---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 672: چون یوهو بود • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 672: چون یوهو بود

0

چون طرفش یوهو بود، جین چون-هی‌سقوط​ با تمام قوا حمله کرد و یوهو‌همین​ هم در عوض، انتظاراتش رو برآورده کرد.

تنها کاری که کرد‌نیاز​ این بود که سرش رو‌اصل​ کمی به پهلو کج کرد.

پنگ!

لگد جین‌داشت​ چون-هی با غرش‌خیلی​ هوا رو شکافت.

موهای یوهو‌دردسر​ به آرومی‌خانواده​ تکون خورد.

«تچ، انگار اینقدر‌صورت​ کافی نبود که‌حالت​ بهش برسه، نه؟»

همزمان با گفتن‌روش​ این حرف، بلافاصله حمله‌دردسر​ بعدی رو شروع کرد.

یه ضربه سهمگین! جالب‌این‌طوری​ این بود که تکنیک مشت‌کردن​ نبود، بلکه تکنیک نخل بود.

ساما هه با‌انداختن​ تماشای این صحنه،‌سقوط​ پیش خودش فکر کرد.

«منجی ترجیح می‌ده ضرباتش‌نیاز​ رو به جای مشت،‌استفاده​ با تکنیک‌های نخل وارد کنه.

در صورت نیاز، تغییر حالت به‌خودشون​ مشت نرم و استفاده از اصل‌کتابچه‌های​ عمیق تغییر مسیر نیرو هم براش راحت‌تره.»

اما این یعنی قضاوت‌های لحظه‌ای و‌فرقه‌های​ کسری از ثانیه حرکت بعدی رو تعیین‌خودشون​ می‌کرد، که سختی مبارزه رو بالا می‌برد.

اگه جایی که باید با نخل ضربه می‌زدی از اصل تغییر مسیر نیرو‌همین​ استفاده می‌کردی، یا وقتی باید مسیر نیرو رو عوض می‌کردی ضربه نخل می‌زدی،‌اساساً​ عملاً خودت رو مینداختی جلو که یه شمشیر سرگردان دستت رو قطع کنه.

بنابراین، مگه اینکه کسی دید‌تغییر​ حرکتی و قدرت قضاوت استثنایی‌عمیق​ داشت، نباید این‌طوری مبارزه می‌کرد.

«خیلی از فرقه‌های دیگه وقتی‌کنن​ سعی کردن این روش رو تقلید‌سقوط​ کنن، خودشون رو تو دردسر انداختن.»

وقتی خانواده جگال‌نباید​ سقوط کرد، خیلی از‌دیگه​ کتابچه‌های مخفیشون پخش شد.

طبیعتاً خیلی از خانواده‌ها به خاطر همین موضوع پیشرفت‌پخش​ کردن و نتونستن جلوی طمعشون رو برای به دست‌طمعشون​ آوردن تکنیک‌های حرکت و نخل دیوانه یکتای آسمان‌ها بگیرن.

اساساً، هنرهای‌کنه​ رزمی تو‌نیاز​ خلأ شکل نمی‌گیرن.

یک دست صدا نداره و‌کنن​ می‌شه گفت هنرهای رزمی یه‌جگال​ فرآیند مداوم از تأثیرات متقابله.

فرقه‌هایی که پایه‌های‌نباید​ قوی داشتن، مشکلی‌فرقه‌های​ براشون پیش نیومد.

اما فرقه‌هایی که همون‌خانواده​ پایه‌ها رو هم فراموش‌مخفیشون​ کرده بودن، مدت‌ها سردرگم موندن.

بعضی‌هاشون حتی‌کنه​ وارثانشون رو هم‌تغییر​ از دست دادن.

«هنر شمشیر یه‌روش​ مسئله‌ست، اما اون تکنیک‌دردسر​ نخل رسماً یه تله‌ست.»

اون حرکت، با انگشت‌هایی که تا نوک رها و شل بودن،‌تقلید​ در نگاه اول پر از نقطه ضعف به نظر می‌رسید، اما‌طبیعتاً​ وقتی درگیر می‌شدی، انگار داشتی با یه پتو می‌جنگیدی نه یه آدم.

و هر جنگجویی که سعی می‌کرد‌سقوط​ ازش تقلید کنه، می‌فهمید که هنرهای رزمی‌همین​ دیوانه یکتای آسمان‌ها همیشه بر پایه انتخاب‌هاست.

بین ضربه نخل‌صورت​ و مشت نرم‌حالت​ دو به شک می‌موندن.

