---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 632: چپتر 632 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 632: چپتر 632

0

درست همون موقع بود.

دوباره بارون تیر شروع شد.

این بار به نظر نمی‌رسید کار اون‌پیچید​ نیروی اصلیِ قبلی باشه، چون تعداد تیرها‌نمی‌جنگه​ کم بود و فاصله‌شون از هم خیلی بیشتر.

حتی برد و‌دیگه​ سرعتشون هم خیلی‌اینکه​ کمتر از قبل بود.

چول موبک چشماش‌پخش​ رو ریز کرد و‌داره​ به تیرها خیره شد.

اولاً، تیرها آهنی‌بشه​ نبودن، بلکه تیرهای‌حرص​ چوبی معمولی بودن.

کاملاً مشخص بود که‌آآآآه​ کماندارها مهارتشون خیلی کمتر‌استفاده​ از اون نیروی اصلی قبلیه.

اما یه چیزی‌دیگه​ به وسط تیرها‌اینکه​ بسته شده بود.

«اون دیگه چه کوفتیه؟»

به محض اینکه یکی از تیرها به‌بده​ زمین خورد، با صدای تقی از شدت برخورد،‌شیطانی​ یه مه سفید شروع به بیرون زدن کرد.

«همه نفستون‌سمی​ رو حبس‌آآآآه​ کنید! سمیه!»

تا اینو گفت،‌دیگه​ یکی از راهزن‌های‌اینکه​ بی‌مهارت افتاد زمین.

از دهنش کف بیرون نمی‌اومد.

چول موبک که مونده بود‌بقیه​ چه خبره، نبض مرد رو‌اعصاب​ گرفت و بعد فریاد زد:

«بمب خواب‌آوره!»

«... چقدر خوابم میاد...»

با این حرف، راهزن‌هایی‌کرده​ که انرژی درونی ضعیفی‌دود​ داشتن، یکی‌یکی روی زمین افتادن.

«دیوانه یکتا سم پخش کرده!»

«اون دیوانه یکتای‌می‌کنه​ عوضی داره دود‌دوردست​ سمی پخش می‌کنه-آآآآه!»

تو همون لحظه، صدای دیوانه یکتا‌اینکه​ از دوردست پیچید که با استفاده‌شدت​ از هنر انتقال صدا پخش می‌شد.

«آدم که نمی‌جنگه تا‌کرده​ برنده بشه! می‌جنگه تا‌دود​ بقیه رو حرص بده! که‌هه‌هه‌هه‌هت!»

با اون خنده رو اعصاب، صورت‌حرص​ راهزن‌ها و اعضای فرقه شیطانی از‌راهزن‌ها​ شدت خشم مثل لبو سرخ شد.

حتی چول موبک هم تو‌لحظه​ اون لحظه حس کرد چی‌انتقال​ و خونش داره به هم می‌پیچه.

هر بار که‌دیگه​ سعی می‌کردن بگیرنش،‌اینکه​ یه آرایش گیرشون می‌نداخت.

هر بار که سعی می‌کردن‌یکتای​ بگیرنش، باز هم یه آرایش‌می‌کنه​ دیگه سر راهشون سبز می‌شد.

تا الان چند‌بشه​ بار زیر بارون‌حرص​ تیر گیر افتاده بودن؟

چیزی که بیشتر از همه حرص درآر بود، این بود که‌صدا​ بعد از این همه راه اومدن، اون دیوانه یکتای عوضی حتی قیافه‌اش‌اعصاب​ رو هم نشون نداده بود و فقط صدای مسخره‌بازیش به گوش می‌رسید.

«کی فکرشو می‌کرد یه شمشیرزن‌محض​ بتونه این‌قدر حقیر باشه! دیوانه‌صدای​ یکتا! مطمئن باش راحت نمی‌میری!»

چول موبک و افرادش‌کرده​ در حالی که شمشیرهاشون رو‌سمی​ جلو گرفته بودن، پیشروی کردن.

دیوانه یکتا مردی بود‌می‌جنگه​ که مشخصاً هیچ قصدی برای‌خنده​ پیروی از قوانین جیانگهو نداشت.

نه، اون یه آدم عجیب و‌دوردست​ غریب بود که با یه سری‌می‌شد​ قوانین کاملاً متفاوت از جیانگهو کار می‌کرد.

همین‌طور که جلو‌دیگه​ می‌رفتن، یه چهره‌اینکه​ آشنا پدیدار شد.

