چپتر 316: کشف همافزایی و خلق هنر جدید
0این... عجیبه؟
در آن لحظه، جین چون-هیوضعیتش داخل چادر بود و داشتمتعلق روی پرورش چی خود کار میکرد.
سرعت بهبودیایجاد بدنم به طرزاساسش وحشتناکی بالا رفته.
حتی بلافاصله بعد ازایجاد رسیدن به قلمرو تحولپنج هم اینقدر سریع نبود.
دلیلش چه چیزی میتوانست باشد؟
بعد از مدتیمدت فکر کردن، ذهن روشنشنظر جوابی به او داد.
نکنه گوی اژدهای بالدار، شمشیر خرد تایجی و هنر الهیدرون شیطان بهشتی دارن با هم یه اثر همافزایی ایجاد میکنن؟سریعتر و پایه و اساسش هم هنر الهی پنج عنصر باشه.
جین چون-هی باهمافزایی آرامش درون خودشپایه را بررسی کرد.
این گوی فقط بهمنِ درد این نمیخوره که کمکمخاطر کنه پایاننامههام رو سریعتر بنویسم.
هر چه بدنم بیشتر به گویزیر عادت میکنه، داره یه هماهنگی کلیخاصی توی انرژی درونیام به وجود میاره.
با این وضع... حتی اگه تمام استقامتعنصر و انرژی درونیام رو تا مرز بیهوشی مصرفدرد کنم، میتونم توی نیم شچن کاملاً ریکاوری کنم.
...این دیوانهکننده است.
و منِ احمق فکر میکردماحمق این یه قابلیت خاص به خاطربدن داشتن این بدن از خانواده سلطنتیه.
او مدت زیادی وضعیتش را زیر نظر گرفته بودشاید و با خودش فکر میکرد که شاید این بدن،نکرده چون متعلق به خانواده سلطنتی است، قابلیت خاصی دارد.
اما هیچ نشانهمیکنن خاصی از چنینپنج چیزی حس نکرده بود.
شنیده بود که بعضی از اعضای خانواده سلطنتی یا هیچ قابلیتآرامش خاصی ندارند یا قابلیتشان آنقدر ضعیف است که اصلاً به چشم نمیآید،بنویسم برای همین پیش خودش فکر کرد شاید مورد او هم همینطور باشد.
به هر حال، اثر همافزایی گوی اژدهای بالدار،خاص هنر الهی شیطان بهشتی، شمشیر خرد تایجی ووضعیتش هنر الهی پنج عنصر واقعاً قابلتوجه و چشمگیره.
به خصوص، مهارتش درزیادی هنر الهی شیطان بهشتیگرفته هم داشت کمکم عمیقتر میشد.
انگار زنده بودمیکنن و با هر مبارزهعنصر خودش خودبهخود رشد میکرد.
نه ایناثر که ازایجاد ارادهام پیروی نکنه.
حسش مثل تماشایاست یک سگ وفادارمیکردم و درنده بود.
جین چون-هی به افکارشزیادی پایان داد و با احساسشاید شادابی از جا بلند شد.
خب حالا... ریکاوریمیکنن استقامت و انرژی درونیعنصر فقط توی نیم شچن.
واقعاً عالیه.
دمت گرم، اژدهای بالدار.
خیلی کمکم کردی.
از کسی که توپایه افسانههای پیدایش بوده همینباشه انتظار هم میرفت، خیلی دستودلبازی.
این واقعاً کمک بزرگی بود.
بسیار خب، پس تو وقت آزادم... بهتره یه هنرخاطر رزمی اختراع کنم و به مبارزان عمارت پزشکی یاد بدم؟گرفته الان دیگه در مورد تئوری هنرهای رزمی خیلی چیزها میدونم.
البته قضیه فراتر از «خیلی چیزها»زیر بود؛ او عملاً کل بایگانیهای مخفی قصردارد امپراتوری را در ذهنش کپی کرده بود.
با این حال، جین چون-هیاساسش خیلی ساده از آن بهدرون عنوان «دانستن خیلی چیزها» یاد میکرد.
حالت چهرهاش که تاایجاد چند لحظه پیش پر ازعنصر شیطنت بود، ناگهان جدی شد.
پس.
مهمترین چیزسلطنتیه برای مبارزانزیادی عمارت پزشکی چیه؟
این آموزش برای بچههایی نبود کهپنج از سنین پایین در یک خانوادهبررسی معتبر بهترین آموزشها را دیده بودند.
