چپتر 1141: نامه امپراتور و ضیافت دامپلینگ
0او نوشتن نامه رابله تمام کرد و مهرشمیشه را محکم روی آن کوبید.
هر چهدرسته نباشد، پای پولبیش در میان بود.
دلیل اینکه به موفقیت بزرگ برادر کوچکترش حسادت نمیکرد،خشن احتمالاً به خاطر قوانین امپراتوری هوآ بود که حتیموقع از یک دانه لوبیا هم سهم مالیاتش را برمیداشت.
«من بیرحمانه حتی یک ذرهبالاخره مالیات بیشتر هم جمع میکنمفقط تا خزانه ملی رو پر کنم.»
پونگ ها-اون این را گفت.
«اگه حافظهم یاریامپراتور کنه... بودجه امپراتوریانبارها هنوزم تو مضیقهست، نه؟»
خواجه ارشد گفت:
«کاملاً درسته. امپراتور قبلی یهبالاخره کم بیش از حد بافقط انبارها خشن برخورد کرده بود...»
«لعنتی. آخه تاواقعاً کی باید اینسال گندکاریها رو جمع کنم؟»
درست همان موقع، یکیقبلی از خواجهها دستهای کاغذبرخورد آورد و روی میز گذاشت.
پونگ ها-اون سریعکاملاً نگاهی به آنهاقبلی انداخت و گفت:
«هممم. با این حال، یه جورایی تونستیم کسریمیشد بودجه رو حل کنیم. اینکه با وجود یهداره جنگ تو این مدت به این نقطه رسیدیم...»
«کار به جایی رسیدهبله که وزارت دارایی بهشمیشه میگه معجزه رود یانگتسه.»
«واقعاً؟»
«بله. خزانه ملی تا چند سالقبلی دیگه کاملاً پر میشه. آیا همهلعنتی اینا به لطف عنایت اعلیحضرت امپراتور نیست؟»
«راستش... میتونممیکرد به اینبیپایان یکی افتخار کنم.»
احساس غرور میکرد.
این کوه بیپایانامپراتور از گندکاریها بالاخرهانبارها داشت تمیز میشد!
اما اینارشد غرور فقط سهامپراتور ثانیه دوام آورد.
«نه... معجزه رود یانگتسه و اینداشت چرت و پرتا چه فایدهای داره. هنوزچرت یه کوه راه مونده که باید بریم.»
برگشتن به نقطه صفر، یعنیچند تازه همه بدهیها پرداخت شده بوداینا و وقت یک شروع جدید بود.
یعنی تازهدرسته نصف راهقبلی را رفته بودند.
آهی از سینهام خارج شد.
همان موقع بود.
درررر-
پونگ ها-گومدرسته بدون هیچ خبربیش قبلی پیدایش شد.
«اینقدر غرارشد نزن. از امسالامپراتور اوضاع بهتر میشه.»
«اومدی. قضیهای کهکوه براش رفته بودیداشت رو حل کردی؟»
«آره. اون حرومزادههای فرقهبله شیطانی حتی به خانواده امپراتوریآیا هم دست دراز کرده بودن.»
«تمیز کار رو جمع کردی؟»
«غیرممکن بود. چند نفر از اونایی کهبیش همخون ما هستن رفتن سمت اونا. چونباید با هم فرار کردن، پیدا کردنشون سخت میشه.»
«...»
«برای همینه کهواقعاً اون موقع بهتسال گفتم همهشون رو بکش.»
«چی، میخوای حتی نوزادهایی که اصلاً نمیدونستن از خانواده سلطنتی هستن رو هم بکشی؟درست حتی اون چلاغها و کورهایی که افتاده بودن یه گوشه و میگفتن برای تاجهممم و تخت نمیجنگن و جونشون رو به من میسپرن، اونا رو هم میخوای بکشی؟»
«اگه کسی خون خط خونی الهی روبیش به ارث برده باشه، نادون و ضعیفباید بودن هم جرمی محسوب میشه که مجازاتش مرگه.»
«...تو یه حرومزاده دیوونهای.»