بعد، بین حالت‌های ایستادن،‌تقلید​ حرکات پا و قدم‌های‌انداختن​ کوبنده روی زمین مردد می‌شدن.

«در نهایت، حتی باید به‌خیلی​ ترکیب کردن تکنیک‌ها هم فکر‌روش​ کنی، که حسابی روی اعصابه.»

اینکه قبل از اینکه بفهمی، دشمن رو گوشه رینگ‌پخش​ گیر بندازی و مفاصلش رو در ببری، فقط بعد از‌برای​ تسلط به تکنیک الهی فعال‌سازی مبدأ خانواده جگال ممکن بود.

«منجی قبل از اینکه‌نیاز​ تصمیم بگیره، زمان رو‌استفاده​ به کوچک‌ترین کسرهای ممکن می‌شکنه.»

اما فقط با‌روش​ نگاه کردن نمی‌شد‌خودشون​ این رو فهمید.

مخصوصاً وقتی می‌دیدی با‌این‌طوری​ چه اشتیاق و جنونی تو‌کردن​ اون چشم‌های آبی‌رنگش مبارزه می‌کنه.

«یوهووووو!»

«این توله‌سگ لعنتی داره از‌تغییر​ من به عنوان موش آزمایشگاهی‌عمیق​ واسه هنر رزمی جدیدش استفاده می‌کنه؟»

تو همون لحظه، مشت‌تقلید​ یوهو محکم تو صورت‌انداختن​ جین چون-هی فرود اومد.

فکش لرزید و‌نباید​ لپش مثل یه‌فرقه‌های​ نون بخارپز له شد.

ووووش!

به شکل خنده‌داری تو‌نیاز​ هوا پرواز کرد و ده‌اصل​ بار روی زمین غلت خورد.

همه نفس‌هاشون رو تو سینه حبس کردن‌دردسر​ و به جین چون-هی و مدیرکل که داشت‌طبیعتاً​ خون رو از روی دستش می‌تکوند، خیره شدن.

یه صحنه آشنا.

نه، یه‌دردسر​ صحنه کمی خشن‌تر‌جگال​ از حد معمول.

همون‌طور که‌کنه​ می‌گن، آدم‌ها به‌تغییر​ اندازه درکشون می‌بینن.

چند تا از جنگجوها و‌کنن​ ساما هه اون‌قدر شوکه شده‌جگال​ بودن که افکارشون منجمد شد.

«مدیرکل یو دقیقاً چقدر قویه؟»

جین چون-هی‌دردسر​ لباسش رو تکوند‌جگال​ و دوباره ایستاد.

«هه هه هه. از‌نیاز​ مدیرکل یو هم همین انتظار‌اصل​ می‌رفت. حقه‌ها روت جواب نمی‌دن~»

«من حتی‌کردن​ مشت مدیرکل یو‌کنن​ رو هم ندیدم.»

چطور همچین چیزی ممکن بود؟

جین چون-هی گفت.

«راستی مدیرکل‌کنه​ یو، قوی‌تر‌نیاز​ شدی، نه؟»

وقتی این‌کردن​ رو می‌گفت، چشم‌های‌کنن​ آبی‌رنگش برقی زد.

به دلایلی، تمام پزشکان عمارت‌خیلی​ که داشتن تماشا می‌کردن، لرزشی‌روش​ رو تو ستون فقراتشون حس کردن.

چند ماهی‌کنه​ از ملاقاتش با‌تغییر​ قصر امپراتوری می‌گذشت.

زمان مثل‌کردن​ برق و‌تقلید​ باد گذشته بود.

تو عمارت پزشکی فلس سفید، جین‌فرقه‌های​ چون-هی با وفاداری کامل روزهاش رو‌کنن​ به عنوان یه پزشک سپری می‌کرد.

بنیاد اژدهای سفید هم به طور مداوم در‌مخفیشون​ حال استخدام نیروهای باکیفیت بود و محققانی با‌نتونستن​ سطح نبوغ بالا رو مثل اسفنج جذب می‌کرد.

«تو این‌کنه​ زمینه نوابغ بیکار‌تغییر​ زیادی وجود دارن.»

نابغه محله بودن برای قبولی تو آزمون‌دردسر​ دولتی کافی نبود، و حتی اگه کسی قبول‌طبیعتاً​ می‌شد، گرفتن یه پست رسمی کار راحتی نبود.