شمشیر اژدهای‌یکتا​ فیروزه‌ای از‌کرده​ خانواده نامگونگ.

نام‌گونگ اون.

اخیراً لقب‌هایی مثل شمشیر الهی‌لحظه​ اژدهای فیروزه‌ای یا شمشیر الهی‌انتقال​ اژدهای رعد بهش داده بودن.

نام‌گونگ اون با‌دیگه​ چهره‌ای سرد ایستاد و‌یکی​ آروم شمشیرش رو کشید.

«به‌به، ببین کی اینجاست، یکی از‌عوضی​ اعضای شش خانواده بذر شیطانی، شیطان خون‌دوردست​ آهنین چول‌بک؟ از این جلوتر نمی‌تونی بری.»

«هاهاها، اژدهای رعد خانواده نامگونگ نیست؟ مهارتت بد‌که‌هه‌هه‌هه‌هت​ نیست که منو به عنوان چول‌بک شناختی. اما برو‌مثل​ کنار! باید برم اون دیوانه یکتا رو بکشم... کئوک؟!»

تو همون لحظه، ضربه‌ای به‌لحظه​ پهلوی چول‌بک خورد و اونو‌انتقال​ به یه طرف پرت کرد.

ضربه‌ای که با نزدیک شدنِ مخفیانه و‌یکی​ دور زدن حواس یه استاد مطلق که‌سفید​ به قلمرو دگرگونی رسیده بود، وارد شد!

در یک‌یکتا​ کلام، یه‌کرده​ کمین بی‌نقص بود!

با این حال.

چول‌بک عضوی از خانواده‌آآآآه​ شیطان خون آهنین بود، یکی‌هنر​ از شش خانواده بذر شیطانی.

بدن اون به سطح بدن الماسی تخریب‌ناپذیر نرسیده‌زمین​ بود، اما اون‌قدر سفت و سخت بود که‌زدن​ حتی با چی شمشیر هم به راحتی زخم برنداره.

اون تو هوا بدنش‌کرده​ رو چرخوند و محکم‌دود​ روی زمین فرود اومد.

و وقتی با درد وحشتناکی‌بقیه​ به پهلوش نگاه کرد، دید که‌صورت​ یه تیکه از گوشتش کنده شده.

«تونسته هنرهای خارجی‌می‌کنه​ منو بشکافه! این دیگه‌پیچید​ چه تکنیک نخل ترسناکیه!»

سرش رو‌شده​ چرخوند تا‌کوفتیه​ مهاجم رو ببینه.

از توی دود، مرد نقاب‌داری رو‌عوضی​ دید که با ظرافت بیرون می‌اومد،‌لحظه​ مثل یه شخصیت زن تو اپرای پکن.

حرکات اغراق‌آمیز.

شبیه حرکات نمایشی بود‌آآآآه​ که یه بار دیده‌استفاده​ بود، وداع با معشوقه‌ام.

ساما هیون.

اون ظاهر شده بود.

«کمین زدن. ای حرومزاده‌های بزدل!»

با این حرف، صورت نام‌گونگ اون‌دوردست​ سرخ شد، اما ساما هیون عین خیالش‌آدم​ نبود و پرروتر از این حرف‌ها بود.

«بعد از اینکه ده هزار نفر رو کشوندی اینجا، داری از چی‌شدت​ حرف می‌زنی؟ اگه مبارزه عادلانه می‌خواستی، باید می‌رفتی تو میدون هنرهای رزمی.‌راهزن‌های​ از کی تا حالا شما حرومزاده‌های جناح غیرمتعارف به مبارزه عادلانه اهمیت می‌دین~؟»

اون این رو در حالی‌یکتای​ گفت که انگار داشت می‌رقصید‌می‌کنه​ و بالا و پایین می‌پرید.

«من یکی که~ وقتی کسی رو‌حرص​ هیونگِ من دست بلند می‌کنه، دلم‌راهزن‌ها​ می‌خواد به هر قیمتی شده بکشمش، می‌فهمی؟»

نحوه برداشتن نقابش و کج‌لحظه​ کردن لب‌های سرخ و روشنش،‌انتقال​ شبیه یه اجرای اغراق‌آمیز بود.

نام‌گونگ اون گفت: «ارباب‌کوفتیه​ جوان فرقه ساما. این مبارزه‌خورد​ بین من و اونه... اما.»