«این دیگه خیلی تنده. مگهچند تو حتی از جون اوناییهمه که وضعیتشون نامشخص بود هم نگذشتی؟»
«من سرگرمی اینو ندارم کهبیش حتی اونایی که برای نجنگیدنلعنتی التماس میکنن رو هم بکشم.»
پونگ ها-گومارشد با لحنیدرسته خشک گفت:
«تو خیلیمیکرد دلرحمی. اینبیپایان نقطه ضعف توئه.»
حتی بعد از نشستن رویچند تخت امپراتوری، برادرش هنوز درهمه قلبش احساسات و رمانتیکبازی داشت.
حتی با اینکهامپراتور میدانست این نقطهانبارها ضعف کشندهاش است.
احتمالاً حتیارشد از آندرسته پشیمان هم نمیشد.
او تعداد زیادیکوه از اعضای خانوادهداشت سلطنتی را کشته بود.
با این حال،واقعاً هنوز کسانی بودندسال که زنده مانده بودند.
از نظر پونگ ها-گوم، آنهابیش هم باید کشته میشدند، اما پونگآخه ها-اون همیشه ملایمت به خرج میداد.
البته، مردم فقط به خاطر همینقبلی به او میگفتند قصاب، اما ازلعنتی دید پونگ ها-گوم قضیه اینطور بود.
اگر میشد از همانبیپایان اول کار را مسالمتآمیزمیشد تمام کرد، قضیه فرق میکرد.
اما وقتی میکشی، بایدبله طوری بکشی که حتی یکآیا لکه خون هم باقی نماند.
«پس یکی از فرقه جاودانهبیش خون و خانواده امپراتوری بالعنتی هم دست به یکی کردن...»
«...»
«بازم مایه دردسره. جای شکرش باقیه که به خاطر قدرتفقط تخت امپراتوری تونستم یه بخشیش رو مدیریت کنم... حالا میخوایبریم چی کار کنی. میخوای همه چی رو زیر و رو کنی؟»
«مجبورم.»
پاکسازی بزرگ.
کشتن تمام اعضای مشکوکدرسته خانواده امپراتوری بدون اینکهانبارها حتی یک نفرشان باقی بماند.
تنها متحدمیکرد قطعی، پرنسبیپایان ژو بود.
در واقع، تعدادواقعاً زیادی از اعضای سلطنتیدیگه دیگر هم وجود داشتند.
نه تنها امپراتور قبلی بذرهای زیادی کاشته بود، بلکهکرده خطوط خونی خانوادههای فرعی از بذرهایی که امپراتورهای قبلخواجهها از او کاشته بودند هم اینطرف و آنطرف پراکنده بودند.
خط خونی امپراتوری خیلیدرسته بیشتر از آن چیزی بودخشن که بشود فکرش را کرد.
با این حال.
امپراتور فعلی به سادگیبله هیچ مقام یا قدرتیمیشه به آنها نداده بود.
«خوب فکر کن. من تازه خزانه ملی رو سرپا کردم. میدونی کهباید آدم کشتن هم خرج داره؟ خانواده امپراتوری تو این میون از همهسریع گرونترن. حتی اعضای خانوادههای فرعی هم گرون تموم میشن چون بالاخره سلطنتیان.»
«...درسته. فعلاً باید بیخیالش بشم. بهترین کار اینه که ببینم پسلرزههای کارایی کهآخه کردم تا کجا پیش میره. مگه یه ضربالمثل قدیمی نیست که میگه "علفهاسریع رو بزن تا مار رو بترسونی"؟ اگه علفها رو بزنی، مار وحشتزده میاد بیرون.»
«فکر نکنممیکرد معنی اونبیپایان جمله این باشه.»
پونگ ها-اون این رابله گفت و مهرش رامیشه محکم روی سند کوبید.
«استان جیانگسو کاملاً ازقبلی کنترل خارج شده. توبرخورد هم حسش کردی، مگه نه؟»
«به نظر میاد جگال لینامپراتور پشت پرده یه کارایی کرده.برخورد اونجا دیگه "قلمرو" امپراتوری نیست.»