از این مرحله به‌این‌طوری​ بعد، عواملی مثل اعتبار خانواده‌کردن​ و پارتی‌بازی وارد میدان می‌شد.

اگه یه جد نه سه نسل، بلکه پنج‌مخفیشون​ یا هشت نسل پیش جرمی مرتکب شده بود، موقع‌جلوی​ اعطای پست رسمی اون هم در نظر گرفته می‌شد.

اگه هم از این وضعیت‌تغییر​ خوشت نمیومد، می‌تونستی سعی کنی‌عمیق​ مقامت رو با پول بخری.

به لطف پرنس‌های طلا و نقره، خرید و‌انداختن​ فروش پست‌های مهم دولتی سخت شده بود، اما مقام‌های‌خاطر​ محلی و کوچیک‌تر هنوز به همون شیوه اداره می‌شدن.

در نتیجه، نوابغی که از خانواده‌های معمولی بودن،‌سعی​ حتی بعد از قبولی تو آزمون، به عنوان‌خانواده​ محققان بیکار گوشه خونه خاک می‌خوردن و مگس می‌پروندن.

«نمی‌تونیم بدون هیچ‌انداختن​ سوال و جوابی همه‌شون‌کتابچه‌های​ رو بیاریم تو بنیاد؟»

«همین الانش ده تا معاون مدیرکل تو‌نرم​ سالن داخلی داریم. موول هم داره ده تا‌اما​ معاون مدیرکل رو تو سالن خارجی مدیریت می‌کنه.»

جین چون-هی‌کردن​ در جواب‌تقلید​ غرغرهای یوهو گفت.

«اما حیفه آدم‌های به‌این‌طوری​ این بااستعدادی به عنوان محقق‌کردن​ بیکار زندگی کنن، مگه نه؟»

«این مسئله عرضه و‌خانواده​ تقاضاست. اساساً، تو امپراتوری‌مخفیشون​ هوا عرضه بیشتر از تقاضاست.»

«که این‌طور.»

در حالی که جین‌تقلید​ چون-هی یکی از ابروهاش‌انداختن​ رو بالا انداخت، یوهو گفت.

«آزمون‌های دولتی سالی یک یا دو بار برگزار می‌شن، و اگه آزمون‌های محلی کوچیک‌تر رو هم حساب کنی، می‌شه حدود‌مخفیشون​ شش بار در سال. اگه تو آزمون قبول بشی و اون موقع یه پست بگیری، تا شصت سالگی اون مقام‌رزمی​ رو نگه می‌داری. مگه اینکه بخوای بازنشسته بشی و یه دادخواست به امپراتور بدی، یا به خاطر مشکلات سلامتی کناره‌گیری کنی.»

«همین‌طوره، مگه‌دردسر​ اینکه به خاطر‌جگال​ فساد اخراج بشی.»

«پس اصلاً چند تا پست خالی می‌شه؟ اونا آدم‌های بااستعداد‌عمیق​ زیادی رو تو این آزمون‌ها قبول می‌کنن، اما هیچ جایی برای‌حرکت​ انتصابشون وجود نداره، واسه همینه که تو این مخمصه گیر کردیم.»

با شنیدن این‌روش​ حرف‌ها، جین چون-هی‌خودشون​ آه کوتاهی کشید.

«جاهای زیادی هست که‌این‌طوری​ یه نابغه می‌تونه مفید باشه.‌کردن​ چرا کار به اینجا کشیده؟»

نمی‌تونست درک کنه.

یوهو جواب داد.

«باید یه نابغه‌روش​ باشی. اگه نیستی، حداقل‌دردسر​ خانواده‌ت باید قدرتمند باشن.»

شاید به‌داشت​ خاطر جمعیت‌این‌طوری​ زیاد بود.

در واقع، از دیدگاه امپراتور،‌جگال​ غیرممکن بود که از شرایط‌طبیعتاً​ تک‌تک افراد خبر داشته باشه.

تازه، خیلی خوب می‌شد اگه امپراتوری هوا‌نرم​ یه سیستم کاملاً متمرکز داشت که تو اون‌اما​ همه مقامات تعظیم می‌کردن و مطیع بودن، اما...

هشت خانواده بزرگ امپراتوری‌تقلید​ و بزرگان محلی با چشم‌های‌خانواده​ کاملاً باز مراقب اوضاع بودن.

