---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 480: چپتر 480 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 480: چپتر 480

0

پادشاه جنگجویان‌اصلاً​ سرگردان به‌معنایی​ حرف آمد.

«فرقه جاودانه خون همیشه درباره نابودی چی بهشتی و به آشوب کشیدن دنیا هیاهو‌گود​ به پا می‌کنه. و ما هم همیشه جلوی این فرقه رو می‌گرفتیم تا باعث این‌بخوای​ نابودی نشن. اما بعد از اینکه تو پیدات شد، یهو یه فکری به سرم زد.»

او بطری خالی‌مرکز​ شراب را با‌شده‌اش​ هر دو دستش گرفت.

عضلات بازوهایش متورم شدند‌فشردن​ و به آرامی شروع‌سرانجام​ به فشرده کردن بطری کرد.

ترررک—

در نهایت، بطری سفالی طوری خرد شد‌ازش​ که انگار در حال ذوب شدن است‌گود​ و قطرات باقی‌مانده شراب از آن پایین چکید.

با این حال، او همچنان‌گود​ به فشردن بطری ادامه داد، دوباره‌تیره‌رنگ​ و دوباره آن را فشرده کرد.

سرانجام، بطری در یک نقطه درون کف‌دوباره​ دست بزرگش متراکم شد، در حالی که دو‌مانند​ دستش مانند حالت دعا به هم چسبیده بودند.

انرژی مهیبی در یک‌معنایی​ نقطه از دستش متمرکز شده‌بزرگ​ بود، بدون اینکه منفجر شود.

این قلمرویی بود که‌دقیقاً​ حتی جین چون-هی هم‌معنایی​ از آن شناختی نداشت.

پادشاه جنگجویان سرگردان که تنها در حالت مستی به چنین سطحی رسیده بود، گفت: «آیا همین مبارزه خسته‌کننده با فرقه جاودانه خون،‌مثل​ خودش بخشی از چی بهشتی نیست؟ آیا نبرد بین کسانی که می‌خوان نابود کنن و کسانی که می‌خوان محافظت کنن، صرفاً بخشی از‌بندازن​ یه نمایش نیست که توسط یکی دیگه ساخته شده؟ اگه این‌طوره، پس این چی بهشتی دقیقاً چیه؟ اصلاً محافظت ما ازش معنایی داره؟»

در نهایت،‌چکید​ دستانش را‌فشردن​ باز کرد.

در مرکز کف دست بزرگ و‌دستانش​ گود شده‌اش، مهره‌ای گرد شبیه به‌مهره‌ای​ یک فلز تیره‌رنگ باقی مانده بود.

«خب، برای همینه که ما هم حسابی گیج شدیم. راستش رو بخوای، این‌طور نیست که ما هم مثل فرقه جاودانه خون وحی‌مانده​ دریافت کنیم. ما فقط داشتیم برای محافظت از چیز مبهمی مثل چی بهشتی حرکت می‌کردیم. در مقایسه با ما، فرقه جاودانه خون‌اونا​ خیلی ثابت‌قدم‌تره. اونا هنوزم دارن تمام تلاششون رو می‌کنن تا آشوب به پا کنن و آدم بکشن تا پایان دنیا رو جلو بندازن.»

«...»

«این وضعیتیه که‌همچنان​ تو به وجود‌داد​ آوردی. نظرت چیه؟»

«...»

جین چون-هی با‌این‌طوره​ چهره‌ای بی‌حالت به‌اصلاً​ حرف‌هایش گوش داد.

پس از‌باز​ سکوتی طولانی، بالاخره‌گود​ دهان باز کرد.

«خب... تو زندگی از‌فشردن​ این اتفاقا میفته. نظر‌سرانجام​ خاصی در موردش ندارم.»