«باید جگال لینکوه رو احضار کنم؟ یاتمیز هی رو صدا بزنم؟»
«فعلاً اونم بیخیال شو. بهچند هر حال خواهرمون اونجاست، اگه اوضاعاینا خیلی بیریخت بشه، خودش لهشون میکنه.»
بزرگترین قدرتدرسته رزمی آنجاقبلی حضور داشت.
شمشیری که تا وقتیدرسته آنها امپراتور بودند، هرگزانبارها به آنها خیانت نمیکرد.
پونگ ها-اونمیکرد با کلافگیبیپایان سرش را خاراند.
«آه. اداره کردنواقعاً یه امپراتوری خیلیسال سخته. دلم دامپلینگ میخواد.»
«موافقم.»
از قضا، آنها یک برادرامپراتور کوچکتر داشتند که در درستبرخورد کردن دامپلینگ استعداد فوقالعادهای داشت.
و از بین اینبیپایان همه آدم، آن بچهمیشد پررو الان اینجا نبود.
«آه، بایدیانگتسه مالیات بیشتریبله جمع کنم.»
«موافقم.»
ذاتاً، لذت یک برادر بزرگتر درقبلی این است که خوراکیهایی که برادرلعنتی کوچکترش خریده را بقاپد و بخورد.
«هی، فقط یه گاز.»
مگر این یک غریزه نبودچند که از ابتدای بشریت درهمه خون آدم حک شده بود؟
آن دو نفر مثلقبلی بچههای شیطانی که میخواهندبرخورد خرابکاری کنند زیر خنده زدند.
اگر جین چون-هی ایندرسته صحنه را میدید، باانبارها مشتهای گرهکرده از عصبانیت میلرزید.
این چیزی نبود کهبیپایان بشود به امپراتوری که مثلاما آسمان بلندمرتبه بود گفت، اما—
«آه، یه کمواقعاً کمک کن خزانهسال ملی رو پر کنم!»
بام!
او نامه را دوبارهدرسته نوشت و یک مهرانبارها جدید روی آن کوبید.
این بار، هر دوبیپایان امپراتور مهر امپراتوری رامیشد با هم فشار دادند.
آخه به کی رفته بودند.
آنها واقعاًدرسته برادرهای بزرگتر بیرحمبیش و خبیثی بودند.
مدتی بعد از آن.
شعبه نانجینگ مسافرخانه فلس سفید.
داخل آشپزخانهاش.
جین چون-هیارشد در حالدرسته آشپزی بود.
وقتی از ساما هه و ساما هیون که دراما این مدت حسابی زحمت کشیده بودند پرسید که آیاراه چیزی هست که دلشان بخواهد، هر دو یکصدا گفتند:
«دامپلینگ~!»
«دامپلینگ، ولینعمت من!»
همانطور که انتظار میرفت.
آن دو نفر بارها و بارها دستپخت جین چون-هیاما را خورده بودند، اما اگر از آنها میخواستند غذایراه مورد علاقهشان را انتخاب کنند، همیشه دامپلینگ را انتخاب میکردند.
«چون-و، تویانگتسه با دامپلینگبله مشکلی نداری؟»
«من بابت هر چیزی ممنونم.بیش همین که مهمون یه وعده غذاآخه باشم برام کافیه و خوشحالم میکنه.»
«باشه. پس همون رو درستامپراتور میکنم! اما کارای آمادهسازیش روبرخورد همه با هم انجام میدیم، باشه؟»
جین چون-هیمیکرد آستینهایش رابیپایان بالا زد.
«چشم!»
ساما هه وامپراتور برادرها همه باانبارها هم فریاد زدند.
فقط با فکر کردن بهامپراتور خوردن دامپلینگ، آب از لببرخورد و لوچهشان راه افتاده بود.
همه با هم کارهایبله آمادهسازی را انجام دادندمیشه و دامپلینگ درست کردند.
درست کردن دامپلینگ معمولاً کار زیادیانبارها میبرد، اما خوشبختانه چون با همباید انجامش دادند، توانستند سریع تمامش کنند.
«اوه، چون-و.ارشد تو تو آشپزیامپراتور هم استعداد داری.»