«همم، پس نمی‌تونیم چند تا نابغه دیگه‌دیگه​ بیاریم؟ این‌طور نیست که بودجه استخدامشون رو‌دردسر​ در حین گسترش کارمون نداشته باشیم، درسته؟»

با شنیدن حرف‌های‌انداختن​ جین چون-هی، یوهو‌سقوط​ پیشانی‌اش را محکم مالید.

«راستی، تولید‌کنه​ انبوه داروی جدید‌تغییر​ چطور پیش می‌ره؟»

«منظورت همون ضدعفونی‌کننده‌ست؟»

«آره. از پماد زخم ارزون‌تره.»

«ولی خب تاثیرش کمتره.»

«بازم از مردن به‌نیاز​ خاطر عفونت که بهتره.‌استفاده​ تازه گیر آوردنش هم راحته.»

چیزی که جین چون-هی‌تقلید​ این روزها داشت رویش کار‌خانواده​ می‌کرد، یک ضدعفونی‌کننده خانگی بود.

پمادهای زخم همین الانش هم در جیانگهو‌دیگه​ وجود داشتند، اما برای اینکه هر خانواده‌ای‌دردسر​ یکی در خانه‌اش داشته باشد، خیلی گران بودند.

«صابون کافی نیست؟»

«همم. فقط شستن دست و پا با صابون از خیلی بیماری‌ها جلوگیری می‌کنه، این درسته. تب نفاس‌قضاوت‌های​ رو سرکوب می‌کنه، نرخ بقای مادرها رو بالا می‌بره و هرچی بیشتر از صابون استفاده بشه، نرخ‌عملاً​ مرگ و میر نوزادان هم کمتر می‌شه. برای بزرگسال‌ها هم خوبه که دست‌هاشون رو تند تند بشورن.»

«پس همون کافی نیست؟»

با حرف یوهو،‌نباید​ جین چون-هی سرش‌فرقه‌های​ را تکان داد.

«ما برای جلوگیری از‌خانواده​ انواع عفونت‌ها تا بیماری‌هایی مثل‌پخش​ سپسیس، به ضدعفونی‌کننده نیاز داریم.»

به همین دلیل بود‌نیاز​ که مردم عادی هم‌استفاده​ به ضدعفونی‌کننده نیاز داشتند.

از جهاتی، حس می‌کرد‌تقلید​ که مردم عادی بیشتر‌انداختن​ به آن نیاز دارند.

شخم زدن زمین، پخش کردن کود، غذا دادن به‌کردن​ سگ‌ها، فراری دادن راکون‌ها... با این کارها خیلی سخت‌سقوط​ بود که دست و پاها سالم و بدون خراش بمانند.

و اگر زخمی از این‌جگال​ آسیب‌ها چرک می‌کرد، پولی نداشتند‌طبیعتاً​ که برای درمان پیش طبیب بروند.

پماد زخم؟ عمراً‌صورت​ می‌توانستند یک چیز به‌نرم​ این گرانی داشته باشند.

از دست دادن یک عضو بدن‌خودشون​ یا حتی جان به این شکل، در‌مخفیشون​ خانواده‌های کشاورز به طرز عجیبی رایج بود.

یک آدم بدشانس ممکن‌این‌طوری​ بود فقط به خاطر‌سعی​ یک زخم کوچک بمیرد.

«می‌دونی که همین الانش‌خانواده​ هم با تولید انبوه قرص‌پخش​ الهی گومهو حسابی تحت فشاریم.»

«همم، درسته.»

«و اون داروی جدیدی هم که هنوز‌دردسر​ اسم نداره، تمام تاییداتش رو گرفته و‌پخش​ اونم به زودی وارد تولید انبوه می‌شه.»

آسپرین.

«...»

«داری خیلی زیاده‌روی‌صورت​ می‌کنی. لطفاً یه‌حالت​ کم ترمز کن.»

«اما...»

«این کارها چیزی نیست که‌خیلی​ بخوای تنهایی خودتو براشون به‌روش​ آب و آتیش بزنی. پسره‌ی کله‌شق.»

با حرف‌های یوهو،‌انداختن​ جین چون-هی حرفی‌سقوط​ برای گفتن نداشت.

حق با او بود.

هر چقدر هم که سعی می‌کرد‌خودشون​ کارها را خودش انجام دهد، باز‌کتابچه‌های​ هم فقط قدرت یک نفر بود.

هر چقدر هم که از‌خیلی​ خودش کار می‌کشید، باز هم‌روش​ فقط توان یک مرد بود.

«... حق با‌انداختن​ توئه. فکر کنم‌سقوط​ زیادی عجله کردم.»