«چی؟ می‌خواین دوئل کنین؟ فکر کردی‌عوضی​ چول موبک قراره بگه "اوه، چه‌لحظه​ عالی!" و تن به تن باهات بجنگه~؟»

ساما هیون انگشت‌هاش رو به‌بقیه​ آرومی مثل پرهای بال درنا‌اعصاب​ باز کرد و ادامه داد:

«یا فکر می‌کنی قراره با اون‌دوردست​ نوچه‌های این‌ور و اون‌ورش داد بزنه:‌می‌شد​ "بچه‌ها، حساب این حرومزاده رو برسید"~؟»

هر کی‌شده​ ضربه اول‌کوفتیه​ رو بزنه برنده‌ست.

چون کاملاً مشخص بود‌کرده​ که حرومزاده‌های فرقه شیطانی‌دود​ در هر صورت گروهی می‌جنگن.

تو یه دعوای‌بشه​ گروهی، بهتر بود ضربه‌بده​ اول رو خودت بزنی.

«این ساما هیون دیگه چه جونوریه...‌دوردست​ مگه آدم‌های جناح خون طلایی معمولاً ترجیح‌آدم​ نمی‌دن اون پشت‌مشتا بشینن و پول بشمرن؟»

این مرد جوان که غرق‌محض​ در خون بود، اصلاً شبیه‌صدای​ اعضای جناح خون طلایی نبود.

حتی استدلالش—اینکه چون دشمن در‌یکتای​ هر صورت از نوچه‌هاش کمک می‌گیره،‌آآآآه​ پس باید اول خودشون ضربه بزنن—

دقیقاً روش‌برنده​ کار جناح‌می‌جنگه​ غیرمتعارف بود.

این رفتار یه اوباش‌آآآآه​ خیابونی از قبیله هائو‌استفاده​ بود، نه جناح خون طلایی.

اما مهم نبود.

مرد جوان روبه‌روش کسی بود‌یکتای​ که می‌تونست آبرو و غرورش‌می‌کنه​ رو به پول تبدیل کنه.

چیزی که براش‌بشه​ اهمیت بیشتری داشت،‌حرص​ سود عملی بود.

«می‌فهمم. بیا با هم بجنگیم.»

تو همون لحظه، با اشاره‌محض​ چول موبک، نوچه‌های فرقه شیطانی‌صدای​ هم شمشیرهاشون رو بالا آوردن.

«بمیر!»

با فریاد‌برنده​ چول موبک،‌می‌جنگه​ ساما هیون گفت:

«مشتری عزیز من~ تو اپرای‌لحظه​ پکن، اونایی که این‌جور حرفا‌انتقال​ می‌زنن همیشه تو پرده بعدی می‌میرن~»

همون‌طور که حرف‌دیگه​ می‌زد، قولنج انگشت‌هاش‌اینکه​ رو یکی‌یکی شکوند.

«داره طبق برنامه پیش می‌ره؟»

جین چون-هی از‌می‌کنه​ بالای بلندترین درخت به‌پیچید​ میدون جنگ نگاه کرد.

نحوه حفظ تعادلش روی نوک‌محض​ شاخه‌ای که به نازکی انگشت یه‌تقی​ نوزاد بود، حیرت‌انگیز به نظر می‌رسید.

حتی بقیه جنگجوها هم نمی‌تونستن‌یکتای​ بفهمن چطور اونجا ایستاده، اما جین‌آآآآه​ چون-هی اصلاً به روی خودش نمی‌آورد.

این موقعیت برای داشتن یه‌بقیه​ دید واضح از میدون جنگ‌اعصاب​ و خوندن جهت باد عالی بود.

«دیوانه یکتای بزدل،‌می‌کنه​ همین الان خودت‌دوردست​ رو نشون بده!!»

چول موبک با خشم‌کوفتیه​ غرش کرد و صداش‌زمین​ سرشار از انرژی درونی بود.

«اوه؟ اون‌یکتا​ مرد آشنا‌کرده​ به نظر می‌رسه.»

«آها، پس فرقه شیطانی‌می‌جنگه​ هم درگیره؟ آره، قوی‌تر از‌خنده​ چیزی بودن که فکر می‌کردم.»

در حالت عادی، باید تو‌لحظه​ همون آرایش استادانه اول یا‌انتقال​ دوم تار و مار می‌شدن.

