چپتر 585: چپتر 585
0درون یهو ها-ریون.
نیمه دیگرش فریاد میکشید.
بکششون! بکش! سرشونوفادار رو قطع کن ومجروح رودههاشون رو بکش بیرون!
و یهوکردن ها-ریون هم باعجیبی این موافق بود.
فقط با یک استثنا.
«هیونگ از اینکهبلکه رودهها رو بکشمکردن بیرون خوشش نمیاد.»
هیونگ توافراد کار بقیهنزدیکش دخالت نمیکرد.
حتی با اینکه میدونست اون ستارهباعث قاتل آسمانیـه، سعی نمیکرد به زور تغییرشبکشن بده یا با انزجار بهش نگاه کنه.
فقط بابیفته چشمهایی دلسوزانهبمیره نگاهش میکرد.
شاید اون نگاه، نگاه به ستاره قاتلچشمها آسمانیای نبود که میتونست تو سه ثانیه لهاشبشه کنه، بلکه نگاه یک دکتر به بیمارش بود.
نگاه کردن تو اون چشمها، بهشدت طرز عجیبی باعث میشد دلش بخوادرابطه لوس بشه و نازش رو بکشن.
و همینطور باعث میشد فکر کنهباعث اگه نمیخواد این پیوند قطع بشه،نازش نباید از حد خودش تجاوز کنه.
ستاره قاتل آسمانی زمزمه کرد.
فقط سرشونلهاش رو تمیز لهبیمارش کن و بکش.
وقتی این دو ارادهنزدیکش یکی شدن، قدرتی غیرقابل تصوربودن مثل یک آتشفشان فوران کرد.
نیت قتلی چنان وحشتناک بودعجیبی که حتی زیردستان یهو ها-ریونلوس هم مجبور به عقبنشینی شدن.
ایلکانه فریاد زد:
«آه، برادر دوبارهبلکه قاطی کرده. ماکردن یه لحظه عقبنشینی میکنیم.»
اربابش کسی بود کهنزدیکش به طرز وحشتناکی نافرمان وبودن به شکل هیولاواری قوی بود.
اگه کسی احمقانه برای کمک دخالتباعث میکرد، ممکن بود تو موج حملاتشنازش گیر بیفته و به طرز فجیعی بمیره.
بعضی از افراد وفاداربمیره و نزدیکش به همین شکلهمین به شدت مجروح شده بودن.
در واقع، ایلکانه رابطهاش با یهو ها-ریون رو مثل رابطه یهمیشد کارمند و رئیس میدید، نه اربابی که بخواد براش جونش رو بهنباید خطر بندازه، برای همین اصلا قصد نداشت تا اون حد پیش بره.
«احتمالاً به خاطروفادار اینه که تحت تأثیرمجروح برادر جین قرار گرفتم.»
تو گذشته، وقتی با هم از صحرا عبور میکردنبخواد و اون ایلکانه رو آموزش میداد، مگه اینو تو گوششنباید فرو نکرده بود که میگفت: «کارفرما کارفرمائه، زیردست هم زیردسته.
فقط به اندازهای که پول میگیری کاروفادار کن، بقیهاش دیگه هرکی به فکر خودشه!واقع هرکی برای خودش! قدر جونت رو بدون!»
بعداً هم وقتی یهو ها-ریون رو بهچشمها عنوان اربابش انتخاب کرد، جین چون-هی شونههایلوس ایلکانه رو محکم گرفته بود و گفته بود:
«اون پسر هیچوقت نمیمیره.
تو باید اولچشمها از همه مراقبباعث جون خودت باشی.
فهمیدی؟ وفاداریبیفته برات آببمیره و نون نمیشه!»
اون تولهاش جیانگهو یهدکتر آدم غیرعادی بود.
این منطقافراد دیوانهوار ازنزدیکش کجا اومده بود؟
به هر حال،چشمها کارفرمای اون، یهوباعث ها-ریون به حرف اومد:
«همهتون. بمیرید.»
یهو ها-ریون کف دستشدکتر رو باز کرد وطرز به صورت افقی تاب داد.
سپس، انرژی سیاهی مثلنزدیکش جوهر به شکل بادبزنشده بیرون ریخت و پخش شد.
هنر الهیکردن شیطان بهشتی،طرز نخل خردکننده آسمان.