«وقتی امپراتور مشت زنده بود،بالاخره مسئولیت تمام آشپزیها با من بود.ثانیه حتماً اون تجربه به دردم خورده.»
آنها به دامپلینگها شکل دادندچند و بعد کبابشان کردند، بخارپزهمه کردند و در روغن سرخشان کردند.
برای دامپلینگهای سرخشده، او سخاوتمندانه یک سس شیرین و تندلعنتی روی آنها ریخت و همشان زد، طوری که حس وکاغذ حال اسپرینگ رولهای جلبکی را میداد که در بچگی میخورد.
«واو... عطرش اصلاً شوخیبردار نیست.»
«یه لحظه صبر کنید.»
سوپ تخممرغیانگتسه و گوجهفرنگیبله هم آماده بود.
او کمترین مواد متفرقه را درانبارها آن ریخته بود تا بتوانند موقع خوردنگندکاریها دامپلینگها، سوپ را هم راحت سر بکشند.
در عوض، تمام تمرکزش راامپراتور گذاشته بود روی بافت تخممرغ،برخورد و فقط با یک قورت...
«واو، چقدر پفدار و نرمه!»
چشمهای ساما هه برق زد.
گوجهفرنگیهای داخلش با اسیدیتهشانقبلی نقش خنثی کردن چربی وکرده سنگینی غذا را بازی میکردند.
«هیچوقت نمیدونستم سوپکاملاً و دامپلینگ اینقدرقبلی به هم میان!»
«فقط نگاه کردنکوه بهش هم آدمداشت رو به وجد میاره.»
چون-و این را گفت و یک دامپلینگدیگه گذاشت در دهانش، و برای مدت طولانیاعلیحضرت با چهرهای غافلگیرشده سر جایش میخکوب ماند.
واقعاً هم همینطور بود.
«آشپزی هیونگارشد باز همدرسته بهتر شده؟»
دفعه قبلی که دستپختشبیپایان را خورده بود، تامیشد این حد محشر نبود.
اما حالا، هماهنگی بینظیر چاشنیها، بافت گوشتی که ذرهذرهاشآیا زیر دندان حس میشد، و حتی یک قطره ازافتخار آب گوشت هم سرسری و ناشیانه درست نشده بود.
طعمی رویایی داشت.
ساما هه گفت: «خوشمزهست، نه؟»
«آره، آره. خیلی خوشمزهست.بیپایان بانوی جوان ساما، شمامیشد زیاد از اینا خوردین؟»
با شنیدن اینواقعاً حرف، ساما ههسال با شیطنت خندید.
«ههههه. منجی بعضی وقتا برای پزشکهای عمارت پزشکی فلس سفید از اینا درستگندکاریها میکنه. اصلاً نمیفهمم با اون همه مشغله، چطوری وقت گیر میاره که آشپزیآنها هم بکنه. نه، اصلاً قبل از اون، مگه جون و انرژیای هم براش میمونه؟»
جین چون-هی در جوابش گفت: «آشپزها تمام کارهای آمادهسازیخشن رو انجام میدن، من فقط میرم و سریع جمعوجورش میکنم.یکی توی پختن کوفته و پیراشکی، هشتاد درصد کار همون آمادهسازیه.»
ساما هیون گفت: «هیونگ همیشه میگه کار خاصی نمیکنه دیگه،فقط نه؟ ولی بازم کلی زحمت داره. اگه خوشمزه درآوردن اینا بهبرگشتن همین راحتی بود که الان همه واسه خودشون سرآشپز بهشتی بودن.»
«بههرحال، خوشحالم که خوشتون اومده.»
جین چون-هی سرش را خاراند.
چون-و که داشت با لذت غذایش رابیش میخورد، انگار ناگهان متوجه نگاه ساما ههباید شد و سریع جلوی ردایش را مرتب کرد.
در حالت عادی اصلاً به اینداشت چیزها اهمیت نمیداد، اما بعد ازدوام اتفاقات دفعه قبل قضیه فرق میکرد.
بهعنوان یک دائویست، کمی نگران بود که شایدمیشه این وضعیت برای یک بانوی جوان در سنراستش ازدواج بیش از حد نامناسب و تحریککننده باشد.