مسئله سر این بود که آیا مبارزان سی سالهایعنصر که آموزش درستی ندیده بودند، میتوانستند گلیم خودشان را ازکمکم آب بیرون بکشند و جانشان را نجات دهند یا نه.
استقامت.
و احتمالاًسلطنتیه مقدار کلزیادی انرژی درونیشون.
این موقعیتی نبود کهپایه بخواهد در مورد فلسفهباشه عمیق رزمی بحث کند.
آنها در حال حاضرایجاد به استقامت و ظرفیتپنج انرژی درونی نیاز فوری داشتند.
باید یه روش پرورش انرژی درونی جدید بسازم که بهشون اجازهبدن بده انرژی درونی رو سریع و پایدار جمع کنن و بهسلطنتی استقامتشون هم کمک کنه؟ ولی این یه مشکل بزرگ به وجود میاره...
آنها هر کداممدت روش پرورش انرژی درونینظر خودشان را تمرین میکردند.
برای استفاده از حتی ابتداییتریناساسش هنرهای رزمی هم مجبور بودند یکیخودش از این روشها را یاد بگیرند.
اگر بخواهیم با ماشینایجاد مثال بزنیم، روی هر کدامشانعنصر یک موتور نصب شده بود.
مشکل اینجا بود که این موتور یا خیلی قدیمی بود،داشتن یا به خاطر نقصهای ساختاری جلوی بازدهی ماشین را میگرفت،شاید یا به دلیل مشکلات ایمنی هر لحظه ممکن بود منفجر شود.
آه... واسه همینه که خانوادههایوضعیتش معتبر بچهها رو از سنینمتعلق پایین میگیرن و بزرگ میکنن...
آدمها که ماشین نبودند؛ وقتیاساسش موتوری اینطوری رویشان نصب میشد،درون دیگر نمیشد آن را درآورد.
معمولاً به مبارزانی که به عنوانپایه نگهبان خدمت میکردند، نسخه ضعیفتری ازدرون هنرهای رزمی خانواده اصلی آموزش داده میشد.
با این حال، حتی همان نسخه ضعیفشدهقابلیت هم بسیار عمیقتر و پایدارتر از چیزی بودزیادی که در یک سالن رزمی محلی یاد میگرفتند.
میشه گفت وضعیت ما الان طوریه کهنظر پر از مبارزانی هستیم که هر کدوماما یه چیز عجیب و غریبی یاد گرفتن.
جین چون-هی غرق در افکارش،اساسش مشتش را محکم گره کرددرون و ناگهان جوابی به ذهنش رسید.
پس نمیتونم فقطهمافزایی به صورت معکوسپایه بهش فکر کنم؟
نوری آبیدیوانهکننده در چشمانمنِ جین چون-هی درخشید.
فقط باید چیزی بسازم کهوضعیتش اجازه بده انواع و اقساممتعلق چیزها با هم ترکیب بشن.
هنر چی یگانه ازلی.
یک انرژی درونی که همهچیزمیکنن را با هم ترکیب میکردباشه و به آن ثبات میبخشید.
با این حال، عیبش این بود که مقدار کل انرژی درونی را کاهش میدادمدت و به سطح بالایی از هوش نیاز داشت، تا جایی که فقط کسی از خانوادهنکرده جگال که تکنیک الهی فعالسازی مبدأ را یاد گرفته بود میتوانست در آن استاد شود.
چی میشه اگه یهزیادی نسخه ضعیفشده ازش بسازم،گرفته یه هنر چی ازلی؟
ایده دیوانهواری بود، اما به عنوان یکعنصر انسان مدرن، حتی اگر ارتقا دادن سختفقط بود، به توانایی خودش در ضعیفسازی اطمینان داشت.
بذار ضعیفش کنم.
یادگیریش رو آسون کنم.
تمرین کردنش رو راحت کنم.
اگه اصول عمیق جمعآوری انرژی درونی با استفاده از قوانین تولید وبررسی غلبهی هنر الهی پنج عنصر رو باهاش ترکیب کنم... و یه تدبیر امنیتیداره هم بهش اضافه کنم تا نشه بدون یه آرایش خاص یادش گرفت چی...؟
انگشتان جیناثر چون-هی با سرعتمیکنن بالایی تکان میخورد.
در ذهنش، فرمول را میساخت، ازمیکردم هم میپاشید، دوباره سر هم میکردخانواده و مجدداً آن را بررسی میکرد.