«چی؟»

«هوم، اول از همه، درک می‌کنم که شما با حس وظیفه‌شناسی برای محافظت از چی بهشتی‌مهره‌ای​ زندگی کردین. از اونجایی که این وظیفه نسل به نسل منتقل شده، ممکنه حس کنین که کنترل‌دریافت​ شدین. به عنوان یه شخص ثالث، جایگاه من نیست که بخوام درباره حقیقت این ماجرا نظری بدم.»

«همین؟»

«آره، خب. بابت این‌فشردن​ احساس که دلیل وجودیتون‌سرانجام​ نفی شده، بهتون تسلیت می‌گم.»

پادشاه جنگجویان سرگردان و موکدال‌داره​ با چهره‌هایی مات و مبهوت‌گود​ به جین چون-هی خیره شدند.

حتی چون-و هم طوری‌دقیقاً​ نگاه می‌کرد که انگار انتظار‌داره​ نداشت برادرش چنین جوابی بدهد.

دلیلش این بود که برادری که‌شده‌اش​ او می‌شناخت، همیشه رفتاری همدلانه با‌باقی​ بدبختی یا درد دیگران نشان می‌داد.

کشیدن چنین خط مرزی‌فشردن​ مشخصی، کاری بود که‌سرانجام​ قبلاً از او ندیده بودند.

«هوم، همه مدام ازم می‌پرسن که آیا آماده‌ام مسئولیت چیزی رو به عهده بگیرم، یا‌فلز​ می‌تونم بارش رو به دوش بکشم یا نه... اما راستش رو بخواین، واقعاً نمی‌دونم. برای‌کنیم​ اینکه چی بهشتی پاره نشه، باید چیکار کنم...؟ باید از درمان کردن آدما دست بکشم؟»

جین چون-هی این را گفت‌چیه​ و قبل از اینکه دوباره‌دستانش​ حرف بزند، به فکر فرو رفت.

«نمی‌دونم تقدیری که اون بالایی‌های قدرتمند تعیین کردن چقدر بزرگه، اما درک می‌کنم کسایی که از‌حسابی​ جریان چی بهشتی پیروی می‌کنن، برای محافظت ازش خیلی زجر کشیدن. با این حال، من از‌مقایسه​ درمان اعضای فرقه جاودانه خون امتناع می‌کنم. اونا می‌تونن یه پزشک دیگه پیدا کنن، مگه نه؟»

«این تمام‌چکید​ چیزیه که‌فشردن​ برای گفتن داری؟»

«هوم... دیروز، به یه بچه یاد دادم که خوردن تانگ‌هولو برای بار دوم چقدر خوشمزه‌ست. با‌تیره‌رنگ​ خرمالوی نرم درست شده بود و اون‌قدر با عجله می‌خوردش که حتی متوجه نشد آب خرمالو‌داشتیم​ داره از دستش می‌چکه. وقتی بزرگ بشه، احتمالاً با خوردن یه خرمالوی نرم یاد امروز میفته.»

با این‌اگه​ حرف‌ها، چون-و‌دقیقاً​ سر تکان داد.

دیروز، شب گذشته.

جین چون-هی به‌همچنان​ بچه‌ها فرنی داده و‌دوباره​ نبضشان را گرفته بود.

سپس، همان‌طور که‌ازش​ قول داده بود، خرمالوهای‌باز​ نرم را بیرون آورد.

در آن لحظه، شبی بود‌چیه​ که هیچ‌کس به خاطر طمع‌کاری‌دستانش​ کتک نمی‌خورد یا استخوان‌هایش نمی‌شکست.

«چی می‌خوای بگی؟»

«فقط اینکه اون روز ماه خیلی روشن‌دوباره​ بود. من چیز زیادی درباره چی بهشتی نمی‌دونم،‌مانند​ اما آدم نباید خرمالوی بچه‌ها رو ازشون بگیره.»

پس از گفتن‌ازش​ این حرف، به‌دستانش​ آرامی پیش خودش خندید.

فقط چون-و‌اگه​ معنای واقعی‌دقیقاً​ حرف‌هایش را فهمید.