از طرفی، مگر همین بانویبیش جوان ساما نبود که قبلاًلعنتی برایش یک چشمبند دوخته بود؟
«خیلی راحتارشد ممکنه سوءتفاهمدرسته پیش بیاد...»
خوشبختانه، ساما هه اصلاً نگاهیبالاخره به آن سمت نینداخت و تمامثانیه حواسش فقط به خوردن غذا بود.
«انگار الکی نگران بودم.»
نکنه به خاطر اینه کهبیش هیونگ مدام بهم گیر میدهلعنتی جلوی ردام رو مرتب کنم؟
راست میگفت، بقیه اهالی جیانگهو خیلی شلختهبیش لباس میپوشیدند، اما هیونگ از آن دستهباید آدمهایی بود که همیشه مرتب و اتوکشیده میگشت.
برای لحظهای، از اینکه تنهابالاخره کسی بود که به اینفقط چیزها اهمیت میداد، احساس خجالت کرد.
چون-و گونه سرخشدهاش را خاراند.
«از این بهامپراتور بعد دیگه نباید اینقدرخشن قضیه رو گنده کنم.»
بههرحال هیچ ردای دائویستیای پیدا نمیشد که اندازهاش باشد،خشن تازه اگر هم لباس اندازهاش را میپوشید، مگر درموقع یک نبرد مرگ و زندگی همان لباس تکهپاره نمیشد؟
توجه کردن به سربیپایان و وضع و لباسهایشمیشد از خیلی جهات دردسر داشت.
جین چون-هی، کاملاً بیخبر از درگیریهای ذهنی او، گفت: «حالا که بهش فکر میکنم، تا حالا خیلی پیش نیومدهاحساس یه غذای درستوحسابی برات بپزم. شرمنده. از این به بعد بیشتر برات درست میکنم. راستی، مگه خوردن غذای پخته برایبریم دائویستها ممنوع نیست؟ میدونم فرقه شما خیلی سختگیر نیست، ولی نمیدونم چرا این قضیه یه جوری ذهنم رو درگیر کرده.»
چون-و سر تکان داد. «نگران این چیزا نباش. خودت که میدونیآخه هیونگ، فرقه ما به آزادی توی روشهای پرورش اعتقاد داره. البتهمیز بعضیها هستن که غذای پخته نمیخورن، ولی من اونقدرها هم سختگیر نیستم.»
«راست میگی. دربهدری توی جیانگهو به اندازه کافیانبارها روی بدن فشار میاره، حالا اگه بخوای غذای پختههمان رو هم بیخیال بشی، احتمالاً بدنت از هم میپاشه.»
اصلاً از همان اول، با اینداشت شرط، تعداد مسافرخانههایی که میشد برای غذاچرت خوردن انتخاب کرد به شدت کم میشد.
نداشتن جایی برای استراحت در حینسال سفر، برای یکی از اهالی جیانگهولطف واقعاً نقطه ضعفی کشنده به حساب میآمد.
«آره. اگه مجبور باشم بین غذای پخته و نپخته یکی رو انتخابباید کنم، خب نپخته رو ترجیح میدم، ولی اونقدرها هم روش تعصب ندارم.سریع حتی استاد گون-جه هم گوشت سرخشده رو به عنوان مزه کنار نوشیدنیهاش میخورد.»
«آره. شنیدم رهبرکاملاً فرقه سر همینقبلی قضیه حسابی حرص میخورد.»
با داشتن چنین شخصیت رهابالاخره و بیقیدی، احتمالاً اوضاع ازفقط این هم بدتر بوده است.