استعداد رسیدن به روشنایی که توسط گوی توسعه یافتهشاید بود، با وارث خانواده جگال تلاقی پیدا کرد ونکرده شروع به پیدا کردن مسیر با سرعتی حتی بیشتر کرد.
جین چون-هی در حالتی نزدیک بهپنج از خود بیخود شدن، به سربررسی هم کردن هنر رزمی ادامه داد.
چقدر زمان گذشته بود؟
مرد جوان به حرف آمد.
«همم. تموم شد.»
هنر چیایجاد همگرایی پنجپایه عنصر ازلی.
ازلی و پنج عنصر در نهایت دراساسش یک نقطه به هم میگرایند؛ این همان اصلکرد بازگشت ده هزار جریان به یک منبع است.
«درجه سختیاش...دیوانهکننده فکر کنممنِ متوسط باشه؟»
تو این سطح، اگه اونا رو تو یه اتاق بامتعلق آرایش پنج عنصر زندانی کنم، فقط بهشون کوفته سرخشده بدمبعضی و مجبورشون کنم حفظش کنن، یه جوری از پسش برمیان.
یه جوری بالاخره.
معمولاً آدمها چنین چیزی رامیکنن بلافاصله آموزش میدادند، اما جینباشه چون-هی یک عادت حرفهای داشت.
باید این رو به استاد نشون بدم، بذارمخاص یه پروسه تأیید دقیق رو طی کنه، کاربردی بودنشزیر رو بررسی کنم و بعد به بقیه یادش بدم.
تق.
او در حالی که بدن خشکشدهاشپنج را کش میآورد، نور نفوذ کردهبررسی از بیرون چادر را ارزیابی کرد.
یعنی ازاثر الان وقتایجاد ویزیت بیماراست؟
وقتی بیرون رفت،است استادش از قبل داشتقابلیت به پزشکان دستوراتی میداد.
«بیدار شدی؟»
«بله.»
استادش و جین چون-هیایجاد فوراً ویزیت بیماران راپنج با هم شروع کردند.
همانطور که بین چادرها حرکتاحمق میکردند، آن دو از طریقداشتن انتقال صدا با هم صحبت میکردند.
[فردا، رهبران هر سهزیادی جناح تصمیم گرفتن یهگرفته مسابقه هنرهای رزمی برگزار کنن.]
[از چیزیایجاد که فکرپایه میکردم سریعتر شد.]
[احتمالاً به این نتیجه رسیدنمیکنن که لفت دادنش فایدهای ندارهباشه و اوضاع رو بهتر نمیکنه.]
[کیا شرکت میکنن؟]
[ارباب اتحاد رزمی،مدت ارباب فرقه غیرمتعارف ونظر ارباب جوان فرقه شیطانی.]
همونطور که انتظار میرفت.
[ولی با سههمافزایی نفر که تعدادشونپایه جور درنمیاد، مگه نه؟]
معمولاً یه همچیناست رقابت مهمی بایدمیکردم تن به تن باشه.
اگه سه نفر همزمان با هم میجنگیدن، دو نفر میتونستن علیه یکیخاصی متحد بشن و بعد از اینکه کلکش رو کندن، اون دو تایآنقدر باقیمونده با خیال راحت مبارزه کنن یا با هم به توافق برسن.
[پس... انگار قراره قرعهکشی کنن.]
چشمان جیناثر چون-هی ازایجاد تعجب گرد شد.
[واقعاً؟]
[آره.]
[یعنی سرنوشتایجاد جیانگهو به یهاساسش قرعهکشی بستگی داره؟]
[تقریباً همینطوره. هرچند عجیبه، ولی سپردنپایه یه مسئله به این مهمی بهدرون شانس و اقبال، عادلانهترین راه ممکنه.]
راست میگفت، هر چقدرمنِ هم که با هم بحثخاطر میکردن، به هیچ نتیجهای نمیرسیدن.
اینطور هم نبودمدت که کسی بخواد بیخیالنظر کتابچه راهنمای مخفی بشه.
[پس کسی کهمیکنن روی قرعهکشی نظارت میکنهعنصر خیلی مهمه. کی مسئولشه؟]
اگه یکی از اون کلاهبردارهایمیکنن قبیله هائو میاومد و دستکاریشباشه میکرد، اوضاع حسابی به هم میریخت.