با این حال، پادشاه جنگجویان‌گود​ سرگردان که شاید چیزی دستگیرش‌فلز​ شده بود، دهان باز کرد.

«تو مردی هستی که‌فشردن​ خرمالوی روبروت رو مهم‌تر‌سرانجام​ از آسمان‌های مقدس می‌دونی.»

«چی بهشتی‌اصلاً​ رو که‌معنایی​ نمی‌شه خورد، می‌شه؟»

«درسته. مردی که‌این‌طوره​ غذا دادن به بقیه‌ازش​ با خرمالو براش مهم‌تره.»

شانه‌های کوه‌مانندش‌باز​ به یک‌بزرگ​ طرف خم شد.

چانه‌اش را روی دستش‌فشردن​ گذاشت، در افکارش غرق‌سرانجام​ شد و سپس گفت.

«در این صورت، بیا این کار رو‌باز​ بکنیم. تا وقتی تو هانگژو هستی، می‌ذارم‌شبیه​ تا جایی که دلت می‌خواد بهشون خرمالو بدی.»

«اوه.»

«این نهایت کمکیه که می‌تونم بهت بکنم. هانگژو قلمرو منه، برای‌تیره‌رنگ​ همین بقیه پیروان چی بهشتی نمی‌تونن مزاحمت بشن. اما فقط در همین‌وحی​ حد. هر اتفاقی که بعد از ترک هانگژو بیفته، مسئولیتش با خودته.»

«این تخصص منه.‌همچنان​ اینکه خودم کارام‌داد​ رو انجام بدم.»

«خوبه. حالا خیلی خوب می‌فهمم چرا بهت می‌گن دیوانه‌بزرگ​ یکتا. حیف شد. اگه کسی به استعدادی تو رو‌مانده​ تو جبهه خودمون داشتیم، شاید اوضاع کمی بهتر می‌شد.»

او به آرامی نوچ کرد.

جین چون-هی‌باز​ پرسید: «اون سیصد‌گود​ جنگجوی سرگردان چی...»

«اونا رو هم می‌فرستم. چند تا آدم حسابی بینشون‌نقطه​ انتخاب می‌کنم و می‌فرستم پیشت. پس با تأیید ضمنی‌چسبیده​ من، راحت باش و هر کاری دوست داری بکن.»

«ممنونم.»

«با این حال بهت هشدار می‌دم، درافتادن با باند شراب قرمز آسون نخواهد بود. بالاتر از اونا خاندان هائو‌فلز​ قرار داره. کسایی که از چی بهشتی پیروی می‌کنن، به هر دلیلی که باشه، برای یه هدف بزرگ‌تر متحد‌مبهمی​ می‌شن و با یه سری اصول خاص زندگی می‌کنن. اما ترسناک‌ترین چیز بدخواهی و کینه انسانیه. می‌تونی از پسش بربیای؟»

«ها... هاهاها.»

«می‌دونم با جناح خون طلایی رابطه نزدیکی داری، اما‌نقطه​ خاندان هائو، خاندان هائوئه. همون‌طور که پیروان چی بهشتی افکار‌بودند​ خودشون رو دارن، اونا هم افکار خودشون رو خواهند داشت.»

این نصیحت پادشاه جنگجویان‌معنایی​ سرگردان بود، چیزی که حتی‌بزرگ​ با طلا هم نمی‌شد خرید.

جین چون-هی تعظیم‌این‌طوره​ عمیقی کرد و مراتب‌ازش​ قدردانی‌اش را نشان داد.

در همان‌چکید​ زمان، در‌فشردن​ خاندان هائو.

استادان پنج فرقه‌ای که خاندان‌داره​ هائو را تشکیل می‌دادند، همگی‌گود​ دور هم جمع شده بودند.

جناح خون طلایی، عمارت‌دقیقاً​ هونگرو، فرقه دروازه سرقت، جناح‌داره​ قمار و جناح پنج قتل.

