی امپراتوری، لازم نیستواقع اینقدر عجله کنید...»
یعنی بوی پول رو ازمیرفت لباسهای ابریشمی پرنس اون حسحدس کرده؟ چرا اینقدر زبون میریزه؟
«فقط کارت رو بکن.»
زیر فشار نگاه سنگین جین چون-هی،حدس فرمانده صد نفره سابق بالاخره بااضافه بیمیلی جلوی آب گلآلود چمباتمه زد.
بعد آروم لوله روآبه تو آب فرو بردمیمونه و یه مک طولانی زد.
قیافهاش تو هم رفته بود،میرفت انگار داشت آیندهای رو میدید کهزدید توش مجبوره فقط آب گلآلود بخوره.
اما ایندارم حالت فقط یههمم لحظه طول کشید.
«اوه؟»
«خوبه؟ مشکلی نداره؟»
همون موقع،میگم هوانگگو آرومانتظار پارس کرد.
واق!
حتی داشت دمش روباهوشید هم تکون میداد، کهریخت نشونه واضحی از «تأیید» بود.
فرمانده صدجورایی نفره سابقآبه به حرف اومد:
«مکیدنش یه کم سخته،انتظار اما این آب گلآلود دقیقاًکاملاً مزه آب چاه رو میده.»
«بذار همیندارم الان نبضتمیکنم رو بگیرم.»
جین چون-هی دستش رو روی گردن فرماندهزدید صد نفره سابق گذاشت و سعی کردسنگ تشخیص با چی حقیقی رو انجام بده.
‹ظاهراً کهجورایی هیچ مشکلیآبه وجود نداره.›
اما هنوز برایهمونطور اینکه خیالم کاملاً راحتواقعاً بشه خیلی زود بود.
«میشه لطفاً فردا دوباره بیای؟»
«اگه بازرس امپراتوری دستورباهوشید بدن، هر وقت که باشهدراز در خدمتم. هه هه هه.»
با اشتیاق دستهاشتصفیه رو به هممثل مالید و ادامه داد:
«اوه... لطفاً فقطهمونطور به مافوقهام بگید کهواقعاً من خیلی زحمت کشیدم...»
پس نیت اصلیش این بود.
قطعاً هوشششما به اندازهباهوشید طمعش نیست.
«متوجهم. حتماً! بهشون میگم.»
جین چون-هی نگاهی بهانتظار پرنس اون انداخت وباهوشید بلافاصله به حرفش ادامه داد.
پرنس اون هم آروم خندید،همم انگار که رفتار جین چون-هیمثل براش جالب و سرگرمکننده بود.