[کی جزدیوانهکننده استاد تومنِ میتونه باشه؟]
[آه، شما، استاد؟]
[آره. احتمالاً به خاطر اینه که من بیطرفترین موقعیت رو دارم. نفوذمبررسی اونقدرها هم کم نیست که تحتتأثیر فشارهای خارجی قرار بگیرم، از حقهبازیمیکنه هم چیزی گیرم نمیاد و اصلاً قصد ندارم اجازه بدم چنین اتفاقی بیفته.]
[که اینطور.]
[امروز، تمام جناحهای متعارف، غیرمتعارف و شیطانیقابلیت برای آماده شدن واسه فردا ساکت میمونن.مدت پس بیا فقط به کار خودمون برسیم.]
«ساکت» فقط به این معنی بودزیر که درگیری بزرگی در کار نیست؛ معنیشدارد این نبود که هیچ بیماری وجود نداره.
نه، در واقع،میکنن بیمارها داشتن ازپنج در و دیوار میباریدن.
[عمارت پزشکی میدان سیاه و عمارتپایه پزشکی هواجو کجا هستن؟ چرا اینقدردرون مریض ریخته سر ما؟ داره دیوانهام میکنه.]
استادش که حالتاست غر زدن شاگردش روقابلیت بامزه میدید، تکخندهای کرد.
[درمان تروما تو عمارت پزشکی هواجو ضعیفتر از ماست، احتمالاً دلیلش همینه. اگه بیماریای بود که به یهنکرده دوره طولانی نقاهت نیاز داشت، قضیه فرق میکرد. فاجعه خونینی مثل این، تو تخصص قدیس پزشکی نیست. و درچشمگیره مورد عمارت پزشکی میدان سیاه... خونآفرین پیر هیولا واقعاً به کیفیت زندگی بیمارها اهمیتی نمیده... برای همین ریسکش بالاست.]
استادش داشت با ملایمت دربارهاساسش احتمال ششانگشتی شدن یا داشتندرون سه تا سوراخ دماغ حرف میزد.
البته، دستاوردهاییاثر تو هنرهای رزمیمیکنن به همراه داشت.
میگفتن که آدم قویتر میشه.
مشکل اینجا بود که ممکن بودزیر فقط برای به دست آوردن همون یهدارد چیز، چیز باارزشتری رو از دست بدی.
[البته. این در صورتیه که توجهپنج خونآفرین پیر هیولا رو جلب کنی.بررسی از نظر احتمالات، این اتفاق خیلی نادره.]
ولی مشکل اینهمافزایی بود که داشتی بااساسش جون خودت قمار میکردی.
مهم نبود احتمالش چقدر کم باشه، همیشهقابلیت این شانس وجود داشت که با یه لحظهزیادی «اوه، دستم لیز خورد!» کل زندگیت نابود بشه.
[با این حال،مدت عمارت پزشکی میدانزیر سیاه ارزونتر از ماست.]
[آره... ولی اینم حقیقته که اوناییپنج که پول دارن ترجیح میدن خودشونبررسی رو به عمارت پزشکی ما بسپارن.]
جین چون-هی اخم کردایجاد و برای مدت طولانیپنج تو فکر فرو رفت.
[آخ... با این وجود.منِ مریضها خیلی زیادن. اینخاص تعداد دیگه واقعاً یه مشکله.]
[مگه همیشه همینطور نیست؟]
استادش باایجاد چهرهای بیتفاوت،پایه لبخند آرومی زد.
با لبخند زیباترین فرد زیرمیکنن آسمانها، جنگجوها و پزشکهایی کهباشه از اونجا رد میشدن، سرخ شدن.
[مگه نمیگن که چیزهای خوب همیشه با دردسرخاص همراهن؟ وقتی یه اتفاق خوب میافته، چیزهای رویوضعیتش اعصابی مثل این هم حتماً به دنبالش میان.]
استادش به آرومی سر شاگردش روزیر نوازش کرد و وارد چادری شدخاصی که بیمارهای بدحال توش جمع شده بودن.
جین چون-هی هممیکنن برای بررسی وضعیت بیمارهاعنصر به استادش ملحق شد.
بعد از تموم شدنمنِ ویزیتها، بالاخره یه فرصتیخاص پیدا کرد تا صبحانه بخوره.
یه نون تست فرانسوی به سبک دشتهای مرکزی بود؛شاید نونی که تو تخممرغ غلتونده شده بود، با کلی شکرشنیده روش، و گوشت اردک و کاهو که روش قرار داشت.