در میان رهبران این پنج فرقه،‌شده‌اش​ کسی که می‌شد او را ارباب‌باقی​ قبیله هائو نامید، استاد عمارت هونگرو بود.

لباس‌های قرمز به تن داشت،‌ادامه​ یک چپق بلند دستش بود و‌دست​ در کمال تعجب، عینک زده بود.

آن را از‌ازش​ یک تاجر از‌دستانش​ قاره غربی خریده بود.

کاربردش اصلاح دید بود و با اینکه‌ازش​ معلوم نبود آن عدسی‌های گرد چقدر تاثیر‌گود​ دارند، همیشه آن‌ها را به چشم می‌زد.

در حالی که‌مرکز​ چانه زبرش را‌شده‌اش​ می‌مالید، به حرف آمد:

«درود. من ارباب قبیله هائو هستم.‌داد​ اسم‌های واقعی ما اینجا اهمیتی ندارند.‌بزرگش​ لطفاً من را هونگ لیو صدا بزنید.»

خیلی کم پیش می‌آمد که ارباب قبیله هائو‌مرکز​ شخصاً قدم پیش بگذارد و این نشان می‌داد‌تیره‌رنگ​ که هانگژو چه پایگاه مهمی برای قبیله هائو است.

مدیران اجرایی هر فرقه روبه‌روی‌چیه​ ارباب قبیله هائو نشسته بودند‌دستانش​ و از وضعیت فعلی گزارش می‌دادند.

اولین کسی که‌مرکز​ به حرف آمد، از‌مهره‌ای​ فرقه دروازه سرقت بود:

«دیوانه یکتا دوباره دیوانه‌بازی‌هایش را شروع‌داد​ کرده. می‌گوید می‌خواهد هانگژو را آرام کند‌متراکم​ و به این وضعیت مسخره پایان بدهد.»

با شنیدن این حرف،‌معنایی​ یکی از اعضای جناح‌مرکز​ پنج قتل غرغر کرد:

«واقعاً که، اگر پزشک است،‌چیه​ باید برود یک گوشه بتمرگد‌دستانش​ و به بدن بیمارانش دست بکشد.»

در جواب او،‌مرکز​ یکی از اعضای‌شده‌اش​ جناح قمار گفت:

«کی می‌داند تو سر‌فشردن​ دیوانه یکتا چه می‌گذرد؟‌سرانجام​ شاید واقعاً می‌خواهد قهرمان شود.»

«قهرمان تو این دوره و زمانه؟ بیشتر منطقی است‌بزرگ​ که بگوییم دنبال منافع هانگژو است و می‌خواهد مردم را‌برای​ سمت خودش بکشد. شما چه فکر می‌کنید، جناح خون طلایی؟»

عضوی که از طرف‌دقیقاً​ جناح خون طلایی فرستاده‌معنایی​ شده بود، جوابی نداد.

«کسی که این بار‌بزرگ​ از جناح خون طلایی‌گرد​ فرستادند خیلی کم‌حرف است.»

ارباب قبیله‌چکید​ هائو گفت:‌فشردن​ «می‌توانم چیزی بگویم؟»

«بفرمایید، ارباب قبیله هائو.»

«دوستان ما... خب، اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، منظورم دوستِ دوستِ یک دوست است. آن‌گود​ دوست با سه واسطه، یعنی فرقه اژدهای سیاه، شکست خورده و به نظر می‌رسد‌راستش​ باند شراب قرمز هم که از آن‌ها باج می‌گرفت، به زودی مورد حمله قرار می‌گیرد.»

«اهم...»

«اما همان‌طور که می‌دانید، قبیله هائوی ما منافع مختلفی دارد که‌دست​ با عمارت پزشکی فلس سفید گره خورده. مخصوصاً با جناح خون‌متمرکز​ طلایی که آنجا نشسته‌اند، این رابطه خیلی خاص است. این‌طور نیست؟»

«...»