اما راستش وقتی عمیق‌تر‌کوفتیه​ نفوذ کردن، یه حس‌زمین​ ناآرومی بهش دست داد.

یه جورایی حدس می‌زد که شاید یه قدرت‌دود​ دیگه هم در کار باشه، اما اصلا فکرش‌هنر​ رو هم نمی‌کرد که پای فرقه شیطانی وسط باشه.

«توی حروم‌زاده بزدل!!!»

با اون آرایش‌های استادانه، بارون تیرها و جوری‌استفاده​ که حریفش از هر فرصتی برای فرار استفاده‌بشه​ می‌کرد، حتی یه بودا هم از کوره در می‌رفت.

دیگه نیازی به گفتن نیست‌محض​ که برای یه عضو فرقه‌صدای​ شیطانی این قضیه چقدر اعصاب‌خردکن‌تر بود.

جین چون-هی آروم‌پخش​ گلویش رو صاف کرد‌داره​ و تو دلش گفت.

«خب، آره.

فکر کنم بزدل باشم.

اما اصلا‌شده​ دوست ندارم مردن‌محض​ آدم‌هام رو ببینم.»

برای همین هم استراتژی می‌چید.

برای رسیدن به یه‌می‌جنگه​ پیروزی قاطع، استراتژی از‌که‌هه‌هه‌هه‌هت​ نون شب هم واجب‌تره.

مهم نبود بقیه بهش چی می‌گفتن،‌دوردست​ این ذات جین چون-هی بود و‌می‌شد​ هیچ قصدی هم برای تغییرش نداشت.

«همگی، تیرهای‌شده​ بعدی رو‌کوفتیه​ آماده کنید!»

با فریاد مانسون، جوخه‌های بکرین‌یکتای​ و چونگرین با هماهنگی بی‌نظیری تیرهای‌آآآآه​ بعدی‌شون رو تو چله کمان گذاشتن.

جنگجوهای جناح‌های‌برنده​ دیگه با‌می‌جنگه​ تحسین تماشا می‌کردن.

«می‌گن جوخه بکرین به خاطر تیراندازی‌ای که مستقیم‌استفاده​ از شیطان کمان یاد گرفتن، کماندارهای ماهری شدن، مگه‌می‌جنگه​ نه؟ اما جوخه چونگرین هم از اون یاد گرفته؟»

«شنیدم این‌طور نیست. از همون‌محض​ لحظه‌ای که استخدام شدن، جوخه‌صدای​ بکرین بهشون تیراندازی یاد داده.»

«باورنکردنیه. پس تو مواقع ضروری،‌یکتای​ هم جوخه بکرین و هم چونگرین‌آآآآه​ می‌تونن به کماندارهایی استثنایی تبدیل بشن.»

«فقط این نیست. اونا مهارت‌های اولیه پزشکی اورژانسی‌که‌هه‌هه‌هه‌هت​ رو هم یاد می‌گیرن، برای همین می‌تونن فورا‌خشم​ رفقای مجروحشون رو نجات بدن و جابه‌جا کنن.»

«با این اوصاف، حتی اگه‌لحظه​ از عمارت پزشکی فلس سفید هم‌صدا​ برن، دیگه نگران گرسنگی کشیدن نیستن.»

«یه سرمایه برای کل عمرشون به دست‌یکی​ میارن. اما شنیدم حتی اگه پول بیشتری‌سفید​ هم بهشون پیشنهاد بشه، از اونجا نمی‌رن.»

«خب، معلومه. فقط با عضویت تو عمارت‌داره​ پزشکی فلس سفید، احتمال اینکه مرگ غیرطبیعی‌پیچید​ داشته باشی به شدت کم می‌شه، مگه نه؟»

بقیه جنگجوها‌برنده​ با حرفش‌می‌جنگه​ سر تکون دادن.

«تو این‌سمی​ دنیا چی باارزش‌تر‌لحظه​ از جون آدمه؟»

برای جنگجوهایی که متعلق به خانواده‌ها‌اینکه​ یا فرقه‌های معتبر بودن، ارزششون در‌شدت​ نهایت با استعداد رزمی ذاتی‌شون تعیین می‌شد.

جنگجوهایی که به اتحاد پنج‌یکتای​ فضیلت پیوسته بودن، همه‌شون تو‌می‌کنه​ زادگاهشون برای خودشون کسی بودن.

اما این یه حقیقت بود‌بقیه​ که حتی چنین جنگجوهایی هم در‌صورت​ برابر نوابغ واقعی خیلی ضعیف‌تر بودن.