از اونجایی که وقت برای آماده کردن برنج،باشه مخلفات و سوپ و بعدش هم تمیزکاری نبود، اینکمکم نون تست رو با یه فنجون چای تلخ میخوردن.
«استاد جوان عمارت، همه عاشق اینپایه غذایی شدن که شما اختراع کردین.درون میگن حس یه غذای ویژه رو میده!»
«خیالم راحت شد.»
جین چون-هی دستیمدت به سینهاش کشیدزیر و نفس راحتی کشید.
خدا روایجاد شکر، فعلاً داشتناساسش خوب غذا میخوردن.
آره.
طعمش بهدیوانهکننده خودی خودمنِ خوب بود.
با این حال،مدت این وضعیت فقط یکینظر دو روز دوام میآورد.
بعد از حدود چهارپایه روز، حتماً یکی پیداباشه میشد که بگه برنج میخواد.
همینطور که داشت گوشهایجاد نون تستش رو گاز میزد،عنصر یه پزشک میانی دواندوان اومد.
«استاد جواندیوانهکننده عمارت! یهمنِ ملاقاتی دارین.»
«اگه مریضه...»
«نه نیست. یهمیکنن نفره که میگهپنج برادر قسمخورده شماست.»
چون-و؟ ساما هیون؟
جین چون-هی در حالی که تست دشتهای مرکزیاش روخاطر میجوید، از سالن غذاخوری بیرون رفت و بانوی جووننظر و زیبایی رو دید که داره براش دست تکون میده.
«برادر!»
«هیون-آ... بیا تمومش کنیم. من تمامپنج شب رو کار کردم و ازبررسی کله سحر هم دارم ویزیت میکنم. خستهام.»
«تچ. جواب نداد~»
چهره سامادیوانهکننده هیون به حالتاحمق اصلی خودش برگشت.
پزشکهای میانی و ارشد که اززیر اونجا رد میشدن، از این تغییرخاصی چهره جا خوردن و وحشت کردن.
«هنر تغییرایجاد چهرهاش از دفعهاساسش پیش بهتر شده.
این بچه.»
قبلاً، تا حدودی میشد ویژگیهای اصلیمیکردم صورتش رو تشخیص داد، اما اینبار،خانواده کاملاً شبیه یه آدم دیگه شده بود.
ساما هیون ومدت جین چون-هی بهزیر سمت چادر انبار رفتن.
جین چون-هی با عجله چنداساسش تا وسیله رو کنار زددرون تا یه میز رو خالی کنه.
«یه صندلیاثر بکش وایجاد بشین اینجا.»
«واو، اینجا واقعاًاست بلبشوعه~ حتی برایمیکردم عمارت پزشکی فلس سفید.»
«آره. اولش یه سری چادر برای خانواده بیمارها و مهمونهامتعلق داشتیم، ولی الان همهشون شدن اتاق بیمارستان. ما حسابی برایبعضی یه کمپ صحرایی آماده شده بودیم، ولی بازم اوضاع اینطوریه.»
«کاریش نمیشه کرد. همه به خاطر هنر الهی بینظیر درهمشکنندهدرون آسمان به تکاپو افتادن. منم که باید عذرخواهی کنم کهسریعتر نتونستم جلوی اقدامات جناح غیرمتعارف رو از قبل بگیرم، برادر.»
حمله راهزنهایاثر آبی وایجاد جوخه هفت رزمی.
حتماً داشتدیوانهکننده درباره همونمنِ حرف میزد.
با شنیدن اینمدت حرفها، جین چون-هیزیر خنده کوچیکی کرد.
«تو که از جناح خون طلایی هستی، چرا داریآرامش عذرخواهی میکنی؟ اینطور نیست که جناح غیرمتعارف مثل اتحاد رزمیپایاننامههام سازمانیافته باشه. نه، اتحاد رزمی هم خودش یه پا آشفتهبازاره.»
«جناح خون طلایی با این کار مخالف بود. ما تجارتهای زیادی داریم که با عمارتکرد پزشکی فلس سفید گره خورده. اما بقیه فرقههای جناح غیرمتعارف به شدت خواهان هنر الهی بینظیرانرژی درهمشکننده آسمان بودن. انگار حاضر بودن براش هر کاری بکنن. با اینکه اصلاً پولی توش نیست~»
تلق—
بند انگشتهای سامامدت هیون صدایی شبیهزیر به یه ماشین دادن.
«اما من بهمیکنن عواقبش رسیدگی کردم،پنج پس نگران نباش، برادر~»