قدرتش حتی بعد ازبمیره دیدن با چشمهای خودنزدیکش آدم هم غیرقابل باور بود.
موجی از چیبلکه که تمام میدانکردن دید رو پر کرد!
غرش!
«دیوونهکنندهست، برادر ارباب جوان اصلاً قدرتشباعث رو کنترل نمیکنه. ما به عنواننازش زیردستاش، بیاید سه قدم دیگه بریم عقب!»
ایلکانه که وفاداریش روبمیره انداخته بود جلوی سگ،نزدیکش این رو فریاد زد.
اما هیچکس ازبلکه فرقه شیطانی چیزیکردن در این مورد نگفت.
همه فقط برایوفادار زنده موندن یکمشدت بیشتر رفتن عقب.
در واکنش به این، اعضای نقابدارباعث فرقه جاودانه خون با شمشیرهای کشیدهنازش تو یه آرایش عجیب و غریب ایستادن.
شمشیرزنهای ردیف جلو شمشیرهاشون رو بهافراد سمت زمین گرفتن و شمشیرزنهای ردیفشده عقب شمشیرهاشون رو رو به آسمون گرفتن.
و چی شمشیر که ازبیمارش شمشیرهاشون شکوفا میشد، تو هواباعث به شکل یکپارچه جمع شد.
اونا با باز کردننزدیکش یک آرایش شمشیر بینظیر،شده با یهو ها-ریون مقابله کردن!
توده عظیم چی شمشیر که ایجاد کردهمیشد بودن منفجر شد و تو یک چشمهمینطور به هم زدن با موج سیاه برخورد کرد.
کراک!
یک انفجار عظیم رخ داد.
این نیرو اونقدر وحشتناک قوی بود که اعضای نقابدار فرقه جاودانهرابطهاش خون نتونستن در برابر نیروی انفجار مقاومت کنن و در حالیقصد که دست و پاشون میشکست و پیچ میخورد، به عقب پرتاب شدن.
با این حال، چنینطرز اتفاقی برای فرقه شیطانیدلش خورشید و ماه نیفتاد.
ووش.
ایلکانه تیغه ماه کاملشدکتر رو بیرون کشیده بودطرز و ژست عجیبی گرفته بود.
انرژیای شبیه به نور ماه که به طور ضعیفی از بدنشرابطهاش جریان داشت، نیروی انفجاری رو مسدود کرد و از اساتید فرقهقصد شیطانی خورشید و ماه که پشت سرش ایستاده بودن محافظت کرد.
«ایگو. برادر. تمام بدنمطرز درد میکنه. از دست اینبخواد کارفرمای دیوانه دارم میمیرم. میمیرم!»
اون خودش روفجیعی به رنج وافراد درد زده بود.
از طرف دیگه، یکی از اعضای نقابدار فرقه جاودانه خونباعث که با وجود گیر افتادن تو انفجار بدنش نسبتاً سالم موندهنمیخواد بود، تلوتلوخوران روی پاهاش ایستاد، زد زیر خنده و زمزمه کرد:
«هه... هاهاها. این همون شاهزادهخانمیه که میگفتن ازشده حکومت دینی سلیم فرار کرده... ! هنرهای مقدساربابی حکومت دینی سلیم رو خوب یاد گرفتی. جالبه.»
بیشتر اعضای نقابدار فرقه جاودانهعجیبی خون نمیتونستن درست حرکت کننلوس و بعضیهاشون هم درجا مرده بودن.
این یک قدرت فوقالعاده بود.
«چه تراژدیای! این ستاره قاتل آسمانیه؟ اصل وطرز اساس کشتار که بر این قاره شرقی نازلنازش شده! چقدر باشکوه! باشکوهه! میخوام روت مطالعه کنم...»
کرک.
بدنش ازکردن وسط دوطرز نیم شد.
«زیردستان فرقه مافجیعی اینجا رو پاکسازی میکننوفادار و به دنبالتون میان.»
سپس، مرد نقابدار دیگهایدکتر که افتاده بود وطرز بدنش میلرزید، به حرف اومد:
«هاهاهاها! ای ستاره قاتلنزدیکش آسمانی، تو قوی هستی!شده اما این کافی نیست!»
کرک.
ترقتوروق.
دست و پاهایبلکه شکستهاش به سرعت داشتنچشمها سر جای خودشون برمیگشتن.