یوهو به‌کنه​ پشت جین‌نیاز​ چون-هی نگاه کرد.

آخه چرا این مرد با‌کنن​ این‌همه استیصال و ولع، تمام‌جگال​ انرژی‌اش را صرف نجات آدم‌ها می‌کرد؟

نمی‌توانست درک کند.

درسته.

اول باید‌کردن​ برای آسپرین یه‌کنن​ اسم انتخاب کنم.

خیلی وقت بود که ساختش تمام شده بود،‌سعی​ اما با تاییدات متقاطع و تولید انبوه، حالا‌خانواده​ بالاخره قرار بود به طور رسمی عرضه شود.

البته تولید انبوه اینجا فقط در حد‌کتابچه‌های​ اینه که تو یه داروخونه با پشتکار‌موضوع​ تولید بشه، نه مثل کارخونه‌های روی زمین.

در ابتدا، عمدتاً بین خانواده‌های‌تغییر​ بزرگ و معتبر پخش می‌شد، و‌مسیر​ بعد بین خانواده‌های کوچک و متوسط.

در نهایت،‌کردن​ به دست محافظ‌های‌کنن​ آژانس‌های حفاظتی می‌رسید.

آسپرین هنوز از‌نباید​ قرص الهی فلس‌فرقه‌های​ سفید ارزان‌تر بود.

دلیلش احتمالاً این بود که ساخت قرص الهی فلس سفید نیاز به تزریق‌همین​ انرژی درونی داشت که یک نقطه ضعف محسوب می‌شد، در حالی که آسپرین‌اساساً​ را می‌شد فقط با پوست درخت بید و یک سری ترکیبات خاص درست کرد.

هرچند فرآیند ساخت آسپرین پیچیده‌تره.

شایدم نبود؟

از دیدگاه طبیبان عمارت که‌خیلی​ آن را می‌ساختند، شاید هر‌روش​ دوتایشان به یک اندازه دردسر داشتند.

با رسیدن به اینجای افکارش، جین‌سقوط​ چون-هی وارد یک آلاچیق شد و‌خاطر​ مات و مبهوت به آسمان خیره شد.

خیلی وقت بود.

که این‌قدر احساس‌روش​ خستگی کند و‌خودشون​ در افکارش غرق بشه.

مگر تا الان هر روزش را‌فرقه‌های​ با عجله و پرمشغله نگذرانده بود،‌کنن​ طوری که انگار یکی داشت دنبالش می‌کرد؟

همان‌جا بی‌حس و حال‌خانواده​ دراز کشید و به‌مخفیشون​ بارش باران خیره شد.

«دیگه بهار شده.»

در حالی که مات و مبهوت به باران بهاری‌خانواده​ که می‌بارید خیره شده بود، با خودش فکر کرد‌همین​ که این زمستان بدون هیچ حادثه بزرگی گذشته است.

درست همان موقع،‌نباید​ یوهو دوباره به‌فرقه‌های​ آلاچیق نزدیک شد.

«اوه، مدیرکل یو،‌انداختن​ چی شده؟ دوباره‌سقوط​ دلت برام تنگ شده~؟»

یوهو برای‌کنه​ لحظه‌ای قدم‌هایش‌نیاز​ را متوقف کرد.

انگار داشت با خودش دودوتا‌کنن​ چهارتا می‌کرد که یک کشیده بخواباند‌سقوط​ در آن صورت ازخودراضی یا نه.

جین چون-هی به این‌این‌طوری​ فکر کرد که بیشتر‌سعی​ اذیتش کند اما منصرف شد.

«نامه‌ای از فرقه وودانگ.»

«همم؟»

نامه را‌کردن​ گرفت و‌تقلید​ باز کرد.

نوشته بود:

-بیماری امپراتور مشت وخیم است.

یک عبارت کوتاه.

به محض اینکه آن‌تقلید​ را خواند، جین چون-هی‌انداختن​ به سمت استادش دوید.

«کهولت سنه. خودت‌انداختن​ از قبل اینو‌سقوط​ می‌دونی، مگه نه؟»

«در مورد‌کنه​ اینکه چه‌نیاز​ بیماری‌ای هست...»

«کهولت سنه. مگه همون‌تقلید​ موقع که نبضش رو گرفتی،‌خانواده​ خودت به این نتیجه نرسیدی؟»

استادش با‌داشت​ لحنی کوتاه و‌خیلی​ رک جواب داد.

پیر شدن یک روند‌خانواده​ طبیعی بود که هیچ‌مخفیشون​ طبیبی نمی‌توانست متوقفش کند.