جناح خون‌اگه​ طلایی همچنان‌دقیقاً​ جوابی نداد.

ارباب قبیله هائو، هونگ‌بزرگ​ لیو، فقط با لبخندی‌گرد​ از پشت عینک نگاهش کرد.

سپس، بدون اینکه‌همچنان​ بیشتر اصرار کند،‌داد​ بحث را عوض کرد.

«به هر حال، من همه‌داره​ شما را اینجا جمع کردم تا‌شده‌اش​ در مورد قدم بعدی تصمیم بگیریم.»

بالاخره، نماینده‌اگه​ جناح خون طلایی‌چیه​ به حرف آمد:

«چول ریپ، استاد تالار خون آهنین، از طرف پادشاه‌شبیه​ طلایی، رهبر جناح خون طلایی صحبت می‌کند. جناح خون‌شدیم​ طلایی ما کاملاً از اهداف دیوانه یکتا حمایت می‌کند.»

با این حرف،‌همچنان​ جناح پنج قتل‌داد​ دوباره غرغر کرد:

«فکر می‌کردم آن بچه، ساما‌داره​ هیون از تالار خون نقره‌ای‌گود​ می‌آید، اما این غیرمنتظره است.»

«آه، استاد تالار نقره‌ای در‌چیه​ حال حاضر دارد آزمونی را‌دستانش​ از طرف پادشاه طلایی می‌گذراند.»

بقیه اعضای قبیله هائو که‌گود​ آنجا جمع شده بودند، با‌فلز​ شنیدن این حرف جا خوردند.

«اوه؟ خود‌چکید​ پادشاه طلایی از‌ادامه​ او آزمون می‌گیرد؟»

«بله. چیز غبطه‌برانگیزی است.»

«ممکن است بمیرد.»

هووو—

ارباب قبیله هائو دود چپقش را بیرون داد و گفت:‌درون​ «برای موفقیت رزمی قهرمان جوان ساما هیون، استاد تالار نقره‌ای دعا‌مهیبی​ می‌کنم. در هر صورت، نظر جناح خون طلایی را متوجه شدم.»

وقتی سرش را‌ازش​ کج کرد، زنجیر‌دستانش​ عینکش صدا داد.

فرقه دروازه‌اگه​ سرقت به‌دقیقاً​ حرف آمد:

«حدس می‌زدم جناح خون طلایی هر جا که پول باشد همان‌جا‌تیره‌رنگ​ برود. فرقه دروازه سرقت ما رای ممتنع می‌دهد. کار اصلی فرقه‌مثل​ ما دزدی است، برای همین این موضوع به ما ربطی ندارد.»

«اتفاقاً چند وقت پیش‌فشردن​ دزدی از فرقه دروازه‌سرانجام​ سرقت وارد جناح ما شد.»

«اوه، واقعاً؟ چقدر عجیب.»

عضو فرقه‌اگه​ دروازه سرقت با‌چیه​ پررویی جواب داد.

درست همان‌طور که فرقه گدایان نمی‌تواند تمام گداها‌گرد​ را کنترل کند، برای فرقه دروازه سرقت هم‌حسابی​ غیرممکن است که روی همه دزدها کنترل داشته باشد.

اما این موضوع‌همچنان​ برای بیشتر اعضای قبیله‌دوباره​ هائو هم صدق می‌کرد.

در واقع، قبیله‌ازش​ هائو مثل یک‌دستانش​ تپه ماسه بود.

ارباب قبیله هائو پرسید: «کنجکاوم‌چیه​ نظر جناح قمار و جناح‌دستانش​ پنج قتل را هم بدانم؟»

«جناح قمار معتقد است که باید جلوی‌مهره‌ای​ این قضیه را بگیریم. اگر در هانگژو موضع‌همینه​ نرمی نشان بدهیم، همه به قبیله هائو می‌خندند.»