زخمهاش با سرعتی کهنزدیکش با چشم قابل دیدنشده بود، داشتن التیام پیدا میکردن.
این قدرتی شبیه به همون چیزی بود که دونگچون-گونبخواد تو گذشته نشون داده بود! به این ترتیب، مردانپیوند نقابدار با وجود اینکه تلوتلو میخوردن، یک بار دیگه ایستادن.
با این حال، اونایی که درجا مرده بودننزدیکش بلند نشدن، بنابراین تعدادشون کمتر از نصف زمانیرابطه بود که برای اولین بار ظاهر شده بودن.
با این وجود، اونادکتر همچنان داشتن چی شمشیرطرز خودشون رو بالا میبردن.
«بیشتر بهم نشون بده.نزدیکش قدرتت رو. حد وشده مرزت رو. بیشتر نشون بده!»
دلیلی که اوناچشمها میتونستن این کارباعث رو بکنن ساده بود.
حتماً به این خاطر بود کهافراد جو چون-گون اراده همه رو کاملاًشده سرکوب کرده بود و داشت کنترلشون میکرد.
«اگه میخوایلهاش قدرتم رو ببینی...بیمارش بهت نشون میدم.»
و در برابر ارتش دیوانههمین فرقه جاودانه خون، یهو ها-ریونواقع یک قدم به جلو برداشت.
قدمهای سلطهگرکردن شیطان بهشتی،طرز کرنش دههزار شیطان!
یک انرژی نامرئی فوراًبمیره به پایین فشار آورد وهمین مردان نقابدار رو له کرد.
استخونهاشون یک بار دیگه خردبیمارش شد و به زمین کوبیدهباعث شدن، طوری که حتی نمیتونستن بایستن.
علاوه بر این، این بار گردن و ستونشده فقراتشون تو یک چشم به هم زدن متلاشیاربابی شد و فقط یک نفر از اونا زنده موند.
«برادر.
ایگو... دوباره شروع کرد.
اگه قراره این کاردکتر رو بکنی، چرا همهشونطرز رو مطمئن نمیکشی و خلاص.»
یهو ها-ریون، ایلکانه را که داشتشدت به مافوقش فحش میداد پشت سررابطه گذاشت و به جلو نگاه کرد.
دقیقاً.
یهو ها-ریون عمداًفجیعی فقط یک نفرافراد را زنده گذاشته بود.
«این... اینلهاش چه قدرتیه...دکتر تو یه هیولایی!»
با شنیدن حرفهای آخریننزدیکش مرد نقابدار، یهو ها-ریون بهبودن آرامی به او نزدیک شد.
و وقتی درستچشمها روبرویش قرار گرفت، بهمیشد آرامی دهان باز کرد:
«دیگه براتبیفته نمیشمرم. پیداتبمیره میکنم و میکشمت.»
اراده ستاره قاتل آسمانیدکتر و یهو ها-ریون همزمانطرز این را اعلام کردند.
«هه... هاهاهات! خوبه! خوبه! آره. بیا ومجروح منو بکش! این بدن رو بکش ورئیس به من آرامش ابدی بده! هاهاهاهاها! منتظرت میمونم!»
بدن مرد نقابدار که داشتعجیبی از خنده منفجر میشد، ناگهانلوس شروع به باد کردن کرد.
ایلکانه با دیدنفجیعی این تورم غیرانسانی، ازوفادار روی شوک جیغ کشید.
«برادر! خودتخریبی—»
تق.
اما.
قبل ازبیفته اینکه حرفهایبمیره ایلکانه تمام شود.
شخص متورم شروع به مکیدهبیمارش شدن به درون سیاهچالهای کردباعث که ناگهان ظاهر شده بود.
انفجاری در کار نبود،نزدیکش بلکه همهچیز در یکشده نقطه جمع و فشرده شد.
و خیلی زود، آن سیاهچالهعجیبی که در دست یهو ها-ریون قراربشه داشت، به سمت آسمان پرواز کرد.
بوم!
در ارتفاعات آسمان،بلکه انفجاری رخ دادکردن که کوهها را لرزاند.
اما در کمالوفادار تعجب، برفهای کوهستان یخمجروح بهشتی هیچ تکانی نخوردند.