جایگاه بیشتر اونا با استعداد ذاتی‌شون مشخص می‌شد و مگه‌انتقال​ اینکه با یه فرصت شانسی و بزرگ روبه‌رو می‌شدن، وگرنه‌بده​ تلاش برای غلبه بر این فاصله با صرفا تمرین کردن...

«خیلی نادره که‌دیگه​ کسی بتونه از‌اینکه​ این حد بالاتر بره.»

و خیلی هم پیش می‌اومد که در حالی‌دود​ که سعی داشتن همون جایگاهشون رو حفظ کنن،‌هنر​ با شمشیر کور یه ستاره نوظهور جیانگهو کشته بشن.

برای چنین آدم‌هایی، عمارت پزشکی‌بقیه​ فلس سفید داشت به یه‌اعصاب​ جای فوق‌العاده جذاب تبدیل می‌شد.

رهبر مانسون سرخ شد‌آآآآه​ و با یه سرفه‌استفاده​ گلویش رو صاف کرد.

«درسته، احمق‌ها.

اصلا نمی‌دونید‌یکتا​ استاد جوان عمارت‌یکتای​ ما چقدر فوق‌العاده‌ست!»

دهنش برای پز‌بشه​ دادن می‌خارید، اما‌حرص​ جلوی خودش رو گرفت.

رهبر مانسون که از وقتی به اینجا اومده بود هم‌انتقال​ شوهر پیدا کرده بود و هم به موفقیتی برق‌آسا رسیده‌بده​ بود، مدرک زنده داستان موفقیت عمارت پزشکی فلس سفید بود.

«آتش!»

فیوو! فیوو! فیوو!

تیرها دوباره‌برنده​ آسمون رو‌می‌جنگه​ پر کردن.

منظره هشتصد رزمی‌کار که‌آآآآه​ هم‌زمان تیراندازی می‌کردن، واقعا‌استفاده​ یه صحنه باشکوه بود.

«اینکه تو همون ورودی سه هزار تلفات بهشون‌زمین​ تحمیل کنی و بعد از کشوندنشون به داخل، تو‌همه​ موقعیتی باشی که بتونی گلوله‌های دودزای سمی شلیک کنی.»

«علاوه بر اون، با این حملات‌عوضی​ پی‌درپی تیرها، حتی یه استاد اوج‌لحظه​ متعالی هم احتمالا شبیه جوجه‌تیغی می‌شه، نه؟»

«اونایی که شبیه اعضای فرقه‌بقیه​ شیطانی‌ان نه راهزن‌ها، الان تعدادشون‌اعصاب​ به کمتر از صد نفر رسیده.»

با تماشای روند‌می‌کنه​ نبرد، جنگجوهای دیگه اتحاد‌پیچید​ پنج فضیلت نوچ‌نوچ کردن.

«من هیچ‌وقت‌شده​ نباید با دیوانه‌محض​ یکتا دشمن بشم.»

راهزن‌ها هم هزاران نفر‌کرده​ دیگه رو به خاطر دود‌سمی​ سمی از دست داده بودن.

اونایی که هنوز می‌تونستن‌می‌جنگه​ حرکت کنن، الان کمتر‌که‌هه‌هه‌هه‌هت​ از سه هزار نفر بودن.

با دیدن این‌می‌کنه​ صحنه، لبخند تلخی‌دوردست​ رو لب‌هاش نشست.

«اونایی که تونستن در برابر دود‌اینکه​ سمی و تیرها مقاومت کنن رو‌شدت​ می‌شه نخبگان واقعی در نظر گرفت.

اما این هم دیگه بی‌فایده‌ست.»

جین چون-هی‌برنده​ هم دود سمی‌بقیه​ رو استنشاق کرد.

اما این دودی نبود که باعث‌دوردست​ خواب‌آلودگی بشه، بلکه دودی بود که‌می‌شد​ ذهن رو به زور بیدار می‌کرد.

گیاهان دارویی که استادش‌کوفتیه​ تجویز کرده بود، تو‌زمین​ چپقش تبدیل به خاکستر شدن.

فووو...

مردم عادی که به‌می‌جنگه​ دست اونا قتل‌عام شده بودن،‌خنده​ یکی‌یکی تو ذهنش نقش بستن.