جین چون-هی بالاخره رفت سر اصل مطلب: «راستی چون-و... در مورد اون پیشنهاد برایاعلیحضرت ردیابی ببر سه مطلق... دلم میخواد کمکت کنم، ولی هنوز یه سری کارها دارماما که باید انجامشون بدم، برای همین ممکنه یه کم عقب بیفته. ایرادی که نداره؟»
«نه، مشکلی نیست. این یهبیش مأموریت بلندمدته. ولی مگه چهلعنتی کاری داری که باید انجامش بدی؟»
جین چون-هی در حالی که گاز بزرگیبیش به کوفتهاش میزد، گفت: «شنیدی که میگنباید "تا تنور داغه باید نون رو چسبوند"؟»
ساما هیون سرش را کج کرد. «اینتمیز همون حرفیه که بزرگترها وقت غر زدن به...فایدهای هیونگ ما زیاد میگن. آه، نکنه همون قضیهست~؟»
به نظر میرسیدواقعاً ساما هیون درجاسال دوزاریاش افتاده است.
«آره. دقیقاً. خبر اینکه من قهرمان بزرگ گونگ-پان رو درمان و راهنماییباید کردم، همهجا پیچیده. میخوام از این فرصت طلایی استفاده کنم و آکادمیسریع رو گسترش بدم. یادت میاد قبلاً یه اشاره کوچیک بهش کرده بودم؟»
چون-و دهانش ازکاملاً تعجب نیمهباز ماند وبیش زیر لب گفت: «عجب...»
او ازمیکرد ماجرای قهرمان بزرگبالاخره گونگ-پان خبر داشت.
اصلاً به لطف همینبله خبر بود که توانسته بودآیا رد هیونگش را پیدا کند.
با این حال، با وجود اینکه هیونگخشن گفته بود کار دارد، اصلاً فکرش را نمیکردهمان که پای چنین پروژه عظیمی در میان باشد.
جین چون-هی گفت: «بههرحال،درسته احتمالاً دو سه ماهیانبارها زمان میبره، مشکلی که نداری؟»
«راستش این از همون اول یهداشت درخواست از طرف اتحاد رزمی بود.دوام اصلاً فکر میکردم قبول نکنی، هیونگ.»
«...»
راستش را بخواهید، اینطورقبلی نبود که به اینبرخورد قضیه فکر نکرده باشد.
و یکارشد مسئله دیگردرسته هم بود.
این سؤال که: «حتی اگه ندونم ببر سه مطلق الان دارهثانیه چیکار میکنه، اینکه توی جیانگهو آفتابی نمیشه قطعاً تصمیم و خواستهصفر خودشه. آیا اصلاً درسته که من توی این قضیه دخالت کنم؟»
او فقط بهطورواقعاً رسمی و مستقیمسال اعلام بازنشستگی نکرده بود.
در عمل، او دستانش را از این دنیا شستهکرده بود، و از نظر انسانی جای بحث داشت که آیادستهای بر هم زدن این آرامش کار درستی است یا نه.
اما همزمان، با این واقعیت تلخ هم روبهروانبارها بودند که برای ردیابی فرقه جاودانه خون، هیچکسدرست بهتر و ماهرتر از ببر سه مطلق نبود.
«ببر سه مطلق کسیه کهبالاخره بیشتر از هر شخص دیگهایفقط درباره فرقه جاودانه خون اطلاعات داره.»
حتی خود جین چون-هی که چندین بار بامیشه آن عوضیها درگیر شده بود، نمیتوانست ادعا کندراستش که اطلاعاتش از ببر سه مطلق بیشتر است.
این نشان میداد که اوبیش چقدر برای پیدا کردن خواهرلعنتی کوچکش مصمم و جدی بوده است.
به همین خاطر بود که با وجودبیش تأخیر سه ماهه در انجام مأموریت، چون-وباید بدون هیچ مقاومتی با آن موافقت کرد.
«باشه. منتظر میمونم.کوه نه، اصلاً خودم همونتمیز دوروبرها بهت کمک میکنم.»
«عجب، انتظاریانگتسه نداشتم تا اینچند حد پایه باشه.»
یعنی واقعاً هیچامپراتور راه دیگهای جزانبارها هوانگگو وجود نداره؟
هوانگگو همارشد که قادردرسته مطلق نبود...
«درسته. من میرم دنبالش، ولی اگه بگه با خواهرش تویفقط یه کلبه دورافتاده زندگی میکنه و ازم بخواد آرامشش روبریم به هم نزنم، مجبورم وانمود کنم که اصلاً نتونستم پیداش کنم.»