برای یه کوه برفی، ریزش بهمن بایدمیشد عادی باشه... همونطور که انتظار میرفت. اینهمینطور مکان فرقه نگهبان رازهای خودش رو داره.
در حالی کهفجیعی ایلکانه داشت بهافراد این موضوع فکر میکرد.
دید که نیروهایبلکه دولتی شهر دریاچه سفیدچشمها از دور نزدیک میشوند.
صدای انفجار آنقدروفادار بلند بود که محالمجروح بود به سمتش نیایند.
ایلکانه بلافاصله فلوتیچشمها بیرون آورد وباعث شروع به نواختن کرد.
پی~ پیریریری~
سپس.
در کمال شگفتی، سربازان شهر دریاچه سفید که صدایبودن انفجار را شنیده بودند و با عجله به آنجونش سمت میآمدند، همگی به خواب رفتند و روی زمین افتادند.
هنر مخفی حکومتچشمها الهی سلیم بهباعث کار افتاده بود.
یهو ها-ریونبیفته با تماشایبمیره این صحنه گفت:
«من تنهایی میرم داخل. تو مسیرکردن فرارمون رو امن کن و حواستدلش به نیروهای دولتی باشه تا نمیرن.»
چون هیونگ ازوفادار قربانی شدن مردمشدت عادی خوشش نمیآید.
«با جان وچشمها دل فرمان شماباعث را اجرا میکنیم!»
یهو ها-ریون با شنیدنبمیره فریاد زیردستانش، به سمتنزدیکش داخل غار حرکت کرد.
چقدر آدملهاش برای کشتن هست!بیمارش خیلی، خیلی زیاد!
آره.
همه کسانیکردن که هیونگ روعجیبی تهدید میکنن میکشم.
خوبه! خوبه! خیلی خوبه!
جنگجوی ستاره قاتل آسمانی،دکتر در حالی که با جنونعجیبی یکی شده بود، قدم برمیداشت.
تاریکی.
تاریکیِ نیستی.
با این حال، جین چون-هی بلافاصله متوجهچشمها شد که این یک دنیای ذهنی استلوس که توسط یک آرایش ایجاد شده است.
دلیلش ساده بود.
کسانی که در تکنیک الهی فعالسازی مبدأ تمرین میکنند، میتوانند خود رانازش در منطقیترین حالت ممکن ببینند، که این نه تنها شامل استدلال منطقیکرد میشود، بلکه توانایی درک دقیق وضعیت فیزیکی بدنشان را نیز در بر میگیرد.
مثل حالت خوابگردیه...فجیعی یا حس بختکافراد و فلج خواب.
بدنش حتی یک اینچدکتر هم تکان نمیخورد، اماطرز حواسش کاملاً تیز بود.
اینگونه بود کهوفادار فهمید در یک آرایشمجروح دیگر گرفتار شده است.
مشکل، راهکردن مقابله باطرز آن بود.
آرایشهایی که تو دنیای ذهنی توهم ایجاد میکنن،نزدیکش همگی آرایشهای بینظیری هستن. اما تا حالا نشنیدمرابطه آرایشی اینطوری که الان دارم تجربه میکنم کار کنه.
جگال لین،لهاش آخرین بازماندهدکتر خانواده جگال.
او هرچه درباره آرایشها میدانستهمین را به جین چون-هی، شاگرد مستقیمرابطهاش و تنها شاگردش، منتقل کرده بود.
آیا فقط همین بود؟
حتی بعد از آن هم، اوافراد کتابهای راهنمای آرایشهای جیانگهو را مطالعهشده کرده بود تا دربارهشان یاد بگیرد.
با این حال، هرگز دربارهبیمارش آرایشی که به این شکلباعث عمل کند چیزی نشنیده بود.
به عبارت دیگر.
این یک آرایشچشمها بینظیر بود کهباعث برای اولین بار میدید!
اما آرایشها قوانینی دارن.
و راههایی همبلکه برای دور زدنکردن اون قوانین هست.
در وهله اول، خود همین نشونشدت دادن توهم به این دلیله که آرایشکارمند برای اعمال تأثیر فیزیکی مشکل داره. و...
در کمال تعجب،چشمها چنین کلیشهای در رمانهایمیشد رزمی هم پیدا میشود.
صحنهای که در آن رفقایی که دروفادار گذشته در آغوش قهرمان داستان مردهاند، ظاهرواقع میشوند و ناله میکنند که چرا گذاشته بمیرند!