آخرین باری که نبضش را‌تغییر​ گرفته بود، امپراتور مشت از همان‌مسیر​ موقع هم وضعیت سلامتی خوبی نداشت.

البته برای سنش، وضعیت خوبی‌کنن​ داشت، اما استقامت لازم برای‌جگال​ غلبه بر زمان را نداشت.

«شما به‌داشت​ خوبی از این‌خیلی​ موضوع آگاهید، استاد.»

«فکر می‌کنی اون‌انداختن​ یوجا چطور به‌سقوط​ دستم رسیده بود؟»

با این‌کنه​ حرف، چشم‌های جین‌تغییر​ چون-هی کمی پرید.

وقتی از یک سفر‌تقلید​ طولانی برگشته بود، استادش به‌خانواده​ شاگردش یک یوجا داده بود.

او را مجبور کرده‌این‌طوری​ بود به عنوان نوعی مجازات،‌کردن​ همان جا آن را بخورد.

«شما همون‌دردسر​ موقع درباره‌خانواده​ بیماریش شنیدید.»

«بله. شنیدم اون‌قدر‌صورت​ ضعیف شده که حتی‌نرم​ نمی‌تونه سر جاش بشینه.»

چون-و این‌کردن​ موضوع را در‌کنن​ نامه ننوشته بود.

شاید به این خاطر بود‌خیلی​ که این موضوع برای خود چون-و‌تقلید​ هم به همان اندازه سخت بود.

استادش با انگشت اشاره‌خانواده​ به آرامی به پیشانی‌مخفیشون​ شاگردِ دمقش ضربه زد.

«آخ. استاد!»

«برو و‌کردن​ آخرین خداحافظی‌هات‌تقلید​ رو بکن.»

لحن صدایش آرام بود.

«احیاناً روشی‌دردسر​ مثل پاکسازی مغز‌جگال​ استخوان جواب نمی‌ده؟»

«منظورت یه روش القایی‌نیاز​ مصنوعیه؟ همونی که تو‌استفاده​ پادشاهی عایشه استفاده کردی.»

جین چون-هی سر تکان داد.

با این حرف‌نباید​ او، جگال لین‌فرقه‌های​ با آرامش خندید.

«شاهزاده جوان بود، اما امپراتور مشت نیست. و... فکر نمی‌کنم‌طبیعتاً​ او دلش بخواد به این شکل عمرش رو طولانی کنه، مگه‌آوردن​ اینکه تصادفاً به خاطر یه روشنگری تو فلسفه رزمی اتفاق بیفته.»

سرسختی او‌کنه​ از حد‌نیاز​ معمول فراتر بود.

جین چون-هی گفت:

«با این حال، من‌این‌طوری​ می‌رم. اگه کاری از‌سعی​ دستم بربیاد، تلاشم رو می‌کنم.»

«بله. تو همچین بچه‌ای هستی.»

جین چون-هی عمیقاً به استادش‌تغییر​ تعظیم کرد و بلافاصله وسایلش‌عمیق​ را برای رفتن جمع کرد.

حتی بعد از اینکه تو هنرهای رزمی‌دردسر​ این‌قدر قوی شده، و ثروت، قدرت و شهرت‌طبیعتاً​ به دست آورده، شاگرد من هیچ‌وقت عوض نمی‌شه.

آدمی بود‌داشت​ که ثبات‌این‌طوری​ شخصیتی‌اش ترسناک بود.

اما این بار،‌انداختن​ حتی برای تو‌سقوط​ هم آسون نخواهد بود.

این فقط به خاطر این‌تغییر​ واقعیت نبود که امپراتور مشت‌عمیق​ داشت از کهولت سن می‌مرد.

در کمال تعجب، چنین چیزهایی برای یک طبیب‌انداختن​ آشنا بود و آن پسر هم کسی نبود‌خانواده‌ها​ که به خاطر همچین چیزی از هم بپاشد.

بلکه مسئله سر این بود که‌فرقه‌های​ بعد از رفتن غول وودانگ، چه‌کنن​ کسی جای خالی‌اش را پر می‌کرد.

کاملاً مشخص بود‌انداختن​ که طوفانی در جیانگهو‌کتابچه‌های​ به پا خواهد شد.

با علم به این‌نیاز​ موضوع، استاد باز هم‌استفاده​ او را راهی کرد.

سفر بی‌خطری داشته باشی.

ناولها | novelha.net