رسیدن به این تصمیمبله در ذهنش، تنها به اندازهآیا یک پلک زدن طول کشید.
«همم... اگه اینامپراتور کار رو بکنی کهخشن خیلی ازت ممنون میشم.»
«برادر بزرگتر~ منم اینجامها~»
«...تو واقعاًمیکرد نباید برگردیبیپایان پیش خاندان هائو؟»
کمکم داشتیانگتسه نگران آیندهبله خاندان هائو میشد.
«راستی، ها-ریون داره چیکار میکنه؟»
کاملاً مشخص بود کهدرسته همان دوروبرها پرسه میزندانبارها و مشغول انجام کاری است.
اما جوخه بکرین نتوانستهبیپایان بود هیچ ردی ازمیشد یهو ها-ریون پیدا کند.
البته اگر اوضاع جدی میشد، احتمالاًسال میتوانست با گیر آوردن یوهو یالطف جاشی و کمی تلاش واقعی، پیدایش کند.
با این حال، جینقبلی چون-هی دلش نمیخواست قضیه راکرده تا این حد کش بدهد.
اصلاً از همان اول هم ایمانقبلی داشت که آن بچه هیچوقت کاریلعنتی نمیکند که به او آسیبی برسد.
«فقط امیدوارم قضیهکوه جدی و خطرناکیداشت در کار نباشه.»
اگر آن بچه، یعنی ها-ریونچند میخواست، میتوانست هر لحظه که ارادهاینا کند با جین چون-هی ارتباط بگیرد.
«احتمالاً افتاده بهامپراتور جون یه عدهانبارها و داره قتلعام میکنه.»
از همان کارهاییکاملاً که اصلاً دلش نمیخواستبیش هیونگش را قاطیشان کند.
همانطور که انتظار میرفت،بیپایان متفاوتترین فرد در میانمیشد برادرها، همان برادر دومی بود.
وقتی به رابطه بین جناح متعارف،سال جناح غیرمتعارف و فرقه شیطانی فکرلطف میکردی، مگر اوضاع تا حدودی همینطور نبود؟
«خب، فعلاً بهترهامپراتور فقط به کارم برسمخشن و منتظر نامهاش بمونم.»
به این ترتیب، جین چون-هیامپراتور کارش را در حالی که دوکرده برادرش در کنارش بودند، آغاز کرد.
زمستان فرا رسیده بود.
با این وجود...
«انگار هیونگ نگران ها-ریونه،قبلی ولی خب به نظربرخورد نمیاد مشکل خاصی باشه.»
یک نفر در آنجادرسته حضور داشت که مخفیانه باخشن برادر دوم در ارتباط بود.
آن شخص،میکرد کسی نبودبیپایان جز چون-و.
با وجود اینکه او عضوی از جناحدیگه متعارف بود، اما تنها کسی بود کهاعلیحضرت میتوانست با تمام برادرانش ارتباط برقرار کند.
حتی در اینامپراتور وضعیت هم چنینانبارها کاری برایش ممکن بود.
البته این موضوع، رازیدرسته بود که از هیونگانبارها پنهان نگه داشته بود.
«امم، ولی من ازبیپایان کارهایی که تو میکنیمیشد سر در نمیارم هیونگ...»
«آه، نگران نباش چون-و،بله خودم همونجا قدمبهقدم همهچیزمیشه رو بهت یاد میدم.»
«چشم هیونگ!درسته پس زحمتقبلی آموزشم با تو!»
در کنار آنها، ساما هیونامپراتور با نگاهی چپچپ و مشکوکبرخورد به چون-و خیره شده بود.
«...»
طبیعتاً، عضویت در جناحبله متعارف نیازمند چاشنی کوچکیمیشه از دورویی و ریاکاری بود.
از آنجا که ظاهر و باطن درخشن تضاد بودند، این وضعیت دقیقاً تجلی هنردرست الهی ذهن دوگانه بود و نه هیچچیز دیگر.
انجام دو کار بهطوردرسته همزمان؛ این را هم میشدخشن جوهره و ذات وودانگ نامید.
تایجی، این همان تایجی بود.