چند تا بیمار قبل از‌لحظه​ اینکه فرصت درمانشون رو پیدا کنه‌صدا​ جونشون رو از دست داده بودن؟

«راستش رو‌شده​ بخواین، من‌کوفتیه​ آدم بافضیلتی نیستم.»

اگه قرار بود دلسوزی کنه، می‌خواست برای‌داره​ مردم عادی‌ای دلسوزی کنه که به دست‌پیچید​ این راهزن‌ها زجر کشیده بودن، نه خود راهزن‌ها.

برخلاف چیزی که مردم ممکنه فکر کنن، دلیل اینکه‌خنده​ با دست‌های خودش کسی رو نمی‌کشت فقط این بود‌لبو​ که نمی‌خواست وقتی پیر و خسته می‌شه، کابوس ببینه.

پزشک طوری جلو رفت‌آآآآه​ که انگار می‌خواست افکار بیهوده‌هنر​ رو از ذهنش بیرون کنه.

دود سمی به‌دیگه​ پایین سرازیر می‌شد و‌یکی​ تیرها از آسمون می‌باریدن.

حتی تو این وضعیت هم‌یکتای​ راهزن‌ها بدون اینکه به عقب‌نشینی‌می‌کنه​ فکر کنن، به جلو حمله می‌کردن.

پزشک اصلا نمی‌تونست‌بشه​ دلیل این کارشون‌حرص​ رو درک کنه.

اما اگه این رو به‌لحظه​ عنوان ذات جیانگهو در نظر‌انتقال​ می‌گرفت، کاملا هم غیرقابل‌فهم نبود.

آدما چقدر‌شده​ تحت تاثیر‌کوفتیه​ محیطشون قرار می‌گیرن؟

یه بچه ممکنه موقع اوریگامی درست کردن فقط به خاطر‌می‌کنه​ بریدگی دستش با کاغذ گریه کنه، اما تو یه کشور‌آدم​ دیگه، بچه‌ها یاد می‌گیرن چطور با تفنگ به آدما شلیک کنن.

«مردم بهم می‌گن دکتر‌می‌جنگه​ الهی، اما من نه‌که‌هه‌هه‌هه‌هت​ خدام و نه یه جاودانه.

منم فقط یه آدمم.»

نگاه‌های پر از هیبت‌کوفتیه​ و احترام جنگجوهای اتحاد‌زمین​ پنج فضیلت رو حس می‌کرد.

برای اونا، این جگال لعنتی‌یکتای​ اصلا از جنس آدمیزاد نبود، حریفی‌آآآآه​ بود که هیچ‌وقت نباید باهاش درمی‌افتادن.

اونا نمی‌تونستن‌برنده​ افکارش رو‌می‌جنگه​ درک کنن.

و نمی‌تونستن‌سمی​ نتایج کارهاش‌آآآآه​ رو هم بفهمن.

برای همین، انسان‌ها‌دیگه​ فقط می‌تونن احترام‌اینکه​ بذارن و ستایش کنن.

جین چون-هی گفت:‌پخش​ «تعداد دشمنا داره‌عوضی​ پیوسته کم می‌شه.»

مانسون در جوابش گفت:‌می‌جنگه​ «بله. این به لطف‌که‌هه‌هه‌هه‌هت​ نقشه استاد جوان عمارته.»

یه استراتژی ترکیبی که هم‌زمان از‌دوردست​ تکنیک «کشوندن اونا به پشت‌بوم و برداشتن‌آدم​ نردبون» و استراتژی «قلعه خالی» استفاده می‌کرد!

اون فقط به این‌کوفتیه​ ترکیب، یه مقدار پروپاگاندای‌زمین​ مدرن هم اضافه کرده بود.

«یعنی خیلی تاثیرگذار بود؟ اگه یه‌عوضی​ جایی پرچم سفید رو بالا ببرن،‌لحظه​ خوب می‌شه که همون موقع دستگیرشون کنیم.»

با این حال، با‌می‌جنگه​ توجه به ذات آدم‌های جیانگهو،‌خنده​ ممکنه تا پای جونشون بجنگن.

می‌گن حروم‌زاده‌های جناح غیرمتعارف اگه سودی در کار نباشه حتی غرورشون‌صدا​ رو هم زیر پا می‌ذارن، اما با این وجود اون‌قدر برای آبروشون‌اعصاب​ ارزش قائلن که سر یه مسئله کوچیک جونشون رو به خطر می‌ندازن.

ناولها | novelha.net