یا صحنهای که یکی از اعضایکردن مرده خانواده ظاهر میشود و ذهندلش قهرمان داستان را از هم میدرد.
حالا که بهش فکر میکنم،همین مگه این همون کلیشهای نیست کهرابطهاش همیشه تو مانگاهای شونن هم هست؟
جین چون-هیکردن به طرزطرز شگفتانگیزی آرام بود.
میتونم دربارهبیفته شیطان قلبیامبمیره چیزی بفهمم؟
چند چیز به ذهنش رسید.
و صحنهافراد پیش چشمانش شروعهمین به تغییر کرد.
شیطان قلبیکردن شروع بهطرز تجلی کرد.
ذهن جین چون-هیفجیعی تار شد، انگار کهوفادار داشت به خواب میرفت.
خیلی خب، بهمبلکه نشون بده. شیطان قلبیچشمها من! هویت واقعیاش رو...!
بیماری که نتوانستهوفادار بود درمانش کند؟ یامجروح آن میدان جنگ وحشتناک!
او آمادهکردن بود تاطرز همهچیز را بپذیرد.
و دنیایبیفته پیش چشمانشبمیره روشن شد.
«چون-هی. داری چیکار میکنی؟»
«ها؟»
«نمیخوای سطل رو ببری؟»
پلک، پلک—
تابستان دیدافراد او رانزدیکش پر کرد.
صدای جیرجیرکها به گوش میرسید.
جین چون-هیبیفته به اطرافبمیره نگاه کرد.
یک دست کوچک،بلکه و در مقایسه باچشمها آن یک سطل بزرگ.
علفهای هرزافراد باغچه همیشهنزدیکش اینقدر بلند بودند؟
«به چی فکر میکنی؟»
«اوه...»
او نمیتوانست به یاددکتر بیاورد که داشت بهطرز چه چیزی فکر میکرد.
تابلوی پرورشگاه قابل مشاهده بود.
حتی در آن زمان هم جنبشی برای استفاده از کلمهایلوس متفاوت به جای پرورشگاه وجود داشت، اما مردم محله، معلمانخودش پرورشگاه و یتیمهای آنجا همگی به آن فقط میگفتند پرورشگاه.
مدیر بیرون بود.
آهنگ جنبشلهاش سائهمائول ازدکتر همهجا طنینانداز بود.
«بین دختر و پسرنزدیکش فرق نذاریم، فقط دو تابودن بیاریم و خوب بزرگشون کنیم.»
یک پوستر رنگورورفته.
همچنین پوسترهایی هم بودندبمیره که وجودشان در یک پرورشگاههمین کمی عجیب به نظر میرسید.
یک پوسترلهاش دستکشیده ازدکتر جنبش سائهمائول.
یک پوستر دستکشیده ضدکمونیسم.
اصلاً آن دوران همینطوری بود.
«به خاطر اون فرزندخواندگی ناموفقه؟»
با شنیدن این حرف، جینبیمارش چون-هی جوان با کشیدن عضلاتباعث صورتش، به زور لبخندی زد.
«اشکالی نداره. شاید با هم جور درنمیاومدیم. تازهش هم، اون دقیقاًرابطهاش بعد از اینکه منو به فرزندی قبول کرد، حامله شد. میدونیقصد که بزرگ کردن دو تا بچه با هم خیلی خرج داره؟»
این حرفها برایچشمها یک بچه خیلیباعث پخته و بزرگسالانه بود.
«یک بچه بیاورید، جوانبمیره بمانید و در ایننزدیکش سرزمین کوچک، جادار زندگی کنید.»
پوستری که توسط یک کودک متناسبکردن با این شعار کشیده شده بود،دلش کج و کوله به دیوار چسبیده بود.
تلقتلوق—
سطل آنقدر بزرگ بود که جینباعث چون-هی جوان مجبور بود برای جابهجا کردنشبکشن آن را با هر دو دست بگیرد.
«تازه من اینجا رو دوست دارم.افراد از اینکه از دوستام جدا بشم ناراحتبودن بودم، پس همون بهتر که اینطوری شد.»
او سطللهاش را بلند کردبیمارش و حرکت داد.
سطل آنقدر پر از آبهمین بود که حمل آن برایواقع یک بچه سنگین به حساب میآمد.