«جناح پنج قتل هم موافق است. ما باید از استاد جوان عمارت‌بزرگش​ تقاص خونین بگیریم. حتی اگر شخص خودش هم نباشد، حداقل عمارت پزشکی‌بود​ فلس سفید باید خون ببیند. وگرنه بقیه جناح‌های غیرمتعارف چه فکری می‌کنند؟»

«همم.»

ارباب قبیله هائو لبخندش‌دقیقاً​ را حفظ کرد و‌معنایی​ برای لحظه‌ای کوتاه ساکت ماند.

برای جناح‌باز​ غیرمتعارف، بدنامی‌بزرگ​ چیز مهمی است.

کسی که حتی نتواند کینه‌های‌ادامه​ خودش را تلافی کند، نمی‌تواند‌درون​ عضو جناح غیرمتعارف نامیده شود.

بدنامی، سلاح جناح غیرمتعارف است.

اگر آبروی قبیله هائو به‌چیه​ زمین می‌ریخت، شرورانی که تحت فرمانشان‌باز​ بودند به هر طرف پراکنده می‌شدند.

اما این‌باز​ داستانِ جناح‌بزرگ​ غیرمتعارف بود.

جناح خون طلایی‌همچنان​ اصلاً به این‌داد​ چیزها اهمیت نمی‌داد.

«پس می‌خواهید با قاتل دیوانه فلس خونین که پشت دیوانه یکتاست چه کار کنید؟ فکر می‌کنم‌تیره‌رنگ​ همه اینجا می‌دانند که نقشه‌های شیطانی او شوخی‌بردار نیست. اگر به سیم آخر بزند، قبیله هائو‌داشتیم​ از وسط نصف می‌شود. و ممکن است دوباره پای پرنس ژو هم به میان کشیده شود.»

ارباب قبیله هائو جواب داد:

«پنج نفری که اینجا جمع شده‌ایم، از زمانی که قاتل دیوانه فلس خونین داشت کارهای مخصوص‌حسابی​ قاتل دیوانه فلس خونین خودش را می‌کرد، در جیانگهو بوده‌ایم. من شخصاً خواستم که جوان‌ترها را‌مقایسه​ به این جلسه نفرستید و خوشحالم که ارباب هر فرقه به این درخواست احترام گذاشته است.»

همه دورانی را به‌فشردن​ یاد داشتند که قاتل دیوانه‌نقطه​ فلس خونین دیوانه شده بود.

اینکه آن زمان چقدر‌معنایی​ از جناح‌های غیرمتعارف از‌مرکز​ روی نقشه محو شدند.

چند نفر‌اگه​ منتظر روزی بودند‌چیه​ که او بمیرد.

حتی اگر نمی‌مرد هم، همه‌گود​ منتظر بودند و مطمئن بودند‌فلز​ که به زودی ضعیف می‌شود.

زمان به نفع‌همچنان​ آن‌ها بود و واقعاً‌دوباره​ هم همین‌طور شده بود.

تا اینکه‌اصلاً​ او یک‌معنایی​ شاگرد گرفت.

جناح پنج قتل گفت:

«با این حال، باید این قضیه‌شده‌اش​ را تا آخرش برویم. اگر اینجا‌باقی​ کوتاه بیاییم، قبیله هائو دیگر آینده‌ای ندارد.»

«...یک رای ممتنع، دو رای‌ادامه​ مخالف. یک نظر هم موافق‌درون​ همکاری با دیوانه یکتاست. متوجهم.»

حالا فقط رای‌ازش​ ارباب قبیله هائو‌دستانش​ باقی مانده بود.

او عینکش را‌این‌طوره​ کمی بالا داد‌اصلاً​ و جواب داد:

«من به‌باز​ عنوان ارباب‌بزرگ​ قبیله هائو...»

با جوابی‌چکید​ که داد، چشم‌های‌ادامه​ همه گشاد شد.

مسیر قبیله‌اصلاً​ هائو به این‌داره​ ترتیب مشخص شد.

ناولها | novelha.net